14 ژوئن 2026
آیا مردم ایران به حقیقت حساسند؟
رزا محتسب
در روزگار بحران، جنگ، اعتراض و قطبیشدن جامعه، پرسش از نسبت مردم با حقیقت اهمیت بیشتری پیدا میکند. آیا انسانها در چنین شرایطی بیش از گذشته به دنبال واقعیت میروند یا برعکس، آنچه را که با باورها و هویتشان سازگار است ترجیح میدهند؟ چرا گاهی ارائهی شواهد و دادههای مستند نه تنها باعث تغییر نظر مخاطب نمیشود، بلکه خشم و واکنش منفی او را برمیانگیزد؟
این پرسشها بهویژه برای روزنامهنگاران، فکتچکرها و فعالان رسانهای اهمیت دارد؛ کسانی که کارشان سنجش ادعاها و جدا کردن واقعیت از روایتهاست. تجربهی سالهای اخیر در ایران نیز نشان میدهد واکنش مردم به یک واقعیت ثابت، بسته به شرایط سیاسی و اجتماعی، میتواند کاملاً متفاوت باشد.
رزا محتسب عضو تحریریهی فکتنامه با توجه به تجربهی چند سال درستیسنجی رویدادهای ایران، در پاسخ به پرسش آسو، نشان میدهد که چرا گاهی مسئلهی اصلی مردم، درست یا غلط بودن یک ادعا نیست، بلکه جایگاه آن ادعا در منظومهی باورها و اهدافی است که برای خود ساختهاند.
«آیا مردم ایران نسبت به حقیقت حسّاسند؟» واقعیت این است که این سؤال بزرگی است و پاسخ قاطعی برای آن نداریم. اولین پاسخی که به ذهنم میرسد این است که فکر نمیکنم مواجههی مردم ایران با «حقیقت و واقعیت» تفاوت معناداری با مردم دیگر کشورها داشته باشد، یا لااقل اگر دارد من از آن بیخبرم. اما میتوانیم با توجه به واکنشهایی که مخاطبان به درستیسنجیهای ما نشان میدهند یک دستهبندی و توصیف کلی از این مواجهه ارائه کنیم که شاید بتواند وضعیت را روشنتر کند. تأکید به این موضوع هم ضروری است که سر و کار ما در درستیسنجی با واقعیت است و نه لزوماً با حقیقت که بیشتر جنبهی نظری و تفسیری دارد. چون درستیسنجی (فکتچک) اساساً با گزارههای قابلسنجش سروکار دارد نه با تفسیرهای فلسفی و ارزشی.
بر اساس تجربهی ما در فکتنامه الگوی مواجههی مردم با فکتها، متناسب با اینکه موضوعِ فکتچک چه باشد و در کدام زمان و موقعیت انجام شده باشد متفاوت است و حساسیتهای متفاوت برمیانگیزد. یک فکتچک ثابت در زمان جنگ، صلح، آتشبس و یا اعتراضات واکنشهای متفاوتی میگیرد و یک فکت مشخص، بسته به اینکه خوانندگانش چقدر خوشحال، خسته و یا عصبانی باشند اثرهای متفاوتی میگذارد.
مخاطبانِ فکتنامه کدام «فکت» را نپسندیدهاند؟
در تجربهی فکتنامه به کرات اتفاق افتاده که مخاطب نتیجهی سنجش یک فکت را نپسندیده است، حتی در فکتچک کردن موضوعاتِ به ظاهر غیر سیاسی مانند موضوعات علمی و پزشکی هم همیشه کسانی هستند که به دلایلی از نتیجهی فکتچک راضی نیستند. این مخالفت میتواند ناشی از ریشه دواندن آن باورهایی باشد که ما آنها را در دایرهی «شبه علم» قرار میدهیم. در نتیجه فردی که از نتیجه راضی نیست و به سادگی به فکتنامه فحاشی میکند، از آن دروغ سود میبرد. مثلاً ما وقتی شبهعلمهایی مانند مزاج سرد و گرم و مواردی از این دست را درستیسنجی میکنیم برخی از هواداران و سودبران طب سنتی به ما حمله میکنند. این واکنش به نظرم در هر جامعهای تا حدی طبیعی است، که البته به معنی درستیِ آن نیست.
موضوع وقتی پیچیدهتر و دشوارتر میشود که جامعه بر سر موضوعاتی، به ویژه موضوعات سیاسی و اجتماعی، مانند جامعهی امروز ایران دوقطبی یا چند قطبی میشود. در این وضعیت به نظر میرسد مردم بر سر اینکه چه چیزی واقعیت است بر اساس فکتها و یا حتی بر اساس سود و زیان ساده تصمیم نمیگیرند. در وضعیتهای این چنینی مردم «باورهایی» دارند که دوری و نزدیکیِ نتیجهی درستیسنجیها به آن باورها مبنای تصمیمگیریشان است.
