21 اوت 2026

تبعید در خانه

فاطمه طنین

کابل هنوز همان کابل بود. خیابان‌ها، کوچه‌ها، خانه‌های قدیمی با دیوارهای ترک‌خورده و بلندمنزل‌ها و پل‌سرخ، کارته‌چهار و شهرنو، همه در جای خود بودند. گویی شهر از آنچه بر سرش آمده بی‌خبر بود. صبح‌ها درها باز می‌شدند، عابران و موترها از خیابان‌ها می‌گذشتند و فروشگاه‌ها یکی پی دیگر باز می‌شدند. اگر کسی از پنجره‌ی بلند به تماشای شهر می‌نشست، شاید می‌گفت هیچ اتفاقی نیفتاده است. اما کافی بود از خانه بیرون بروی. ناگهان همان خیابانی که سال‌ها بی‌آنکه به آن فکر کنی از آن گذشته بودی، معنای دیگری پیدا می‌کرد. پیش از آنکه حرفی بزنی، به اطرافت نگاه می‌کردی، پیش از آنکه وارد جایی شوی، لحظه‌‌ای مکث می‌کردی و گاهی بی‌آنکه کسی چیزی از تو خواسته باشد، در ذهنت شروع می‌کردی به توضیح دادن اینکه چرا اینجایی. شهر همان بود، اما آدم در آن دیگر با اطمینان گذشته راه نمی‌رفت. انگار کابل در تمام این‌ سال‌ها خانه‌ی ما بوده، اما یک روز بی‌آنکه درهایش را ببندد، از ما خواسته بود ثابت کنیم هنوز ساکنان آنیم.

نزدیک به دو سال بعد از آن روز، من هنوز در همان شهر بودم. گهگاهی از همان خیابان‌ها می‌گذشتم و کم‌کم می‌فهمیدم که تبعید همیشه با ترک‌کردن آغاز نمی‌شود، گاهی از جایی آغاز می‌شود که هنوز در آن خانه زندگی می‌کنی، اما مالامال از حسی بیگانگی و غریبه‌بودن. 

در دانشگاه کابل، هنوز می‌شد همان راهروها را پیدا کرد. همان صنف‌ها، همان درختانِ حیاط و همان کتابخانه‌ای که کتاب‌هایش سال‌ها میان دست‌های دانشجویان چرخیده بود. اما چیزی از دانشگاه کم شده بود که نمی‌شد با قفل یا تعطیلی اندازه‌اش گرفت. پیش از پانزدهم اوت، دانشجویی می‌توانست بعد از درس کنار استاد بایستد و سؤالش را ادامه دهد. اگر بحث به سیاست می‌رسید، می‌شد بحث را ادامه داد، اگر کتابی را دوست نداشت، می‌توانست بگوید چرا. حالا دانشجو هنوز می‌آمد، می‌نشست، می‌نوشت و می‌رفت، اما پیش از بعضی سؤال‌ها به صورت استاد نگاه می‌کرد، برای یافتن کلمه‌ای که بتواند آن را بی‌دردسر به زبان بیاورد. هیچ‌کس نمی‌گفت چه چیزی ممنوع است. همین، کار را دشوارتر می‌کرد. هر کس باید خودش حد چیزی را پیدا می‌کرد که از آن عبور نکرده بود.

در کارته چهار، بعضی کافه‌ها عصر آن‌قدر شلوغ می‌شدند که اگر کسی میز خالی پیدا می‌کرد، چند دقیقه‌ای صبر می‌کرد تا صاحبش برگردد. کتاب‌ها روی میزها باز می‌ماندند، فنجان‌های چای یا قهوه سرد می‌شدند و بحث‌ها گاهی آن‌قدر طول می‌کشیدند که کسی متوجه نمی‌شد هوا تاریک شده است. از یک‌طرفِ میز، درباره شعری حرف می‌زدند که یکی تازه خوانده بود و از طرف دیگر، چند نفر بر سر این بحث می‌کردند که ماندن در افغانستان عاقلانه‌تر است یا رفتن. گاهی کسی از جا بلند می‌شد تا تلفنش را جواب بدهد و وقتی برمی‌گشت، بحث عوض شده بود. هیچ‌کس عجله نداشت به نتیجه برسد. حتی اختلاف‌نظر هم نوعی اطمینان بود. آدم می‌توانست چیزی بگوید و مطمئن باشد که فردا هنوز می‌تواند حرف دیگری بزند. آن روز‌ها کسی نمی‌دانست این عادت ساده، یعنی نشستن، حرف‌زدن و بی‌آنکه از خودت بترسی نظرت را عوض کردن، روزی به چیزی شبیه خاطره تبدیل خواهد شد.

