29 مارس 2026
قطبنمای درونیِ هابرماس
استفان مولر-دوم
یورگن هابرماس، آخرین بازماندهی مکتب فرانفکورت که اخیراً در ۹۶ سالگی درگذشت، فیلسوفی برجعاجنشین نبود و خود را به کوشش برای تشخیص مشکلاتِ بنیادین جامعه و گفتوگو برای حل این مشکلات متعهد میدانست. شگفت نیست که چند ماه پیش از مرگ گفته بود: «من تلاش برای بهبود دنیا، حتی به قدر ذرهای ناچیز، یا حتی صرفاً تلاش برای مقابله با تهدیدهای مداوم واپسگرایی را عمیقاً ستودنی میدانم.» آنچه در ادامه میخوانید برگردان گزیدههایی از مؤخرهی زندگینامهی اوست.
***
«بهراستی چه کسی از انگیزههای واقعیِ گمانهزنیهای خویش آگاه است؟»[1]
تجربههای زندگینامهای. خودِ هابرماس میگوید که زندگیاش را وقف علم کرده است. او همچنین میگوید که میراث زندگیِ یک فیلسوف «در بهترین حالت اندیشهای نو و اغلب معماگونه است که به زبانی منحصربهفرد بیان میشود و فهم آن حتی برای نسلهای بعدی هم آسان نیست.» [2]بیگمان هابرماس نیز بر شانههای غولها ایستاده و تفکر خود را در گفتوگوهای خیالی و در تعامل انتقادی با اندیشمندانِ بزرگِ گذشته پرورش داده، اندیشمندانی که آثارشان تفسیرهایی از تجربههای آنان از جهان است. هابرماس نظریهپردازی را نوعی فرایند یادگیری میداند، همچون کوششی برای پیشبرد پروژهای بیپایان و خطاپذیر به منظور نقد وضعیت موجود، پروژهای که باید با توجه به تجربههای جدید تاریخی و علمی بیوقفه ادامه یابد.
پایه و اساس نظریهی اجتماعیِ او بر این ایده استوار است که معیار لازم برای نقد جامعه را میتوان در ظرفیتِ عقلانیِ نهفته در زبان و گفتارِ معطوف به تفاهم یافت. به نظر او این واقعیت که «یک جای کارِ جامعهی عقلانی بهشدت میلنگد»[3] همان نقطهی حساس و نیروی محرکهی نقد جامعه است. پیش بردن نوعی زندگیِ خودمختار، مبتنی بر به رسمیت شناختن متقابل و احترام افراد نسبت به یکدیگر، همان چشمانداز هنجارینی است که برنامهی هابرماس در نظریهی اجتماعی بر آن استوار است.
هابرماس به دنبال حل کردن تضادهای درونیِ مدرنیته است اما نمیخواهد به دوران پیش از مدرنیته بازگردد و تفکیک و تمایز مدرن میان حوزههای دین، قانون، علم، هنر، اخلاق و نظایر آنها را نادیده بگیرد. هدف او یافتن شیوههایی از همزیستی است که در آن رابطهی غیرخصمانهای میان استقلال و وابستگی وجود داشته باشد تا هر فرد بتواند در دل جمع زندگی کند و عضو گروه باشد بیآنکه هویت و آزادیاش از او سلب شود.[4]
هابرماس در مصاحبههای گوناگون و در بخشهای مختلف آثارش به این پرسش میپردازد که فیلسوف و نظریهپرداز اجتماعی چطور میتواند مطمئن باشد که مشکلاتی که تشخیص میدهد واقعاً همان مشکلات اساسیِ جامعه است؛ فیلسوف و نظریهپرداز اجتماعی چطور میتواند اطمینان یابد که روشهای سنتیای که به کار میبرَد واقعاً همان روشهایی است که به پیشرفت میانجامد. بیتردید شهودهای فردی که ریشه در زندگی و تجربهی ما دارد نقش مهمی در این فرایند ایفا میکند و شبیه به عقربهی یک قطبنمای درونی است که «البته... فقط میتواند جهت را نشان دهد اما تضمین نمیکند که حتماً مسیرِ درست را انتخاب خواهیم کرد یا ثابتقدم در همان مسیر پیش خواهیم رفت.»[5]
هابرماس دربارهی ریشههای زندگینامهای اندیشههایش اطلاعاتی ارائه داده است. او در سخنرانی به مناسبت دریافت «جایزهی کیوتو» به سه رویدادی اشاره کرد که در سالهای آغازین زندگیاش رخ داد و بر او و شهودهای شخصیاش اثر گذاشت، شهودهایی که همچون درونمایههایی ماندگار در نظریههای هابرماس دربارهی ارتباط، گفتار و اخلاق دیده میشود. اول، جراحیهای دوران خردسالی که به علت شکاف کامِ هابرماس انجام شد و به او فهماند که انسانها به یکدیگر وابستهاند. این امر سرانجام او را به «آن دسته از رهیافتهایی سوق داد که بر ماهیتِ بینالاذهانیِ فکر انسان تأکید میکنند.»[6] دوم، اختلال در گفتار و تبعیض حاصل از آن حساسیتهای خاصی را در او برانگیخت. هابرماس میگوید که تودماغی حرف زدنش سبب شد که در سراسر عمر نوشتار را بر گفتار ترجیح دهد. «نوشتار میتواند عیب و نقص گفتار را بپوشاند.»[7] خودِ هابرماس میگوید که این «عیب و نقص» و تجربههای مرتبط با آن سبب شد که به واکاویِ علل موفقیت یا ناکامیِ ارتباط زبانی و همچنین بررسیِ چگونگیِ پیدایش اصول اخلاقی و هنجارهای اجتماعیِ حاکم بر زندگیِ جمعی و تأثیراتِ آنها علاقهمند شود.
