National Post
29 ژانویه 2026
اعتراضات در تهران: چهارشب، چهار روایت
هجدهم دیماه ۱۴۰۴
در خیابان که راه میروم جمعیت بزرگی با فراخوان به اعتراضها پیوسته. شاید اگر بیست سال پیش کسی پیشبینی میکرد که مردم به فراخوان فرزند محمدرضا شاه پهلوی به خیابانها خواهند آمد، همه به شوخی میگرفتند.
تورم زمستانِ ایران کارد را به استخوان رسانده. نوسان دلار و سکه گفتگوی روز شده. قیمت اجناس هر روز بالاتر میرود. کسانی که نانآورخانواده هستند، بیش از همیشه از آینده میترسند. بازار تهران خودجوش، چند روزی است که به خیابان آمده. با چند تن از بازاریان و فعالان اقتصادی حرف زدم. از وضعیت اقتصادی سخت نگران بودند. اما بیشترشان به نوعی دیگر از حاکمیت ناامید شده بودند. یکی میگفت: «باید همه متعهد شوند بر سر رهبری که هم در برابر آمریکاستیزی بایستد، هم راه توسعه را باز کند. مگر در دوران پهلوی فقیر بودیم؟ مگر چنین وضعی داشتیم؟» اکثر کسانی که از دوران پهلوی حمایت میکردند جوان بودند و آن دوران را خودشان تجربه نکرده بودند اما سنوسالدارها هم با یک افسوس از آن دوران یاد میکردند.
این روزها، رویکرد معناداری به گذشتهی باستانی ایران دیده میشود: از بازخوانی شاهنامه تا احیای ادبیات پیش از اسلام، در هنر، فرهنگ و بحثهای روشنفکری. گرایش به ملیگرایی و حسرت گذشتهی ازدسترفته. اغلب کسانی که در جایجای شهر با آنها گفتوگو میکنم، فکر میکنند جمهوری اسلامی عظمت را از ایران گرفته است.
با ماشین در خیابانها میگردم. در محلههای غرب تهران میچرخم: سعادتآباد، پونک، صادقیه، شهرک غرب و اکباتان. همهی میدانهای اصلی پر از نیروهای امنیتی است. سوار بر اتوبوس، روی موتور، پیاده، یا در خودروهای ضد شورش. در دستهایشان باتوم، اسلحهی کمری و سلاحهایی مثل کلاشینکف دیده میشود. میلههایی نیز به دست دارند که گمانم شوکرِ برقی است.
ساعت هشت شب، نزدیک میدان کاج سعادتآباد، که چند ساعت پیش خلوتتر از پنجشنبههای دیگر بود ترافیک سنگینی شکل گرفته است. ناگهان صدای بوقهای ممتد بلند میشود. همهی خودروها همراهی میکنند. کمی آنسوتر، جمعیتی را میبینم که در خیابان ایستادهاند و شعار میدهند. نزدیکتر که میشوم، بیش از چندصد نفرند. دورتادور میدان کاج نیز جمعیت زیادی در حال تجمع و فریادند. شعار «پهلوی برمیگردد» از همه رساتر است. تا ساعت نه شب، جمعیتی که به خیابان آمده مرا به یاد جنبش سبز در سال ۱۳۸۸ میاندازد. در این سالها، هرگز جمعیت معترضین را به این گستردگی به خاطر نمیآورم. از هر قشر، و هر سنوسالی در آن دیده میشود: خانوادههایی که دست کودکانشان را گرفتهاند، پیرمردان و پیرزنان، جوانان و میانسالان. همه خشمگین، شعارها را یک صدا فریاد میزنند. چند سطل زباله را عدهای از جوانان به وسط خیابان میآورند و آتش میزنند تا پشت آن سنگر بگیرند.
به پونک و اکباتان نیز سر میزنم. آنجا جمعیت حتی بیشتر است. قرار گرفتن در چنین جمعیت بیشماری، شوق و هیجانِ آغاز یک دگرگونی را در ذهنم بیدار میکند. اینترنت به کل قطع میشود. بینی و چشمهایم از شدت گاز اشکآور میسوزد و از چشمهایم اشک جاری میشود. سیگاری روشن میکنم و به سمت ماشین برمیگردم. در راه، صدای تیراندازی و انفجار گاز اشکآور به گوش میرسد.
