31 اکتبر 2026
ایران: نور عدالت و اتحاد از دل تاریکیهای رنج و بیداد
پیام اخوان
این متن برگرفته از سخنرانی پیام اخوان در کنفرانس انجمن دوستداران فرهنگ ایرانی، شیکاگو، ۵ سپتامبر ۲۰۲۶ است.
امروز در شرایطی با هم صحبت میکنیم که واژههای «رنج» و «بیداد» برای مردم ایران دیگر مفاهیمی انتزاعی نیست. رنج و بیداد نام و چهره دارد، خانه و محله دارد، پدر و مادر و فرزند دارد. در زندانها و گورستانها دیده میشود؛ در خانههای ویران شده و چشمان اشکبار کسانی که دیگر امیدی به آینده ندارند. امروز، وطن ما مجروح است، از اضطراب جنگ، از سرکوب و خشونت، از فقر و فساد و استیصال.
این واقعیتی تلخ و انکارناپذیر است. در ماههای گذشته، شاهد صحنههای هولناکی بودیم. مادران و پدرانِ داغداری که در سردخانهی کهریزک، در میان صدها کیسهی سیاه، به دنبال جسد فرزندانشان میگشتند. هزاران نفری که در سراسر ایران کشته شدند قربانیان بزرگترین کشتار جمعی در تاریخ معاصر کشور ما هستند. و مادران و پدران داغداری را دیدیم که در میان ویرانههای مدرسهی میناب به دنبال فرزندانشان میگشتند. جنگْ مردم را به نهایتِ تحملشان رسانده است و صحنههای اعدام جوانان در خیابانها خاطرات گذشتهای تاریک را در ذهنمان زنده میکند.
هر که دغدغهی مردم ایران را دارد، از این وقایع هولناک بی تأثیر نمانده است. اما قصد من امروز این نیست که فقط در بارهی تاریکی صحبت کنم. میخواهم در بارهی عدالت و وحدت، شرافت و کرامت انسانی صحبت کنم که قدرت شگفتانگیزش تنها در دل همین تاریکی آشکار میشود. انسانیت مشترکی که مانند اعضای یک پیکر ما را به هم پیوند میدهد. نوری که در تاریکی میدرخشد، و تاریکی نمیتواند آن را خاموش کند.
رنج و ستم، اغلب خارج از اختیار انسان بر او واقع میشود و البته هیچ گاه قابل توجیه نیست. ولی در واکنش به آن میتوانیم همدلی و انسانیت را انتخاب کنیم. این رنج میتواند انسانها را به یکدیگر نزدیکتر کند و مرزهای موهوم میان ما را کم رنگ کند. ایران فقط یک سرزمین و تمدن باستانی نیست. ایران میلیونها داستان و زندگی در دل خود دارد. زندگی دانشجویی در تهران، تاجری در اصفهان، شاعری در شیراز، کشاورزی در آذربایجان، کارگری در خوزستان، مادری در کردستان، کودکی در بلوچستان، مردمی گوناگون با تجربههای متفاوت که قرنها کنار یکدیگر زندگی کردهاند. زندگی آنها یادآور این است که وحدت فقط با وجود کثرت معنا پیدا میکند. کثرت مشکلی نیست که باید حل شود. فرصتی است برای کشف آنچه ما را به عنوان انسان به هم پیوند میدهد. ما با درک رنج قربانیانِ بی عدالتی، درمییابیم که نفرت و خشونت با عمیقترین و اساسیترین هویت ما در تضاد است.
ممکن است باورهای متفاوت داشته باشیم، یا دربارهی دین و سیاست و حکومت و آیندهی کشورمان، و یا حتی معنای آزادی، اختلاف نظر داشته باشیم. ممکن است زبان مادری ما متفاوت باشد. اما رنجْ زبان مشترکی دارد. وقتی مادری نگران فرزندِ شکنجهشدهاش در زندان است، عقیدهی سیاسی او اهمیت ندارد. وقتی کودکی از صدای انفجار بمب میهراسد، از او نمیپرسیم چه مذهبی دارد. از پیرمرد زبالهگرد نمیپرسیم به چه قومی تعلق دارد. وقتی جوانی وسط خیابان از جرثقیل حلقآویز میشود، ارزش جان او وابسته به این نیست که موافق یا مخالف کدام ایدئولوژی است. حقوق بشر یعنی هر انسانی حق دارد با کرامت زندگی کند، حتی اگر با عقایدش مخالف باشیم.
