The Chronicle
13 اکتبر 2026
پایان عصر مطالعه و سواد
رُز هوروویچ
بنا بر افسانهای مشهور، بیست و سه هزار سال پیش بطلمیوس اول، پادشاه مصر، از مشاور دربار خود خواست تا مجموعهای کامل از تمام آثار مکتوب جهان را گردآورد. او خیال کتابخانهای را در سر میپروراند که بتواند تمام دانش بشری را در خود جای دهد. جانشینان او نیز همین رسالت را پی گرفتند. نیروهای سلطنتی هر کشتیای را که به بندر اسکندریه وارد میشد در جستجوی طومار و نوشته زیر و رو میکردند. تمام این آثار را در معبدی نگاه میداشتند که به تقلید از لوکئون ارسطو ساخته بودند. بخش اعظم تاریخ کتابخانهی اسکندریه مفقود است اما میدانیم که محل بسیاری از دستاوردهای فکری بزرگ دوران پیشامدرن بوده است. در همین کتابخانه بود که اِراستوتِنِس محیط کرهی زمین را محاسبه کرد و زنودوتوس در همینجا نخستین نسخههای خطی حماسههای هومر را مدوّن ساخت.
این جریان پژوهشی پایدار نماند و در سال ۴۰۰ میلادی، این کتابخانه دیگر از میان رفته بود. بسیاری از پژوهشگران نابودی آن را بزرگترین ضربه به دانش در تاریخ و آغاز عصر تاریکی می دانند. به طور سنتی، علت نابودی آن را جنگ میدانستند. در خلال محاصرهی اسکندریه در سال ۴۸ ق.م، سزار آتشی برافروخت که ۴۰.۰۰۰ طومار را به تلی از خاکستر مبدل ساخت. اما تاریخنگاران معاصر اهمیت این واقعه را در نابودی کتابخانهی اسکندریه نسبت به علتی بس پیشپا افتادهتر کمتر میدانند: بیتوجهی. رطوبت، موشها و حشرات طومارها را از بین میبردند و کاتبان پیش از نابودی طومارها باید آنها را مرتبا استنساخ میکردند. در نهایت، چالشهای پیش روی نگهداری کتابخانه از اراده به حفظ آن بیشتر شد. «نابودی یک کتابخانه منجر به وقوع عصر تاریکی نشد و بقای آن نیز موجب اصلاح و بهبود آن عصر نمیشد.» این واقعیت که این کتابخانه به حال خود رها شد تا نابود شود نشان میدهد که عصر تاریکی از پیش آغاز شده بود.
حدود ۲۰۰۰ سال بعد، در شرایطی کاملا متفاوت، تاریکی دوباره مشغول تجدید نیرو است. آمریکاییان که زمانی جامعهای کتابخوان بودند اکنون کمتر از پیش کتاب میخوانند. بنا بر آماری دربارهی عادتهای مطالعاتی مردم آمریکا، در سال ۲۰۲۲ کمتر از نیمی از جمعیت بزرگسال کشور هرگونه کتابی خواندهاند. کاهش میزان مطالعه در میان گروههای سنی، جنسیتی و سطوح مختلف تحصیلات مشهود است. حتی در آن گروههای جمعیتی که به طور سنتی بیشترین میزان مطالعه را داشتند -یعنی، بازنشستگان، زنان و دانشجویان- نیز با کاهش مطالعه مواجهایم. کتابهایی هم که مردم میخوانند سادهتر از چیزی است که در گذشته میخواندند. علاوه بر این، جملههای کتابهای پرفروش نیویورک تایمز نسبت به یک قرن پیشتر، یکسوم کوتاهتر شدهاند.
