تاریخ انتشار: 
1397/10/23

توده‌ای شدن حرکت‌های کارگری مرحله‌ی جدیدی از حیات این جنبش است

بهروز خباز
در گفتگو با محمد حیدری

با گستردگی و شتاب اعتراضهای کارگری در ایران، جنبش کارگری چه مسیری طی کرده و به کدام سو حرکت می‌کند؟ این موضوعی است که با بهروز خباز، یکی از فعالان کارگری قدیمی ایران طرح کردهایم. بهروز خباز تا سال ۱۳۸۸ ساکن ایران بود و بعد از آن ناچار به ترک کشور شد و امروز ساکن سوئد است. او یکی از بنیانگذاران «کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل کارگری» بود که از نهادهای کارگری فعال ایران در دهه‌ی هشتاد محسوب میشد.


شما از چه زمان کار میکردید و چه شد که به سمت فعالیتهای کارگری کشیده شدید؟

من در یک خانوادهی کارگری به دنیا آمدم. پدرم کارگر کارخانه‌ی قند بود. در آذربایجان زندگی میکردیم و بدون آن‌که خودمان انتخاب کنیم در مسیر یک زندگی کارگری بودیم. نقش انقلاب در زندگی من و دیگر دوستانم خیلی زیاد بود و ما را در مسیر فعالیتهای سیاسی و کارگری انداخت. در این انقلاب هم بسیاری از دوستانمان را از دست دادیم و هم به مرور این آگاهی و روحیه‌ی فعالیت در ما شکل گرفت. نوجوان که بودم از طریق نوشتههای صمد بهرنگی، نسیم خاکسار، منصور یاقوتی و دیگران، ذهنم به سمت پرسشهای اساسی درباره‌ی وضعیت زندگی خودمان میرفت. اینها را میخواندیم و تأثیر میگرفتیم که به مرور تب‌وتاب انقلاب بالا گرفت. وقتی انقلاب شد من هفده ساله بودم.

 

در همان زمان کار هم میکردید؟

کار را از حدود دوازده سالگی شروع کردم و به صورت فصلی کار میکردم. جاهای مختلفی هم بودم. کارگری ساختمان و کارگاههای مختلف. فکر میکنم کلاً ۳۵ سال کار کردم. به واسطهی شرایط زندگی با گروههای چپ آشنا شدیم و با آنها رفت و آمد داشتیم. دو سال اول انقلاب برای ما دوران خاصی بود. نوجوان بودیم و تازه با مسائل آشنا شده بودیم. تا به خودمان آمدیم سرکوبها شروع شد. اعدامها در آذربایجان و تبریز خیلی زودتر از تهران و از همان سال ۵۹ شروع شده بود.

یک دوره‌ی کوتاهِ دستگیریِ من در سال ۵۹ بود و ناچار شدم به تهران بروم. مدتی هم زندگیِ نیمه‌مخفی داشتم. در آن دوران، هر روز که روزنامهای در دست میگرفتیم، نگران بودیم که کدام رفیقمان را کشتهاند و ما عکس و اسمش را خواهیم دید. کسانی که شرایطش را داشتند تن به تبعید و مهاجرت دادند. من هنوز نمیتوانستم برای بیرون آمدن با خودم کنار بیایم. به لحاظ معیشتی دوران خیلی سختی را می‌گذراندم و از طرفی تحت تعقیب بودم. حتی مدتی را کارتن‌خواب شدم. تا این‌که از طریق یکی از دوستان، چاپخانهای پیدا شد و مشغول به کار شدم. نداشتن جای خواب مشکل امنیتی داشت و پیدا کردن کار این مشکل را تقریباً حل کرد. البته در تهران هم یکی دو بار به عنوان مظنون دستگیر شدم و مرا به زندان کمیتهی مشترکی بردند. خوشبختانه از بازجوییها چیزی پیدا نکردند و آزاد شدم. در واقع به دلیل سرکوبها، ارتباط با اعضای سازمان بریده شده و تشکیلات چپ از هم پاشیده بود و در رابطه با کارها ناچار خودمان تصمیم میگرفتیم و ابتکار عمل بر عهده‌ی خودمان بود. 

