livreshebdo.fr
02 ژوئن 2026
ادگار مورن، اندیشهی درهمتنیدگی و امید در دل عدم قطعیت
سعید پیوندی
ادگار مورن اندیشمند سرشناس فرانسوی در سن ۱۰۴ سالگی درگذشت. او معمار اصلی مفهوم «درهمتنیدگی» (Complexité) بود. اندیشهی درهمتنیدگی یعنی رهیافت و روشی برای فهم ژرف واقعیت که بهجای سادهسازی و تجزیهی پدیدهها به عناصر و متغیرهای جداگانه، بر پیوندها، تعاملات، تناقضها و وابستگیهای متقابل تأکید میکند. او میگفت «دشمن درهمتنیدگی، سادگی نیست، مثله کردن (mutilation) است»، مثله کردن میتواند به شکل برداشتهای تکبعدی یا تقلیلگرایانه باشد. مثله کردن زمانی اتفاق میافتد که فرد تمام واقعیت و معنای آنچه را که حذف شده است، انکار میکند...». برای مثال امر درهمتنیدهی اجتماعی را نمیتوان با متغیرهای عینی جدا از هم به گونهای جامع بررسی کرد. سفینهای که به سوی کُرات دیگر میرود از نظر فنآوری و علمی بسیار پیچیده (compliqué, sophistiqué) است اما درهمتنیده نیست چون میتوان قطعات و اجزای آن را از همدیگر جدا کرد. برای مورن، اندیشیدن به درهمتنیدگی به معنای دانستن این است که خودِ فرآیند دانش و بازاندیشی، ابژهای را که او دربارهاش صحبت میکند «میسازد»، به نوعی آن را از طریق ابزارهای نظریاش تولید و تفسیر میکند ــ و بنابراین واقعیت ابژهی توصیفشده همیشه از او میگریزد.
شش جلد کتاب مهم با عنوان روش (متد) را باید تلاش عظیم سی سالهی (۱۹۹۷ــ۲۰۰۶) او برای بسط و تبیین مفهوم «درهمتنیدگی» دانست:
طبیعتِ طبیعت به فهم جهان فیزیکی از طریق رابطهی نظم، بینظمی، سازمان و نظامها میپردازد.
زندگیِ زندگی به تبیین حیات به عنوان پدیدهی خودسامان و درهمتنیده اختصاص دارد.
شناختِ شناخت هدف بررسیِ چگونگیِ شکلگیریِ شناخت و خطاهای شناخت انسانی را دنبال میکند.
ایدهها دربارهی نقش ایدهها، ایدئولوژیها و نظامهای فکری در زندگی انسان است.
انسانیتِ انسانیت نوعی بازاندیشی در هویت انسانی در سه ساحت فرد، جامعه و نوع بشر است.
اخلاق کندوکاوی است دربارهی نقش اخلاق در پیوند ساحتهای زندگی انسان.
سه پرسش بزرگ در شش کتاب او وجود دارد:
نخست، جهان (طبیعت و زندگی) چگونه سازمان مییابد؟ مورن نشان میدهد که جهان فقط از نظم ساخته نشده، بلکه از تعامل میان نظم و بینظمی شکل میگیرد. موجودات زنده نیز نه فقط ماشینهای زیستی که نظامهایی هستند که خود را بازتولید و سازماندهی میکنند.
دوم، ما چگونه میشناسیم و میاندیشیم؟ مورن معتقد است هر شناختی در معرض خطا، توهم و محدودیت است؛ بنابراین باید خودِ فرآیند شناخت را موضوع شناخت قرار داد. ایدهها فقط ابزارهای ما نیستند؛ گاهی خودِ ما نیز تحت سلطهی ایدهها و ایدئولوژیها قرار میگیریم.
سوم، انسان چگونه باید زندگی کند؟ مورن انسان را موجودی میداند که هم فرد است، هم عضو یک جامعه و هم بخشی از بشریت. برای او مسئلهی کلیدی روابط، مرزها، شکافها و پیوندها میان این سه ساحت است.
رهیافت درهمتنیدگی درک پدیدهها به معنای عبور از رویکرد تقلیلی، سادهگرا و تجزیهگر و رسیدن به اندیشهای است که بتواند همزمان جزء و کل، نظم و آشوب، فرد و جامعه، علم و اخلاق را با یکدیگر ببیند.