از این تحول معمولا با عنوان بحران سواد یاد میکنند. آماندا کوردِلیسکی، از اعضای هیئت مدیرهی انجمن کتابخانههای مدارس آمریکا، میگوید در پاسخ به کاهش سطح سوادِ خواندن دانشآموزان مجبور شدهاند کتابهای جدیدی تهیه کنند و محبوبترین کتابها اکنون داستانهای مصورند. سواد خواندن در میان بزرگسالان نیز افت شدیدی داشته است: حدود ۳۰ درصد از آمریکاییان بزرگسال نمیتوانند یک متن چندصفحهای را به زبان خود بازگو کنند یا استنباطهایشان را از آن بیان کنند. با این حال، در کمال شگفتی، تعداد کلماتی که آمریکاییان امروزه میخوانند احتمالا نسبت به گذشته بیشتر است. آنچه تغییر کرده، چیزی که میخوانند و شیوهی خواندن است. مردم مدام در معرض ایمیل، پیامک، پستهای شبکههای اکس و اینستاگرام قرار دارند. این فوران خردهمتنها به بهای از دست رفتن توجه مستمر و عمیق به نوشتههای طولانیتری تمام شده است که اطلاعات غنی و پیچیده را منتقل میکنند. به گفتهی مِریان ولف، مردم در حال از دست دادن توانایی اندیشیدن عمیق دربارهی متون نوشتاریاند. این بدان معنا نیست که آنها دیگر توانایی رمزگشایی از کلمات منفرد را ندارند بلکه آنها به تدریج تواناییهای سطح بالاتری همچون درک و ترکیب اطلاعات را از دست میدهند. به بیان دیگر، آمریکاییان بیسواد نشدهاند بلکه وارد دوران پساسواد شدهایم.
اوضاع مدام وخیمتر میشود. به گفتهی مربیان مهدکودک، بسیاری از شاگردانشان با اشعار و داستانهای کودکانه آشنایی ندارند. از سال ۱۹۸۴ تا ۲۰۲۵، میزان افراد ۱۳ سالهای که گفتند به ندرت یا هرگز از سر تفریح چیزی نمیخوانند از ۸ درصد به ۲۹ درصد رسیده است. و هر سال که سن کودکان بیشتر میشود، احتمال مطالعهی آنها کمتر میشود. حتی برای تحصیلکردهترین افراد جامعه نیز خواندن به امری زائد و غیرضروری تبدیل شده است. دانشجویان یکی از کلاسهای جامعهشناسی هاروارد از حجم بالای مطالبی که باید میخواندند ناراضی بودند و استاد درس باید آنها را مجاب میکرد که گزیدهی متون و خلاصهها نمیتوانند عمق و پیچیدگی یک متن کامل را منتقل کنند. به گفتهی این استاد، برخی از دانشجویان اکنون مطالعه و خواندن کتاب را شیوهای دشوار و دستوپا گیر برای کسب دانش میدانند. آنها باور دارند که استادان با وادار کردنشان به خواندن، در واقع اطلاعات را از آنها دریغ میکنند زیرا آنها را مجبور میکنند این اطلاعات را از طریق دشوار مطالعهی کتاب به دست آورند.
ظهور خواندن و نوشتن جامعه را دگرگون کرد، خودآگاهی مردم و سیاست را تغییر داد و همچنین بر گستره و عمق تواناییهای فکری و ذهنی تأثیر گذاشت. افول خواندن نیز تغییراتی از همین دست بر جای خواهد گذاشت. این افول بر ژرفترین افکارمان و بر سیاست و فرهنگ جامعه و نحوهی تکوین تمدنمان تأثیر خواهد گذاشت. اگر بادقت بنگریم، خواهیم دید که این تغییرات همین حالا نیز آغاز شدهاند.