هابرماس نظریهپردازی را نوعی فرایند یادگیری میداند، همچون کوششی برای پیشبرد پروژهای بیپایان و خطاپذیر به منظور نقد وضعیت موجود، پروژهای که باید با توجه به تجربههای جدید تاریخی و علمی بیوقفه ادامه یابد.
چندان عجیب نیست که هابرماس، بیش از هر اندیشمند دیگری، بر «حمام اسیدیِِ گفتوگوی عمومیِ بیوقفه»[8] بهعنوان معیار سنجش صدق دعاوی تأکید میکند و دربارهی ارزش معرفتشناختیِ شهودها تردید دارد. با این حال، او از اهمیت شهود بهعنوان محرکی برای تأمل آگاه است و آن را لولایی میان تجربهی شخصیِ افراد و شکلگیریِ افکارشان میداند. هابرماس میگوید که شهودهایش نوعی «هستهی جزماندیشانه» را تشکیل میدهد اما او «ترجیح میدهد که به کلی از علم دست بکشد ولی اجازه ندهد که این هسته ذوب شود». او میگوید این شهودها را «از طریق علم به دست نیاورده است، و هیچکسی هرگز شهودهای خود را از این طریق به دست نمیآورد».[9] این شهودها ثمرهی این واقعیت است که هر فردی «در محیطی رشد میکند که باید با دیگران کنار بیاید و خودش را در آنها بازشناسد.»[10] این علم نیست که ندای درونی و افکارِ برآمده از آن را شکل میدهد؛ این افکار «گاه چیزی بیش از تجلیِ بیرونیِ تجربیاتِ زندگیِ انسان نیست.»[11]
بنابراین، «زندگیِ زیسته» ــ هم در سطح فردِ خاص و هم در سطح جمع ــ زمینهی مساعدی را برای پیدایش شهودها فراهم میکند و به محرکی برای ایجاد باورهایِ برآمده از تأمل نظری و تکاپوهایِ فکری تبدیل میشود. هابرماس میگوید که همواره در پیِ آن بوده است که «در زندگی کاری انجام دهد که بتوان شهودهایِ بنیادینِ خود را در آن گنجاند و صیقل داد».[12] این شفافسازی، در مورد او، «از رهگذرِ تفکر علمی، یا از طریق فلسفه» تحقق مییابد. به عبارت دیگر، شهودها هنوز به مقام حقیقت نرسیدهاند. «حقایق را نمیتوان بیرون از حوزهی علوم، تولید کرد.»[13]
خطاپذیری حقیقت و اخلاق. علم ذاتاً فرایند خطاپذیر و پایانناپذیر جستوجوی حقیقت است؛ و از نظر هابرماس، این فرایند در آزمایشگاه سنجشِ مستدل «دعاویِ صدق» به پیش میرود. بنابراین، چنین دعاویای ماهیتی فرضی دارند. در قیاس با معقول یا نامعقول بودن استدلالها ــ که از طریق گفتوگو و رویّههای گفتمانی مشخص میشود ــ شهودها مبهم به نظر میرسند. «بقا»ی بلندمدتِ شهودها مشروط به این است که مدام به دلایلی ترجمه شوند که به صورت بینالاذهانی برای همه قابل فهم باشد. تنها زمانی میتوان به اجماعی «غیرشخصی» بر سر این شهودها دست یافت که آزمون تعمیمپذیریِ گفتمانی را با موفقیت پشت سر گذاشته باشند.
