lemonde.

09 مارس 2026

روایتی از ۹ روز زندگی زیر باران بمب‌های تهران: «ما رها شده‌ایم؟»

امروز ۸ مارس است و هر ۸ مارسی اگر جز امروز بود، من یا در خیابان بودم یا در همایشی یا در جمع زن‌ها و یا در ر‌ؤیای برگزاری تظاهراتی آزاد.

اما در تهران، در خانه و زیر باران بمب‌ها تنها نشسته‌ام و با امتحان کردن ده‌ها فیلترشکن، می‌خواهم به جهان متصل شوم.

دیشب شب سختی بود. سه انبار نفت در تهران منفجر شد و من در مرکز شهر همراه چند همسایه روی پشت‌بام به دود قرمز قدکشیده تا آسمان خیره شدیم.

جنگ یک قدم جلوتر آمد؛ حمله به زیرساخت‌ها.

زن همسایه می‌گفت: «دو شب پیش که جنگنده‌ها بالای سرمان بودند و تونل‌ها را منهدم می‌کردند، ترسناک‌ترین شب جنگ در تهران بود.»

ــ  «شبی که مجلس و کاخ دادگستری را زدند، یادتون نیست؟ کف زمین لرزید.»

ــ  «من نه. هنوز هم هیچ ترسی بزرگ‌تر از ترسی که هجدهم توی بازار رشت داشتم، ندیدم.»

مریم دختر همسایه ولی می‌گفت امشب فقط وحشت به جانمان نیفتاد. «حمله به انبارهای نفت اصابت تیر جدیدی به زندگی نیم‌بندی است که قبلاً داشتیم.»

هفته‌ی اول جنگ هر دقیقه و ساعتش طوری گذشت که نمی‌توان همه‌ی آن ساعت‌های هولناک را در یک جمله‌ی «خیلی وحشتناک بود.» مچاله کرد.

آن زندگی نیم‌بندی که مریم می‌گفت، شب و روز آن در هم آمیخته است. نه شبِ آن، زمان سکوت شهر است و نه روز آن زمان تکاپو.

ساعت ۹ و ۴۰ دقیقه صبح روز شنبه نهم اسفند، من سرم را میان زانوهایم مخفی کردم و چشمانم را بستم تا صدای انفجار قلبم را از سینه‌ام درنیاورد.

شیشه‌ها لرزید و باد صدای تلق تلق چسب‌های روی شیشه‌ها را بلند کرد.

لحظه‌ای که صدای انفجار در گوشم پیچید، چشمانم روی صفحه‌ی گوشی در انتظار پیدا شدن راننده‌ی اسنپ بود. لباس‌های بیرون تنم بود و روی پلک‌هایم سایه‌ی نارنجی.

آماده‌ی سر کاررفتن بودم و در سرم لیست پرفشار کارهای پایان سال را مرور می‌کردم. یادآوری حقوق و عیدی آخر سال همیشه شیرین است.

ساعت ۱۰ و ۱۵ دقیقه‌ی نهم اسفند از خانه بیرون زدم، سر کار نرفتم. بیکار شدم مثل خیلی‌های دیگر. نمی‌دانم چه زمانی آن اسنپ پیدا خواهد شد تا سوار آن شوم و دوباره به سر کار بروم. شیرینی حقوق و عیدی آخر سال هم هرگز اندازه‌ی الان دست‌نیافتنی نبوده است.

عمرِ خوش دقایقی از شب اول جنگ، فقط به‌اندازه‌ی همان دو کِلی بود که در کوچه بعد از شنیدن خبر کشته‌شدن دیکتاتور کشیدیم.

از دومین روز جنگ، ترس بدون هیچ ساعت خوشی امتداد یافت و بزرگ‌ و بزرگ‌تر شد.

شب‌ها همراه شد با از خواب پریدن‌ها و هوشیار خوابیدن‌ها.

از آن شب برای پناه گرفتن از انفجارها گاهی به حمام که دور تا دور آن دیوارهای بدون پنجره است می‌دویم، گاهی به پارکینگ و گاهی هم حتی فرصت دویدن نیست. همان وسط هال با بدنی منقبض می‌نشینیم و سرهای یکدیگر را در بغل می‌کنیم.