در این شرایط، پاسخِ ما به ظلم خود دریچهای است به سوی آیندهای متفاوت. رنج میتواند ما را پریشانتر و خشمگینتر کند، یا قویتر و عمیقتر. میتواند ما را خودخواهتر کند یا همدلتر با دیگران. میتواند به ما بیاموزد که «دردِ تو دردِ من هم هست». بدون تردید، ما این ظرفیت را در خود داریم. تاریخ ایران پر از لحظاتی است که مردم در دشوارترین شرایط به کمک یکدیگر شتافتهاند. وقتی در بم زلزله میآید، مردم از سراسر کشور برای کمک، غذا و دارو و لباس جمع میکنند. وقتی خانوادهای عزیزی را از دست میدهد، غریبهها برای تسلیت کنار او میایستند. در چنین لحظاتی، چیزی در وجود ما بیدار میشود که تفرقهی سیاسی نمیتواند به آسانی آن را از بین ببرد. به یاد میآوریم که همه آسیبپذیریم، که سرنوشت ما به سرنوشت دیگری گره خورده، و هیچ کس به تنهایی زندگی نمیکند.
نمونهای فوقالعاده در این سالها، تبدیل مراسم خاکسپاریِ جان باختگانِ اعتراضات به مراسمی است که بیش از سوگواری به جشن شباهت دارد: مردم موسیقی و شیرینی پخش میکنند، آواز میخوانند، و میرقصند. این تبدیل سوگواری به مقاومت ریشهای عمیق در تاریخ و فرهنگ سیاسی ایران دارد. نه اینکه مردم شعار سیاسی میدهند، بلکه مراسم سوگواری به فضایی برای پس گرفتن هویت و روایت کشتهشدگان تبدیل میشود. و پیام این است که هرچند صاحبان قدرت زندگی یک انسان بیگناه را گرفتهاند، اما نمیتوانند معنای زندگی او را هم بگیرند. رقص و موسیقی، بزرگداشت زندگی در برابر مرگ است. یادآور این است که کسی را کشتهاند که عزیز خانوادهای بوده، عضوی از جامعه بوده، دوستانی داشته، داستانی داشته، میخندیده، عاشق میشده، آرزوها و رویاهائی داشته.
یک نمونه مراسم بزرگداشتِ سورنا گلگون، جوان ۱۸ سالهای از مازندران بود که در جریان اعتراضات دیماه کشته شد. در مراسم خاکسپاری او، ماشین او را گل زدند و کت و شلوار دامادی و تاج گل برایش آوردند. بخشی از آیینهای سنتی عروسی را بازسازی کردند، سینیهای هدیه برای عروس حمل میکردند، زنان میرقصیدند و ماشینها بوق میزدند. آیندهای را جشن گرفته بودند که سورنا دیگر نبود که ببیند. پدرش میگفت «خون پسرم پایمال نخواهد شد». مادرش با قاطعیت خطاب به مردم گفت «از هر سورنا هزاران سورنا برمیخیزد. به پسرم افتخار میکنم، تا آخرین قطرهی خونم پای او ایستادهام و از هیچ چیز هراسی ندارم.»
مراسمی دیگر برای رها بهلولپور بود، دختر ۲۳ سالهای که در دانشگاه تهران زبان ایتالیایی میخواند. در شبکههای اجتماعی در بارهی عدالت و برابری و «زن، زندگی، آزادی» مینوشت. در مراسم چهلم او در فیروز آباد، پدر و مادرش در میان مردم با موسیقی قشقایی و دستمالهای سبز بر مزار او رقصیدند. سبز رنگِ محبوب دخترشان بود. پدربزرگش سخنرانی اثرگذاری کرد و نوهاش را به «ماهی سیاه کوچولو»ی قصهی صمد بهرنگی تشبیه کرد. دختری که از حوضچهی کوچک فیروزآباد راهی دشوار پیمود تا به دریای بیکران دانشگاه تهران برسد.
نمونهی دیگر مراسمی برای سینا حق شناسِ ۲۵ ساله در گرگان بود. سینا گلفروش بود و جمعیت پرشماری از مردم با شاخههای گل آفتابگردان برای همدردی آمده بودند و به نشانهی صلح و آزادی، کبوترهای سفید در آسمان رها کردند. سینا مدتی پیش از اینکه کشته شود ویدیوئی از خودش در مغازهی گلفروشی منتشر کرده بود که در آن با یک ترانهی شاد مازندرانی به نام «دله دیگه» میرقصید. خانوادهی او در مراسم چهلمش، همین آهنگ را پخش کردند و با چشمانی گریان بر مزار او دست زدند و رقصیدند. این صحنههای تکاندهنده، بهترین و بدترین ظرفیتهای بشری را به ما یادآوری میکنند، میان مرگ و زندگی، رنج و شادی، ظلم و همدلی.
در میان ظرفیتهای بشری تمایز مهمی میان مقاومت و استقامت وجود دارد. مقاومت واکنشی است در برابر فشار یا ظلم، نیرویی خارج از انسان. اما استقامت ظرفیتیست درونِ انسان، مستمر و مدام. استقامت تحملِ سختیهاست و ادامه دادن راه. آنچه میخواهم امروز بر آن تأکید کنم «استقامت سازنده» است، اینکه چگونه میتوانیم با کشف قدرتی درونی، رنج را فرصتی برای رشد معنوی و پیشرفت اجتماعی بدل کنیم، فرصتی برای دگرگون کردن فضای نفرت و خشونت.