در سال ۱۹۶۲، مارشال مکلوهان پیشبینی کرد که جهان غرب به چیزی مبدل خواهد شد که او آن را «پساسواد» میخواند. به گفتهی او این فرایند آغاز شده بود و رسانههای الکترونیکی در حال ریشهکن کردن جهان نوشتاری بودند. تلویزیون در حال تغییر دادن آهنگ و عادت زندگی آمریکایی بود. پُستمن، یکی از همفکران مکلوهان، استدلال میکرد که تلویزیون توجه آمریکاییان را تحت کنترل خود درآورده و سیاست را به سرگرمیای ارزان مبدل ساخته است. «مسئله این نیست که تلویزیون مطالبی سرگرمکننده به ما نشان میدهد بلکه مسئله این است که تمام مطالب به شکل سرگرمی ارائه میشوند.» اما اگر تلویزیون زمان سکوت و خلوتی را که برای مطالعه لازم بود از میان برد، اینترنت و تلفن هوشمند، مطالعه را تقریبا ناممکن ساخته است. سرگرمیهای تصویری خانگی محدود بودند، هر برنامه در روز و ساعت معینی پخش میشد و برای دیدن فیلمی قدیمی باید از خانه خارج شده و سراغ فروشگاههای اجارهی ویدئو میرفتید. در چنین محیطی، کتاب میتوانست با تلویزیون رقابت کند. دستکم، برخی پیش از خواب تلویزیون را خاموش میکردند تا کتابی بخوانند.
اکنون برای سرگرمی هیچ محدودیتی وجود ندارد. مردم در حالی که بر روی تلفنهای همراهشان فیلم تماشا میکنند، شبکههای اجتماعی را هم زیر نظر دارند و برای دوستانشان پیامک میفرستند. زمانی هم که مشغول خواندن متنی میشوند، احساس میکنند اطلاعات اندکی به دست میآورند. صفحات بیپایان، پیوندها به منابع دیگر و اعلانهای مکرر تنها مطالعهی سطحی را ممکن میسازند و مدام ما را به توجه و نگاه کردن به جای دیگری فرا میخوانند. مطالعات نشان میدهند که وقتی افراد بر روی دستگاههای دیجیتال مطالعه میکنند نسبت به مطالعه بر روی کاغذ، مطالب را کمتر درک میکنند؛ شاید علت آن تمام این عوامل پرتکنندهی حواس باشد. اکنون، انتظار توجه ممتد و تماموکمال به یک متن خواستهای زیاد به نظر می رسد. کتابهای صوتی به بدیلی محبوب در برابر کتابهای چاپی مبدل شدهاند زیرا گوش دادن به کتاب امکان انجام چند کار را به طور همزمان فراهم می کند: میتوان هنگام شستن ظرفها یا رانندگی به کتاب گوش کنید.
خواندن کتاب تمرینی برای افزایش دامنهی توجه است. هر مقدار که بیشتر بخوانیم، خواندن آسانتر شده و در نتیجه مدام درک و فهم تازهای به دست میآید. در نهایت، خواندن بیش از آنکه چالشبرانگیز باشد به فرایندی لذتبخش مبدل میشود. اما همانند ورزش عکس این قضیه نیز صادق است، هر چه کمتر بخوانیم، خواندن دشوارتر شده و مسیر کسب دانش و فهم ناهموارتر میشود.
شبکههای اجتماعی رضایت فوری فراهم میکنند. یکی از اساتید دانشگاه تگزاس، گشتوگذار در تیکتاک را با رفتار موشی آزمایشگاهی مقایسه میکند که در ازای فشار دادن دکمهای، یک دوز کوکائین دریافت میکند: عاقبت، تنها کاری که میخواهید انجام دهید فشار دادن آن دکمه است. به گفتهی گلوریا مارک، روانشناس دانشگاه کالیفرنیا، در سال ۲۰۰۴، میانگین مدت توجه افراد هنگام استفاده از صفحهنمایش دو و نیم دقیقه بود و در سال ۲۰۱۲ ، این زمان به ۷۵ ثانیه کاهش یافت و پنج سال قبل به حدود ۴۷ ثانیه رسید. به گفتهی مارک «ما در حال عادت کردن به این هستیم که محتوا با سرعت زیاد تغییر کند.» مشکل اینجاست که اگر چه ویدئو در مقایسه با متن حاوی اطلاعات بیشتری است اما برانگیزانندهی تفکر عمیق نیست. ویدئوها حجم عظیمی از اطلاعات را به یکباره بر سر مخاطب میریزند به طوری که تمرکز بر هریک از اجزای آن دشوار است. قابهای تصاویر ویدئویی بدون توجه به این که بیننده تا چه اندازه متوجه آنها شده یا آنها را درک کرده، پیوسته تغییر میکنند.