نوزدهم دیماه ۱۴۰۴
اینترنت کاملاً قطع است. تنها از طریق شبکههای خارج و خبرگزاری جمهوری اسلامی میتوان اخبار را دنبال کرد. تمام خبرها حاکی از موج عظیم مردم در خیابانهاست. زیرنویس خبر سخنرانی علی خامنهای در ظهر جمعه، تشویشم را بیشتر میکند. هر بار که در اعتراضات سخنرانی کرده، روز خونینی در انتظار معترضان بوده است.
با ماشین و به سمت محله صادقیه میروم تا «ش» را ببینم. او از همان روزهای اول، از وقتی بازاریان به خیابان آمدند، فعال بود. سعی میکرد همسایهها را برای اعتراض گرد هم آورد.
«ش» زنی چهلوهفتساله است، یک پسر بیستویکساله دارد و پیشتر معلم بوده است. جلوی خانهاش ایستادم و او سوار ماشین شد. در تهران به راه افتادیم و او شروع به تعریف ماجرای شب قبل کرد. از درون محلههایی میگذشتیم که دیشب حوادث در آن رخ داده است.
«دیشب با پسرم رفتیم تظاهرات. حس عجیبی داشتم. نگران بودم اگر کشته شود چه کنم. فکر مادران داغدار دست از سرم برنمیداشت. اما به خودم میگفتم: مگر خون بچهی من از خون بچههای دیگر رنگینتر است؟ نمیشود پشت مردم را خالی کرد. سر کوچه رفتیم. بعد از نیمساعت، پنجاهنفری شده بودیم. وقتی دیدیم کسانی از پشت پنجرها یواشکی نگاهمان میکنند، شعار دادیم: "ما تماشاگر نمیخواهیم، به ما ملحق شوید." توی پارک سرکوچه، تعداد بیشتری به ما پیوستند. هنوز همه از هم میترسیدیم. نمیدانستیم کنار دستی آزادیخواه است یا خبرچین. به سمت سر خیابان حرکت کردیم. گیج بودیم که کجا برویم که به جمعیتی بزرگ برخوردیم. به سمت غرب، دیگر تا چشم کار میکرد، آدم بود. پسرم شعار میداد: "هموطن، داد بزن، حقتو فریاد بزن." به سمت میدان اصلی صادقیه راه افتادیم. شور و شوق جمعیت را گرفته بود. پا به زمین میکوبیدیم، فریاد میزدیم: "مرگ بر دیکتاتور"، "این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده." اما در میدان، همه گیج و مستأصل شدیم. ترس از حملهی مسلحانهی مأموران که با لشکر و مهمات جنگی در انتظار بودند، حرکت را کند کرد. لیدرهای جلو فریاد میزدند: "نترسید، ما همه با هم هستیم." اما معلوم بود جمعیت ترسیده. یکی میگفت: "برید میدان رو بگیرید، فقط بیست تا مأمورن." یکی دیگر میگفت: "نرید، بیش از پانصد تا مأمور هست."