این روزها آغوش، پناه‌گاه خیلی‌ها در خانه است، پناه‌گاه من، بچه‌ها، دوست‌ها و خانواده‌‌هایمان.

سارا تَنِ آرتین، بچه‌ی ۳ ساله‌‌اش را در آغوشش پنهان می‌کند. آرتین به جمع عروسک‌هایش که در پناه‌گاهی که برایشان ساخته، نگاه می‌کند تا مطمئن شود هنوز در بغل هم‌اند.

فاطمه تن مادر ۷۸ ساله‌ بیمارش را در بغل می‌فشارد و محمد و ر‌ؤیا طوری در هم فرو می‌روند که انگار با هم عهد بسته‌اند تا لحظه‌ی مرگ در آغوش هم باشند.

چند باری به مدت خیلی کوتاهی به اینترنت وصل شده‌ام و بین خبرها خواندم که می‌گویند زندگی در شهر جریان دارد.

راست می‌گویند؛ نانوایی‌ها نان می‌پزند، از صندوق میوه‌فروشی پرتقال برمی‌داری و نایلون خریدهایت را پر می‌کنی، سوپرمارکتی‌ها باز هستند، ماشین اسنپ تو را به مقصدت می‌رساند و برق، بنزین، آب و گاز در خانه است.

اما جزئیات زندگی این شهر، مردمانش، درختانش و پرندگانش از همان روز اول تا امروز، جایش میان اخبار کوچک می‌شود، گم می‌شود و نیست می‌شود.

نانوای محله‌مان می‌گوید اگر ترس از جریمه و تهدید و قطع شدن یارانه‌ی آرد نبود، لحظه‌ای این تنور را روشن نمی‌کردم.

میوه‌ها و سبزیجات میوه‌فروشی پلاسیده‌اند و میوه و سبزیجات تازه‌ی کمتری از میدان برایشان به شهر می‌رسد.

کاهویی که دیروز خریدم، یک هفته پیش به مغازه‌ی خیابان ما رسیده بود و ده‌ لایه‌ی قهوه‌ای شده‌ی آن را کندم تا به سبزی برسم.

برای همین وقتی این یادداشت را می‌خوانید شاید جنگ به نقطه‌ای رسیده که همه‌ی این تجربه‌ها در برابرش تجربه‌هایی به نظر بیاید همچون خاطره. فقط قطعیت یک حقیقت جاویدان است: نیروی قدرت زندگی قوی‌تر از هر قدرتی است.

سه باری که بیرون رفتم هر بار، یک شِل آب معدنی خریدم.

آب معدنی در مغازه‌ها هست، من هم در یک هفته ۱۸ بطری آب معدنی نمی‌خورم ولی هر صدای انفجار بزرگ‌تری، هر یک روز بیشتر ادامه‌یافتن جنگ، دلهره‌ی «نداشتن» و قحطی را بیشتر می‌کند، قیمت هم بیشتر می‌شود؛ شِل ۶ تایی اول آب را ۱۱۰ هزارتومن خریدم و ۶ تای آخر را نزدیک به ۲۰۰ هزار تومن.

تا به‌حال پیش نیامده بود برای چیزی خواسته باشم که قیمت‌ها افزایش پیدا کند ولی این روزها مدام آرزو می‌کنم ای کاش و باید قیمت پیک موتوری‌ها و تاکسی‌ها چند برابر شود.

قیمت سفر پیک موتوری که برای دوستم بسته‌ای را برد، همان قیمت دو هفته قبل بود.

ولی رنگ چهره‌ی رانندگان پیک‌ و تاکسی سفید، سبزه و گندمی نیست، رنگ همه‌ی آنها پریده است و با بردن چیزی شیرین برای خوردن، بسته‌هایمان را از آنها تحویل می‌گیریم.

چند روز پیش با موتور دوستم رفتیم دوری در شهر که به نظر رسانه‌ها به‌قدر کافی «جنگ‌زده» نیست، بزنیم.

راستش رفته بودم فیلم و عکس بگیرم شاید جایی برای تصاویر ویرانی که از اطرافیانم شنیدم، در میان اخبار رسانه‌ها پیدا کنم.