این امر نافیِ این احتمال نیست که شرکتکنندگان در گفتوگو صرفاً بر اساس شهودهای خود پیش بروند. اما هدف از گفتوگو، از جمله گفتوگوهای اخلاقی و وجودی، دقیقاً این است که انسان، در صورت لزوم، حتی آن دسته از آرای خویش را که به سبب شهود شخصی و تجربهی زندگیاش تردیدناپذیر میپنداشت بازبینی کند. در جریان استدلال و فرایندهای خودشناسی، آنچه در آغازِ فرایند شناخت، درست میپنداشتیم ممکن است در نهایت نادرست از آب در آید. حتی میتوان گفت که کل بازیِ گفتوگو با تردیدی آغاز میشود که ما را به جستوجوی آنچه صادق و درست تلقی میشود برمیانگیزد. «آنچه تعیین میکند که کدام استدلال قانعکننده است، نه بینش فردی بلکه مواضعی است که در قالب توافقی عقلانی از سوی همهی شرکتکنندگان در تبادل نظرِ عمومی اتخاذ میشود.»[14] به عقیدهی هابرماس، این معیار در مورد گفتوگوهای وجودی و اخلاقی نیز صادق است، یعنی همان گفتوگوهای خاصی که در آنها افراد به تبیین ارزشهای شخصیِ مطلوب خود میپردازند.[15]
بنابراین، در آغازِ گفتوگو عدمقطعیت حکمفرماست، و با این حال «رگهای از امر مطلق... در مفاهیم گفتمانیِ اخلاق و حقیقتِ خطاپذیر حفظ میشود»، همان چیزی که هابرماس آن را «امر مطلق» یا امر صُلبی میداند که «در قالب فرایندی نقادانه سیّال شده است».[16] آیا این نشانهی همبستگیِ تفکر پسامتافیزیکی «با متافیزیک در لحظهی سقوط آن» است؟[17] پاسخ هابرماس چنین است: تنها با همین بازماندهی متافیزیک است که میتوان با استحالهی جهان از طریق حقایق متافیزیکی مقابله کرد ــ آخرین ردپای این سخن که «در برابر خدا جز خودِ خدا فریادرسی نیست.» بیتردید «عقلِ ارتباطی» همچون یک کشتیِ لرزان است اما در دریای حوادث و پیشآمدها غرق نمیشود، حتی اگر لرزیدن در امواج سهمگین تنها راهی باشد که این عقل از طریق آن با تلاطم روزگار «کنار میآید».[18]
پاسخ به هفت پرسش. در پایان دسامبر ۲۰۰۶ هابرماس نامهای از دانشآموزان دبیرستانِ گالیله در لانچیانو، بخش دورافتادهای در منطقهی آبروتسوی ایتالیا، دریافت کرد. این دانشآموزان از هابرماس خواسته بودند که به هفت پرسش پاسخ دهد، پرسشهایی که میخواستند آنها را با پاپ هم در میان بگذارند:
دربارهی «دیگری» چه میتوان دانست؟
چه وقت و چگونه میفهمیم که به حقیقت پی بردهایم؟
آیا گفتوگو تنها راه شناختن حقیقت است، یا راههای دیگری هم وجود دارد؟
چرا خواهان کسب معرفت هستیم، و چطور میفهمیم که به دانش خود قانع شدهایم؟
آیا دلیلی داریم که ادعا کنیم زندگی بامعناست؟
چگونه به حقیقت پی میبریم؟
آیا معنای گفتوگو با دیگری یا دیگران در این ادعا نهفته است: «من همان تویی هستم که تو از من میفهمی؟»
هابرماس در نامهی مورخ ۴ ژانویهی ۲۰۰۷ چنین پاسخ داد:
۱. آنچه دیگری، آگاهانه یا ناآگاهانه، از خویشتن به ما میفهمانَد.
۲. ذهنِ آدمی همواره مستعد خطاست.
3. اگر خواهان فهم حقیقت، یا آنچه حقیقت میپنداریم، هستیم، راهی جز توسل به گفتوگوی مستدل نداریم، یعنی باید دلایل خوبی ارائه دهیم.
4. هرگز نمیتوانیم به آنچه میدانیم، یا میپنداریم که میدانیم، بسنده کنیم.
۵. در طول تاریخ بشر، دلایل بسیاری ارائه شده است تا نشان دهد که زندگیِ ما، و زندگیِ همهی انسانها، بامعناست. جز سنجش تکتک این دلایل چه میتوان کرد؟
۶. حقیقت، یکتا و یگانه نیست. اگر بخت با ما یار باشد به پارهای از معرفت دست مییابیم که میتوانیم به نحو معقولی به آن اطمینان داشته باشیم.
