NYT
29 مارس 2026
زندگی در سایه جنگ: تجربههای مردم عادی در مواجهه با بحران
فاران فنائیان
در روایتهای عمومی از جنگ، توجه اغلب به سطحی معطوف میشود که در آن دولتها، ارتشها و تصمیمهای سیاسی نقش اصلی را ایفا میکنند. اما جنگ، پیش از آنکه پدیدهای صرفاً نظامی یا سیاسی باشد، تجربهای اجتماعی است که زندگی روزمرهی میلیونها انسان را دگرگون میکند. خانهها، محلهها، روابط خانوادگی و شبکههای اجتماعی ناگهان در معرض فشارهایی قرار میگیرند که پیش از آن کمتر تصور میشدند. از همین رو در چند دههی اخیر، در کنار تاریخنگاری جنگ و مطالعات نظامی، حوزهای از پژوهش شکل گرفته که تلاش میکند به پرسشی متفاوت پاسخ دهد: مردم عادی در شرایط جنگ چگونه زندگی میکنند، چگونه با ناامنی و عدم قطعیت کنار میآیند، و چه شیوههایی برای حفظ زندگی اجتماعی و انسانی خود پیدا میکنند؟
پژوهشهای جامعهشناسی و روانشناسی بحران نشان میدهد که پاسخ به این پرسشها اغلب با تصویر رایجی که از رفتار انسان در بحران وجود دارد متفاوت است. در بسیاری از روایتهای رسانهای، بحران با فروپاشی نظم اجتماعی، گسترش خودخواهی یا هرجومرج به تصویر کشیده میشود. اما مطالعات میدانی دربارهی فجایع طبیعی، حملات تروریستی و جنگها بارها نشان دادهاند که واکنشهای واقعی مردم در بسیاری از موارد به سمت همکاری، همبستگی و سازماندهی خودجوش حرکت میکند.
سه کتاب مهم در این حوزه، بهشت در دل جهنم نوشته ربکا سولنیت، امر تصورناپذیر اثر آماندا ریپلی، و مقاومت در برابر جنگ نوشته اولیور کاپلان، هر یک از زاویهای متفاوت به این موضوع پرداختهاند. این آثار در کنار پژوهشهایی دربارهی جنگهای معاصر، از بوسنی و لبنان تا اوکراین، تصویری چندلایه از تجربهی مردم عادی در شرایط بحرانی ارائه میدهند. آنچه از این ادبیات برمیآید نه یک دستورالعمل مشخص برای مواجهه با جنگ، بلکه مجموعهای از تجربهها و الگوهای اجتماعی است که نشان میدهد جوامع چگونه میتوانند در شرایط دشوار نیز نهتنها قابلیتهای همکاری و کنش جمعی خود را حفظ کنند، بلکه آنها را رشد دهند.
فراتر از تصویر فروپاشی اجتماعی
یکی از نخستین نکاتی که در مطالعات بحران جلب توجه میکند فاصلهی میان تصور عمومی از رفتار انسان در شرایط اضطراری و واقعیتهای مشاهدهشده در پژوهشهای میدانی است. در کتاب بهشت در دل جهنم: جوامع خارقالعادهای که از دل فاجعه برمیخیزند، ربکا سولنیت با بررسی نمونههای متعددی از فجایع (از زلزلهی سانفرانسیسکو در سال ۱۹۰۶ تا حملات ۱۱ سپتامبر) نشان میدهد که بحرانها اغلب به شکل غیرمنتظرهای به افزایش همکاری اجتماعی میانجامند. در بسیاری از این موارد، مردم بدون انتظار برای دخالت دولت یا نهادهای رسمی، خود به سازماندهی فعالیتهایی برای کمک به دیگران میپردازند. ایجاد آشپزخانههای جمعی، مراقبت از اقشار آسیبپذیر مانند کودکان و سالمندان، تشکیل گروههای امداد مردمی برای کمک به مجروحین، و تبدیل خانهها و مراکز محلی به پناهگاههای موقت نمونههایی از این دست هستند.
یکی از نمونههای مشهور که سولنیت به آن اشاره میکند کافه میزپاه پس از فاجعهای در سانفرانسیسکو بود. این کافه در واقع یک آشپزخانهی بزرگ خیابانی بود که توسط داوطلبان اداره میشد. مردم محلی دیگهای بزرگ غذا در خیابانها گذاشتند، نانواها و قصابها مواد غذایی اهدا کردند، و داوطلبان غذا میپختند و بین مردم توزیع میکردند. در بسیاری از نقاط شهر، مردم خانهها یا حیاطهای خود را به آشپزخانههای عمومی تبدیل کردند. در این فضاها فقط غذا توزیع نمیشد؛ بلکه مردم دور هم جمع میشدند، خبرها را ردوبدل میکردند و برای کمک به دیگران برنامهریزی میکردند. سولنیت این مکانها را نمونهای از شکلگیری سریع یک جامعهی جدید مبتنی بر همکاری توصیف میکند.
