تاریخ انتشار: 
1396/06/01

جای پای شعر و حمام و شراب شیراز در زنگبار

ماهرخ غلامحسین‌پور

اولین بار یکی از دوستانم موضوع مهاجرت سازمانیافتهی شیرازیها به زنگبار در هزار سال پیش را برایم تعریف کرد. دوستم برای انجام یک پروژهی فرهنگی به تانزانیا و جزیرهی زنگبار سفر کرده بود، و وقت عبور از کوچه و خیابانهای زنگبار یک عالم واژهی فارسی و نشانههای ایرانی در رفتار و کنش مردم دیده یا شنیده بود.


بعد از آن بود که ته ذهن من یک علامت سؤال بزرگ قد کشید. چطور میشود که شیراز، شهر زیبا و خاطرهانگیز روزهای کودکی من، به نقطهی مبهمی از جغرافیا به نام زنگبار ربط داشته باشد؟ اصلاً زنگبار کجاست؟ جغرافیا حوزه‌ی مورد علاقهام نبوده، و اعتراف میکنم که تا همین اواخر چیز زیادی از زنگبار نمیدانستم. شاید تا پیش از  آن خیال میکردم تکه زمینی است حوالی دریای سرخ، یا بیابانی نزدیک لیبی. اما این که بدانی زنگبار جایی است روی سینه‌ی آفریقا، و ایرانیها از زمان هخامنشیان گذرشان به آنجا میافتاده، بیشتر سردرگمت میکند. در گفت‌وگویی با گروه همسالانم متوجه شده بودم که، با وجود اطلاعات پراکنده درباره‌ی جریانات سیاسی آفریقا (مانند تلاش الجزایر در سالهای 1954 تا 1962 برای رهایی از استعمار فرانسه، یا مبارزه با آپارتاید در آفریقای جنوبی که به نام «نلسون ماندلا» گره خورده، و این اواخر هم اتفاقات «بهار عربی» در مصر و شمال آفریقا)، معلومات من درباره‌ی این قاره به دانستههای باقیمانده از دوران دبیرستان و نام چند کشور و کوه و صحرا محدود می‌شود.

اما این بار اما یک نفر داشت برایم از زبان «سواحیلی» در زنگبار میگفت، زبانی که مردم محلی به آن «شیرازی» میگویند و نژاد «افروشیرازی»ها به آن زبان مکالمه میکنند. او به واژههای مکرر فارسی که در مکالمات روزمره‌ی مردم این سرزمین به گوشش آشنا میآمده اشاره کرد، و همان زمان مصمم شدم در این مورد تحقیق کنم و بیشتر بدانم.

 

شراب ناب شیراز در کوچه پسکوچههای زنگبار

«ناخدا دشتی» از طایفه‌ی «دره شوری» است. او از بیست سال پیش برای لنجش، «دلوار»، ناخدایی نکرده. اگر هم سوار لنج کهنهاش شده باشد، تفریحی رفته روی عرشه و نشسته تا ناخدای جوانتری لنج را به سمت دریا ببرد. ناخدا دشتی به خاطرش مانده که پدرش پنجاه سال پیش از آن با همین لنج به زنگبار در شرق آفریقا سفر میکرده، سوغات میخریده و با خودش میبرده، و آنجا دوستان و وابستگانی داشته که اصل و نسبشان به ایران و به شیراز پیوند میخورده است. پدرش همیشه میگفته: «شراب ناب شیراز میخواهی؟ یک سفر برو زنگبار!»