۷. در گفتوگو میان آدمیان، این سخن فقط وقتی درست است که یکی بتواند آن را به همان میزان دربارهی دیگری بگوید که دیگری دربارهی او.[19] ]چندان که من همان تویی باشم که از من فهمیدهای، و تو همان منای باشی که از تو انگاشتهام.[
این گفتار را با نقل خاطرهای از یوزف بیربیشلِر، بازیگر آلمانی، به پایان میبرم:
«شش ماه قبل، در همان گوشهی دنج میخانهی محلمان نشسته بودم که ناگهان هابرماس با یک نفر دیگر وارد شد. آن مرد نگاهی به من انداخت و به هابرماس گفت: «این همان بازیگر مشهور نیست؟» هابرماس پاسخ داد: «این همان حرفی است که هر بازیگری دوست دارد بشنود.» رو به او کردم و گفتم: «نه، آقای هابرماس، من واقعاً دیگر به این حرفها احتیاج ندارم. خودتان هم این را میدانید. مگر شما هنوز محتاج تعریف و تمجید هستید؟» هابرماس لبخند زد، سرش را تکان داد و زیر لب گفت: «نه، من هم دیگر به این حرفها نیاز ندارم.»[20]
برگردان: عرفان ثابتی
استفان مولر-دوم استاد علوم اجتماعی در دانشگاه اولدنبورگ در آلمان و نویسندهی زندگینامههای تئودور آدورنو و یورگن هابرماس است. آنچه خواندید برگردان و بازنویسیِ مؤخرهی کتاب زیر است:
Stefan Muller-Doohm (2016) Habermas: A Biography, translated by Daniel Steuer, Polity.
[1] این سخن را هابرماس در سال ۲۰۱۲ در کنفرانس «هابرماس و ماتریالیسم تاریخی» بر زبان راند.
[2] Habermas ([2005] 2008), ‘Public Space and Political Public Sphere’, in Between Naturalism and Religion, pp. 11–23; here: p. 12.
[3] Habermas (1986), ‘The Dialectics of Rationalization’, p. 126.
[4] Ibid., p. 125.
[5] Habermas ([2001] 2006), ‘Symbolic Expression and Ritual Behaviour: Ernst Cassirer and Arnold Gehlen Revisited’, in Time of Transitions, pp. 53–70; here: p. 64.
[6] Habermas ([2005] 2008), ‘Public Space and Political Public Sphere’, p. 14.
[7] Ibid., p. 16.
[8] Habermas ([2001] 2006), ‘The Finger of Blame: The Germans and Their Memorial’, in Time of Transitions, pp. 38–50; here: p. 45.
[9] Habermas (1986), ‘The Dialectics of Rationalization’, p. 127.
[10] Habermas (1986), ‘The Dialectics of Rationalization’, p. 127.
[11] Habermas ([2005] 2008), ‘Public Space and Political Public Sphere’, p. 12.
[12] Habermas (1986), ‘The Dialectics of Rationalization’, p. 126.
[13] Ibid
[14] Habermas ([2005] 2008), ‘Communicative Action and the Detranscendentalized “Use of Reason”’, in Between Naturalism and Religion, pp. 24–76; here: p. 49. See also Habermas ([1999] 2003), ‘Introduction: Realism after the Linguistic Turn’, in Truth and Justification, pp. 1–49; here: pp. 26ff.
[15] Habermas ([1991] 1994), ‘On the Pragmatic, the Ethical, and the Moral Employments of Practical Reason’, in Justification and Application: Remarks on Discourse Ethics, pp. 10ff.
[16] Habermas (1992), ‘The Unity of Reason in the Diversity of its Voices’, in Postmetaphysical Thinking, pp. 115–48; here: p. 144.
[17] Theodor W. Adorno (2007), Negative Dialectics, New York, p. 408.
[18] Habermas (1992), ‘The Unity of Reason in the Diversity of its Voices’, p. 144.
معنای دقیق این عبارت لاتین، برگرفته از زندگینامهی خودنوشتِ گوته، این است: «هیچکس نمیتواند در برابر خدا قد برافرازد، مگر خودِ او». به نظر یوزف کولارتز، فیسلوف هلندی، این سخنِ نقلشده توسط هابرماس را میتوان «سرلوحهی کل منظومهی فکریِ او دانست... هیچچیز و هیچکس نمیتواند با خدا مقابله کند، مگر خودِ او ــ یعنی خطاهای تاریخی را فقط به صورت تاریخی میتوان اصلاح کرد؛ تنها عقل است که میتواند زخمهای برجامانده از خودِ عقل را التیام بخشد؛ و فقط با تعمیق روشنگری است که میتوان خطرات ناشی از روشنگری را از میان برداشت.»
Keulartz (1995), Die verkehrte Welt des Jürgen Habermas, p. 15)
[19] Correspondence in Vorlass Habermas.
[20] Josef Bierbichler, ‘Die Leut’ sind im Grunde immer wieder gleich gewesen’, Die Zeit, 6 October 2011.