سولنیت استدلال میکند که در چنین شرایطی، نوعی جامعهی موقتی شکل میگیرد که در آن مرزهای معمول اجتماعی مانند تفاوتهای طبقاتی یا حرفهای، تا حدی کمرنگ میشوند. افراد در واکنش به خطر مشترک، خود را در پیوندی انسانی با دیگران میبینند و این تجربه میتواند نوعی حس معنا و همبستگی ایجاد کند. البته چنین وضعیتهایی همیشه پایدار نمیمانند و با بازگشت نسبی ثبات ممکن است به تدریج از میان بروند، اما وجود آنها نشان میدهد که واکنش اجتماعی به بحران لزوماً به سمت فروپاشی حرکت نمیکند و در تحت شرایط بحرانی و پرفشار، قابلیت جامعه برای همبستگی و وحدت بین اقشار مختلف اجتماع شکوفا میشود.
شبکههای محلی و قدرت روابط اجتماعی
در برخی از پژوهشهای مربوط به جنگ، توجه ویژهای به نقش روابط اجتماعی در مقیاسهای کوچک شده است؛ مانند خانوادهها، گروههای دوستی، و شبکههای همسایگی در محلهها. این شبکهها در شرایط عادی ممکن است چندان چشمگیر به نظر نرسند و یا رابطهی بین اعضای آن چندان مستحکم نباشد، اما در زمان بحران میتوانند به منابع حیاتی برای بقا و حمایت متقابل تبدیل شوند.
پژوهشهای میدانی دربارهی جنگهای داخلی، بهویژه در بوسنی و کلمبیا، نشان میدهند که در برخی موارد جوامع محلی توانستهاند با تکیه بر همین روابط اجتماعی، راههایی برای کاهش خشونت پیدا کنند. اولویور کاپلان در کتاب مقاومت در برابر جنگ: جوامع چگونه از خود محافظت میکنند با بررسی نمونههایی از این جوامع نشان میدهد که چگونه شبکههای اجتماعی و هنجارهای مشترک میتوانند امکان کنش جمعی را فراهم کنند.
در برخی روستاها یا محلهها، مردم با ایجاد توافقهای غیررسمی دربارهی رفتار با نیروهای مسلح یا با تقویت نظارت اجتماعی تلاش کردهاند از کشیده شدن خشونت به داخل جامعهی خود جلوگیری کنند. این تلاشها همیشه موفق نبودهاند و شرایط جنگی اغلب بسیار پیچیدهتر از آن است که بتوان با یک راهحل ساده از خشونت اجتناب کرد. با این حال، این نمونهها شاهد آن هستند که حتی در شرایط جنگ داخلی نیز جوامع محلی میتوانند در شکل دادن به سرنوشت خود نقش ایفا کنند و تنها نظارهگر یا صرفاً تأثیرپذیر از شرایط نباشند. در چند روستا، شوراهای محلی تشکیل شد. این شوراها اختلافات بین مردم را حل میکردند، مانع درگیری داخلی میشدند، و دربارهی امنیت روستا تصمیمهای جمعی میگرفتند. پژوهش آماری کاپلان نشان داد که در مناطقی که این شوراها فعالتر بودند، میزان خشونت کمتر بود. در روایتهایی دیگر، برخی مردم تلاش کردند هنجارهای اجتماعی ضد خشونت ایجاد کنند. آنها در مدارس دربارهی صلح آموزش دادند، جشنها و مراسم مشترکی برگزار کردند و در آنها بر ارزش بیطرفی و ترویج فرایندهای صلحآمیز تأکید کردند. در نتیجهی این اقدامات خودجوش، در این مناطق فشار اجتماعی برای پیوستن به گروههای مسلح کمتر شد.
در کنار این نمونههای تاریخی، جنگهای معاصر نیز دادههای تازهای دربارهی زندگی روزمره در بحران فراهم کردهاند. برای مثال، پژوهشهایی دربارهی تجربهی مردم در جنگ اوکراین نشان میدهد که بسیاری از افراد برای کنار آمدن با فشار روانی جنگ از راهبردهایی مانند برنامهریزی برای زندگی روزمره، حمایت متقابل و فعالیتهای داوطلبانه استفاده کردهاند. در بسیاری از شهرها و محلهها نیز گروههای مردمی برای توزیع غذا، کمک به سالمندان، یا فراهم کردن سرپناه برای افراد آسیبدیده شکل گرفتهاند. این فعالیتها اغلب خارج از ساختارهای رسمی و با اتکا به اعتماد و همکاری میان شهروندان انجام شده است.