باید از گذشته‌ی زنگبار سر در میآوردم. میدانستم زنگبار تاریخ معاصر خونینی داشته، شاید دلیل توجه تاریخی به این جزیره موقعیت سوقالجیشی آن بوده: جزیرهی پررونقی در شرق آفریقا که هنوز هم محل عبور و مرور کشتیهای بزرگ تجاری است. این جزیره سالهای سال مستعمره‌ی پرتغال بوده، و بعدها آن طور که روایتهای تاریخی میگویند به دست سلطاننشینان عمان میافتد، و سرانجام در سال 1890 میلادی تبدیل میشود به بخشی از مستعمرات بریتانیا. اما با وجود رونق تجاری، تاریخ این نقطه از جهان همواره سرشار از درگیری و جنگ بین سیاهان بومی از یک سو و اقلیتهای غیرسیاهپوست از سوی دیگر بوده است. تنها در یک شب، یعنی شب یازدهم ژانویه‌ی سال 1964، نزدیک به 18 هزار اقلیت قومی توسط سیاهپوستان این جزیره، که جمعیت غالب آن را تشکیل میدهند، کشته شدند. زنگبار در همان سالها با کشور تانگانیکا متحد میشود و هردوی آنها با هم جمهوری فدرال امروزی «تانزانیا» را تشکیل میدهند. اما سؤال اینجاست: «ایرانیها چطور و چرا سر از زنگبار در آورده بودند؟»

 

داستان حضور ایرانی ها در شرق آفریقا

روایتهای متفاوتی در این مورد وجود دارد. نخستین روایت، که جنبهی هیجانی کمتری دارد، مهاجرت ایرانیهای موسوم به «شیرازی» با انگیزهی تجارت ادویه و برده است. بر اساس این روایت، تاجران ایرانی آوازه‌ی رونق بازار آفریقا را شنیده بودند و در پی وارد کردن برده، عاج، الماس، و ادویه از سواحل شرقی آفریقا به ایران و فروش محصولات جنوب ایران همچون فرش، عطر، ظروف سرامیکی و سفالی در این بازار بودند، و به همین دلیل به آن سمتوسو روانه شدند و در آن‌جا ماندگار شدهاند. دانشنامه‌ی بریتانیکا به این روایت اشاره کرده است.

زنگبار تاریخ معاصر خونینی داشته، شاید دلیل توجه تاریخی به این جزیره موقعیت سوقالجیشی آن بوده: جزیرهی پررونقی در شرق آفریقا که هنوز هم محل عبور و مرور کشتیهای بزرگ تجاری است.

ناخدا دشتی افسانههایی را که پدرش و پدربزرگش در دوران کودکی برای او تعریف میکردهاند یادآوری میکند: «پدر بزرگم میگفت خشکسالیِ سختی، حدود هزار سال پیش، شیراز تا بوشهر و دیر را فرا گرفت. مردم به خوردن ملخ و حشره روی آورده بودند، و کرور کرور میمردند. ملاحان ایرانی که تجربه‌ی دیدن آن خطه و رونق و سرسبزیش را داشتند، مردم را تشویق به مهاجرت به "کیلوا"  یا سرزمین سیاهان آفریقا، کردند. برای همین هم مردم دسته دسته راهی کیلوا شدند. در این مسیر، مهاجران بسیاری مردند و فقط نیمی از مشتاقان به مقصد رسیدند. آنها شروع به خانهسازی کردند، و شهر و بناها و مساجدی که از خودشان باقی گذاشتهاند الان از محل‌های مورد علاقه‌ی توریستهاست. ایرانیها با فرهنگ غنی، ادبیات، و علم و هنری که با خودشان به زنگبار بردند، سیاهان آفریقا را تحت تأثیر دانش و فرهنگشان قرار دادند.»

سخن ناخدا دشتی در مورد اثربخشی ایرانیان مهاجر درست است. هنوز هم آثار و بقایای چندین عمارت تاریخی که رد پای معماری و تاریخ ایران قدیم را نشان میدهد، در تانزانیا، زنگبار، تانبوتا، و جزیره‌ی پمبا وجود دارد. از این جمله میتوان به خرابههای دهکده‌ی ماهیگیری «تونگونی» و رسمالخط کوفی منقوش بر دیوارهای مسجد شیرازیهای کیزیمکازی در زنگبار (که شبیه بقایای خط کوفی در بندر سیراف بوشهر است) و نشانههایی که در قصر باستانی پمبا از ایرانیان به جا مانده، اشاره کرد.