یک ساعت و نیم دور زدیم و فقط یک‌بار به‌اندازه‌ی ۳۰ ثانیه توانستم موبایلم را دربیاورم.

خیابان‌های مرکز شهر تهران، تعدادشان برایمان کمتر شده است. جاهایی مانند فرعی‌هایی که به بیت رهبری و محوطه‌ی اطرافش می‌رسد، با ون‌هایی سفید مسدود شده. مکان‌هایی که تا امروز با اصابت بمب‌ها ویران شده، راهی برای رسیدن ندارند، در نزدیکیِ همه‌ی آنها تابلو «ورود و عکس‌برداری ممنوع» گذاشته‌اند. در بزرگراه‌ها وانت‌های سیاهی پارک شده و یک اسلحه‌ی بزرگ از آنها که گلوله‌شان توپ است، پارک شده.

تهران این همه بسیجی داشت؟ برخی خیابان‌های مرکز شهر با صف دوطرفه‌ی بسیجی‌ها پر شده است. هر کدام تکی یا چندتایی کنار یک درخت. 

از پشت عینک دودی راحت‌تر می‌توانم به چهره‌‌ها چشم بدوزم. هیچ‌کدام لباس گارد ویژه تنشان نیست. برخی لباس خاکستری سپاه تن دارند. برخی شلوار گرم‌کن به پا و پلیورهایی بر تن. به عرض و طول سه خیابان اصلی مرکز شهر در میانه‌ی روز ایستانده‌اند، همگی با یک اسلحه در بغل، از بچه‌ی ۱۶ ساله بینشان هست تا پیرمرد ۷۰ ساله.

ــ نباید جای اینها ماشین‌های امداد ایستاده باشد؟

ــ بی‌خیال. اگر چیزی در خیابان‌ها در حالت آماده‌باش باشد، همین‌ها هستند که جوری قرق کردند که انگار همین الان جنگ داخلی شروع شده.

بین آدم‌هایی که دیدم، این حرف هم هست که چون جای امنی برای ماندن نیروها ندارند، آنها را در خیابان نگه می‌دارند.

نمی‌دانم، جاهای دیگه وقت جنگ شهر چه شکلی است؟ کاش روایت‌های بیشتری از مردم جنگ‌زده‌ی جاهایی مثل سوریه و اوکراین خوانده بودم، شاید کمتر احساس تنهایی می‌کردم. 

در این مدتِ جنگ گاهی در جمع بودم و گاهی تنها. فرقی نمی‌کرد در همه‌ی روزها خانه برایم شبیه سلول‌های ۲۰۹ بود. گذر زمان شبیه آن چیزی است که در سلول جریان داشت؛ کشدار، فرساینده و بلاتکلیف.

دوستم هم همین حس را دارد. حتماً خیلی از آدم‌های دیگری هم که تجربه‌ی بازداشت در سلول را داشته‌اند، این حس در دلشان تار بسته، من ثانیه‌هایی فراموش می‌کنم اینجا خانه است و نه سلول. باید سرم را محکم تکان دهم تا برگردم به خانه.

حالا که همه‌ی اینها را نوشتم می‌فهمم چقدر شنیدنِ «هیچ اختلالی نیست» از دهان مسئولان حکومتی، خشمم را برمی‌انگیزد.

چه اختلالی بیشتر از اینکه ما از خانه‌هایمان نمی‌توانیم بیرون برویم، درآمد داشته باشیم، در خیابان قدم بزنیم، به آسمان نگاه کنیم و پرواز پرنده‌ها را بالای شاخه‌های درخت ببینیم.

قبلاً هم هیچ‌کدام اینها را به‌تمامی نداشتیم که اگر داشتیم آن همه کشته نمی‌دادیم، ولی امروز حتی در خانه هم امن نیستیم.

این را از صدای عربده‌ای که دوستم شنیده بود هم حس کردم. زنی در کوچه‌شان فریاد می‌کشیده و می‌گفته: «خدایا دیگه نمی‌تونم» و صدای گریه‌اش بند دل را پاره می‌کرده. دوستم با لیوانی آب به دست به کوچه رفته و او را در آغوش کشیده است. بعد شوهر زن آمده و او را به خانه برگردانده. حتماً زن‌های زیادی هستند که بیرون رفتن از خانه‌ی ناامن و فرار از خشونت را اکنون از دست داده‌اند.