به طور کلی از سال ۲۰۰۶ تا سال ۲۰۱۸، قابلیت بزرگسالان آمریکایی در پاسخگویی به پرسشهای منطقی، استدلال مؤثر و تحلیل الگوها کاهش یافته است. دایرهی واژگان این بزرگسالان نیز در مقایسه با افرادی که نیم قرن پیشتر تحصیلات مشابهی داشتند، کوچکتر شده است. مطالعات اخیر نشان میدهد که اثر فلین -یعنی افزایش مداوم بهرهی هوش در میان نسلها از دههی ۱۹۳۰- در دو دههی اخیر روندی معکوس داشته به طوری که میانگین نمرات بهرهی هوشی در هر دهه حدود سه نمره کاهش یافته است.
با این همه، این تغییرات شناختی همگی منفی نیستند. برخی پژوهشها نشان میدهد که بزرگسالان آمریکایی در برخی از انواع استدلالهای فضایی پیشرفتهایی داشتهاند. فرهنگ دوران پساسواد ممکن است مزیتهایی نیز داشته باشد که در حال حاضر از آنها آگاهی نداریم. سقراط در رسالهی فایدروس میگوید که ظهور نوشتار «در جان یادگیرندگان فراموشی خواهد آفرید زیرا آنها دیگر از حافظهی خود یاری نخواهند جست بلکه با اعتماد به علائم نوشتاری بیرونی، خود چیزی به یاد نخواهد سپرد.» حق با او بود. اما در حالی که نوشتار، حافظهی افراد را تضعیف کرد، حافظهی جمعی جامعه را تقویت کرد. آیا ممکن است نسلهایی که مغزشان از خوراک بیپایان ویدئوها تغذیه میکند در حال پرورش نوعی نبوغ شناختی جدید باشند که هنوز برای ما قابل تشخیص نیست؟ ممکن است اما در حال حاضر به نظر میرسد افول مطالعه آغازگر شیوهای از تفکر است که کمتر عقلانی، تحلیلی و پیچیده است و مزیتی در این روند نمیتوان متصور بود.
جاشوا میروویتز، نظریهپرداز رسانه، در کتاب خود با عنوان عدم احساس تعلق (۱۹۸۵) استدلال میکند که تلویزیون و سایر رسانههای الکترونیکی، مردم آمریکا را آماج نوع جدیدی از اطلاعات دربارهی رهبران سیاسی بالقوهشان میکنند. رسانههای مکتوب، فقط سخنان پیراسته و مبادی آداب رهبران را در اختیار عموم مردم قرار میدادند اما ویدئوها به آنها این امکان را میداد تا رئیسجمهورشان را در حال عرق ریختن، عطسه کردن و مِنمِن کردن ببینند. «امروزه اصحاب قدرت باید خوشظاهر و خوشسخن باشند نه اینکه خوب بنویسند و خوب استدلال کنند.» او پیشبینی کرده بود که افول رسانههای مکتوب و برآمدن رسانههای الکترونیکی در نهایت مردم را به سمت رهبران پوپولیست سوق خواهد داد. آنها به جای توجه به اقتدار و نهادها، نامزدی را ترجیح خواهند داد که حضورِ تلویزیونی مطبوعی داشته باشد. از سوی دیگر، شبکههای اجتماعی فرصتی بیسابقه در اختیار مردم آمریکا قرار دادهاند تا تمام حرکات نمایندگان منتخب خود را زیر نظر داشته باشند. الگوریتمهای این شبکهها به جای پیچیدگی، ظرافت و دقت محتواهای سادهانگارانه، تحریکآمیز و از نظر عاطفی تأثیرگذار را تقویت میکنند. در نتیجه، ایدههایی که با برداشت عامه از سیاست سازگارند -مانند این که تمام رهبران سیاسی به یکسان فاسدند، پاهندگان و مهاجران، شغلها را میدزدند و مشکلات در سیاستگذاری راهحلهایی آسان و همهفهم دارند- بر یافتههای متخصصان حوزههای مرتبط غلبه مییابد.
