24 ژانویه 2026
«بیز جفا چوخ چکمیشیک»؛ روزنوشتهایی در میانهی اعتراضها
چهارشنبه هفده دی ــ ساعت هشت شب
شهر تعطیل شده. همهی چراغهای خیابان خانهمان خاموش است. صدای همهمه میآید. از پنجره چیزی پیدا نیست. میروم روی پشتبام. چراغهای خیابان پشتی هم خاموش است. حتی کافهی روبهروی خانه هم تعطیل کرده. منبع صدا را پیدا نمیکنم. برمیگردم توی خانه، تلفن میزنم به یکییکی پسرها. «ر» میگوید چند روزی است حوالی چهار تعطیل میکنند، کسی هم دلودماغ مغازه رفتن را ندارد. به «م» زنگ میزنم میگوید سمت غرب هم خبری نیست امشب، اما ظهر از خیابان جمهوری و میدان فردوسی گذشته و نرسیده به سفارت ترکیه خیابان شلوغ بوده و بلوکهای سیمانی پراکنده دیده. نردههای خط اتوبوسهای بیآرتی هم جاکن شده بوده. همهی پاساژها بستهاند.
«ت» خبر داده که از منبع موثقی شنیده پنجشنبه اینترنت را قطعاً قطع میکنند، «ب» میگوید باید یک فکری به حال بچهها بکنم که بیاینترنت نمانند و اضطراب نگیرنند. میگویم: «دلت خوشه، طرف فراخوان داده و گفته "نسل وی" بیاد بیرون و امید من نوجوانها هستن، تو نگران اینترنت بچههای منی؟ خمینی هم میگفت امید من به شما دبستانیهاست، این هم ایشالا فراخوان بعدی بچههای دبستانی رو میکشه بیرون.»
«ب» آشکارا از همهی بحثهای مربوط به پهلوی، حملهی احتمالی آمریکا و ترکیب دوران گذار گریزان است، بس که این چندوقت بحثمان شده، نه با من که همهمان با هم، هر کداممان با آن یکی. «م» میگوید: «حالا کسی رو مجبور که نکرده، فردا ببینیم چی میشه.»
میگویم: «بابا مستقیماً به نوجوانها پیغام داده این بار، این طرف هم ببنده به رگبار، چی؟»
میگوید: «امیدوارم بلد باشی خشمت رو هدایت کنی، چون اونی که میکشه رضا پهلوی نیست. راستی اصلاً فردا شب نمیدونم میتونم بیام مهمونی.»
میگویم: «ناراحت شدی؟ بیا، فردا بحث نمیکنیم. بیا با هم باشیم همه. کافهها هم تعطیله، اینجوری تنهایی از اضطراب دیوونه میشیم.»
میگوید: «اونجا هم از دست هم دیوونه میشیم. ضمن اینکه گیر میکنم و نمیتونم برگردم خونه.»
میگویم: «بهنظرت شلوغ میشه؟»
میگوید: «قطعاً شلوغ میشه. به قول ترانه انقلاب همینه دیگه، میآد پشت در خونهات.»
میگویم: «ترانه دربارهی زن، زندگی، آزادی گفت.»
پنجشنبه هجده دی ــ ساعت شش عصر
فیلترشکنها یکبهیک از کار افتادهاند، همان یکی که برای اینترنت بچهها استفاده میکردیم و پولی بود و جرئت نداشتیم روی موبایل خودمان نصبش کنیم هنوز کار میکند. سایفون بهزور وصل میشود، از همین حالا خبرهای اراک میرسد. مردم در شازند هم بیرون آمدهاند. آبدانان و ملکشاهی و صدها شهر کوچک دیگر روی نقشه که حتی اسمشان را هم نشنیده بودم چند روز است که توی خیابانند. به «س» زنگ میزنم، میگوید: «اصفاون قیامته.» توی خیابان است. درجهی فر را میگذارم روی گرمکن، میز را چیدهام، به هوای خرید به اهل خانه میگویم میروم بیرون.
«ب» به طعنه میگوید: «موفق باشی، میدونی که دو ساعت دیگه مهمون داریم.» از همهمان عصبانی است، از بحثهای این چند وقت خسته شده.
میگویم: «هفت نشده هنوز. سریع برمیگردم.»
از خانه بیرون میزنم میپیچم توی تختطاووس همهی کافهها تعطیلند. آجیلفروشی دارد چراغها را خاموش میکند. میگویم: «تعطیل کردید؟»
میگوید: «بله دیگه. شما هم تشریف میبرید؟»
میگویم: «اومدم خرید. کدومطرف میرید؟»
آجیلفروش میگوید: «بچههای مغازه رفتن سمت میدونِ ولیعصر.»