در این شرایط تلاش برای اثرگذاری از طریق کاری که ما انجام میدهیم به مراتب دشوارتر میشود، چرا که فرد از قبل تصمیم خود را گرفته است و برای یافتن فکتها به سراغ تو نمیآید، بلکه با «سوگیری تأییدی» برای تأیید آنچه در ذهن دارد در اینترنت میچرخد و اگر آنچه که میخواند و میبیند آن نتیجه و باوری را که در ذهن دارد تأیید نکند خشمگین میشود و در بهترین حالت برای ما کامنت «آنفالو» میگذارد، نمونههای شدیدتر این واکنشها نیز کمابیش شناختهشدهاند.
بخشی از واکنش مخاطبان (چه ایرانی و چه غیرایرانی) به یک فکتچک به «باورهای هویتی» افراد هم میتواند بستگی داشته باشد. به این معنا که مثلاً برای یک نفر، اسرائیل «شر مطلق» است و برای شخص دیگری، هیچ نکتهی سفیدی در تمام نظام جمهوری اسلامی وجود ندارد. اینجاست که افراد با تهدید هویت خود مواجه میشوند و به آن واکنش نشان میدهند.
این نوع باورها ــ جدا از اینکه چهقدر دقیق، درست و مبتنی بر چه دادهها و تحلیلهایی است ــ بخشی از هویت برخی از افراد است و جنبهای بنیادی در ساختار فکریشان دارد. در واقع این باورها، فراتر از یک گزارهاند.
برای بسیاری از طرفداران نظام جمهوری، طرفداران نظام پادشاهی، افرادی که تمایل زیادی به نگاههای سوسیالیستی دارند یا آنهایی که طرفدار نگاههای بازار آزاد هستند، اعتقادات سیاسیشان صرفاً یک باور سطحی نیست بلکه یک سرمایهگذاری هویتی است؛ به این معنا که آنها بعد از اینکه چند دهه روی درست بودن یک ایده سرمایهگذاری کردهاند، حالا باید در مواجهه با تغییرات جدید، تصمیم جدیدی بگیرند.
این موضوع، فقط به ایران یا اخبار و یا یک ایدئولوژی مشخص مربوط محدود نمیشود بلکه چنین مقاومتهایی در حوزههای آکادمیک یا مثلاً در حوزههای فرهنگی و اجتماعی هم دیده میشود.
شما وقتی به کسی که سالهاست به آیفون/اندروید علاقهی زیادی دارد از بدیهای گوشیای که انتخاب کرده میگویید، احتمالاً او در مقام انکار یا واکنش برمیآید. همین موضوع دربارهی رژیم غذایی یا راههای درمانی هم وجود دارد. به این معنا گاهی، مسئله بیش از آنکه مربوط به واقعیت و حقیقت باشد، جنبهی هویتی دارد و به نظر میرسد این موضوع در بزنگاههایی مثل شرایط جنگی یا در اوج اعتراضها و کشتار سراسری، قویتر هم میشود.
آیا حساسیت مردم به حقیقت در وضعیت بحرانی پایین میآید؟
این سؤال کمی نظریتر از آن است که بتوانم بر اساس تجربهی فکتنامه پاسخی دقیق به آن بدهم، با وجود این شاید بتوان توضیحاتی برای آن پیدا کرد. چیزی که من از این الگوی مواجهه میفهمم این است که در این وضعیت، افرادی که در این قطبها به دو سر آن نزدیکترند واکنشهای شدیدتری به فکتهایی که تأییدشان نمیکند نشان میدهند. این را شاید نتوان به سادگی با یک سوگیری یا میل آنها به فریب خودشان توضیح داد، در واقع به نظر میرسد که در موقعیتهای بحرانیِ اینچنینی افراد احساس میکنند به «حقیقت» بزرگتری رسیدهاند و چنان به آن وفادارند که در نظرشان میتوان به نفع آن حقیقت از خیر این «واقعیت» مزاحم و موقتی گذشت.
به عنوان مثال وقتی یک هوادار حکومت جمهوری اسلامی ایران فکتچکی از ما دربارهی کشتهشدگان دیماه میخواند، فارغ از اینکه این گزارش چه فکتهایی ارائه میدهد و حتی احتمالاً قبل از آنکه فکتچک یا حتی خلاصهی آن را در شبکههای اجتماعی بخواند ما را در جمع «مزدوران» قرار میدهد و میگوید که «توطئهها» و «نقشههای» دشمنان برای ایران را نادیده میگیریم و آب به آسیاب «دشمن» میریزیم.