معلوم نبود کی راست میگه یکی فریاد زد: "برید سمت اباذر!" و جمعیت یکپارچه به آن سمت حرکت کرد. ماشینها بوق ممتد میزدند. هنوز به اباذر نرسیده بودیم که از چند جهت به مردم حمله شد. از پشت سر شلیک ممتد شنیده میشد. بعد صدای انفجار گاز اشکآور. همهجا بوی دود و گاز گرفته بود. مأمورهای موتورسوار با شلیک بیوقفهی تفنگ ساچمهای حمله کردند. مردم از هر سو فقط فرار میکردند. فکر میکنم کسی که مردم را به سمت اباذر کشاند، مأمور حکومت بود. من و پسرم به سمت کوچهای دویدیم تا شاید در امان بمانیم. اما آن سوی کوچه پر از مأمور بود که شلیک میکردند. پسرم در تاریکی شب خوب نمیدید، ناخواسته به سمت مأموران دوید. نمیدونی چه حالی شدم. نفسهایم بند آمده بود. پسرم داشت به سمت تیر میدوید. هرچه جیغ میزدم، نمیشنید. چند نفر ساچمه خوردند و یک نفر تیر خورد. همه جیغ میکشیدند تا اینکه کرکرهی یک مطب دندانپزشکی بالا رفت. خانمی با روپوش سفید داد میزد: "کی کرکره را بالا داد؟" چارهای نبود؛ موج جمعیت ما را به داخل پارکینگ هول داد. توی خیابان همه را داشتند آبکش میکردند. یک پسر سیساله را دیدم که تمام صورت و گردن و بالای چشمش ساچمه خورده بود. بدنش خونآلود بود و میلرزید. تمام فکرم پیش پسرم بود که ناگهان او را در همان پارکینگ دیدم. بیاختیار بغلش کردم و گریه. انگار صد سال بود ندیدهبودمش. چه میکنند مادرانی که امشب دیگر بچههایشان را نمیبینند؟
«ش» گریه میکرد. شب نتوانستم در خانه بمانم. دوباره به خیابان رفتم. جمعیت به اندازهی شب اول نبود، اما زیاد بود. شعارها همان شعارهای دیشب بود. اما صدای تیراندازی به شدت بیشتر بود. خودم دیدم دو نیرو که پیراهن و کلاه نظامی پوشیده بودند اما شلوار جین به پا داشتند، با سلاحهای جنگی تیراندازی میکردند. گروهی از معترضان هم سطل آشغال آتش زده بودند و سنگ پرتاب میکردند. وقتی از جلوی بیمارستان مدرس رد میشدم، دیدم نیروهای امنیتی دورتادور بیمارستان را محاصره کردهاند تا مجروحان نتوانند وارد شوند. داشتم فکر میکردم: اینها که جلوی بیمارستان را بستهاند، چطور میتوانند شب بخوابند و آخر ماه حقوق بگیرند؟ حتماً چند روز دیگر هم یکی از اینها بدون این لباسها در تاکسی و یا مغازهای در کنار من و یا همین معترضین راه خواهد رفت و کنار یکی از خانوادههای داغدار قرار خواهد گرفت. تصور این صحنهها تمام زندگی را برایم به گونهای بیمعنا و بدون ارزش میساخت و چشمانداز عدالت را در آینده سیاه میکرد.
جنایت جلوی چشمهایم، به شکلِ وقیحانهای در حال وقوع بود. در سر خیابان هشتم سعادتآباد، دختری را دیدم که با هیجان سر کوچه آمده بود و شعار میداد. از صدای فریادهایش و نوع پوششاش مطمئنم زیر بیستسال داشت. ناگهان به سویش شلیک شد. به زمین افتاد و صدایش خاموش شد. چند نفر برای کمک به سمتش دویدند. چند موتور سوار با باتوم به ماشینم کوبیدند و با فحش مجبورم کردند حرکت کنم. نیروهای پیاده هم به سمت ماشین هجوم آوردند و سپر ماشین را تخریب کردند. از اضطراب و ترس نمیتوانستم گاز بدهم و همین خشونت آنها را بیشتر کرد. یک نفر تیر ساچمهای شلیک کرد نمیتوانم به یاد بیاورم که چند تیر بود اما یکی از آنها به بازویم خورد. احساس درد کمی آرامترم کرد و توانستم به شکل معجزهآسایی از آنجا جان سالم به در ببرم.
تمام شب، به چهرهی آن دختر و درهای بستهی بیمارستان فکر میکردم. درد آن تصویر، از درد ساچمهای که خورده بودم، بسیار بیشتر بود. با قرص آرامبخش بالاخره در نیمههای شب توانستم بخوابم. اما خواب و بیداری فرقی نداشت کابوس ادامه داشت.
بیستم دیماه ۱۴۰۴
صدا و سیما تصاویر چند مسجد و قرآن سوخته را نشان میدهد. طبق معمول، با افرادی مصاحبه میکند که خواستار برخورد با عوامل اغتشاشات هستند. در زیرنویسها و تحلیلهای کارشناسان، معترضان را تروریستهای داعشی میخوانند. صبح سرد شنبه است و هنوز ابعاد سرکوب شب گذشته معلوم نیست. سیستم اساماس کاملاً قطع شده، اما موبایل همچنان کار میکند.