 

شما در کدام شهر آذربایجان بزرگ شدید؟

من تا حدود نوزدهسالگی در میاندوآب بودم و بعد از آن رفتم تهران.

 

آیا عضو تشکیلات خاصی هم بودید؟

من هوادار سازمان فدائیان اقلیت بودم.

 

شاخهی کارگری داشتند یا مستقیم برای حزب فعالیت میکردید؟

تشکیلات چپ روی زمینه‌ی کارگری خیلی کار میکردند و دوستانی که با هم در ارتباط بودند همه کارگر بودیم و در ارتباط با مسئلهی کارگری بحث و گفتگو میکردیم.

 

بعدها هیچ‌وقت به میاندوآب یا آذربایجان برگشتید یا در تهران ماندید و همانجا کار کردید؟

از همان زمان که خانهی کارگر تأسیس شد تا امروز، این مرکز محل نفوذ و اعمال قدرت دولتهای مختلف بود. از دولت هویدا گرفته تا حزب ایران نوین و بعد حزب رستاخیز و نهایتاً حزب جمهوری اسلامی، از این محل برای کنترل کارگران استفاده میکردند.

یک‌بار وقتی که آبها از آسیاب افتاد، برای انتقال یک سری اسناد که مباحث داخلی سازمان بود به شهری که از آن فرار کرده بودم برگشتم. آن موقع ایست بازرسی زیادی در مسیر جادهها وجود داشت. من چندین مرکز بازرسی را گذراندم و به شهر رسیدم. باید اسناد را به کسی میرساندم، اما نمیدانستم ایشان را شش ماه قبل گرفته‌اند و تواب شده است. خوشبختانه خودش را پیدا نکردم، و در حالی که دنبالش میگشتم رفیقی را در خیابان دیدم و او هراسان شد و توضیح داد که به واسطهی آن فرد چندین نفر از رفقای ما اعدام شده‌اند.

اینبار موقع برگشت به تهران در بازرسی بین راه، به عنوان مظنون دستگیر شدم و یک هفته در کمیتهی مرکزی تبریز زندان بودم. آن روزها حتی صدای تیراندازی و اعدامهایی را که در حیاط صورت میگرفت میشنیدیم. اما چیزی از من نداشتند و چند روز بعد خلاص شدم و به تهران برگشتم. بعد از آن تا مدت‌ها به شهرم بازنگشتم. تا سال ۶۴ در همان چاپخانه کار کردم و خانواده‌ام برای دیدن من به تهران میآمدند. بعد هم که یکی دوبار رفتم، مادرم نگران شد و باز مدتها نرفتم تا بعدها که وضعیت تفاوت کرد و سالی یک بار به میاندوآب میرفتم.

 

پس بقیه‌ی دوران کار شما در تهران گذشت.

بله، تا زمانی که از ایران خارج شوم در تهران و کرج بودم.

 

در سالهای آغازین انقلاب، دوره‌ی کوتاهی هست که فعالیتهای کارگری رونق داشت و فضا باز بود. در همان زمان، کمیتههای اعتصاب قبل از انقلاب به شورای کارگری تبدیل شد و حتی در برخی مراکز این شوراها، ادارهی کارخانهها را به دست گرفتند. شما از این دوره چه تجربهای داشتید؟

قبل از این که جمهوری اسلامی روی کارخانهها به‌صورت کامل مسلط شود، خانهی کارگر از طرف عناصر حزب جمهوری اسلامی تصرف شد. افرادی مثل محجوب و صادقی و ربیعی و کمالی که الان شورای مرکزی خانهی کارگر هستند، در تصرف خانه‌ی کارگر نقش اساسی داشتند.

ما تا حدود سال ۶۰ شوراها را داشتیم و کنترل کارگری کارخانه‌ها که گفتید در اوایل و زمانی که کارفرماها و مالک کارخانه رفته بودند، صورت میگرفت. نفوذ جریانات چپ در حوزهی کارگری زیاد بود و کارگران هم این را میدانستند و برایشان جذابیت داشت. از طریق همین جریانات بود که شوراهای مستقل تشکیل شد و کارگران خودشان ادارهی کارخانه را از طریق شوراها به عهده گرفتند. این وضعیت برقرار بود، تا این‌که به مرور فشارها به ویژه در مراکز استان زیاد شد.