زندگی روزمره در میان ناامنی
یکی از ویژگیهای مشترک بسیاری از روایتهای مردم از زندگی در جنگ، تلاش برای حفظ نوعی زندگی عادی در دل شرایط غیرعادی است. این تلاش ممکن است در نگاه اول ساده یا حتی بیاهمیت به نظر برسد، اما باعث حفظ ثبات روانی و اجتماعی در افراد جامعه میشوند.
در کتاب امر تصورناپذیر: چه کسانی از فجایع جان سالم به درمیبرند و چرا، آماندا ریپلی با بررسی رفتار انسانها در شرایط فاجعه توضیح میدهد که یکی از واکنشهای طبیعی انسان در برابر بحران، تلاش برای بازسازی نوعی نظم قابل پیشبینی در زندگی است. وقتی ساختارهای آشنا ناگهان فرو میریزند، افراد میکوشند با حفظ برخی فعالیتهای روزمره مانند کار، تحصیل، یا مراقبت از خانواده، احساس کنترل خود بر زندگی را بازسازی کنند.
این پدیده در بسیاری از شهرهایی که تجربهی طولانیتری از زندگی در شرایط ناامن دارند مشاهده شده است. در بیروت در دوران جنگ داخلی، در برخی شهرهای اسرائیل که سالها با حملات موشکی روبهرو بودهاند، یا در شهرهای اوکراین پس از آغاز جنگ، مردم تلاش کردهاند تا حد ممکن فعالیتهای عادی زندگی را ادامه دهند. مغازهها باز میمانند، مدرسهها حتی اگر بهطور موقت در پناهگاهها برگزار شوند ادامه پیدا میکنند، و خانوادهها تلاش میکنند مناسبتهای اجتماعی را حفظ کنند.
ادامهی چنین فعالیتهایی تنها به معنای نادیده گرفتن خطر نیست؛ بلکه نوعی پاسخ اجتماعی به شرایطی است که در آن انسانها میکوشند معنا و ثباتی نسبی در زندگی خود حفظ کنند.
کمک متقابل و تجربهی معنا
در بسیاری از روایتهای مردم از جنگ، فعالیتهای داوطلبانه و کمک متقابل نقش مهمی در تجربهی فردی از بحران داشته است. مراقبت از کودکان، آماده کردن بستههای غذایی، کمک به سالمندان یا مشارکت در فعالیتهای محلی تنها اقداماتی عملی برای حل مشکلات فوری نیستند؛ این فعالیتها میتوانند به افراد کمک کنند احساس بیقدرتی در برابر شرایط را کاهش دهند. پژوهشها نشان میدهد که مشارکت در کمک به دیگران اغلب با افزایش احساس معنا و هدف در زندگی همراه است. در شرایطی که افراد ممکن است احساس کنند کنترل چندانی بر رویدادهای بزرگ ندارند، چنین فعالیتهایی فرصتی برای کنش فعال فراهم میکند.
در برخی از شهرهای اوکراین پس از آغاز جنگ، شبکههای داوطلبانهای شکل گرفت که از تهیهی تجهیزات اولیه برای سربازان تا حمایت از خانوادههای آواره را شامل میشد. در لبنان نیز در دورههای مختلف بحران اقتصادی و سیاسی، گروههای مردمی نقشی محوری در تأمین خدمات اجتماعی ایفا کردهاند. برای مثال با ورود میلیونها پناهندهی جنگ سوریه به لبنان، بسیاری از کودکان امکان رفتن به مدرسه نداشتند. در پاسخ، گروههای مدنی و داوطلبان محلی کلاسهای آموزشی غیررسمی ایجاد کردند، در ساختمانهای محلی یا مراکز اجتماعی درس میدادند و برای کودکان پناهنده برنامههای آموزشی و تفریحی برگزار میکردند. بر اساس این تجربهها و تجربههای مشابه، فعالیتهای جمعی کوچک میتوانند تأثیر قابل توجهی بر احساس همبستگی و امید در جامعه داشته باشند.