نشانههای فراوان دیگری هم از تمدن ایرانی در شرق آفریقا وجود دارد. در کاوشهای باستانشناسی در شهر تاریخی «باگومویوی»، مواردی کشف شده که این حضور تمدن ایرانی را نشان می‌دهد. باگومویو در 50 کیلومتری درالسلام واقع شده و مرکز مهم تجاری آن زمان محسوب میشده است. ناخدا دشتی، با این که اهل کتاب و مطالعه‌ی تاریخ است، او هم می‌داند که پیش از رسیدن به مرزهای زنگبار، سواحل عمان، یمن، سومالی، و کنیا نیز بر سر راه مهاجران ایرانی بوده‌اند؛ با این حال، اطلاع ندارد که چرا ملاحان ایرانی، به جای هموار کردن رنج این مسیر طولانی و دشوار، در طول این نوار ساحلی سرسبز و گسترده تصمیم به اقامت نگرفتند، و تا زنگبار به سفرشان ادامه دادند.

 

شاهزاده ایرانی با هفت کشتی رؤیایی

دلیل دیگری که برای مهاجرت ایرانیان ساکن شیراز به جزیرهی زنگبار مطرح شده با افسانه‌ها و نشانه‌های تاریخی دیگری گره خورده است. صحبت از یک شاهزادهی ایرانی است، علی بن سلطان حسن، که بنا به روایتهای مختلف تاریخی از خاندان آل بویه و حاکم ایالت شیراز بوده است. در این مورد، منابع و مآخذ مکتوب فراوانی وجود ندارد. ایسنا در مطلبی تاریخ هجرت او را سال 956 میداند.

شاهزاده‌ی ایرانی با هفت پسر و 700 تن از یاران وفادارش، با چند کشتی مجهز و خدم و حشم بسیار، راهی زنگبار میشود و نخستین مهاجرت سازمانیافته‌ی بیگانگان به شرق آفریقا را رقم میزند. مهاجران تازه بیش از آن که در فرهنگ محلیها ذوب شوند، بر فرهنگ و کنش و کردار زنگباریها اثر میگذارند، و حتی برخی تشکیل امپراتوری زنج را کار ایرانیان مهاجر میدانند. روزنامه‌ی همشهری در مقالهای به قلم محمد عجم، در خرداد سال 1380، با عنوان «نقش ایرانیان در گسترش اسلام به شرق آفریقا و تمدن سواحیلی» نوشته است: «در سالهای 900 تا 980، یک عده از اهالی شیراز وارد شرق آفریقا شده و با وجود سوابق حضور قبلی ایرانیان در این سرزمین، خود را بیگانه نیافتند. آنها به تدریج تا قرن دوازدهم از موگادیشو تا سواحل موزامبیک در تمامی سواحل شرق آفریقا پراکنده شدند. چندی بعد، ایرانیان بیشتری از بنادر چابهار، کیش، و سیراف به این مجموعه پیوستند و مجموعه این مهاجران قوم افروشیرازی را به وجود آوردند. در بسیاری شهرها افروشیرازیها سلطنت و حکومت به پا کرده و امپراتوری زنگ را تشکیل دادند. بسیاری از این سلاطین حتی به نام خودشان سکه ضرب کردند.»

شواهد تاریخی نشان میدهد که این گروه از کوچندگان، قصدشان تجارت و برگشتن به ایران نبوده، وجود زنان و کودکان مسافر در کشتیها نشان میدهد که آنها از همان ابتدا قصدشان اقامت و ماندگاری در زنگبار بوده است. همین گروه پایهگذار مدنیت تازه‌ای در این نقطه از جهان میشوند.