تا چراغ حافظ میرانم، همهی طلافروشیها تعطیلند. جمعیتِ پیادهرو چشمگیر است. از کنار پارک سر حافظ جمعیت به هم پیوسته میشود، مردهای جوان دستهدسته، دخترهای جوان زیاد، خانواده، خانواده، زن، مرد، بچه، بچه، بچه. ورودی کریمخان به میدان جمعیت توی پیادهرو فشرده شده. دور میدان ولیعصر، پایین آن تابلوی عظیم چشمدربیار پروپاگاندا که روز معمولی هم پلیس و یگانویژه میایستاد خبری ازشان نیست. ماشینها آشکارا هیجانزدهاند، بوق میزنند، مردم در سکوت و فشرده فقط در پیادهرو میروند. هنوز هیچ شعاری نیست. ساعت از هفتونیم گذشته. ولیعصر را میروم بالا، کنار ساختمان قدیمی فروشگاه کوروش درست سر چراغ زرتشت، موتورهای یگانویژه در پیادهرو و پیادهروی پمپ بنزین کیپتاکیپ ایستادهاند. ردیف جلو مردهایی شبیه فروشندههای مغازههای ولیعصر، جوان، قدبلند و با هیکلهای درشت و لباسهای معمول شهروندان ایستادهاند، اما از مردم نیستند، چون دارند با یگان ویژه گپ میزنند. جوان سیاهپوش قدبلندی از ردیف جدا میشود، میزند به شیشه پراید جلوی من و با عتاب داد میزند: «برو ...برو.» باتومی را بیرون میکشد و میگوید: «تا شیشه رو پایین نیاوردم برو.» برمیگردد پیش مأمورهای یگان ویژه، ردیف اول موتورها در جا گاز میدهند، صدا ایجاد میکنند. ولیعصر را میآیم بالا، جمعیت توی پیادهرو به سمت میدان ولیعصر میآیند. شعار میدهند. سر فاطمی هنوز چشمشان به یگان ویژه نیفتاده.
«مرگ بر سه فاسد ملا، چپی، مجاهد»، «مرگ بر دیکتاتور». «مرگ بر دیکتاتور.» سر چراغ فاطمی در پیادهروی تاریک جمعیت بیشتر شده.
…«جاوید شاه جاوید شاه»، «پهلوی برمیگرده»...
موتورهای یگان ویژه خیابان را بالا میآیند، معلوم است همانهاییاند که پایین جلوی پمپ بنزین دیده بودم. میپیچند توی پیادهرو. جمعیت میدود توی خیابان. ماشینها بوق میزنند. ترافیک شده. میآیم بالا، از ولیعصر میپیچم توی تختطاووس. خبری نیست. سر میرزای شیرازی یگان ویژه ایستاده، برمیگردم خانه.
موبایل توی پارکینگ آنتن نمیدهد.
درِ آپارتمان را باز میکنم هشتونیم است، مهمانها نرسیدهاند، جز یکی که بچه داشته و زودتر راه افتاده. توی پارکینگ که بودم آنتن موبایلم رفت. موبایلها قطع شده. اینترنت هم. حتی اساماس هم.
پنج مهمان دیگر هم میرسند. کل محله روی هواست. از پشت پنجرهها صدای «جاوید شاه جاوید شاه» میآید. اینترنت قطع که قطع شد بچهها هم کاری را کردند که معمولاً نمیکنند؛ آمدند کنار ما بزرگترها.
جوابم به آخرین پیام خواهرم که نوشته رفتی پیش مامان زنگ بزن در واتساپ یخزده مانده و به مقصد نرسیده: فردا یه ساعتی زنگ میزنیم.
از توی کوچه صدای آشنایی داد میزند «مرگ بر دیکتاتور چه شاه باشه چه ملا». یکی از پنجرهی ساختمون روبهرو انگار به جواب دوباره داد میزند «مرگ بر سه فاسد...» صدای «ز» است، دوباره داد میزند «زن، زندگی، آزادی.» از ساختمان روبهرو جواب میشنود «جاوید شاه جاوید شاه.» «ر» همسایه روبهروییمان میگوید: «توی میدون ولیعصر نمیزدن، اما توی فلسطین ساچمه بود که پخش میشد. یک چیزی رفت توی لاستیکم و گیر کرده. اما پنچر نشده. یک چیز خاردار عجیبیه. شلیک میکردن به لاستیک ماشینهایی که بوق میزدند.»