صبح‌های کابل، پیش از آنکه شهر کاملاً بیدار شود، صدای رفت‌وآمد از کوچه‌ها شروع می‌شد. دختران و پسران با لباس‌های مکتب و دانشگاه از کنار هم می‌گذشتند. یکی کتابش را زیر بغل گرفته بود، دیگری در راه چیزی را برای امتحان مرور می‌کرد و بعضی‌ها هنوز چنان خواب‌آلود بودند که بند کیفشان را درست نمی‌بستند. کارمندان زن و مرد به ایستگاه‌ها می‌رفتند و راننده‌ها با حوصله‌ای که همیشه دوام نمی‌آورد، راهی برای عبور پیدا می‌کردند. هیچ‌کدام از این کارها در آن روزها اتفاق بزرگی به نظر نمی‌رسید. زندگی همین بود: آدم‌ها صبح از خانه بیرون می‌آمدند، به جایی می‌رفتند، چیزی می‌خواندند، با کسی بحث می‌کردند و عصر برمی‌گشتند. شاید به‌ همین دلیل بود که وقتی این رفت‌وآمدها کم‌کم از شهر ناپدید شدند، تازه فهمیدیم شهر فقط با ساختمان‌ها و خیابان‌هایش زنده نمی‌ماند.

پانزدهم اوت از آن روزهایی نبود که شهر ناگهان صدای فرو ریختن چیزی را بشنود. صبح، کابل هنوز با همان صداهای همیشگی بیدار شد؛ درِ خانه‌ای باز شد، موترسایکل از کوچه گذشت و نانوا پیش از آنکه مغازه‌اش را کامل بازکند، چند نان را کنار در گذاشت. راننده‌ها هنوز مسافر صدا می‌زدند و دکان‌دارها کرکره‌ها را بالا می‌کشیدند، اما خبرها زودتر از مردم به شهر رسیده بودند. تلفن‌ها از این دست به آن دست می‌رفتند. یکی می‌گفت فلان ولسوالی سقوط کرده، دیگری می‌گفت نه هنوز چیزی معلوم نیست، کسی صفحه‌ی تلفنش را بالا و پایین می‌کرد و دوباره همان خبر را برای نفر کناری می‌خواند. انگار با دوباره خواندنش ممکن بود معنای دیگری پیدا کند. هرکس چیزی شنیده بود و برای دیگری می‌گفت، اما هیچ‌کس نمی‌دانست کدام خبر را باید باور کند.

بعد چیزهای کوچک شروع به تغییر کردند. دروازه‌ی دکانی که تازه گشوده شده بود دوباره بسته شد. موترها در جاده کمتر شدند. بعضی‌ها پیش از آنکه حرفشان تمام شود، به اطراف نگاه کردند. تلفن‌ها دیگر فقط برای حرف‌زدن نبودند، مردم مدام صفحه را روشن می‌کردند، به پیامی نگاه می‌کردند و دوباره خاموشش می‌کردند. مادرها به دخترانشان زنگ می‌زدند و سؤال‌ها کوتاه شده بود: «کجایی؟» «با کی هستی؟» «راه افتادی؟» در یک کورس، دختری کتاب‌هایش را همان‌طور که روی میز گذاشته بود رها کرد و با عجله از جا بلند شد تا پیش از آنکه دیر شود به خانه برسد. 

در دانشگاه، چند دختر در صنف‌هایشان ماندند تا خانواده‌هایشان بیایند دنبالشان. بعضی کنار پنجره ایستاده بودند و هراسان به حیاط نگاه می‌کردند. هر بار موتر یا موترسایکل وارد محوطه می‌شد، نگاه‌ها به سمت دروازه برمی‌گشت. تا عصر، کابل هنوز همان خیابان‌ها، همان خانه‌ها و همان دیوارها را داشت، اما رفتن از یک نقطه‌ی شهر به نقطه‌ی دیگر، کاری نبود که آدم بتواند بی‌فکر انجام دهد. کسی اعلام نکرده بود که شهر دیگر امن نیست. لازم هم نبود. شهر، پیش از آنکه این جمله گفته شود، از رفتار آدم‌هایش آن را فهمیده بود.

چند روز بعد، آدم می‌توانست در همان خیابانی قدم بزند که سال‌ها از آن گذشته بود. اما دیگر برای رفتنش باید فکر می‌کرد. از کنار همان دکان‌ها و دیوارها می‌گذشت و حتی ممکن بود صاحب فروشگاهی را از سال‌ها پیش بشناسد. با این‌حال، دیگر مطمئن نبود سلام‌‌کردن کار درستی است یا نه. پیش از رسیدن به یک ایست بازرسی، بعضی‌ها ناخودآگاه دست روی جیب می‌کشیدند تا مطمئن شوند چیزی همراه ندارند که لازم باشد توضیحش بدهند. اگر کسی را از گذشته می‌دیدند، به‌جای احوال‌پرسی، فقط سرشان را کمی تکان می‌دادند و رد می‌شدند. شهر عوض نشده بود. این آدم‌ها بودند که دیگر نمی‌توانستند مثل گذشته در آن زندگی کنند. وطن هنوز در نقشه وجود داشت، اما برای بعضی‌ها به‌جایی تبدیل شده بود که باید در آن مراقب می‌بودند چگونه دیده می‌شوند. 