 

چرایی مهاجرت حاکم شیراز به زنگبار

اما چرا به یکباره حاکم شیراز، که یک شاهزاده دیلمی بوده، تصمیم به ترک دیار گرفته و راهی آفریقا میشود؟ با این که در مورد مهاجرت ایرانیان به زنگبار و اثرگذاریشان منابع متعددی در آثار مکتوب زنگبار وجود دارد، در خصوص این مهاجرت سازمانیافته منابع چشمگیری در دسترس نیست. محمد عجم در مقاله‌اش می‌نویسد که، در سال 975 میلادی، شبی سلطان علی با وحشت از یک کابوس ترسناک از خواب بیدار میشود، کابوسی که تعبیرکنندگان این طور تفسیرش میکنند که زلزلهای وحشتناک زندگی او و خاندانش را به باد فنا خواهد داد. بنابراین، او و تمامی فرزندانش با کشتی، با بهرهگیری از بادهای موسمی، رهسپار زنگبار میشوند تا خودشان را از بلا دور نگه دارند.

اما مهرداد عالیمقام، در مقالهای به تاریخ شانزدهم ژوئیه‌ی 2014 در شرق الاوسط، علت این مهاجرت را برخوردهای نژادپرستانه با سیاهپوستان در ایران میداند: «حکایت کوچ عده‌ای از ایرانیان به زنگبار با قصه‌ی تلخ تبعیض نژادی علیه سیاهپوستان گره خورده است. در واقع، چون مادر علی بن حسن حبشی بوده،‌ او دورگه و رنگ پوستش تیره بود، و به همین دلیل برادرش او را مسخره می‌کرد. در نتیجه، شاهزاده‌ی دیلمی رنجیدهخاطر جلای وطن کرد و به آفریقا رفت.» اما سؤال اینجاست که اگر انگیزه‌ی شاهزاده علی بن حسن برگشتن به زادگاه مادری بوده، قاعدتاً باید راهی حبشه در اتیوپی میشده؛ پس چرا زنگبار را برای مقصد نهایی برگزیده است؟ هنوز هم پاسخی برای این سؤال وجود ندارد، با این حال عدهای از مورخان نوشتهاند که مقصد نهایی او هند بوده اما به اشتباه سر از زنگبار در آورده است. 

دلیل دیگری که برای مهاجرت ایرانیان ساکن شیراز به جزیرهی زنگبار مطرح شده با افسانه‌ها و نشانه‌های تاریخی دیگری گره خورده است. صحبت از یک شاهزادهی ایرانی است، علی بن سلطان حسن، که بنا به روایتهای مختلف تاریخی از خاندان آل بویه و حاکم ایالت شیراز بوده است.

در هر صورت، سلطان علی با هفت کشتی عظیم و خدم و حشم و ثروت و دارایی بسیار و تمامی اعضای خانوادهاش وارد جزیره‌ی زنگبار شده، در «کیلوا» بارش را زمین میگذارد، و به سراغ رئیس دهکده‌ی آنجا یعنی «مریمبا» میرود. مریمبا منطقه‌ی سرسبز کیساوانی را در اختیار تازهواردها میگذارد، و در ازای این گشادهدستی از سلطان علی هدایای بسیار و طلا و جواهرات دستساز ایرانی دریافت میکند. سلطان علی حتی بعدها برای تثبیت موقعیتش در زنگبار با دختر مریمبا وصلت میکند، کاری که غالب مهاجران ایرانی برای ایجاد دوستی و آشتی با مردم آفریقا انجام میدادند. 

در همین حال، کمیساریای عالی سازمان ملل در امور مهاجران، قوم شیرازی در زنگبار را بازماندگان ایرانیان مهاجری میداند که از شهر شیراز به منظور تجارت وارد این نقطه از جهان شده‌اند و با قوم عرب و آفریقایی و سیاهپوست منطقه وصلت کرده و در آمیختهاند، تأثیرات فرهنگی وسیعی به جا گذاشتهاند، واژههای فارسی را وارد زبان بومی این منطقه کرده‌اند، و دین تشیع و شراب شیراز را به آنجا صادر کردهاند.