از همان زمان که خانهی کارگر تأسیس شد تا امروز، این مرکز محل نفوذ و اعمال قدرت دولتهای مختلف بود. از دولت هویدا گرفته تا حزب ایران نوین و بعد حزب رستاخیز و نهایتاً حزب جمهوری اسلامی، از این محل برای کنترل کارگران استفاده میکردند.

اما کارگران خواستههای خود را داشتند. یک‌بار یادم هست که اوایل جنگ بود و در کارخانه‌ی قند میاندوآب اعتصاب بزرگی صورت گرفت. اضافه‌کار کارگرها را پیشاپیش کسر کرده بودند که به جبهه بفرستند و در مخالفت با این موضوع کارگران کارخانه‌ی قند میاندوآب اعتصاب کردند. از جمله نمایندگان کارگران که آنجا فعال بودند، زنده یاد «نوروز قاسمی» بود که چهرهای بسیار محبوب در میان کارگران کارخانه بود و در شورایی که تشکیل شد نقش داشت. در این شورا حتی کمیسیونی درست شد که کارگران بیسواد را آموزش بدهند. یا کارگاههای آموزشی تشکیل شده بود و درباره‌ی مسائل اقتصادی، مسئلهی کارگر و کارفرما و سرمایهداری گفتگو میشد. این اعتصاب حمایت تمام اقشار مردم را هم داشت. یادم هست که جلوی نردههای کارخانه، معلمان آموزش و پرورش و دانشجویان پلاکاردهایی چسبانده بودند که از اعتصاب کارگران کارخانه قند میاندوآب حمایت میکنند. اعتصاب در نهایت منجر به این شد که حقوق کسر شدهی کارگران را برگرداندند. تجربه‌ی شخصی من از شورای مستقل در کارخانه همین‌جا بود. بعدها که سرکوبها شروع شد، این شورا منحل شد، و ابتدا انجمنهای اسلامی را درست کردند و بعد هم شورای اسلامی کار که از طریق خانهی کارگر اداره میشد.

 

بعد از آن هم اعتصابی شد یا این‌که به دوره‌ی سرکوبها رسید و این شوراها منحل شدند؟

بعد از آن هم بارها اعتصاب صورت گرفت. ولی دیگر شورای مستقلی در کار نبود و کارگرها خودشان اعتصاب میکردند. کارگران به شورای اسلامی کار اعتنایی ندارند، چون میدانند یک تشکل دستساز دولتی است و به آن اعتماد نمیکنند. اما کارگرها هر جا که خواستند اعتصاب کنند، بالاخره راهی پیدا می‌کردند، و با ابتکار شخصی چه موفق و چه ناموفق کارشان را انجام میدهند.

 

آیا همان شورا موفق شد اعتصاب دیگری را مدیریت کند؟

نه، متأسفانه سرکوبها شروع شده بود. نوروز قاسمی اعدام شد و فعالین دیگر یا دستگیر شدند و یا تن به مهاجرت دادند. و ما دیگر حرکتی از طریق این شورا نداشتیم.

 

شما در آن ایام جوان بودید و گفتید پدرتان هم در همان کارخانه کار میکردند. خودتان خاطرهی شخصی از فعالان کارگری این دوره، از جمله آقای نوروز قاسمی ندارید؟

دوستانی که خودشان تجربه دستگیری داشتند، میگفتند که در زیرزمین خانهی کارگر جایی برای بازجویی بود. تختی گذاشته بودند و چند روز زندانی را به شلاق میبستند و بعد تحویل اداره اطلاعات یا زندانها میدادند.