آن روزها، هنوز کسی این وضعیت را «تبعید در خانه» نمی‌نامید. آدم‌ها فقط راه‌رفتنشان را عوض نکرده بودند، بعضی لباس‌هایشان را، بعضی حرف‌زدنشان را و بعضی حتی آدم‌هایی را که با آن‌ها سلام و احوال‌پرسی می‌کردند عوض کردند. اما اگر تبعید یعنی زندگی در جایی که دیگر نمی‌توانی آزادانه خودت باشی، پس بسیاری از ما از همان روز در وطن خود تبعید شده بودیم. مرز از میان کشور نگذشته بود، از میان زندگی آدم‌ها گذشته بود.

در کارته چهار قدم می‌زنم. لازم نیست به مسیر فکر کنم. سال‌هاست آن را می‌شناسم. می‌دانم کدام پیچ به کجا می‌رسد، کدام دکان صبح‌ها زودتر باز می‌شود و کدام گوشه‌ی پیاده‌رو همیشه چند نفر برای تاکسی ایستاده‌اند. اما حالا بعضی چیزها را نمی‌دانم. نمی‌دانم چه کسی آن مغازه را می‌گرداند، چه کسی پشت پنجره‌ی خانه‌ی روبه‌رو نشسته و چرا خیابان در ساعتی که باید شلوغ باشد، این‌قدر خلوت است.

از کنار دانشگاه کابل که می‌گذرم، ناخودآگاه به دروازه نگاه می‌کنم. زمانی از همین مسیر دانشجویان بیرون می‌آمدند. بعضی با کتاب‌ زیر بغل، بعضی با تلفن در دست و بعضی چنان سرگرم گفت‌وگو که مجبور می‌شدند برای عبور دیگران، کنار بروند. حالا بیشتر وقت‌ها فقط دروازه را می‌بینم. 

عجیب این است که خیابان همان خیابان است. درخت‌ها هنوز کنار پیاده‌رو ایستاده‌اند و دیوارها هنوز همان ترک‌ها را دارند. چیزی که عوض شده، شهر نیست؛ احساسی است که هنگام عبور از آن داری. گاهی در شهری که تمام عمرت را در آن گذرانده‌ای، باید دوباره یاد بگیری چگونه از یک خیابان عبور کنی.

آدم‌ها برای ماندن، کم‌کم چیزهایی را از ظاهر زندگی‌شان حذف کردند. کارمندی که سال‌ها صبح‌ها دریشی می‌پوشید و نکتایی می‌بست، لباس‌های رسمی‌اش را به اجبار کنار گذاشت و پیراهنی با رنگ‌های شکسته پوشید تا کمتر جلب توجه کند. ظاهرش آرام‌آرام ژولیده شد و چهره‌اش خسته. اگر کسی از کارش می‌پرسید، جواب کوتاه می‌داد و موضوع را عوض می‌کرد. بعضی‌ها عکس‌های روی دیوار را پاک کردند، بعضی‌ها کتاب‌ها را از قفسه بیرون کشیدند و جایی گذاشتند که دیده نشوند. چیزهایی که زمانی بخشی عادی از زندگی بودند، حالا می‌توانستند درباره‌ی صاحبشان چیزی بگویند که او ترجیح می‌داد گفته نشود. آدم‌ها هنوز در همان خیابان‌ها می‌خوابیدند، همان نان را می‌خوردند و صبح از همان در بیرون می‌رفتند، اما هر روز کمی بیشتر یاد می‌گرفتند که چگونه کمتر دیده شوند. 