درهمتنیدهگیِ پدیدهها را نمیتوان با تفکر ساده و تکبعدی و یا پاسخهای تقلیلی و سادهشده حل کرد. رهیافت درهمتنیدگی درک پدیدهها به معنای عبور از رویکرد تقلیلی، سادهگرا و تجزیهگر و رسیدن به اندیشهای است که بتواند همزمان جزء و کل، نظم و آشوب، فرد و جامعه، علم و اخلاق را با یکدیگر ببیند. او این پروژه را «اصلاح شیوهی اندیشیدن» و «اندیشهی درهمتنیدگی» مینامد؛ اندیشهای دیالوژیک که اصول آشتیناپذیر را کنار هم میپذیرد و بهجای سادهسازی واقعیت و خوانش تقلیلی، میکوشد پیچیدگی آن را درک کند.
انسان و تناقضهایش در کانون پروژهی ادگار مورن قرار دارد. انسانی که فقط با عقلانیتش بازنمایی نمیشود، تخیل بخشی از واقعیت اوست (یا در عمل به واقعیت تبدیل میشود) و همزمان غیرعقلانی، خلاق، ویرانگر و دیوانه، فردگرا، عاطفی، اجتماعی، جاهطلب، خودخواه و غمخوار دیگران است. او به بشریتی میاندیشید که ساکنان یک سیارهاند، آیندهی مشترکی دارند و باید «جامعهی سرنوشت مشترک زمینی» را بسازند.
برخلاف نظریههایی که جریان تاریخ را مسیری قطعی میدانند، مورن بر عدم قطعیت تأکید میکرد. او معتقد بود که پیشرفت همیشه تضمینشده نیست؛ فروپاشی تمدنی نیز اجتنابناپذیر نیست و تاریخ همواره حاصل تعامل نظم و بینظمی، فرصت و بحران است. به همین دلیل از اصطلاح «امید در دل عدم قطعیت» سخن میگفت.
نظر مورن دربارهی بشر و آیندهی بشریت را میتوان ترکیبی از نگرانی و امید دانست. او فراتر از خوشبینی یا بدبینی افراطی معتقد بود آینده باز و نامطمئن است و به انتخابهای انسانها بستگی دارد. مورن از نوعی «انسانگرایی سیارهای» دفاع میکرد که در آن هم تنوع فرهنگی و بومی باید حفظ شود و هم همبستگی جهانی تقویت گردد. او به پارادوکسی در دوران ما اشاره داشت که در آن هم روندهای جهانیشدن شتاب گرفته است و هم آنچه که بومی و محلی است از اهمیت برخوردار شده است.
مورن در خوانش خود از شرایط انسانی به فضیلت دموکراسی و مشارکت باور داشت و خواهان بازاندیشی اساسی در رابطهی میان انسان و طبیعت بود. او معتقد بود که ماندگاری بشریت نه فقط به پیشرفت فناوری، بلکه به رشد آگاهی اخلاقی و مسئولیت جمعی بستگی دارد. برای او بشر در آستانهی خطرها و فرصتهای بیسابقه قرار دارد؛ آینده نه از پیش تعیین شده است و نه کاملاً قابل پیشبینی، بلکه به توانایی ما برای فهم پیچیدگی جهان و ایجاد همبستگی انسانی وابسته است.
من ادگار مورن را از نزدیک در زمان یک کار مشترک میدانی در سال ۲۰۰۰ شناختم. در آن سال مورن به دعوت وزیر آموزش و پرورش وقت فرانسه (کلود الگر) قرار بود رهیافت میانرشتهای، مهارتهای روششناختیِ کلیدی (امکان نابینایی شناخت، مفهوم درک، شرایط بشریت، چالش عدمقطعیت ... ) و اصلاح شیوهی تفکر را وارد برنامهی درسی کند. کار میدانی جامعهشناختیِ مشترکِ یک گروهِ ۳۵ نفره بر روی دو میلیون جوان با پرسشی دربارهی دانش و یادگیری آغاز شد. بحث بر سر این بود که چگونه باید از یادگیریِ دروسِ جدا از هم به سوی برنامهی درسیای رفت که در آن علوم در ارتباط با یکدیگر و پدیدههای اجتماعی و طبیعی آموخته شوند و پرسش، تردید و ابهام بخشی از فرایند یادگیری باشد. این پروژهی بلندپروازانه به دلیل مخالفت سندیکاهای معلمان شکست خورد اما من از آن تجربه و کار مشترکِ پربار چیزهای زیادی از جمله در روششناسی کار میدانی یا پژوهش نظری آموختم. شبی که از کنفرانس لیون با قطار به پاریس برمیگشتیم در جمع کوچک ما بحث بر سر چرایی ناکام ماندن نسبی این پروژه بود. او مفهوم «بازخورد» و واکنش و اهمیت ادغام آن در پروژهای که هدفش بهبود جامعه است را مطرح کرد.