تلفنها از کار افتاده. تلفن خانه هم وصل نمیشود. باید صبر کنیم تا باقی مهمانها هم برسند. «س» که سابقهی زندان هم در اعتراضات قبلی دارد، بچهاش را میسپرد به ما و «ر» را سوار ماشین میکند تا بروند و سروگوشی آب بدهند. ساعت ده شده، شعارهای پشت پنجره کم شده. میرویم بالای پشت بام. از خیابان حافظ صدای تیراندازی میآید، میگویم: «تیر هواییه؟» جواب میشنوم: «رگباره! تیرهوایی کجا بود؟»
بوی اشکآور گلو و چشم را میسوزاند، برمیگردیم داخل آپارتمان. بوی اشکآور اینجا هم هست، لابد توی خیابان پایینی زدهاند. چون بو خیلی نزدیک است. پنجرهها را میبندم. فر را خاموش میکنم. جز من و همسرم و دو بچه همه رفتهاند بیرون. ساعت یازدهونیم شده، زنگ در را میزنند. دو مهمان ناخوانده داریم، «ن» میگوید: «آب بده.» همسرم میگوید: «آب نزن، بدتر میسوزه چشمهات.» میروند توی بالکن که سیگار بکشند، بلکه سوزش چشمها کم بشود، میگویند: «دیدیم نمیتونیم برگردیم سمت ولیعصر، راه خونه بسته بود، گفتیم بیاییم اینجا.»
دوست «ن» را نمیشناسم، صدایش درنمیآید، پایش درد میکند، ساچمه خورده، صدایش درنمیآید. میترسد بچهها بفهمند و بترسند. بچهها را میفرستیم توی اتاق، میآید توی اتاق خواب، شلوارش را درمیآورد، روی مچ زخم شده، خونین است. میگویم: «س الان میرسه، دکتره. میدونه چی کار کنه. نگران نباش.»
«ن» باند میخواهد تا پای دوستدخترش را ببندد. همسرم میگوید: «مطمئنی ساچمه مونده توی زخم؟ صبر نکنیم تا س برسه؟»
خبری از «س» و «ر» نیست، لابد گیر کردهاند. صدای شلیک میآید. بچهها ترسیدهاند. در اتاق خواب را بستهایم که چشمشان به دختر جوان روی تخت نیفتد.
«س» و «ر» ماشین را پارک میکنند، میدوم جلوی در و میگویم دوست ن زخمی شده. «س» میگوید: «شانس آورده که به سرش نخورده»
میگویم: «به سر میزدند؟»
«س» میگوید: «قیامت بود، تقاطع بزرگمهر و فلسطین و وصال گلهبهگله روی زمین خون ریخته بود. عین زنگی مست شلیک میکردن.»
میآیند بالا. «آی» هم میرسد، ماشین را گذاشته و از کوچهوپسکوچه پیاده رسیده. س میگوید پای دختر مشکل حادی ندارد، امشب را تحمل کند، صبح خودش با بیمارستان هماهنگ میکند که عکس بگیرند ببینند ساچمه در پایش مانده یا نه. هیچ کس شام نمیخواهد. برای بچهها غذا را میبرم توی اتاق، هر کدام یک تبلت گرفتهاند دستشان و بازی آفلاین میکنند.
ساعت دوازدهونیم گذشته، بیرون صدایی نیست. مهمانها میخواهند بروند. «ر» میرود سمت شمال شهر، آنقدر توی این سالها به تلفن ثابت خانهی هم زنگ نزدهایم، که هیچکس شماره تلفن آن یکی را ندارد. شمارههای ثابت همدیگر را میگیریم. س و بچهها میمانند. باقی میروند تا برسند و از تلفن خانه زنگ بزنند.
«ر» رسیده خانه، میگوید آنچه در تجریش دیده یعنی خشونت محض. خیلی بیشتر از آنچه در مرکز شهر دیدهاند.
«آی» رسیده خانه، زنگ زده و میگوید: «همسایهها دارن شیون میکنند. پسرشون رو کشتن توی خیابون فلسطین. شیشهفروشی داشته.»
از کوچه صدای ضجه میآید. با س پابرهنه میدویم جلوی در، درِ حیاط قدیمی خانهی کناری چهارطاق باز است. دو جوان ولو شدهاند کنج دیوار توی کوچه. شقیقهی یکیشان خونآلود است، مادرشان را که به گربههای کوچه غذا و آب میداد، میشناسم.
میگوید: «داییام رو جلوی چشم من و داداشم کشتن. جنازهش رو نتونستیم بگیریم.»