با «ن» تماس میگیرم. این چند روز نگران «ص» نوجوانش بودم. گوشی چند بوق میخورد و او جواب میدهد. میخواهم نفس عمیقی بکشم و سلام کنم که او با جیغ و صدایی گرفته میگوید: «بچههامونو کشتن. همه رو کشتن. همهی بچههامونو کشتن. دوستهای «ص» رو کشتن. عرشیا رو کشتن. مهدی رو کشتن. پارسای چهاردهساله رو کشتن. اسمشون رو گذاشتن تروریست. بچههامونو کشتن. عرشیا و پارسا هر دو تکفرزند بودن. مهدی وقتی دبیرستانی بود پدرش مرده بود. مهدی از دارِ دنیا یه پراید داشت که باهاش اسنپ کار میکرد و خرج مادرش و اجارهی خونهشون رو میداد. چنان گلوله خورده بود که تمام شکمش ترکیده بود. عرشیا با اون هیکل درشتش تیر خورده بود توی شاهرگش. مامان عرشیا سرطان داره … ای وای… دو سال پیش یه پسر دیگهش رو از دست داده، الان در واقع تمام حاصل عمرش کشته شد. تمام حاصل عمر خودش و شوهرش کشته شد. ای وای… «ص» امروز وقتی خبر مرگ دوستاش رو توی محله شنید، وقتی فهمید چقدر جوون توی محله کشته شدن، گریه نمیکرد. فقط راه میرفت. سکوت کرده بود. بعد رفت تو اتاقش و تمام سرش رو با تیغ زده بود. از ضربهٔ تیغ، تموم سرش خونآلود بود. آخه کجای دنیا یک بچهی هفدهساله توی این موقعیت قرار میگیره؟ به باباش گفته اگه من مردم، بگو توی نوزده تیرماه مُرد. بگو توی یه روز پیر شد و همون روز مُرد.» نمیدانستم چطور «ن» را دلداری بدهم.
امشب دوباره در محلههای غرب تهران بیرون زدم. جمعیتهای پراکندهای بودند، اما تعدادشان کمتر از شبهای گذشته بود. نتوانستم زیاد نزدیک شوم. با این حال، همچنان صدای گلوله و انفجار گاز اشکآور صدای شهر بود. نرسیده به خیابان صرافیهای سعادتآباد، در ترافیک گیر کردم. معترضان از لابهلای ماشینها حرکت میکردند تا بروند. یکی نزدیک آمد و به شیشهی ماشینم زد. شیشه را پایین دادم. گفت: «چراغهای ماشین رو خاموش کن تا مانع عبور مأموران بشی.» بیاختیار همان کار را کردم. قبل از رفتن گفت: «بگو جاوید شاه.» یک لحظه ماندم که چه بگویم. سرش را نزدیک شیشه کرد و بلند فریاد زد: «بگو جاوید شاه!» به او لبخند زدم و گفتم: «جاوید شاه.» او که ماسکی هم به صورت داشت، از ماشین دور شد. ماشینها آهسته آهسته، بعد از دقایقی، به راه افتادند. من هم ماشین را روشن کردم و آهسته راه افتادم.
جلوتر، نیروهای موتورسوار بودند که با باتوم روی ماشینها میزدند تا زودتر حرکت کنند. به ماشین من هم زدند. کمی جلوتر، نزدیک ساختمان بورس، دوباره ترافیک بود. اینبار آن سوی خیابان، بین معترضان و نیروهای امنیتی درگیری بود. نورهای سبز لیزر در هوا پخش میشد؛ از این لیزرها برای هدفگیری معترضان در شب استفاده میکردند. دو سه ماشین بوق زدند. یکی از ماشینها، دو تا جلوتر از من بود. یکی از نیروهای امنیتی با تفنگ ساچمهای به سمتاش شلیک کرد. ماشینها دیگر بوق نزدند. صدای شعارهای «جاوید شاه» و «مرگ بر خامنهای» شنیده میشد.
