07 ژانویه 2026
تهران در تعلیق؛ امید، ترس و انتظار تغییر
المیرا محمودی
شهر تهران این روزها خلوتتر از روزهای معمول دیماه هر سال است. تعطیلی مدارس و دانشگاهها و ادارهها به دلایل و بهانههایی مثل آلودگی هوا یا سرما هم بر خلوت شدن شهر اثر گذاشته است. خیابانهای شهر خالی از راهبندان همیشگی است و بازار خرید و فروش زمستانی، هیچ داغ نیست. بسیاری از فروشندگان اصنافِ مختلفِ محدودهی بازار کرکرهها را پایین کشیدهاند و در محلهها و خیابانهای دیگر نیز، بعضی مغازهها تعطیل کردهاند.
یکی از طلافروشان خیابان گرگان میگوید «نمیدانم آیا باید اسم این تعطیلیها را اعتصاب بگذارم یا نه. واقعیت این است که خودم دو سه روز پیش از این شلوغیها تصمیم گرفته بودم تا زمانی که قیمت دلار همینطور بالا میرود، مغازه را تعطیل کنم که ورشکسته نشوم.»
بعد از شلوغی بازار در روز یکشنبه، دامنه اعتراضها به چند محلهی دیگر تهران هم کشید و شبهای گذشته، آتش و دود و شعار و تیراندازی در مناطقی مثل هفتحوض و تهرانپارس و چند محدودهی دیگر بلند بوده است. با این حال هنوز این اعتراضها در همین چند نقطه متمرکز است و این طور نیست که مثل سال ۱۴۰۱، تمام کوچهها و خیابانها رنگ اعتراض گرفته باشند.
اما بازارِ حرفها و گفتوگوها گرمتر از خیابان است. هیچ جایی خالی از صحبت اعتراض و جنگ و شلوغیها نیست. مهم نیست آدمها چقدر همدیگر را میشناسند؛ همین که به هم میرسند، شروع میکنند از بحث و تحلیل و پیشبینی شرایط روزهای آینده. حتی ساکنان محلههایی که بافت مذهبی دارند هم از این قاعده جدا نیستند.
امیرحسین تازه سی سالگی را گذرانده و با پدر و مادر و دو برادر کوچکترش در یکی از خیابانهای نزدیک میدان خراسان زندگی میکند. خانوادهاش مذهبی هستند و به گفتهی او، تا چند سال پیش طرفدار حکومت بودند. «حالا پدر و مادرم با همان دوستانشان که سالها روضه داشتند، جمع میشوند و برای سرنگونی حکومت دعا میکنند.»
از او میپرسم آیا این اتفاق برای تمام همسایگان و دوستان مذهبیشان افتاده است؟ میگوید: «نه برای همه. بعضیها آنقدر متعصب هستند که نه میتوانند ظلم را ببینند و نه صدای حقطلبی را بشنوند. اما خیلی از اطرافیان ما عوض شدهاند. بعضیها کلاً از دین و مذهب بریدهاند و بعضی هم مثل پدر و مادر من، به این نتیجه رسیدهاند که این حکومت ربطی به اسم اسلامیاش ندارد و باید با آن مبارزه کرد.»
امیرحسین امید دارد که «این بار ورق برمیگردد و حکومت ظالم ساقط میشود.» ملیحه نیز در این امید با امیرحسین شریک است. او پنجاه ساله و استاد دانشگاه است و زبان انگلیسی درس میدهد. میگوید: «درست است که تهران هنوز مثل سالهای قبل شلوغ نشده اما انگار برخلاف همیشه امید زیادی به پیروزی هست. شاید امید کاذب باشد اما واقعیت این است که آدمها، مخصوصاً جوانها، وقتی میبینند چیزی برای از دست دادن ندارند و حتی امیدی به اینکه چیزی تغییر کند نیست، دیگر از چیزی نمیترسند.»
او در دانشگاه با جوانها سر و کار دارد و روحیهی آنها را بهتر میشناسد. از او میپرسم آیا این همه نقدی که به بیمسئولیتی و سطحی بودن جوانهای امروز میشود، درست است و آیا میشود از آنها توقع بلوغ سیاسی و اجتماعی داشت؟ با اطمینان میگوید: «نوع نگاه هر نسلی مخصوص خودش است. اگر این را نپذیریم هیچ فهمی از جامعه نخواهیم داشت. من در این بچهها چیزهای خوبِ زیادی میبینم و به آنها امید دارم.» او در بین دانشجویانش نمونههایی را مثال میزند که اهل فکر و مطالعه هستند و نقد و نظرهایشان بسیار بهجا و دقیق است. دانشجویانی دارد که جسارت و شجاعتی تحسینبرانگیز دارند، «اما به سبک و شیوهای متفاوت با آنچه ما یاد گرفتهایم.»
شجاعت در نگاه هر کسی به شکلی تعریف میشود. مثلاً بنفشه که در یک شرکت تبلیغاتی کار میکند و درگیر مسائل روز جامعه است، همین هفته موهایش را رنگ کرده و یک دست کت و دامن که دوست داشته خریده است. او این کار را هم شجاعانه میداند و میگوید: «بعضی از اطرافیانم کارم را نقد کردند و حتی با من دعوا کردند که چرا وسط این اوضاع، موهایم را رنگ کردهام. اما من فکر میکنم باید حال خودمان را خوب نگه داریم. با روحیهی افسرده نمیتوانیم به مبارزه ادامه دهیم. سالهاست خون میدهیم، عزیزانمان را از دست میدهیم، زیر فشاریم، و اگر حواسمان به خودمان نباشد، بعد از رفتن اینها نمیتوانیم جامعهای سالم داشته باشم.»