من با نوروز همکلاس بودم. فوتبالیست و عضو تیم فوتبال مدرسه بود. انقلاب که شد، من و نوروز و دیگر دوستان با انقلاب همراه شدیم و در حوزهی کارگری فعال بودیم. نوروز با چریکهای فدایی خلق کار می‌کرد و جزو کادرهای آن بود. بالاخره هم در ارتباط با آنها دستگیر شد و با همان اتهامات اعدام شد. خیلی مواقع وقتی چیزی از آن دوران به یاد میآورم، عاطفی میشوم. آن شورا و آن اعتصاب، به من و دیگر کارگران و همکارانم آگاهی بخشید. هنوز هم که سالیان طولانی از آن دوران گذشته، کارگرهای آن کارخانه از نوروز قاسمی و آن تجربه‌ی تاریخی یاد میکنند. یادش گرامی. من شهرستان بودم و تجربهی کار در کارخانهی بزرگی مثل قند میاندوآب نداشتم. به تهران هم هنوز نرفته بودم و از خیلی اتفاقات کارگری در تهران محروم بودم. برای همین آن اعتصاب، تجربه‌ی مهمی بود.

 

خیلی زود به دوران سرکوب رسیدیم. گفتید «خانهی کارگر» قبل از انقلاب هم دست احزاب دولتی بود و بعد به مدت کوتاهی دست کارگرها افتاد. بعد هم به دست حزب جمهوری تصرف شد. از اتفاقات خانه‌ی کارگر بگویید.

خود محجوب در مصاحبهاش با عصر ایران میگوید که اولین تجمع ما برای تصرف خانه‌ی کارگر بیستم اسفند ۵۷ بود که ناکام ماند. میخواستند به خانهی کارگر حمله کنند و خودش میگوید «خواست ما تخلیهی ساختمان از گروههای چپ بود».

دومین تهاجم در خرداد ۵۸ صورت گرفت که این‌بار با خشونت تمام تصرف شد. با قمه و قداره به خانهی کارگر حمله کرده بودند. به گفتهی آصف بیات در کتاب جنبش تهیدستان، «بیکاران موفق شدند خانهی کارگر را به مقر سازمانی خودشان در تهران تبدیل کنند. کارگران مهاجر تهیدست و تحصیل کنندگانی که تحت پوشش وام نبودند، حتی تهاجمیتر شدند. در 12 فروردین ۵۸ کمتر از دو هفته پس از توافق‌نامه‌ی اولیه، بیش از سه هزار نفر بیکار جلسهای عمومی در خانهی کارگر برگزار کردند. بلندگوهایی در بیرون خانهی کارگر نصب شده بود و بحثها در بیرون از سالن بخش میشد.»

در آن ماجرا تعداد کثیری از کارگران بیکار، اعضای سازمانهای چپ و فعالین و هوادارانشان نقش داشتند، و در آنجا مستقر بودند. آن دوران تجربهی بسیار گرانبهایی بود. آموزشهایی که کارگرها گرفتند و تقسیم کاری که با بیکاران صورت گرفت، جنبشی تاریخی را درست کرده بود. خانهی کارگر هم مقر این جنبش شده بود که تحمل نکردند و آن را به زور تصرف کردند.

از موقعی که خانهی کارگر تسخیر شد، علیرضا محجوب دبیر کل شد و در شورای مرکزی هم علی ربیعی و حسین کمالی همیشه حاضر بودند. خانهی کارگر بعد از آن، یک نهاد فشار و مرکز امنیتی علیه سازمان‌یابی مستقل کارگرها بود. در اکثر قریب به اتفاق کارخانههایی که خانهی کارگر و انجمنهای اسلامیاش حضور داشتند، کارگرانی که افکار چپ داشتند شناسایی و دستگیر و برخی هم اعدام شدند.

یادم هست که در سال ۱۳۶۵ در داروسازی کوثر، در جادهی قدیم کرج کار میکردم. آنجا از همکارانم شنیدم که یک نماینده‌ی زن داشتهاند که متأسفانه اعدام شده بود. یا بیژن اسلامی از بچههای فدایی بود که در کارگاهی دیگر کار میکرد و اعدام شد. خیلی از بچههایی که اعدام شدند توسط خانهی کارگر شناسایی و دستگیر و اعدام شدند. دوستانی که خودشان تجربه دستگیری داشتند، میگفتند که در زیرزمین خانهی کارگر جایی برای بازجویی بود. تختی گذاشته بودند و چند روز زندانی را به شلاق میبستند و بعد تحویل اداره اطلاعات یا زندانها میدادند.