مادرشان وسط حیاط نشسته، حاج خانم بیروسری ضجه میزند. «س» مانده دم در و دارد زخم روی شقیقهی پسر را بررسی میکند. پسر دیگر حاج خانم افتاده روی پاهای مادرش، مادرش ضجه میزند: «میدونستم میکشن، میدونستم میکشن. چرا نیوردیش... عباس! چرا جنازهش رو دادی دست یزیدها. داداشم رو کشتن خانم... کشتن.»
پسر را از روی پاهای مادر عقب میکشم حاج خانم را تکیه میدهم به دیوار، به پسر میگویم: «برو آب بیار برای مامانت. بگو چی شد؟ کجا بودید؟»
ــ اول نظامآباد. همه رو میکشتن، فقط میزدن توی کله و قلب. خورد وسط پیشونی دایی عباسم. داییم جلوی چشممون جون داد. با همه چی میزدن. با همه چی. با رگبار. با قمه. با همه چی.
حاج خانم ضجه میزند. میبریمش توی خانه. شوهرش پای تلفن شانههایش میلرزد، دنبال تلفن خانهی دایی بزرگتر میگردد. تلفن ثابت هم دوباره قطع شده. به حاج خانم اطمینان میدهد برادرش شاید زنده باشد. میگوید: «همین امشب پیداش میکنیم. فلانی توی بسیج مسجد جواد الائمه مشتری مغازهی عباس بود. زنگ میزنم بهش همین امشب ... پیداش میکنیم. شاید بردنش بیمارستان.»
پسر به پدرش میگوید: «بابا میفهمی. عباس مرده. یارو داد میزد امشب حنابندونه تازه. عروسی فرداست. فردا با دوشکا میزنیم.»
«س» از خانهی ما بتادین آورده برای پسر زخمی. به حاج خانم کلرودیاسپوکساید میدهد. پسرها میروند توی خانه. در حیاط را میبندیم و برمیگردیم به ساختمان خودمان. نیم ساعت نشده که همینطور ماشینهایی سر میرسند و زنهای چادری مسیر کوچه را میدوند تا جلوی در خانهی همسایه. ضجه میزنند. زن جوانی داد میزند عباسم، عباسم، عباس!!
بچهها خوابند. تلفنها قطعند.
س میگوید: «پیشونی پسره پر ساچمه بود. باید بره بیمارستان.»
نمیخوابیم تا صبح.
جمعه ــ نوزده دی
س برمیگردد خانهاش. سوار ماشین میشوم تا به مادرم سری بزنم. چهارراه ولی عصر پر از نردههای کنده شدهی بیآرتی ست. هنوز چند موتور آتش زده و یک ون سوخته آنجا هست. مادرم مبهوت مانده. چای میریزد. داییم آنجاست و میگوید دیشب بیمارستان امام حسین صحرای کربلا بوده. اصلاً نمیتونم بگم چه وضعی. صد تا دویستتا. نمیدونم. بوعلی و الغدیر هم همین بوده. شرق فقط کشتن. بستن به رگبار. تیکه پاره و خونین بودن همه.
مادرم خوشحال است که دستکم یک دخترش ایران نیست و یک نگرانی کمتر دارد. خبر دارد همهی پسرهای خواهرهایش دیشب بیرون بودهاند. باتوم کتف یکیشان را شکسته. چشم داماد خاله ساچمه خورده. مامانم میگوید: «یادته به احمدینژاد رأی داده بود؟ اون هم رفته بود بیرون. همه بیرون بودن.»
مادرم خبرهای دستاولی دارد، از نازیآباد شنیده، از نسیمشهر خبر دارد. میگوید: «خبرهای جنوب شهر رو از من باید بگیری. اینها توی ونک که آدم نمیکشن، میگذارن گوله رو برای بچهی فقیر و بیچاره که دستش به جایی بند نیست.»
میگویم: «دیشب "ر" توی تجریش چیزهای دیگهای دیده.»
پدرم میگوید: «فرقی براشون نداره. آقای "ب" گفت دیشب سعادتآباد هم کشتوکشتار بوده.»
مادرم میگوید دیشب جلوی مسجد سیدالشهدای نازیآباد مردم را بستهاند به رگبار. چهارده جنازه را فامیل پرستارشان در درمانگاه سلیم علیآباد دیده، همانهایی را که در نازیآباد کشته شدهاند بردهاند به درمانگاه. فامیلشان گفته کف درمانگاه روی خون راه میرفتند. گفته مردی با انگشتهای بریدهای که از کف خیابان جمع کرده بود دنبال چند مجروح آمده بود به درمانگاه. با قمه مردم را میزدند.
