09 آوریل 2026
برخورد تمدنگراییها
هانس کوندنانی، سریروپا روی
در خلال دهههای گذشته پدیدهای رخ داده است که میتوان آن را چرخش تمدنی خواند: دولتها در سراسر جهان به شکلی فزاینده خود را نمایندگان تمدنها تصور میکنند. دربارهی این که چگونه چین، هند، روسیه و ترکیه سیاستهای خارجی خود را در چهارچوبی تمدنی طرح میکنند ــ و آشکارا خود را «دولتهای تمدنی» میخوانند ــ مطالب بسیاری نوشته شده است. اما بسیاری از رهبران سیاسی در اروپا و ایالات متحده نیز به شکلی فزاینده از ادبیات تمدنی استفاده میکنند. خود مفهوم «غرب» که تا دههی گذشته به نظر میرسید روبهافول است دوباره به صحنه بازگشته. عامل این بازگشت تا اندازهای راست افراطی است که مسلمانان یا مهاجران غیرسفیدپوست را خطری برای غرب یا تمدن «مسیحی-یهودی» میداند. برخی مانند امانوئل ماکرون، رئیسجمهور فرانسه، نیز از اروپا به عنوان تمدنی متمایز سخن میگویند که «ممکن است نابود شود».
دانشگاهیان برای فهم این تحولات مفهوم «تمدنگرایی» را به کار میبرند. این مفهوم به طور خاص به معنای نگرشی است که تمدنها را موجودیتهایی متمایز و منسجم در نظر میگیرد و سیاست بینالمللی را برخورد بین تمدنها (یعنی همان کاری که ساموئل هانتیگتون در سال ۱۹۹۶ در کتاب مشهور خود انجام داد). اینگونه تفکر تمدنی فهمی از نحوهی سازوکار سیاست بینالمللی دارد که از واقعگرایی (که به روابط بینالملل از منظر چهارچوب تعارض و همکاری بین دولت-ملتها مینگرد) و لیبرالیسم (که بر ایدئولوژی و نوع رژیم تأکید دارد) متمایز است.
تمدنگرایی چه معنایی دارد؟ به رغم رشد ناگهانی گفتگوها دربارهی تمدن کاملاً روشن نیست که آیا مفهوم تمدن در زمینههای مختلفی که به کار میرود کارکرد یکسانی دارد یا خیر. به طور خاص، رابطهی دقیق آن با دولت-ملت و ملیگرایی محل مناقشه است. رابطهی آن با نژادپرستی، مفهومی که تمدنگرایی پیوندی تاریخی با آن دارد، نیز وضع مشابهی دارد. در نهایت، در حالی که تمدنگرایی را اغلب واکنش دفاعی سیاست خارجی به غربِ سلطهجو و رویارویی آشکار دولتهای غیرغربی با نظم بینالمللیِ پساجنگ جهانی دوم میدانند اما به نظر میرسد این پدیده با تحولات اقتصادی و سیاسی داخلی کشورها ــ به ویژه نئولیبرالیسم ــ نیز مرتبط است.
سیر تکاملی تمدنگرایی
ایدهی تمدن به عصر روشنگری در اروپا باز میگردد. هرچند یونانیان باستان اعضای جوامع سیاسی خود را در مقابل بربرها قرار میدادند اما تنها در قرن هجدهم بود که واژهی «تمدن» و فعل «متمدن ساختن» و صفت «متمدن» تداعیکنندهی مدنیتی ایدئال شدند که به شکلی بالقوه جهانشمول تلقی میشد ــ هرچند تصور بر این بود که اروپاییان بیش از دیگران به تحقق آن نزدیک شدهاند. ایدهی تمدن، پیشرفت انسان را در چهارچوبی اخلاقی تعریف میکرد؛ به بیان کریشان کومارِ جامعهشناس تمدن عبارت بود از «حرکت از وضع بربریت، بدویت، بیفرهنگی به سوی مراتب والاتری از فرهیختگی در اندیشه و رفتار.»