با وجود همهی این نمونههای همکاری و همبستگی، زندگی در شرایط جنگی فشارهای روانی عمیقی ایجاد میکند. اضطراب، ترس از آینده و مواجههی مداوم با اخبار خشونتآمیز میتواند به فرسودگی روانی منجر شود. در سالهای اخیر توجه بیشتری به راهبردهایی شده است که افراد برای حفظ تعادل روانی خود به کار میگیرند. برخی از این راهبردها بسیار ساده به نظر میرسند؛ مانند محدود کردن زمان دنبال کردن اخبار، حفظ ارتباط با دوستان و خانواده، یا اختصاص زمانی برای فعالیتهایی که در شخص احساس آرامش ایجاد میکنند. چنین اقداماتی شاید در مقایسه با ابعاد بزرگ بحران ناچیز به نظر برسند، اما در تجربهی روزمرهی بسیاری از افراد، برای حفظ سلامت روان ضروری هستند. زندگی در شرایط دشوار، اغلب نه با راهحلهای بزرگ، بلکه با مجموعهای از سازگاریهای کوچک ممکن میشود.
اهمیت سرمایهی اجتماعی
اگر بخواهیم یافتههای این مطالعات را در یک مفهوم خلاصه کنیم، شاید مهمترین واژه سرمایهی اجتماعی باشد: مجموعهای از روابط، اعتمادها و هنجارهایی که امکان همکاری میان افراد را فراهم میکند. در جوامعی که توانستهاند در شرایط جنگی تا حدی تابآوری اجتماعی خود را حفظ کنند، وجود چنین سرمایهای حیاتی و ارزشمند است. شبکههای دوستی، روابط خانوادگی گسترده، و حس مسئولیت نسبت به همسایگان میتوانند به شکلگیری پاسخهای جمعی به بحران کمک کنند. سرمایهی اجتماعی خود بهطور خودکار ایجاد نمیشود؛ بلکه در طول زمان و از طریق تجربههای مشترک، گفتوگو و همکاری شکل میگیرد. سرمایهی اجتماعی میتواند در دوران آرامش نسبی به مرور ایجاد و تقویت شود و در دوران بحرانی مانند جنگ به کمک شهروندان بیاید.
تجربهی جوامع مختلف نشان میدهد که زندگی در سایهی جنگ تنها داستان خشونت و ویرانی نیست؛ بلکه در کنار آن، داستانهای زیادی از همکاری، خلاقیت اجتماعی و تلاش برای حفظ کرامت انسانی نیز وجود دارد. در مواردی، مردم عادی بدون برنامهریزی قبلی و بدون منابع گسترده، توانستهاند شبکههایی برای کمک متقابل به خصوص در جوامع همسایگی در محلهها ایجاد کنند، نبض زندگی روزمره را تا حدی حفظ کنند و از یکدیگر حمایت نمایند. این تجربهها البته نسخهای آماده برای جوامع دیگر ارائه نمیدهند. هر جامعهای شرایط تاریخی، فرهنگی و اجتماعی خاص خود را دارد. اما مطالعهی این نمونهها نشان میدهد که در دل بحرانها نیز امکانهای اجتماعی غیرمنتظرهای وجود دارد.
بحرانها میتوانند همزمان هم تهدید و هم امکان باشند. از یک سو جنگ میتواند ویرانی به بار آورد، اعتماد عمومی را کاهش دهد و آسیبهای عمیق انسانی به جا بگذارد. از سوی دیگر، همان شرایط میتواند ظرفیتهایی برای همکاری و همبستگی ایجاد کند که در زندگی عادی کمتر دیده میشوند. شاید مهمترین نکتهای که از این نمونهها میتوان آموخت این باشد که مردم عادی در بحران تنها قربانیان منفعل نیستند. آنها اغلب با خلاقیت اجتماعی، شبکههای همکاری و تلاش برای حفظ زندگی روزمره، پاسخهایی به شرایط دشوار پیدا میکنند.
این پاسخها همیشه کامل یا موفق نیستند، و هیچ الگویی وجود ندارد که بتوان آن را بهسادگی به همهی جوامع تعمیم داد. اما بنا بر تجربهی زیستهی بشریت، حتی در سختترین شرایط نیز روابط انسانی و کنش جمعی میتوانند نقش مهمی در حفظ زندگی اجتماعی و روشن نگه داشتن شعلهی امید در بین افراد ایفا کنند. به عمل در آوردن این باور نیازمند تغییر در نوع نگاه به جامعه در شرایط بحران است؛ نگاهی که مردم عادی و جوامع کوچک را نه صرفاً قربانیان جنگ، بلکه کنشگران اجتماعی با توانایی ایجاد پاسخهای جمعی و خلاقانه میبیند.