در چند ویدیویی که به‌زورِ نتی ضعیف از لحظه‌های بمباران دیدم، پرنده‌ها بی‌قرار در حال پرواز هستند، این سمت و آن سمت می‌روند و از توی ویدیو هم می‌شود ترسشان را حس کرد.

چند روز پیش یکی‌شان را دیدم، توی کوچه بدون سر و با گردنی خون‌آلود روی زمین بود. پرهای سفید دورش را گرفته بودند و جسد له‌شده‌اش رو به بغل خوابیده بود.

به دوستم می‌گویم چطور از «چه باید کرد» رسیدیم به «چه می‌شود» و او هم مثل من جوابی ندارد. مثل خیلی از سؤالات دیگری که در گیجی سریع فاجعه‌ها بدون پاسخ عبور می‌کنند و فاجعه‌ی بعدی می‌آید.

آن‌قدر راه‌های ارتباطی میانمان کم یا نیست شده که نمی‌توانیم فاجعه‌ها و بلایی که ساعت به ساعت بر سر زندگی‌ و بدن و ذهن‌مان می‌آید، با یکدیگر در میان بگذاریم.

تلفن این روزها مهم‌ترین راه ارتباطی ماست. روز به‌روز در مکالمه‌ها، از تعداد سناریوهای احتمالی «چه می‌شود» کم می‌شود و بر تعداد خبرهایی که از کشته‌ها و ویرانی‌ها به هم می‌دهیم اضافه می‌شود.

«چیکار داشتی می‌کردی، چی خوردی، تونستی فیلمی ببینی، بیا تمرین کنیم روتین داشته باشیم، بافتنی خوبه؟ کاش نقاشی بلد بودیم، ورزش کن، چرا ساعت نمی‌گذره. زدند، زدند. شنیدی؟»

با هر صدای انفجاری گوشی را برمی‌دارم و با عزیز پشت خط‌ حرف می‌زنم تا وقتی کمی دلهره صدای بمبی که شنیدیم، آرام بگیرد. 

از فکرم گذشته شماره رندوم بگیرم و زنگ بزنم با آدم‌های غریب اما هم‌درد حرف بزنم. هربار ولی از ترس اینکه یکی از همان مردان کلاشینکف به بغل یا اطرافیانشان پشت خط باشد، از خیر آن گذشته‌ام.

پشت‌بام هم راه ارتباطی دیگر ماست. البته از نوع پرریسک. دیشب روی پشت‌بام چند خانه آن طرف‌تر مردی را دیدم روی صندلی نشسته. همسایه او را نمی‌شناخت ولی گفت از شب اول جنگ هر شب و گاهی طی روز همان جا روی پشت بام نشسته است و با تلفن حرف می‌زند.

دوستم هم تعریف می‌کرد در نزدیکی خانه‌شان صدای انفجار می‌شنوند. یک کم بعد از آن روی پشت‌بام می‌رود و عده‌ای هم روی پشت‌بام‌های دیگر یا در کوچه بودند. از پشت‌بام دید خوبی به محل انفجار نداشتند، دوستم رفته روی پرچین پشت‌بام که بلندتر است و از آنجا با صدای بلند برای بقیه گزارش می‌کرده کجا را زدند و چقدر زدند.

ولی آن شبی که جنگنده‌ها با ارتفاعی کوتاه بر فراز تهران بودند و بمب‌ها را به تونل مسکونی جمهوری اسلامی پرتاب می‌کردند، هیچ‌کدام از این راه‌های ارتباطی به کار نیامد. همه فکر کردیم توی کوچه خودمان را زدند.