در قرن نوزدهم، این برداشت که تمدن، تکوین بشریت طی فرایندی واحد است و ملیتها، ادیان یا نژادهای مختلف در مراحل متفاوتی از این فرایند قرار دارند جای خود را به فهمی انسانشناختی و تاریخی داد که مطابق با آن تمدنها، موجودیتهایی متمایزند و هر یک برابر با یک «فرهنگ» خاص است. این برداشت متکثر از تمدن نسبت به ایدهی تمدنی یگانه، نسبت به تفاوتها بردبارتر بود. با این حال منجر به تثبیت تفاوتهای مفروض بین گروههای انسانی مختلف شد ــ نگرشی که ظهور نژادپرستی زیستشناختی در اواخر قرن نوزدهم به آن اعتباری علمی بخشید.
در نیمهی نخست قرن بیستم، نگرانیها دربارهی افول غرب به طور کلی (بیان این امر در کتاب انحطاط غرب (۱۹۱۸) اثر اسواد اشپنگلر شهرت بسیاری دارد) یا اروپا به طور خاص (نظر شاعر فرانسوی پل والری در این رابطه بسیار مشهور است و ماکرون گفته است که این شاعر بر تفکرش دربارهی «میرایی» تمدن غربی تأثیرگذار بوده است) افزایش یافت. در همین اوان، شخصیتهایی مانند منتقد هنری ژاپنی، اُکاکورا کاکوزو، و شاعر بنگالی، رابیندرانات تاگور، تمدن غربی را به بربریت متهم کردند و رویکردی بدیل و مبتنی بر تکثر را مطرح ساختند.
به رغم آن که نژادپرستی زیستشناختی به واسطهی پیوندش با نازیسم ــ و همچنین در اثر پیشرفتهای علمی ــ بیاعتبار شد اما مفهوم تمدن پس از جنگ جهانی دوم نیز بر جای ماند. آرنولد توینبی، تاریخنگار بریتانیایی، به مطالعهی تطبیقی تمدنها در اثر ۱۲ جلدی خود با عنوان پژوهشی در تاریخ (۱۹۳۴-۱۹۶۱) ادامه داد اما بر روابط و تأثیرهای متقابل سازنده بین تمدنها تأکید داشت. در همین زمان، جنگ سرد هم مبارزهای تمدنی تلقی میشد و هم نبردی ایدئولوژیک ــ اعضای پیمان آتلانتیک شمالی، که در سال ۱۹۴۹ امضا شد، متعهد بودند که از «تمدن ملتهای خود» دفاع کنند.
از زمان پایان جنگ سرد، بحثهای عمومی و دانشگاهی دربارهی تمدن غالباً با نظریهی «برخورد تمدنها»ی هانتیگتون مرتبط بودهاند. هانتیگتون پیشبینی کرده بود که پس از جنگ سرد، منازعات در سیاست بینالملل بر روی «خطوط گسل» بین نُه تمدنی که او، عمدتاً بر اساس ادیان، مشخص کرده بود روی خواهد داد؛ اما این منازعات به طور خاص بین غرب (که از نظر او «منحصربهفرد و غیرجهانشمول» بود)، چین و اسلام خواهد بود. دیدگاه هانتیگتون دربارهی منازعهی تمدنی را میتوان تجدید حیات فرهنگانگارانهی ایدههایی دانست که روابط بینالملل را روابط نژادی تلقی میکرد.
در واکنش به تحلیل ذاتانگارانهی هانتیگتون از تمدنها موج جدیدی از پژوهشها دربارهی تمدنها به راه افتاد. در این پژوهشها، تمدنها واحدهای سیاسی مشخص و دارای موجودیتی عینی نیستند بلکه «ساختارها، منظومهها یا مجموعههایی» هستند که «تغییرپذیر، نامتجانس، تعاملی و انعطافپذیر»ند. به گفتهی هنری هیل و مارلن لورل تمدنها «بیش از آن که چیزهایی باشند که احتمال برخوردشان وجود داشته باشد» «تصورات اجتماعی معنادار» یا «اشکال فراملیتی هویتسازیاند که برساختی اجتماعی دارند و عاملان سیاسی ــ از جمله نخبگان و شهروندان- به آنها معنا میبخشند و به واقعیتهایی بیناذهنی تبدیل میکنند.» به طور خلاصه، تمدنها واقعیتسازند و نه واقعیت.
