501 | عبدالبهاء و نویسندگان و هنرمندان نوگرا * رابرت وِینبرگ که در حیــن مــرگ ممکــن اســت تمــام کننــد… درســت ماننــد کســی می ی خطیـر بـرای بشـریت فـرا رسـیده. اش رادر آنـی ببینـد… لحظـه زندگـی حسـاب واقـع درگیـر کوششـی تـازه هسـتیم، امّــا گذشـته نیـز بایـد به مـا به 17 آوریـم.» ای طبیعــی اســت بــرای هنرمندانــی کــه در زمینــه بــا چنیــن پیش جســتجوی پرتــو روشــنگری از شــرق بودنــد تــا بتواننــد زبانــی مناســب بـرای ابـراز جهـان مـدرن بیابنـد، دیـدار شـخصیتی فرهمند و مـورد احترام Remy de از ایـران فرصتـی جـذاب بـود. بـرای مثـال، رمـی دو گورمـون -شــاعر و منتقــد پرنفــوذ سمبولیســت- در بیســتم اکتبــر ،Gourmont ی او در مـورد آن دیـدار کـه بـه دیـدار عبدالبهـاء شـتافت. از نوشـته ١٩١١ رســد نظــر می منتشــر شــد چنیــن به La France ی لا فرانــس در نشــریه زعــم او، عبدالبهــاء بــه حسّاســیت شــخص او بــه توصیــف و کــه، بــه اســت: تشــریح اســتعاری واقعیــت معنــوی اِشــراف داشته ای های ســاده بیــان، بــا مــا از شــادی ایــن روحانــی خوش شــود؛ نــامّ] بهائــی حاصــل می گفــت کــه در شــهر [ی به ؛ شــهری کــه در لذایــذی کــه بــرای قلبــی لطیــف مهیّــا شــده ی نیلوفـر هـای همیشـه شـکفته آن بهـار ابـدی اسـت و بـا گل و بنفشــه و رز ســرخ، همیشــه ســبز و خــرّم اســت و در آن زنــان متبسّــم و مــردان شــادمان در هوایــی آکنــده از عطــر برنــد. و مــا بــا یکدیگــر از آن حقیقــت ســر می عشــق به ی حقایــق پیشــین فراتــر بزرگــی ســخن گفتیــم کــه از همــه شــود ها ذوب می اســت، و در آن خُــرده اشــتباهات انســان ی طــور کــه اختلافــات در ســایه گــردد؛ همان و دگرگــون می گاه عـاوه، صـدای او کـه شـود. به صلحـی پایـدار ناپدیـد می هایـی خفیـف داشـت و بـا آواهـای زبـان پارسـی قطـع درنگ انگیخـت. عامـل ظریـف شـد، شـوری عمیـق در مـا برمی می 17 Bely, The Emblematics of Meaning.
RkJQdWJsaXNoZXIy MTA1OTk2