در مقابل، یک فرد مخالف حکومت، با دیدن فکتچکِ ما دربارهی مدرسهی میناب و کشتهشدگان آن، در وضعیتی مشابه ما را به «خونشویی» متهم میکند و بهرغم همهی شواهد و مدارکی که در گزارش ارائه شده ما را در جبههی جمهوری اسلامی میگذارد.
در چنین موقعیتی معمولاً کامنتهایی که دریافت میکنیم به فکتهای ارائهشده ایرادی وارد نمیکند و به خود ما حمله میکند که؛ «شما مزدورید» یا «شما خونشویید» و یا حالتهای ملایمتر آن این است که «اصلاً چرا حالا به این موضوع میپردازید؟»، «چرا به موضوع بهمان نمیپردازید؟» که این موضوع پیشنهادیشان در تأیید موضع سیاسی آنهاست.
بنابراین به وضوح پیداست که در این لحظه مسئلهی کسی که کامنت را میگذارد این نیست که آنچه اتفاق افتاده چیست، آیا واقعیت است یا نه، مسئلهاش این است که محتوای تولید شده تا چه اندازه به پیشبرد هدفی که او در ذهن دارد کمک میکند و متناسب با آن به مطلب واکنش نشان میدهد.
بنابراین میبینید که واکنشها خیلی متناسب با موقعیت و سوژه تغییر میکند و از همین جهت شاید نتوان به طور کلی دربارهی الگوی مواجههی مردم ایران با حقیقت حرف زد.
در زمانه وفور خبرهای جعلی مردم به چه کسی و چه چیزی اعتماد میکنند؟
ما به عنوان فکتچکر معمولاً به دنبال خبرها و ادعاهای نادرستی میگردیم که به دلایل مختلف مورد توجه قرار گرفتهاند و بخشی از مردم آنها را باور کردهاند. در جریان این جستوجوها، کمکم میتوان الگوهایی از اعتماد و بازنشر اطلاعات را هم مشاهده کرد. البته باید تأکید کنم که این تجربه به ما بیشتر دربارهی سازوکارهای اعتماد به اطلاعات نادرست یا شکلگیری اعتمادهای آسیبزا چیزهایی میآموزد، نه لزوماً درباره همهی اشکال اعتماد عمومی. در شرایط عادی، معیارهای اعتماد به رسانهها و حتی افراد چندان پیچیده نیست: شفافیت دربارهی منابع، پذیرش و اصلاح اشتباهها، تفکیک خبر از نظر، سابقهی دقت و پایبندی به راستیآزمایی از مهمترین معیارهای اعتماد به رسانهاند.
اما وقتی درباره اخبار نادرست یا موجهای تبلیغاتی و پروپاگاندایی صحبت میکنیم، سازوکارهای دیگری وارد عمل میشوند. در مورد کمپینهای سازمانیافته، چه از سوی حکومتها و چه از سوی گروههای سیاسی یا رسانهای که به منابع مالی و لجستیکی دسترسی دارند، پیامها معمولا از پیش برای جلب اعتماد و اثرگذاری عمومی طراحی میشوند. در جوامعی که دچار قطبیشدگی سیاسی و اجتماعی هستند، موفقیت چنین کمپینهایی چندان دور از انتظار نیست.
در کنار این موارد، اطلاعات نادرستی هم وجود دارند که خارج از کارزارهای سازمانیافته شکل میگیرند و گسترش پیدا میکنند. در اینجا عوامل دیگری در باورپذیری آنها نقش دارند. برای مثال، در حوزهی طب سنتی و درمانهای جایگزین، سادگی و در دسترس بودنِ راهحلهای پیشنهادی، بهویژه در شرایطی که هزینهی درمان بالاست یا دسترسی به خدمات پزشکی دشوار است، میتواند به پذیرش و بازنشر این اطلاعات کمک کند.
بهطور کلی، مردم معمولاً توضیحهای ساده برای مسائل پیچیده را راحتتر میپذیرند. پاسخهایی که جهان را سادهتر و قابلفهمتر نشان میدهند، جذابترند و سریعتر منتشر میشوند؛ حتی اگر در بسیاری از موارد نادرست یا گمراهکننده باشند.
بنابراین اعتماد به اطلاعات نادرست را نمیتوان با یک عامل توضیح داد. بخشی از آن نتیجهی کارزارهای هدفمند و برنامهریزیشده برای جلب اعتماد عمومی است و بخشی دیگر از شرایط اقتصادی، اجتماعی و روانی جامعه سرچشمه میگیرد، شرایطی که برخی روایتها را باورپذیرتر از روایتهای دیگر میکند.