گفتمان تمدنگرایی برای دولتهای غیرغربیای مانند چین، روسیه، ترکیه و هند بر جاهطلبی ساخت جهان و ایجاد نظمی چندقطبی دلالت دارد. این گفتمان به دنبال به رسمیت شناختهشدن است و هدفش تصحیح عدمتقارن مشهود در قدرت جهانی است.
با این همه، هرچند دانشگاهیان ایدهی تمدنهایی منسجم، متمایز و دارای وجود عینی را زیر سؤال بردهاند اما در سراسر جهان سیاستمداران از چیزی استقبال کردهاند که بلیک استوارت آن را «هستیشناسی بلوکهای تمدنی» میخواند. شاید وسوسه شویم که این نوع تمدنگرایی را یکی از کارکردهای نالیبرالگرایی یا پوپولیسم بدانیم و در نتیجه آن را پدیدهای محدود به راست افراطی در غرب و چهرههایی مانند نارندرا مودی در هند، ولادیمیر پوتین در روسیه و رجب طیب اردوغان در ترکیه در نظر بگیریم. اما میانهگرایان لیبرال و ضدپوپولیسمی مانند ماکرون نیز به شیوهی خود از مفاهیم تمدنی استفاده میکنند.
با این حال، این چرخش جهانی به سمت تمدنگرایی ضرورتاً به معنای احیای بیکموکاست نظریهی هانتیگتون نیست. در تصور بسیاری از سیاستمدارانی که اکنون در چهارچوب تمدنگرایی سخن میگویند، به ویژه شخصیتهای غیرغربی، جهان صحنهی برخورد تمدنها نیست. کاملاً برعکس، آنها دعاوی تمدنگرایی خود را در قالب گامی به سوی هماهنگی بیشتر بین قدرتهای مختلف صورتبندی میکنند ــ به طور خلاصه، این تمدنگرایی نوعی دفاع روادارانه و خاصگرا در برابر چیزی است که از نظر آنها جهانشمولگرایی همسانساز غربی تلقی میشود. خارج از جهان غرب، تمدنگرایی پیوند تنگاتنگی با مفاهیم چندقطبیت و «دموکراسیسازی» سیاست بینالملل دارد. از این منظر، این تمدنگرایی بیشتر در راستای نظریههای توینبی است تا هانتیگتون.
پیچیدگیهای تمدنی
همزمانیِ به کارگیری ایدهی تمدن توسط شخصیتهای سیاسی مختلف در سراسر جهان نشاندهندهی پدیدهی جهانی واحدی است. اما بررسی دقیقتر نشان میدهد که مفهوم تمدن در هر موقعیت، کابرد متفاوتی دارد. به طور خاص، نحوهی کاربرد این مفهوم در غرب بسیار متفاوت از نحوهی استفاده از آن در خارج از غرب است.
مفهوم تمدن در غرب تقریباً همیشه بر موجودیتی فراملیتی دلالت دارد. (فرانسه یک استثناء است زیرا گاهی خود یک تمدن محسوب میشود ــ یا تمدن غربی گاهی بسط و توسعهی فرانسه در نظر گرفته میشود.) یکی از پیامدهای این امر آن است که هویت تمدنی، در مقایسه با ملت، چندان نهادینهشده نیست. نزدیکترین چیز به «دولتی تمدنی» در غرب، اتحادیهی اروپاست که از آنجا که از لحاظ فنی یک دولت نیست شاید دقیقتر این باشد که آن را «شبهدولت تمدنی» بخوانیم. ناتو، که میتوان آن را تجسم نهادی غرب در نظر گرفت، فاصلهی بیسار بیشتری با یک دولت دارد.