در کتابهای تاریخی، طول عمر امپراتوری زنج یا سلسلهی شیرازیها را پنج قرن میدانند. این امپراتوری که توسط علی بن حسن بنا گذاشته شد بعدها و در اواخر قرن پانزدهم میلادی و زمان حکومت «فضیل بن سلیمان» توسط پرتغالیها فتح شد. امپراتوریِ پرتغال سلطانِ خاندانِ افروشیرازی را موظف میکند، در ازای جان و مال و حکومتش، سالانه یک هزار لیره به عنوان مستعمره پرداخت کند. تسلط پرتغالیها بر زنگبار در قرن نوزدهم پایان میپذیرد و آنها جایشان را به استعمار بریتانیا می‌دهند.

 

قطع رابطه با ایران

ناخدا دشتی میگوید تا پیش از انقلاب سال 57، لنج پدرش و ملاحان او به راحتی به تانزانیا سفر میکردند. اما بعد از انقلاب، دولت تانزانیا برای ورود ایرانیها سختگیری کرد. در همان سالها بود که شماری از ایرانیتبارهای ساکن این جزیره اخراج شده و به کشورهای دیگری مهاجرت کردند. او علت این سختگیریها را نمیداند.

تلاش میکنم به منابعی در مورد علت این قهر سیاسی دست پیدا کنم. فردی که ساکن تانزانیاست، با انتشار تحقیقاتش در وبلاگی به نام آفریقاشناس، میگوید علت این برخوردهای دیپلماتیک، تلاش برای ازدواج اجباری برخی مقامات محلی طبقه‌ی حاکم با دختران ایرانیتبار بوده است: «نقشه‌ی ازدواج اجباری با دختران خانواده‌های ایرانی به خصوص خاندان وابسته به مرعشی شوشتری با دولتمردان و اعضای کابینه‌ی انقلابی آن زمان در زنگبار، در سالهای 1964 و 1965 میلادی، باعث شد تا ایرانیان و مبلغان مهاجر از این کشور به دیگر مناطق و دوبی مهاجرت و حتی فرار کنند، و جالب این که دست ناپاک اجانب بر ناموس ایرانیان مسلط نشد، و ایرانیان در کشورهای دیگر زمینهی فرار مخفیانه‌ی تعدادی از زنان و دختران ایرانی از جزیره‌ی زنگبار را فراهم کردند.»

 

حمام ایرانی در شهر سنگی زنگبار

آنچه در طول این هزار سال مراوده تا به امروز در زنگبار باقی مانده، علاوه بر مساجد ایرانی و ترویج مذهب تشیع و همچنین نفوذ واژگان فارسی در زبان سواحیلی، حمامهایی است که شکوه و عظمت فرهنگ قدیمی ایران را یادآوری میکند، حمامهایی که معماری مشابه آن در هیچ جای آفریقا به چشم نمیخورد و متعلق به دورههای مختلف تاریخی‌اند و بعضاً برای سلاطین عمانی مسلط بر زنگبار به پا شدهاند. یکی از این حمامها حمام «فردزانی» یا «فروزانی» است، که حوالی کاخ سلطانی «سعید بن سلطان»، از خاندان سلطنت عمان، ساخته شده و میگویند متعلق به یک شاهزاده‌ی ایرانی به نام «شهرآزاده»، دختر محمد شاه قاجار، بوده است که حدود 200 سال پیش به عقد این پادشاه در آمده بود. حمام ماندگار دیگری در مرکز اصلی شهر سنگی زنگبار به ثبت سازمان یونسکو رسیده است. حمام «کیدجی» حمام مشهور دیگری در زنگبار است که اشعار سعدی به زبان فارسی روی کاشیهای نقش برجسته‌ی آن به چشم میخورد. این حمامها که جملگی توسط معماران ایرانی بنا شدهاند بخشی از جاذبههای گردشگری کشور تانزانیا محسوب میشوند.