برای بسیاری از دختران، تبعید از جایی شروع شد که پیش‌تر از هر روز به آن می‌رفتند. یک روز دیگر یونیفورم مکتب را نپوشیدند. کتاب‌ها همان‌جا ماندند؛ بعضی روی میز، بعضی در کیف‌هایی که دیگر دلیلی برای باز کردنشان نبود. دخترانی که تا چند روز پیش برای رفتن به دانشگاه صبح زود از خانه بیرون می‌شدند، حالا همان ساعت از پنجره رفت‌وآمد عابران را نگاه می‌کردند. بعضی هنوز برنامه‌ی درسی‌شان را روی تلفن نگه داشته بودند، بعضی کتاب‌های دانشگاه را در قفسه گذاشته بودند. گویی ممکن است فردا دوباره لازم شوند. اما فردا آمد و روز بعد هم آمد و درِ دانشگاه برای آن‌ها باز نشد. عجیب‌ترین بخش ماجرا شاید همین بود: دانشگاه از شهر نرفته بود. ساختمان‌هایش همان‌جا بودند، صنف‌ها همان‌جا بودند، میز و چوکی‌ها همان‌جا مانده بودند؛ فقط کسانی که باید بر چوکی‌ها می‌نشستند، دیگر اجازه نداشتند آنجا باشند. برای بیشتر دختران، تبعید از کشور آغاز نشد، از فاصله‌ای میان خانه‌شان و دانشگاه آغاز شد.

با این همه، بعضی چیزها هنوز در خانه‌ها و اتاق‌های کوچک ادامه پیدا می‌کردند. معلمی در صنفی به چند شاگرد درس می‌داد و با هر صدایی از بیرون، لحظه‌ای به در نگاه می‌کرد و دوباره به تخته برمی‌گشت. دختری کتاب‌هایش را میان لباس‌ها پنهان می‌کرد، نه از ترس پیدا شدن، فقط برای اینکه وقتی مادرش الماری را باز می‌کند، کتاب اولین چیزی نباشد که می‌بیند. شب‌ها صفحه‌ی تلفن روشن می‌شد و استادی از آن سوی اینترنت درس می‌داد. دختران یکی‌یکی وارد می‌شدند، دوربین‌ها خاموش بود و برخی تنها نامی کوتاه بر صفحه می‌گذاشتند تا معلوم باشد هنوز آنجا هستند. با پایان درس، صفحه‌ها یکی‌یکی ناپدید می‌شدند و اتاق‌ها دوباره ساکت می‌شدند. جایی دیگر، دختری شعری می‌نوشت، چند بار می‌خواند و و زیر کتاب دیگری پنهانش می‌کرد. هیچ‌کدام از این کارها شهر را تغییر نمی‌داد. اما برای کسی که هر روز بخشی از زندگی‌اش را از دست می‌داد، همین که چیزی را هنوز بتواند بخواند، بنویسد یا به دیگری یاد بدهد، کافی بود که بداند همه‌چیز هنوز تمام نشده است. 

تغییر فقط در زندگی کسانی نبود که خانه یا کارشان را از دست داده بودند. میان آدم‌هایی که مانده بودند هم فاصله‌ای افتاده بود. دوستی که سال‌ها می‌شناختی، حالا پیش از گفتن یک جمله مکث می‌کرد. همکار قدیمی‌ات را در بازار می‌دیدی و به جای ایستادن و گفت‌وگو، با سلام کوتاهی از کنارش می‌گذشتی. در مهمانی‌ها بعضی موضوع‌ها دیگر به زبان نمی‌آمدند و اگر کسی درباره‌ی گذشته می‌پرسید، جواب‌ها کوتاه می‌شد. حتی آدم‌هایی که به یکدیگر اعتماد داشتند، نمی‌توانستند همیشه مطمئن باشند که حرفشان در همان اتاق می‌ماند. چیزی که زمانی عادی بود ــ اینکه بتوانی خودت باشی و حرفت را تمام کنی ــ آرام‌آرام از میان رفت. شاید «بی‌خانمانی وجودی» نام سنگینی برای این وضعیت باشد؛ تجربه اما ساده بود: آدم میان آدم‌های خودش می‌ماند و باز هم احساس می‌کند باید مراقب باشد چه کسی او را می‌بیند.

امروز پنج سال از آن روز گذشته استکابل هنوز سر جایش است: همان خیابان‌ها، همان دیوارهای ترک‌خورده، همان درخت‌هایی که هر سال بی‌آنکه کسی به آن‌ها توجه کند دوباره سبز می‌شوند. نانواها هنوز نان صبح را از تنور بیرون می‌آورند، موترها از همان کوچه‌ها می‌گذرند و شهر، بی‌آنکه چیزی را به یاد بیاورد، به راه خود ادامه می‌دهد.

شاید تبعید در خانه همین باشد: اینکه از شهر بیرون نرفته باشی، اما هر روز بخشی از شهری را که می‌شناختی، پشت سر بگذاری. و با این‌حال، هنوز راه بروی. نه چون شهر دوباره همان شهر شده یا چیزی از گذشته بازگشته است، بلکه فقط چون تا وقتی هنوز در این خیابان‌ها راه می‌روی، چیزی از تعلق نیز باقی مانده است. شاید خانه همیشه جایی نباشد که بتوانی به آن بازگردی. گاهی چیزی است که، با وجود همه‌ی آنچه از تو گرفته‌اند، هنوز در تو باقی مانده است.