در مقابل، در سایر نقاط جهان جامعههای تمدنی مفروض، اغلب کموبیش با دولت-ملتی موجود همپوشانی دارد ــ میتوان آن را «تمدنگرایی وستفالیایی» خواند. با این همه، در این موارد معمولاً مفهوم تمدن را برای توجیه توسعهطلبی ارضی به کار میبرند. «نوعثمانیگرایی» اردوغان سودای این دارد که نفوذ جمهوری ترکیه را به سرزمینهایی بسط دهد که روزگاری تحت حاکمیت عثمانی بودند. به همین نحو، تخیل تمدنی هندی پهنهی گستردهای از آسیا را در بر میگیرد. پس آیا میتوان گفت که تمدنگرایی در خارج از غرب به تحکیم دولتملتها مربوط است؟ یا باید آن را فراتر رفتن از دولتملت و بازگشت به دنیای امپراتوریها یا دستکم بسط گسترهی نفوذ در نظر گرفت؟
جامعهشناس آمریکایی راجرز بروبیکر (Rogers Brubaker) در سال ۲۰۱۷ مقالهای تأثیرگذار منتشر کرد و در آن بین دو شیوهی تفکر دربارهی «تمدنگرایی» در میان راست افراطی اروپا تمایز قائل شد. گفتمان تمدنی این گروه را میتوان «بیان جدیدی از ملیگرایی» دانست ــ در واقع، «شیوهی نوینی از سخن گفتن دربارهی ملت» است. اما آن را میتوان «بدیلی برای ملیگرایی» نیز در نظر گرفت، یعنی بازاندیشی در «مرزبندیهای تعلق و معانی خود و دیگری» که «نسبت به گفتمان ملی، به شکل متفاوتی از جامعهیِ تصوری[1] دلالت داشته و در سطح متفاوتی از فضای فرهنگی و سیاسی قرار دارد.» شاید این تمایز را بتوان دربارهی تمدنگرایی در خارج از غرب نیز به کار برد.
این تمایز، به پرسشهای دیگری دربارهی رابطهی بین ملیگرایی و تمدنگرایی دامن میزند. میتوان تمدنها را جوامعی تصوری همانند با ملتها در نظر گرفت. اما تمدن میتواند نوعی متفاوت از جوامع تصوری باشد. به طور خاص، در حالی که ملیگرایی چپگرایانه وجود دارد تصور وجود تمدنگرایی چپگرایانه بسیار دشوار است.
پژوهشگران حوزهی ملیگرایی مدتهاست که میکوشند بین ملیگراییهای مدنی و قومی/فرهنگی یا دستکم بین عناصر مدنی و قومی/فرهنگی در ملیگراییها، تمایز قائل شوند. ملیگرایی مدنی در بستر دولت-ملتهای موجود پدید میآید اما ملیگرایی قومی/فرهنگی با جنبشهای ملی دولتسازی پیوند دارد که نقطهی اتکای آنها به جای نهادها بیشتر فرهنگ یا زبان است. تمدنگرایی ذاتاً قومی/فرهنگی است. ممکن است این امر به آن علت باشد که تمدنها بر خلاف ملتها عموماً به شکل دولت نهادینه نشدهاند.
تمام نمونههای تمدنگرایی در سراسر جهان به رغم تفاوتهایی که دارند در بستری پدیدار شدهاند که تمایز بین اقتدارگرایی و دموکراسی به شکلی فزاینده در حال رنگباختن است.
در اینجا رابطهی بین تمدنگرایی و نژادپرستی نیز مطرح میشود. تمدنگرایی در غرب، جایی که «تمدن» در طول تاریخ نوعی اسم رمز برای نژاد بوده است، میتواند شکلی از نژادپرستی نرم باشد که بهجای زیستشناسی مبتنی بر فرهنگ است. تمدنگرایی در این معنا پیوند نزدیکی با چیزی دارد که اتین بالیبار «نونژادپرستی» یا «نژادپرستی فرهنگی» خوانده است و به همین سبب برای راست افراطی بسیار جذاب است: زیرا به آنها اجازه میدهد تا نوعی از تهدید نژادی را در قالبی نرمتر و فرهنگی ابراز کنند.