شیشهی ماشین را پایین آوردم و در سمت راستم، گروهی از مأموران تماممسلح را دیدم که با شعار «حیدر، حیدر» به سمت آن سوی خیابان ــ جایی که تظاهرات بود ــ میرفتند. یکی از مأموران داد زد: «حرکت کنید!» خیابان قفل بود. نمیشد حرکت کرد. زنی چند ماشین جلوتر پیاده شد و فریاد زد: «راه بسته است، کجا بریم حرومزادهها؟» دو مأمور به سمتش حمله کردند. او را خیلی بد کتک زدند، و خونین توی ماشین انداختنش و در حالی که با باتوم و میله و قنداق اسلحه به ماشینش میکوبیدند داد میزدند: «حرکت کن!» زن ــ نمیدانم چطور ــ توانست ماشینش را روشن کند و کمی جلوتر برود. از اینکه تماشاچی و منفعل بودم، احساس شرم شدیدی داشتم. فکری در ذهنم میچرخید: زندگی چه ارزشی دارد؟ صدای گلوله شنیده میشد و میتوانستم تصور کنم جوانانی را که نقش بر زمین میشوند.
بیستویکم دیماه ۱۴۰۴
در بیستویکم دی، همچنان تظاهرات کوچک و پراکندهای برپا بود. از روی پشتبامها هم شعار شنیده میشد. اما توجهها دیگر بیشتر به آنسوی آبهاست: پیام رضا پهلوی که از آمریکا کمک خواسته و توییتهای ضدونقیض دونالد ترامپ، بهویژه آن یکی که گفته بود «به خیابان بریزید، کمک در راه است». حالا جنبشی که از گرانیهای سرسامآور و اعتراض بازاریان شروع شده بود، در شبکههای تلویزیونی برونمرزی «انقلاب ملی» خوانده میشود و گویا اپوزیسیون و معترضان هم باور کردهاند بدون کمک آمریکا قرار نیست اتفاقی بیفتد.
حکومت اما، جلوی چشم مردمی که به شکلی گسترده به خیابان آمدهاند و خود شاهد همهچیز بودهاند، از تلفات سنگین نیروهای امنیتی میگوید. صداوسیما عزای عمومی اعلام کرده و روایتش این است که عدهای تروریست سازمانیافته، مردم و نیروهای امنیتی را کشتهاند. برای ساعت دو بعدازظهر هم راهپیمایی برای محکوم کردن اقدامات تروریستی برنامهریزی شده. مدام فیلمهایی از چند فرد مسلح با صورتهای پوشیده در حال شلیک، کنار صفحهی شبکهی خبر پخش میشود. رجال سیاسی اصلاحطلب و اصولگرا میگویند این واقعه، «روز سیزدهم جنگ دوازدهروزه» است.
امروز فامیل و چند دوست در خانهی ما جمع شدهاند. روایت همهشان ــ از کرج تا شرق و غرب تهران ــ از دیدن جمعیت گسترده و کشتار شدید حکایت میکند. همه یا جنازهای روی زمین دیدهاند یا صدای گلولهباران را شنیدهاند. دیروز تا امروز هم در فروشگاهها و فضاهای عمومی، هرجا که گفتوگویی شکل میگرفت، خبر از کشتار وسیع بود. اینترنت همچنان قطع است و کشور مانند زندانی بزرگ شده با میلیونها زندانی که در شک و سوگ فرو رفتهاند. کسی نمیداند آمار کشتهشدگان چقدر است. ایران اینترنشنال میگوید دوازدههزار کشته، و بقیه نهادها میگویند بالای هزاران نفر.
با تنها راه ارتباطی ــ گوشی همراه ــ به چند دوست دیگر زنگ میزنم. هر کدام از کشتهشدن یکی از نزدیکان یا همسایگان خبر میدهند. «م» از محلهی پرند میگوید بچهی همسایهشان را کشتهاند و به خانواده گفتهاند باید برگهی بسیج را امضا کنند. آنها مقاومت کردهاند و نیروها ریختهاند توی خانهشان، خانواده را تحقیر کردهاند و اجازهی سوگواری نمیدهند.
با «س»، یکی دیگر از دوستان تماس میگیرم. میگوید پشت تلفن نمیتواند چیزی بگوید. برای همین قرار دیدار میگذاریم. با اسنپ میروم به مغازهاش. مشکی پوشیده و رنگ چهرهاش به کبودی میزند. سیگار پشت سیگار میکشد. میگوید تازه از بهشتزهرا آمده است. از اندوه دارد میترکد. حرفی نمیزنم، فقط به او گوش میکنم که بگوید چه اتفاقی افتاده.