از او میپرسم آیا همکاران و دوستانش هم به همین اندازه مطمئن هستند که حکومت عوض خواهد شد؟ «در مورد سقوط رژیم، تقریباً همه همنظریم. انگار این بار حال و هوا فرق میکند. اما اختلاف نظرها در مسائل دیگر است. خود من طرفدار رضا پهلوی نیستم اما بیشتر کسانی که میشناسم بهشدت طرفدار او هستند. من قبلاً با آنها بحث میکردم که باید از حکومت شاهنشاهی، با هر اسمی که هست، عبور کنیم اما این روزها، نه.» او اختلاف نظرهای دیگری هم در جامعه میبیند: «مثلاً اینکه آیا آمریکا باید حمله کند یا نه، اسرائیل حق دارد با ما وارد جنگ شود یا نه، و بعد از رفتن اینها، دورهی گذار چطور باید باشد و از این دست بحث و نظرها.»
بنفشه از این اختلافنظرها نگران نیست و آن را نشانهی بلوغ اجتماعی میداند، در صورتی که به دعوا و قهر نرسد. اما بسیاری هم مثل علی، تعمیرکار وسایل برقی، نگران هستند، آنقدر، که به گفتهی خودش تمام این چند روز از شدت اضطراب درد سیاتیک داشته و لبش تبخال زده. از او دلیل این همه نگرانی را میپرسم. از سؤالم عصبانی میشود. تجربهی اعتراضهای سالهای پیش او را مضطرب کرده است. «من خودم یک دختر و یک پسر دارم. هر وقت یاد بچههایی که بیگناه کشته شدند میافتم بدنم میلرزد. همین که فکر میکنم باز هم ممکن است بچههای بیگناه کشته شوند، نفسم بند میآید. برای مردم شهرهای کوچک نگرانم که زود شناسایی میشوند و ممکن است هزار بلا سرشان بیاید. خیلیها که داخل ایران نیستند، دلشان اینجاست و میخواهند وضع مردم درست شود و توئیت میکنند و آتش را زیاد میکنند. اما هرچقدر دلشان شور بزند، باز هم خیالشان از بابت جان خودشان و بچههایشان راحت است.»
او که در دههی هشتاد در اعتراضها شرکت فعال داشته، حالا دیگر این کار را سودمند نمیداند. «مردم ایران برای نجات این کشور هر کاری میتوانستند کردند و نشد. فقط خون دادیم و عزیز از دست دادیم. سال ۱۴۰۱ دیدید که هر کاری کردیم فایده نداشت. اینها را فقط همانهایی که سر کار آوردهاند میتوانند پایین بکشند. مناسبات دنیا جای دیگری رقم میخورد. دل کسی هم برای من و شما نمیسوزد. فقط درد ما زیاد میشود.»
نگرانیهایی غیر از نگرانی علی هم هست. بعضی از مردم، تمام این سالها از احتمال تجزیه شدن ایران ترسیدهاند و هنوز هم نگران این موضوع هستند. سهیلا، زنی ۴۲ ساله که چندسالی است یک کسبوکار مجازی راه انداخته و اسباببازی میفروشد، در این باره میگوید: «تنها چیزی که نگران آن هستم همین است. برایم مهم نیست کشته شوم اما این همه زجر نکشیدیم و خون ندادیم که آخرش هر گوشه از خاک ایران یک طرف برود.» سهیلا برخلاف بسیاری از کسانی که نگران تجزیه هستند، احتمال این اتفاق را زیاد نمیداند، اما به نظرش آنقدری محتمل هست که نگرانش باشد. او از اینکه مردم تهران این بار آنطور که لازم است درگیر اعتراض نشدهاند و بیرون نریختهاند ناراحت است. هرچند معتقد است این روزها هیچ چیز را نمیتوان قطعی پیشبینی کرد.
سهیلا یک هفتهای است که همچون بسیاری از کسبوکارهای مجازی، فروش آنلاینش را متوقف کرده و هیچ پست و استوری تبلیغاتی هم نمیگذارد. او میگوید: «ممکن است همین امشب اوضاع کاملاً عوض شود و خیابانها و محلههای بیشتری شلوغ شود. این شبها که میخوابم، نمیدانم آیا صبح روز بعد با خبر سقوط حکومت از خواب بیدار میشوم یا نه. و نمیدانم در یک دنیای دیگر که همه فکر و ذکرم آرزوی نابودی حکومت نیست، چطور باید زندگی کنم.»
همهچیز آنقدر غیر قابل پیشبینی است که معلوم نیست تا زمان انتشار این گزارش، آیا دنیا شکل جدیدی پیدا کرده است یا نه. تغییری بزرگ، که هرچند تصورش سخت است اما در نگاه بیشتر ساکنان تهران، احتمال آن کم نیست.
این گزارش دوشنبه ۱۵ دیماه نوشته شده است.