پرسشی که مطرح میشود این است که آیا این امر دربارهی تمدنگرایی در خارج از غرب نیز صادق است یا خیر. در هند، گفتمان تمدنگرایی ایدههای اکثریتگرا را در چهارچوب فرهنگ و ارزشها بیان میکند که اعتراضبرانگیز نیست، درست همانطور که تمدنگرایی در غرب نیز ایدههای از اعتبارافتادهی نژادپرستی زیستشناختی را در قالبی دیگر صورتبندی میکند. اما نمونههای دیگر به این وضوح عمل نمیکنند. برای مثال، از نظر مارک بسن دو نوع متفاوت از تمدنگرایی روسی وجود دارد: نسخهای قومیفرهنگی که مبتنی بر ایدهی «جهان روسی» (Russkiy mir) است و نسخهای «چندقومیتی» بر اساس ایدهی اوراسیا که پذیرای تکثر است. این نسخهی دوم نشان میدهد که تمدنگرایی الزاماً انحصارگرا نیست.
عاملان مؤثر در تمدنگرایی
عامل محرک این چرخش تمدنی در سطح جهان چیست؟ مفهوم «تمدن» چه کارکردی دارد و چرا در زمینههای مختلف تقریباً به طور همزمان سر برآورده است؟ چرا به جای هویتهای ملی یا دینی یا قومی ادعای هویت تمدنی مطرح میشود؟ پاسخ به این پرسشها با دگرگونی در نظام بینالملل و تحولات اقتصادی و سیاسی داخلی کشورها مرتبط است (هرچند ممکن است این امور در هر مورد کارکرد متفاوتی داشته باشند).
هانتیگتون برخورد تمدنها را در «لحظهی تکقطبی» نوشت یعنی در زمانی که ایالات متحده، و به تبع آن غرب، در دههی پس از پایان جنگ سرد، در نقطهی اوج قدرت نسبی خود قرار داشتند. او پیشبینی کرده بود که قدرتهای غیرغربی در واکنش به هژمونی آمریکایی و به طور خاص جهانشمولی لیبرالی مد نظر آن اقدام به «صفبندی تمدنی» خواهند کرد. اما تمدنگرایی قرن بیستویکم در بزنگاه تاریخی متفاوتی سر برآورد: در دورانی که تغییری تاریخی در توزیع قدرت در سطح جهان در حال وقوع است زیرا ایالات متحده و غرب رو به افول و اکثر نقاط دیگر جهان رو به صعودند.
این ترس از افول میتواند تغییر توجه غرب از عامگرایی لیبرال به خاصگرایی تمدنی را توضیح دهد. به طور خاص، این ترس منجر به شکلگیری نوعی تمدنگرایی تدافعی شده است که تمرکزش حفاظت از تمدنی در معرض تهدید است، خواه منظور از این تمدن غرب باشد یا اروپا. میانهگرایان و راستگرایان افراطی در غرب بر سر این حس تهدید با یکدیگر همسویی دارند اما در حالی که راستگرایان افراطی این تهدید تمدنی را از جانب مهاجران میدانند برای میانهگرایان قدرتهایی مانند چین و روسیه تهدید تمدنی محسوب میشوند.
گفتمان تمدنگرایی برای دولتهای غیرغربیای مانند چین، روسیه، ترکیه و هند بر جاهطلبی ساخت جهان و ایجاد نظمی چندقطبی دلالت دارد. این گفتمان به دنبال به رسمیت شناختهشدن است و هدفش تصحیح عدمتقارن مشهود در قدرت جهانی است. اما در حالی که تمدنگرایی این قدرتها در لحظهی تکقطبی، یعنی زمانی که هانتیگتون کتاب خود را مینوشت، تدافعی بود اکنون جاهطلبانه و تهاجمی است. این دولتهای تمدنی اکنون اشکال جدیدی از قدرت هنجاری را مطرح میکنند که پیشتر منتسب به غرب بود. برای مثال، تمدنگرایی هندو باور دارد که هند «آموزگار جهان» (ویشواگورو) است.