یکی از الهامبخشترین نمونههای این استقامت، مهوش ثابت است، که صرفاً به خاطر اعتقادش به آیین بهائی با وجود بیماری، سالهای طولانی و سختی را در زندان گذرانده. مدتهای مدید با خشونت از او بازجویی کردهاند، مورد توهین و تحقیر بوده، در سلول انفرادی حبس شده و از دسترسی به درمان و مراقبتهای پزشکی محروم مانده است. خانوادهاش سالهای طولانی از حضور او در مقام یک همسر، مادر، و مادربزرگ محروم بودهاند. هرگز نتوانسته نوهاش را ببیند. ولی با وجود همهی اینها نمونهی بینظیری از شرافت و کرامت انسانی است، سرمشقی برای استقامت سازنده.
مهوش ثابت در کتابش «درها را باز کن» مینویسد استقامت معنوی، حکایتی قدیمیست که از روزگاران دور روایت شده و در هر عصر و زمانهای باید از نو روایت شود. زیرا ریشه در حقیقتی بسیار ساده دربارهی سرشت انسان دارد. ما در برابر اجبار مقاومت میکنیم ولی جاذبهی مهر ما را به خود میکشد، در برابر زور میایستیم ولی مجذوب محبت میشویم. زور و سرکوب، اتهام و دروغ ممکن است مدتی چیره شوند، اما سرانجام محکوم به شکستاند. به همین دلیل است که حکایت استقامت باید بارها و بارها، و در روزگار ما بیش از هر زمان دیگری، یادآوری و تکرار شود.
برخی صحنهها در زندان، این آرمان را در عمل نشان میدهند. صحنهی اول، تصویری از نخستین روزهای بازداشت مهوش (سال ۱۳۸۶) در بخش قرنطینهی زندان وکیلآباد مشهد است. در فضایی شلوغ و آلوده، با هوای سنگین که قابل تنفس نبود، روزهدار، در میان همبندانی بیمار و محروم، و تحت بازجوییهای فرساینده. در چنین وضعیتی تصمیم میگیرد منفعل نماند. وسایل نظافت تهیه میکند و شروع میکند به شستشو و تمیزکاری محیط اطرافش، که سرانجام چند زندانی دیگر و حتی زندانبان با او همراهی میکنند.
صحنهی دوم، در آستانهی نوروز است، زمانی که پس از انفرادیهای سخت او را به همان بند بازمیگردانند. فضایی پر از تنش و فریاد و گریهی زندانیانی که خواهان بازگشت به خانه و خانوادههای خود برای روزهای نوروز بودند، و زندانبانها توان اداره کردن آنها را نداشتند. مهوش تلاش میکند فضا و روحیهی بند را عوض کند. با مهربانی و همدلی همبندانش را به آرامش دعوت میکند. برای حمام رفتنِ همهی همبندیها و آرایش آنها برنامه میریزد، با وجود محدودیتهای زندان سبزیپلو و ماهی میپزند و نوروز ساده و دلپذیری بر پا میکنند. او با این کار، در اوج دشواری و دلتنگی معجزه میکند و فضای تاریک و دلگیر زندان را به همدلی و شادی تبدل میکند.
مردم ایران دوران بسیار سختی را میگذرانند. اما در همین دوران سخت از دل تاریکیهای رنج و بیداد نور عدالت و اتحاد هم به چشم میخورد. در همین دوران تاریک شاهد پسگیری انسانیت خویش هستیم. در بحبوحهی تباهکاریهای سیاسی و مخرب، در میان نفرت و خشونت، انقلابی عظیم در آگاهی و همدلی مردم ایران در جریان است. و همین شعور و عاطفه آیندهی بهتری را که آرزو داریم، از این مسیر طولانیِ تاریخ به ارمغان خواهد آورد. این بیداری درونی، بذری است که در خاکستر رنج و ظلم کاشته شده، و هیچ نیرویی توان خشکاندن ریشههای آن را ندارد. هر جرقهای از همدلی و هر قدمی برای آزادی از باورهای باطل و غیر انسانی، گواهی است بر این حقیقت که تاریکی، پایدار نخواهد ماند. سرانجام، همین عشق و امید و استقامت سازنده است، که پیوندهای فرسودهی استبداد را از هم خواهد گسست و افق روشن فردا را ترسیم خواهد کرد.
ما همان سیمرغی هستیم، که در رؤیاهایمان به دنبالش میگردیم. نخستین قفسی که باید شکست، در وجدان خود ماست، قفسی که در بیرونش ظرفیت حیرتانگیز و شکوه بیپایان بشریت در انتظار ما است. همانطور که مولانا نوشته است:
این عجب که جان به زندان اندرست
وانگهی مفتاح زندانش به دست
پای تا سر غرق سرگین آن جوان
میزند بر دامنش جوی روان