«با پسرخالهام در محلهی دلاوران رفتیم تظاهرات، منطقهی مبلفروشها. یهو نیروهای امنیتی حمله کردند. به یک نفر تیر جنگی شلیک کردند، افتاد زمین. گذاشتیم کمی ماجرا فروکش کند، رفتیم تا مجروح را نجات بدهیم. گلوله به پایش خورده بود. یهو به پسرخالهام شلیک کردند. زیر قلبش تیر زدند. به سختی ماشینی گیر آوردیم و او را به بیمارستان رساندیم. با بدبختی به درون بیمارستان بردیمش. هنوز نفس میکشید. بعضی از نیروها به سر در بیمارستان هم شلیک میکردند. توی بیمارستان، آنقدر معطل شدیم که پسرخالهام به خاطر خونریزی زیاد سکتهی قلبی کرد. اگر بهش رسیدگی میشد شاید نمیمرد. برادرش به بیمارستان رسیده بود. دکتر گواهی سکتهی قلبی نوشت. برادرش داد و فریاد کرد که برادرم گلوله خورده. دکتر گفت دارم بهتون لطف میکنم. اما برادرش اصرار داشت دکتر حقیقت را بنویسد. دکتر در نهایت گواهی نوشت که علت مرگ، اصابت گلوله بوده. نیمساعتی طول نکشید که چند نفر با اسلحه آمدند و برادرش را با کتک و فحش بردند. خبری از برادرش هنوز نیست.
دیروز رفتیم به دنبال جنازهی پسرخالهام به بهشتزهرا. فقط ۲۸ سالش بود. آنجا گفتند باید برویم کهریزک، جنازه را آنجا تحویل بگیریم. رفتیم کهریزک. آنجا کلی بسیجی و لباسشخصی بودند. انواع فحشها را میدادند: وطنفروش، خائن، بیپدرومادر، ولدزنا. دستمان کوتاه بود. کلی خانواده بودند، همه داغدار. بعضی از بسیجیها داد میزدند که نباید اجازه بدهیم اینها در بهشتزهرا خاک شوند، نباید بهشتزهرا را آلوده کنند. شنبه تا شب آنجا بودیم، هیچ جوابی نگرفتیم. یکشنبه دوباره رفتیم. همانجا جلوی خانوادههای داغدار، یک آلبوم هزاروپانصدصفحهای گذاشتند. عکسهای کشتهشدگان خونآلود. بعضی عکسها تیر به سرشان اصابت کرده بود، بعضی را واقعاً بهسختی میشد تشخیص داد. گفتند از بین این عکسها پیدا کنید. نمیدونی چقدر با روح و روان خانوادهها بازی میکردند. یک عده بیوجدان هم آنجا بودند که میآمدند و از خانوادهها «شیتل» میخواستند، مبالغ بالا، تا جنازهی عزیزانشان را پیدا کنند. یکشنبه هم جنازه را پیدا نکردیم. امروز صبح باز رفتیم، همان بساط و یک آلبوم جدید. بالاخره در این آلبوم بود. ببین، جنازه را که تحویل گرفتیم، حتی چشمهای پسرخالهام را هم نبسته بودند. نمیدونی چقدر داغ دارد. حتی خونها و جای پانسمانها را هم برنداشته بودند، بعد از سه روز، همچنان روی شکم و سینهاش بود.»
«س» دوباره گریه میکند و اینبار گریهاش بند نمیآید. «مردنش به کنار، این همه تحقیر و خشونت واقعاً خانواده را نابود کرد.»
از او جدا میشوم و در خیابانهای تهران به راه میافتم. به ظاهر، حکومت کنترل اوضاع را به دست گرفته است. اما بوی خون در هوای سرد هم به مشامم میرسد. این خیابانهای فلسطین و سوریه نیست؛ این خیابانهای تهران است. یاد خواندههایم از هولوکاست و آشوویتس میافتم. خودم را شبیه بازماندگان یک جنایت بزرگ احساس میکنم. این اولین بار است که از زنده بودن خودم شرمگین هستم.