اما تغییر در توزیع قدرت در سطح جهان، همهی ماجرا نیست. برای فهم چرخش تمدنی نباید صرفاً به فضای سیاست بینالمللی توجه کنیم بلکه باید تحولات داخلی دولتها را نیز مد نظر قرار دهیم. چرخش تمدنی در غرب و به ویژه در اروپا با شکلی خاصی از نئولیبرالیسم مرتبط است که میخواهد اقتصاد را «در محفظه قرار دهد» و از آن در برابر مداخلهی دموکراتیک محافظت کند. از آنجا که سیاست اقتصادی در طول دهههای گذشته ــ به ویژه در منطقهی یورو ــ از فضای مناقشات دموکراتیک خارج شده، بحثهای سیاسی به سمت مسائل فرهنگی تغییر یافته است. تمدنگرایی نوعی سیاست هویتی است که نئولیبرالیسم به وجود آورده است.
ایدههای تمدنی در بسیاری از کشورهای غیرغربی در بستر سیاستهای اصلاح اقتصادی تأثیرگذار شدهاند؛ این سیاستها، اقتصادهای تحت حمایت دولتها را به روی جریان آزاد سرمایه و نیروهای بازار گشودند و توازن قدرت بین بخش دولتی و بخش خصوصی را به شکل چشمگیری تغییر دادند. در بسیاری از مواقع، تمدنگرایی ابزاری گفتمانی برای مشروعیتبخشی به اصلاحات نئولیبرالی است. برای مثال، دولت ترکیه شیوههای بومی سرمایهداری عثمانی را سرمشقی تمدنی قرار داده تا به کمک آن اصلاحات نئولیبرالی را توجیه کند و در همان حال حمایت از تمدن را به ابزاری دفاعی در برابر تأثیرات همگونساز جهانیشدن مبدل ساخته است. تأکید دولت بر تمدن در هند و چین بازتابی از بلندپروازیهای نخبگان اقتصادی و طبقات متوسط جدید در سطح جهان است و نابرابریهای اقتصادی را در چهارچوب پاداش فرهنگی توجیه میکند.
تمام نمونههای تمدنگرایی در سراسر جهان به رغم تفاوتهایی که دارند در بستری پدیدار شدهاند که تمایز بین اقتدارگرایی و دموکراسی به شکلی فزاینده در حال رنگباختن است. دموکراسیها در غرب و خارج از آن گرایشهای اقتدارگرایانه از خود نشان میدهند ــ اغلب با عنوان «پسرفت دموکراسی» از آن یاد میشود ــ و نظامهای ترکیبی به وجود میآورند. در مقابل، حتی دولتهای اقتدارگرایی مانند چین لازم میبینند که برای مشروعیت بخشیدن به خود از گفتمان دموکراسی بهره بگیرند. به همین علت است که مفهوم تمدن برای سیاستمداران به منبعی مفید برای کسب مشروعیت مبدل شده است.
بر خلاف تصور بسیاری، تمدنگرایی پدیدهای نیست که بتوان آن را صرفاً به نیروهای نالیبرال غربی و غیرغربی منتسب دانست. چرخش تمدنی را باید محصول وضعیتی دانست که در آن مرزهای بین لیبرالیسم و نالیبرالیسم کمرنگتر میشوند و راست میانه ایدههای راست افراطی را ترویج میکند و عادی میسازد. در حالی که نئولیبرالیسم سیاست هویتی تولید میکند تمدنگرایی میتواند یکی از اشکال این سیاست هویتی در جهانی باشد که در آن سیاست بینالمللی به شکلی فزاینده به صورت رقابتی بین قدرتهایی در مقیاس یک قاره تصور میشود.
برگردان: هامون نیشابوری
هانس کوندنانی در مدرسهی اقتصاد لندن مشغول به تدریس است و سریروپا روی در مرکز مطالعات مدرن هند در دانشگاه گوتینگن، کرسی دولت و دموکراسی را بر عهده دارد. آنچه خواندید برگردان نوشتهی زیر است:
Hans Kundnani and Srirupa Roy, “The Clash of Civilizationalisms”, The Ideas Letter, 30 October 2025.
[1] Imagined community