قبلاً هم حضور، روایت و وجودمان در چاهی گیر کرده بود؛ از آبان ۹۸ تا اسفند ۱۴۰۴ هر بار عمیق‌تر و طولانی‌تر در چاه خاموشی اینترنت پرتاب شدیم و تکرار مکرر آن هم نمی‌تواند آن را برایمان عادی کند: هربار خشونت آن تحمل نکردنی است. اما این بار زیر بمباران، در این خاموشی چیز دیگری را هم از دست دادیم؛ به اشتراک گذاشتن روایت‌ ترس‌هایمان در لحظه‌ی باران بمب‌ها وقتی که در خانه‌هایمان اسیریم.

از ابتدای جنگ تا دو روز پیش بیشتر کسانی که می‌شناختم در تهران مانده بودند اما دلهره‌ی دو روز اخیر آدم‌ها در ماندن مردد شده‌اند. 

همکارم می‌گفت: «ای کاش ترامپ جنگ را هفته‌ی سوم اسفند شروع کرده بود و نه هفته‌ی اول، این‌جوری لاقل حقوق ماه اسفند و عیدی را شاید می‌گرفتیم.»

او از طولانی شدن جنگ می‌ترسد، از بی‌پولی و خرج‌هایی که اضافه می‌شود، مانند خانه در شهر دیگری اجاره کردن.

ــ: «چی بشه میری از تهران؟»

ــ: «وقتی بدونم دیگه قابل سکونت نیست، آب، برق و گاز قطع بشود.»

من ولی نمی‌دانم کجا برویم اصلاً. وقتی بمب‌ها هر روز به شهر جدیدی می‌رسند، وقتی همه جا می‌بارند، چه فرقی می‌کند کجا باشی. 

هر روزی که جنگ در مساحت بیشتری پهن می‌شود، بی پناهی بیشتر می‌شود، آنهایی که منتظر جنگ بودند ترس‌خورده‌تر می‌شوند؛ همان‌هایی که از روی درد، از استیصال و رفتن همه‌ی راه‌ها جنگ را روزنه‌ای می‌دیدند. من از آن دسته نبودم، ولی بارها فکر کردم ما با دستان خالی چطور می‌خواستیم حکومتی را ساقط کنیم که این‌طور درگیر جنگ با ۱۶ کشور است و همچنان باقی است. 

هنوز کسانی هستند که دنبال جنازه‌ی بچه‌هایشان هستند. خاله‌ام در یک مراسم مذهبی مخالف حکومت بوده و او تعریف می‌کرد، بعد از افطار یک خانواده به حسینیه آمده بودند تا نامه‌ای بگیرند از آخوندی یا ریش‌سفیدی تا کمک کند جسد را بعد از نزدیک به هفتاد روز تحویلشان دهند. هر جایی رفته و «التماس» کردند، آن‌قدر که به‌طور تصادفی به این حسینیه هم آمده بودند.

نمی‌دانم ولی وقتی این را شنیدم، باز هم فکر کردم اینکه این جنگ دو مهاجم دارد و یک قربانی دروغ بزرگی است.

این جنگ سه طرف مهاجم دارد و یک طرف بی‌دفاع: مردم ساکن ایران. این چیزی است که دست‌کم بخش زیادی از مردم ایران دلشان می‌خواهد دنیا بفهمد. هر چند تمام درها بسته باشد. 

پی‌نوشت: این یادداشت را در روز نهم جنگ آمریکا، اسرائیل و ایران نوشتم، ساعت ۹ شب. همه حرف‌ها و احساسات در این یادداشت تا روز نهم جنگ ساعت ۹ شب تاریخ و اعتبار دارد، هر یک روز بیشتر جنگ نااطمینانی و گیجی را بیشتر می‌کند و قاطعیت را دورتر و دورتر. برای همین وقتی این یادداشت را می‌خوانید شاید جنگ به نقطه‌ای رسیده که همه‌ی این تجربه‌ها در برابرش تجربه‌هایی به نظر بیاید همچون خاطره. فقط قطعیت یک حقیقت جاویدان است: نیروی قدرت زندگی قوی‌تر از هر قدرتی است. راهش را پیدا می‌کند، مثل امروز وقتی گربه‌ی کوچه با دست‌‌هایش تق‌تق به در زد و به خانه‌ی ما آمد. برایش غذا توی ظرف ریختم و این یادداشت را نوشتم:

زنده‌باد زنده بودن