مادرم شنیده جوانها از ۱۴۰۱ و تیری که به سر سیاووش محمودی شلیک کردهاند کینه داشتهاند، بسیجیها آنها را به رگبار بستهاند و اینها هم یکی دو تا بسیجی را ناکار کردهاند. مادرم میگوید: «مردم دیگه چیزی برای ترسیدن ندارن. رئیس بسیج رو ناکار کردن.»
پدرم میگوید: «آقای پهلوی بیاد تحویل بگیره نتیجهی فراخوانش رو، کشتار حداکثری. خشونت محض.» همین حالاست که دعوا بشود. مادرم لیوان چایش را میکوبد روی میز. رو به من میگوید: «آخه صندوق رأی آماده بود سر کوچه؟ مردم دیوونه شدن رفتن توی خیابون؟ بفرما جواب مردم جون به لب رسیده رو بده که به حرف پهلوی توی خیابون نیان.»
ماهوارهشان از کار افتاده، مادرم اصرار میکند پیش از غروب برگردم خانه و اینجا ننشینم به دیدن یکی به دوی او و پدرم. راه میافتم، تمام خیابان ولیعصر پر است از گارد، سر هر چهارراهی ماشینهای بزرگ سیاهشان را چیدهاند.
میرسم جلوی خانه. زنگ حیاط حاج خانم را میزنم. کسی در را باز نمیکند. هیچ پارچهی سیاه و علامتی جلوی خانه نزدهاند. برمیگردم بالا. به «ر» تلفن میکنم، از نهاوند خبر گرفته، از اصفهان، میگوید کشتوکشتار بوده. «ر» میگوید امشب هم با ماشین میرود بیرون. میرود سمت ونک. قرار است خبر بدهد. میخواهم بروم بیرون، اما میدانم اهل خانه روی خوشی به این تصمیم نشان نمیدهند. تلفن میکنم به «ل» که دیشب نیامده، میگوید: «صادقیه فضا آخرالزمانی بود. شبیه میدون جنگ.»
میگوید امشب هم میرود سروگوشی آب بدهد. تا ساعت دوازده شب از هیچکس خبری ندارم.
شنبه ــ بیست دی
صبح میروم دفتر، پیکموتوریهای دفتر زودتر رسیدهاند. برادر جوان یکیشان را دیشب در فردیس گرفتهاند و خودش هم نیامده، گفتهاند بچه را تحویل زندان دادهاند. برادرش شانزده ساله است. رفته آنجا شاید خبری بگیرد. آقای «ش» از نظامآباد میگوید، از سه جوان بچهمحلشان که با تیری توی سینه تمام کردهاند. از کلانتری وحدت که مردم حمله کردهاند به ساختمانش. همان جایی که از آنجا به مردم شلیک میکردهاند. میگوید هیچوقت اینقدر قمه ندیده بودم، با هر چی دستشون رسیده بود اومده بودن بیرون. میگوید: «جمعه نمیذاشتن مردم جمع بشن. اما به پنجرهی خونهها هم شلیک میکردن. اینترنت رو قطع کردن که خلاصمون بکنند، کرکره رو دادن پایین که بکشنمون.»
توی دفتر هیچکس نمیتواند کار کند، اینترنتی نیست و همه مبهوت از این اتاق به آن اتاق میروند و هر کس با خبر تازهای از کشتهشدهها میرسد. منشی دفتر میرود خانه، فامیلهایشان را در کرمانشاه کشتهاند، چند تا؟ نمیداند. انگار پنج نفر.
به مادرم زنگ میزنم. صدایش درنمیآید. دیشب پسر پلهپاککن مجتمعشان را به ضرب گلوله در شهرک امام حسین اسلامشهر کشتهاند.
مادرم میگوید: خانم «ب» گفته وضع پزشک قانونی هولناکه. برادر پزشک خانم «ب» دیشب ۹۳ تا گواهی فوت توی بیمارستان امضا کرده. یازده تا دختر، شش تا بچه. باقی همه مرد با شلیک مستقیم.» مادرم اینها را به فارسی نمیگوید، به خیالش که تلفن شنود میشود و لابد آنکه گوش میکند زبان مادری او را نمیداند. مادرم وقتی عزادار میشود هم به زبان مادری حرف میزند، میگوید: «بیز جفا چوخ چکمیشیک. چوخ تهجه میلتیک.» (ما خیلی جفا کشیدهایم. خیلی ملت تنهائی هستیم)
به «ن» تلفن میکنم. میگوید: «دیشب مردم خیلی پراکنده بودن. خانواده نبود. انسجام نبود، اما مردم زیاد بودن و خشونت ده برابر بیشتر. اصلاً باتوم و ساچمه نبود. فقط شلیک.»