سیاستمداران هر دو جناح راست و چپ دریافتهاند که از این شبکهها چگونه باید بهره ببرند. ریحان سلام، رئیس مؤسسهی محافظهکار منهتن، در توضیح این فرایند میگوید: «یک دشمن معرفی کرده و سپس افکار عمومی را دو قطبی میکنید. اجازه نمیدهید ظرافت و پیچیدگی وارد بحثها شود زیرا زمانی که مشغول مبارزه بر سر قدرت هستید، ظرافت و پیچیدگی اثری جز سردرگمی ندارد.» در چنین وضعیتی، سیاستمدارانی که بیاعتمادی به نهادها و نخبگان را ترویج میکنند، عملکر موفقتری دارند. «آنها این تصور را به وجود میآورند که در واقع همهچیز واقعا ساده است و فردی کاریزماتیک میتواند به پیروزیهایی دست یابد که از نظر بصری و احساسی، گیرا و تأثیرگذارند.» مارشال مکلوهان روزگاری گفته بود: «جهان لیبرال اصولا جهانی باسواد است.» به نظر میرسد نقیض این گزاره نیز صادق است.
برخی از فناوریهای دیجیتال، توجه را تحت سیطرهی خود درآورده و مطالعهی متمرکز را غیرممکن ساختهاند. هوش مصنوعیِ مولّد نخستین ابزاری است که تداوم وجود نوشتار را با خطر مواجه کرده است. نوشتن دشوار است. جرج اورول تجربهی نوشتن را به «نوعی بیماری با دورهای طولانی» تشبیه کرده بود. هوش مصنوعی وعده میهد که درمانی ساده برای این بیماری دارد. اما مشکل اینجاست که نوشتن صرفا بر روی کاغذ آوردن افکاری که از پیش شکل گرفتهاند نیست. انسانها از طریق نوشتن در مییابند که چه افکاری دارند و چگونه میتوانند این افکار را با افرادی در میان بگذارند که از آنها بیبهرهاند. نوشتن، افکار سست و استدلالهای ضعیف را آشکار میکند. علاوه بر این، زمانی که نویسنده برای تبدیل افکارش به کلمات، جملات و پاراگرافها صرف میکند به او این امکان را میدهد تا پیوندهای تازهای میان ایدههایش برقرار کند و به بینشهای جدیدی دست پیدا کند. دنوشتن دشوار است زیرا نویسنده در حال یادگیری است. اگر هوش مصنوعی این دشواری را از میان بردارد، یادگیری را نیز از میان برمیدارد.