میگویم: «خوب از سوریه درس یاد گرفتن و دارن امتحان پس میدن.»
«م» میگوید: «آره دیگه عین کشتار حمص. فقط بمب بشکهای روی سر مردم نریختن. اما دیشب قطعی میگم چند هزار نفری رو زدن. من توی یه ساعت بالای ده تا جوانِ از دست رفته دیدم، تازه وسط هم نبودم.»
کامپیوتر را خاموش میکنم، میروم تا خانهی مادرم. مدرسهها را به دلیل برودت هوا یک هفته تعطیل کردهاند، دانشگاه هم. مادرم را دم در میبینم، باز هم خبرهای بدی دارد، بچهی فامیل تازه از روستا مهاجرت کردهی نگهبان مجتمع همسایه را هم در شهرک واوان اسلامشهر کشتهاند. مادرم میگوید پلهپاککن با مدیر ساختمان رفته کهریزک. شنیدن پشتهپشته جوان توی کاور سیاه ریخته بودن روی هم. دم در کامیون یخچالدار هجده چرخ دیدن. راه به جایی نبردند و برگشتند.
شمارهی یکی دو تا وکیل را به مادرم میدهم که به پیرمرد پلهپاککن برساند. مادرم میگوید: «بنویس شماره رو روی کاغذ. الان حتماً توی وضعی نیستن که دنبال خونخواهی باشن. بچه تازه سربازیش رو تموم کرده بوده. هنوز کارت پایان خدمتش هم نیومده. فعلاً امیدشون اینه جسدش رو پس بگیرن.»
برمیگردم خانه. بعدِ ماهها برمیگردم به سیگار. میایستم جلوی سوپرمارکت که سیگار بگیرم، با صاحب سوپرمارکت محلهی مادرم سلام و احوالپرسی میکنم. قصهی پسر پلهپاککن مجتمع را میداند، میگوید: «دیشب توی ستارخان هم خیلی کشتن. دو تا از سوپر دریانیها کشته شدن. فامیلمون که صاحب یکی از شعبههای رستوران شیلا توی شرقه هم کشته شده. جنازهش رو دزدیدن.» سیگار را میگیرم و سوار ماشین میشوم، به عمد آرام میرانم. خیابان ولیعصر جابهجا یگان ویژه است، چند نفری پراکنده دارند به سمت خیابان اصلی میآیند، اما آنقدر نیروی سرکوب زیاد است که احتمالاً امشب هستهای شکل نمیگیرد.
«ن» دم غروب میآید خانهی ما، خبرهای زیادی از کشته شدن بچههای زیر هجده سالِ بازداشت شده در صادقیه، نسیمشهر، اسلامشهر، شهرک قائمیه و بهرام آباد به دستش رسیده. گفت بچهها را بردهاند به زندان فشافویه. «ن» میگوید: «حالا تازه از فردا پسفردا با اعدامها شروع میکنند.»
«ن» به تنظیمکنندهی ماهوارهای که سراغ دارد زنگ میزند تا بلکه از بیبیسی بتوانیم خبری بگیرم. به مادرم زنگ میزنم باز هم به زبان مادریاش حرف میزند، این یعنی خبرهای خوبی ندارد. میگوید: «به پلهپاککن گفتهاند داری چند صد میلیون بدی؟ و گفته نه. بعد به مدیر ساختمان که همراهش بوده گفتن بیاد امضا بده که پسرش مدافع امنیت بوده و دوشنبه صبح ببرن دفنش کنند. اینها هم قبول کردن.» دوشنبه میخواهند همراهشان بروند بهشتزهرا. میگویم: «من هم میآم.» مادرم در جا به فارسی میگوید: «حرفش رو هم نزن.» قطع میکند.
چراغها را خاموش میکنیم، هنوز ساعت ده شب نشده که میخواهیم بخوابیم. اما حتماً که خوابمان نمیبرد. همسرم که اصلاً اهل سیاست هم نیست شنیده در فراخوان دیروز حرف از این زده بودند که بروید و مراکز مهم را تسخیر کنید، میگوید: «مردم با دست خالی چه کار کنند؟ نمیدونه اینها چقدر هارند؟»
میگویم: «کاش این رو هم زندهگیری کنند، مثل مادورو. هیچ راهی نمونده.»
میگوید: «تو هم روت نمیشه بگی حملهی خارجی، بحث تکنیک مادورو رو پیش میکشی.»
دیگر حرف نمیزنیم.
یکشنبه ــ بیستویک دی
تمام روز میخوابم. بچهها را با پدرشان فرستادهام خانهی پدربزرگ و مادربزرگ. تمام روز چراغ را هم روشن نمیکنم.
دوشنبه ــ بیستودو دی
ظهر دفتر را تعطیل میکنیم. حتی یک مراجعهکننده هم نداشتیم. میروم خانهی مادرم. ساعت نزدیک چهار است و هنوز نرسیدهاند. با مدیر ساختمان همراه پیرمرد پلهپاککن رفتهاند. چای دم میکنم، خبرگزاری فارس را برای بار هزارم بالا و پایین میکنم، اینبار بیمحابا عکس اجساد و پشتهی کشتهشدگان را منتشر میکنند، میگویند آمدهاند مردم را کشتهاند، کار ضدانقلاب است. کار اسرائیل. هیچ ترسی از نمایش اجساد ندارند. گزارش تصویری از تل اجساد در سولههای پزشک قانونی نشان میدهند. خجالت میکشم که فامیل پیرمرد پله پاککن را نمیدانم. از سروصدای حیاط میفهمم مادر و پدرم رسیدهاند. همهشان جلوی در ساختمان نشستهاند، خاکی، مچاله و مبهوت. مدیر ساختمان میزند زیر گریه. پیرمرد را میخواستهاند دیروز تنهایی بفرستند توی سوله برای شناسایی پسرش. همسایهمان به ضربوزور همراهش رفته داخل. میگوید: «هفتصد، هشتصد، نَه خیلی بیشتر از اینها بوده. یکطرف جسدهایی را که شناسایی شدن چیده بودن و پایین کاور اسم چسبونده بودن و یه طرف اونایی که مجهولالهویه بودن. توی کاور ۲۵ بچه رو پیدا کردیم. ماه بود، ماه، آنقدر خون ازش رفته بود که رنگ به صورتش نبود.» پیرمرد پلهپاککن همهی امضاها را داده بود، متعهد شده بود که با کمتر از ده نفر پسرش را تشییع کند.
مادرم میگوید: «بهشت زهرا مثل وقت زلزلهی بم بود، من این چیزها رو توی بم فقط دیده بودم. هر کی یه گوشه جوانش رو، پدرش رو، زنش رو توی کاور دراز کرده بود جلوش و منتظر بود آمبولانس بیاد تا برن برای تدفین. اما این دفعه اون چند هزار نفر آوارهی اونجا یادشون نمیره، همه برای هم تعریف میکردن. همه عزادار همدیگه بودن. مردم هر کی رو که جسد عزیزش رو شناسایی میکرد و میاومد بیرون بغل میکردن، غریبهها توی بغل هم زار میزدن. این چیزها رو دیگه هیچکس یادش نمیره.»
پیرمرد پلهپاککن رفته خانه، قرار است فردا فامیلهایشان از شهرستان بیایند برای عزاداری. تهدید کردهاند که بعد از دفن پسرشان باید خبر بدهند. گفتهاند پرچم سیاه هم حق ندارند دم خانهشان بزنند. زنش گریه نکرده، نمیتوانسته گریه کند. لباسهای سربازی پسرش را با خودش آورده بوده بهشت زهرا و بغلشان کرده بوده.
همه خیال میکنیم تا چهارشنبه آمریکا میرسد و به حساب اینها میرسد. آقای دکتر «پ» میگوید: «ترامپ گفته نیروی کمکی توی راهه. ناوهای لینکلن. تا چهارشنبه و فوقش جمعه اینها کارشون تمومه.»
تا خانه میرانم. خیابان را خاک مرگ پاشیدهاند. بیشتر مغازهها تعطیل است. سرد و آلوده.
سهشنبه ــ بیستوسه دی
رانندهی اسنپ اهل لاهیجان است، میگوید همسایههایشان را کشتهاند. پسرعموی جوانش هم زخمی شده و از ترسشان او را به بیمارستانی در کوچصفهان آوردهاند و گفتهاند تصادف کرده تا گیر نیفتد. راننده میگوید در رشت قتلعام کردهاند.