مطالعات اولیه نشان میدهند که این دقیقا همان اتفاقی است که هنگام استفاده از هوش مصنوعی برای نوشتن روی میدهد. فرایند نوشتن راحتتر میشود و محصول نهایی نیز اغلب بهتر از آن چیزی است که فرد میتواند به تنهایی پدید آورد اما بهای آن را با کاهش رشد ذهنی میپردازد. مطالعهای در برزیل نشان داده است که آن دسته از دانشجویان دورهی کارشناسی که در مطالعات خود از هوش مصنوعی استفاده کرده بودند در یک آزمون غیرمنتظره به مراتب ضعیفتر از دانشجویان عمل کردند که بدون کمک هوش مصنوعی درسشان را خوانده بودند. مطالعهای دیگر در بریتانیا با صدها شرکتکننده نشان داد که استفادهی مکرر از هوش مصنوعی در انجام فعالیتهای شناختی ارتباطی منفی با تواناییهای تفکر انتقادی دارد. در جهانی که بخش عظیمی از مردم برای اجتناب از نوشتن از هوش مصنوعی بهره میگیرند، تفکر انتقادی روزبهروز کمیابتر خواهد شد و در همان حال بر اهمیت آن مدام افزوده خواهد شد. هوش مصنوعی موجب تولید انبوهی بیسابقه از متون شده است. از زمان عرضهی چتجیپیتی در سال ۲۰۲۲ تعداد کتابهایی که در آمازون منتشر میشوند سه برابر شده است و در همین مدت تعداد مقالات ارسالی به نشریههای تخصصی نیز رشد چشمگیری داشته است. در تهیهی بسیاری از این آثار، دستکم در برخی قسمتهایشان، از هوش مصنوعی کمک گرفتهاند. اگر چه آثار نوشتاری تولیدشده توسط هوش مصنوعی مطبوع و قانعکنندهاند اما اغلب غیرمبتکرانهاند یا نادقیق- یا هر دو. در نتیجه مردم بیش از هر زمان دیگری به قدرت تشخیص و درک و قوهی داوری خود نیاز دارند، یعنی دقیقا همان مهارتهایی که استفاده از هوش مصنوعی آنها را با خطر نابودی مواجه ساخته است. آنچه در معرض خطر قرار دارد توانایی مستقل اندیشیدن است.
صد و بیستوشش سال پیش، نشریهی آتلانتیک در مقالهای نوشته بود که روزنامه، توانایی شهروندان را برای خوب نوشتن و عمیق اندیشیدن به خطر انداخته است. صفحات ورزشی، ستون شایعات و مطالب متفرقه و زبان عامیانهی روزنامه جایگزین کتاب و مجلات ادبی میشد. پیش از ظهور روزنامه، رمان تهدیدی برای عادتهای مطالعاتی خوب و شأن اخلاقی انسانی محسوب میشد. به باور توماس جفرسون، یکی از بزرگترین موانع بر سر راه آموزش زنان میل شدید آنان به خواندن رمان بود امری که باعث میشد از «مطالعهی سودمند» دور بمانند. افرادی که باور ندارند امروزه سواد و مطالعه تحت حمله قرار دارد به این سنت نکوهش فناوری یا رسانهی جدید اشاره میکنند که بنا بر آن هر رسانهی جدیدی، تمرکز مردم را مختل میکند و شأن آنها را تنزل میدهد. آنها همچنین به رونق فروش کتابهای چاپی اشاره میکنند: کتابفروشی بارنز اند نوبل بیش از ۶۰ شعبهی جدید افتتاح کرده است و در سال ۲۰۲۵ نزدیک به ۴۰۰ کتابفروشی مستقل در آمریکا آغاز به کار کردهاند.
اما این افراد خوشبین، نکتهای را نادیده میگیرند: کتاب و آثار چاپی تنها در میان بخش کوچکی از جمعیت همچنان رونق دارد. ۸۰ درصد از کتابهای سال گذشته تنها توسط ۲۰ درصد از بزرگسالان خوانده شدهاند. به گفتهی یکی از متخصصان «مطالعه در حال تبدیل شدن به نوعی سرگرمی خاص و محدود است، چیزی مانند جمعکردن تمبر یا پرورش گل ارکیده.» پیشتر هم چنین وضعیتی را تجربه کردهایم. زمانی که جامعه برای نخستین بار از فرهنگ شفاهی به جهان سواد مکتوب گذر کرد، تنها اقلیتی کوچک توانایی خواندن داشتند. آنها به عنوان اندک اشخاصی که از این مهارت ارزشمند برخوردار بودند، جایگاهی ممتاز داشتند و بابت کارشان دستمزدهای بالایی دریافت میکردند. امروزه نیز خواندن تنها در میان اقلیتی کوچک متمرکز است اما اهل قلم بودن دیگر مانند گذشته جایگاه والایی ندارد. برای بیشتر مردم زندگی اهل قلم از نظر اقتصادی هیچ آیندهای ندارد. در دو دههی گذشته، اشتغال در روزنامههای ۷۵ درصد کاهش داشته است. فرصتهای شغلی دانشگاهی در رشتههای علوم انسانی نیز رو به کاهش است و در سال ۲۰۲۴ تنها ۸ درصد از دانشجویان کارشناسی، مدرک خود را در یکی از رشتههای انسانی دریافت کردند. تصور این که جلد هفتهنامهای که میلیونها خواننده دارد به چهرهای ادبی اختصاص یابد تقریبا ناممکن است. نه چنین شخصیتی وجود دارد و نه چنین هفتهنامههای پرخوانندهای. در مقابل بسیاری از آمریکاییان با افتخار خود را متعلق به دوران «پساسواد» میدانند.
قدرت فرهنگی و اقتصادی نصیب کسانی میشود که در استفاده از محبوبترین فناوری ارتباطی مهارت دارند و امروزه این افراد استریمرها، پادکسترها و اینفلوئنسرها هستند افرادی مانند جو روگان و مستر بیست. کتابها زمانی منبع ضروری دانش، حافظه، حکمت و اخلاقیات بودند. نسلهای قدیمیتر کتابها را به منظور انتقال عمودی فرهنگ، برای جوانترها مینوشتند. اکنون اطلاعات به صورت افقی و از جوانی به جوان دیگر منتقل میشود و همین فرایند است که باعث میشود افرادی مانند مستر بیست به نگهبانان فرهنگ آمریکایی تبدیل شوند. افول مطالعه دنیا را وارونه نکرد بلکه آن را از حالت عمودی به حالت افقی درآورد. جوانان به دنبال مشاغلی هستند که آنها را به سرعت وارد دنیای قشر ممتاز جامعه کند، امری که امروزه برای افرادی که در آستانهی ورود به بزرگسالیاند به معنای اینفلوئنسر شدن است. بنا بر یافتههای یک نظرسنجی در سال ۲۰۲۳، حدود شصت درصد از پاسخدهندگان نسل زد گفتند که در صورت امکان دوست دارند چهرهای فعال در شبکههای اجتماعی باشند. در ماه سپتامبر، دانشگاه سیراکیوز مرکز اقتصاد اینفلوئنسرهای خود را افتتاح کرد و به زودی نخستین دورههای کوتاهمدت خود را برای اینفلوئنسرهای مشتاق ارائه خواهد کرد.
زمانی که کتابخانهی اسکندریه نابود شد، دانش مکتوب بر طومارهای آن نیز برای همیشه از بین رفت. ما تنها میتوانیم حدس بزنیم که اراتوستنس و اقلیدس چه آثار دیگری ممکن بود نوشته باشند. تمام متون به خاک مبدل شدند. امروز دیگر چنین اتفاقی روی نخواهد داد؛ تمام واژگان آن کتابخانهی عظیم را بر روی یک تراشهی کامپیوتر میتوان ذخیره کرد. اکنون، گوگل بوکس و آرشیو اینترنتی، کتابخانههایی با ابعادی تصورناپذیرند و برای دسترسی به آنها کافی است چند دکمه را فشار دهیم.
امروزه، خطر این که متون مکتوب در اثر رطوبت یا توسط موشها از بین بروند بسیار ناچیز است اما خطر بیتفاوتی همچنان پابرجاست. آنچه در حال از دست رفتن است، توانایی و انگیزهی ما برای خواندن این متون است. میراثی غنی از اطلاعات و حکمت از پیشینیان به ما رسیده است، اینک به خود ما بستگی دارد که با آن چه کنیم.
برگردان: هامون نیشابوری
رُز هوروویچ از نویسندگان نشریهی آتلانتیک است که بر مسائل تحصیلات دانشگاهی، فرهنگ و عادتهای کتابخوانی و تأثیر فناوری بر جامعه تمرکز دارد. آنچه خواندید برگردان بخشهای از مقالهی زیر است:
Rose Horowitch, “The End of Reading Is Here”, The Atlantic, 8 July 2026.