چهارشنبه ــ بیستوچهار دی
ظرف آب گربههای توی کوچه را پر میکنم، حاج خانم چند روز است غذا برایشان نمیگذارد. همسایهی طبقهی بالایی میآید جلو و میگوید: «از حاج خانم خبر گرفتید؟» میگویم: «الان میخواستم زنگشان را بزنم.» زنگ میزنیم پسری که سرش زخمی شده در را باز میکند، احوالپرسی میکنم، معلوم میشود رفته با کمک «س» توی یک کلینیکی سرپایی جراحی شده و چهار تا ساچمه از شقیقهاش بیرون کشیدهاند. دایی عباسش را دفن کردهاند، جسد دایی را بردهاند مشهد. میگوید: «خیلی به حاجی سخت گذشته. دایی بزرگم دلش رو نداشت بره کهریزک واسه شناسایی. برای همین حاجی رفت، بین چند صد تا کاور داییم رو پیدا کرد. ما فکر میکردیم یه گوله خورده، اما یکی هم توی گردنش خورده بوده.» آنها هم مجلس ختمی نگرفتهاند، حاج خانم فعلاً رفته مشهد. پسرها به خاطر زخمی بودن و از ترس گیر افتادن ماندهاند توی خانه. پسر میگوید: «ما طرفدار پهلوی نیستیم، داییم هم نبود. ما رفته بودیم واسه اعتراض به گرونی. پدرمون توی بازار دراومده، داریم ورشکسته میشیم.»
میگویم: «ما هم نیستیم، اما فعلاً دیگه این چیزها نیست. همهمون رو میکشن.»
پسر میگوید: «جالبه، دوستتون خانم دکتر هم که بیحجابه، نیست. دمش گرم خیلی کمک کرد. اون روز توی کلینیکشون همینجور آدم میآد به اسم اینکه تصادف کرده یا توی کارگاه ساختمونی میلگرد زخمیشون کرده عمل سرپایی میشدن. پول هم نمیگرفتن.»
میآیم خانه به «ن» زنگ میزنم. میگوید شنیده چند روز آینده اینترنت را وصل میکنند. میگوید: «خبرها را شنیدی؟»
میگویم: «حمله میشه؟»
میگوید: «دوست نداری بشه؟»
میگویم: «راه دیگهای مونده؟ تو خیال میکنی من عاشق جمهوری اسلامیام اما من فقط از آینده میترسم.»
میگوید: «میدونی میگن بالای بیست هزار نفر رو کشتن. اسرائیل توی دوازده روز جنگ هزار و خردهای رو کشت که نصف بیشترشون هم نیروی نظامی بودن.»
خداحافظی میکنیم. نمیخواهم با هیچکس این چند وقت حرف بزنم. از وصل شدن اینترنت میترسم، از خواندن آن همه خبر از همان شهرهای کوچک، از هزار هزار خانواده شبیه پیرمرد پلهپاککن. از ویدئوهایی که از بند رها خواهد شد و بعد از دیدنشان دیگر آدم نمیشوم.
به مادرم تلفن میکنم، گریه کرده. دو تا از پسرهای فامیلش را کشتهاند، یکی ۱۷ ساله و یکی ۳۵ ساله، آنها هم مثل پیرمرد پلهپاککن فامیل را خبر نکردهاند، دو روز بعد از دفن در ختم یک فامیل دیگر تازه همه خبردار شدهاند دو بچهی عزیز از دست رفتهاند. مادرم باز میگوید: «اینها هم بیرون تهران زندگی میکردن. دیدی گفتم اینها به تنگدستها که میرسن خوب گلولهی تفنگشون تیز میشه.»
میگویم: «مامان پسر دوست بابا رو توی سعادتآباد کشتن، میدون کاج. فرقی نمیکنه، همه گوشت دم توپیم.»
مادرم به زبان مادریاش نفرین میفرستد. قطع میکنم، دیگر با کسی حرفی نمیزنم. به خودم قول میدهم. من توان این همه را ندارم. اصلاً اینترنت وصل بشود که چه؟
همهی کاورهای سیاهی که لباسهای پلوخوری و پالتوها را درشان توی کمد آویزان کردهام درآوردهام. توان دیدنشان را توی کمد ندارم، کاورهای سیاه لباسها من را یاد تل اجساد میاندازد. یاد کشتار جمعی. توان این را هم ندارم.
روزهای بعد پیدرپی سیاهند. سکوت مطلق.
امروز سوم بهمن است، از دیشب اینترنتها یکخطدرمیان وصل شده، میدانم خواهرم «ن» این چند روز حسابی نگران بوده، بیخبر مطلق از همهی ما. تلگرام که وصل میشود، برایش مینویسم: «سلام.» میگوید: «نمیدونم چی بگم.»
میگویم: «روی کامپیوتر بیاینترنت یه چیزهایی نوشتم میفرستم برات.»