با این‌همه کارگران از فرصتهایی که این نهاد به‌صورت ناخواسته ایجاد کرد هم برای اعتراض استفاده کردند. سالیان طولانی، مراسم اول ماه مه ممنوع بود و کارگران نمیتوانستند تظاهرات مستقل داشته باشند. در دههی هفتاد، خانهی کارگر از وزارت کشور درخواست مجوز راهپیمایی کرد و این درخواست پذیرفته شد و کارگران ناباورانه آمدند و تمام مطالباتی را که سالها جمع شده بود، فریاد زدند. بعد از آن، هر سال که خانهی کارگر راهپیمایی اعلام کرد، به فرصتی برای عناصر مستقل کارگری بدل شد. در این مراسم، بارها شاهد بودم که عناصر اصلی خانه‌ی کارگر، اسلحه کمری بستهاند و در جمع حاضر شدهاند. آن‌ها در تظاهراتی که خودشان برگزارکننده بودند، احساس نگرانی و خشم داشتند. ما توانستیم این راهپیماییها را از آنِ خود کنیم و حتی در بعضی موارد (مثل سال ۱۳۸۴ در استادیوم آزادی) اعضای خانهی کارگر مجبور شدند که تریبون را رها کنند و فرار کردند.

 

به این ترتیب، خانهی کارگر به یک نهاد بدنام و سرکوبگر تبدیل شد. به یاد دارم که در سال‌های بعد، اگر از سندیکا، یا شورا و نهادی که میخواهد شکل بگیرد، خبری میآمد و کسانی بودند که به‌صورت مستقل برای تأسیس آن تلاش میکردند، خانه کارگر اولین جایی بود که مقاومت میکرد. گاه حتی خبر میآمد که افراد وابسته به خانهی کارگر به فعالان کارگری حمله کردهاند.

خانهی کارگر در واقع به عنوان یک نهاد فشار بر روی کارگران بود. هرچند که بعد از انتخاب خاتمی، به عنوان یک نهاد اصلاحطلب مطرح شد ولی هیچ از یک نهاد امنیتی کم نداشت و ندارد. هاشمیرفسنجانی را باید پدرخواندهی خانهی کارگر دانست. علی ربیعی به هاشمی رفسنجانی نزدیک بود و او مهمترین حامیاش محسوب می‌شد. الان هم روحانی این نقش را دارد.

 

یک دورهای هم علی ربیعی، معاون وزارت اطلاعات بود.

این ترفند که تمام کاسه‌کوزههای فقر و بیکاری و ناکارآمدی را بر سر کارگرهای مهاجر بشکنند، یکی از شیوههای غیرانسانی خانهی کارگر بوده  و هست.

بله ربیعی با نام مستعار «عباد» معاون وزیر اطلاعات بود. برخی اعضای خانهی کارگر از یک زمانی و یک جاهایی حتی قمه و قداره را از رو بسته بودند. عدهای از همین قدارهبندها، سال ۱۳۸۴ به سندیکای شرکت واحد حمله کردند. برای جلسههای سندیکای کارگران شرکت واحد معمولاً به حسینیهی خبازان که متعلق به انجمن صنفی خبازان تهران و حومه بود، میرفتیم. البته روز حمله من نبودم. آنها به آنجا حمله کردند و حاضران را به شدت ضرب و شتم و خونین و مالین کرده بودند. آقای اکبر عیوضی که عضو شورای اسلامی شرکت واحد هم بود، یکی از کسانی بود که این کار را کرد. حسن صادقی واقعاً چماقدار بود. الان میگویند سخنگوی معاون خانه کارگر هست.

اگر به بخش معرفی سایت خانهی کارگر نگاه کنید، میبینید که یک سازمان کاملاً ایدئولوژیک شیعی است که بقیهی مذاهب را تحمل نمیکند. چه سنی، چه مسیحی، چه بهائی و یا هر دگراندیش دیگری را تحمل نمیکنند. چماق سرکوب خانه‌ی کارگر همواره بالای سر کارگران بوده است. ضمن اینکه ضد مهاجر هم هستند.

ما در یک دورهای با اسم مستعار مقاله می‌نوشتیم. من گزارشی با نام شهروز شکیبا نوشتم و در آن نشان دادم که خانهی کارگر پرچم ضد کارگران مهاجر را در دست گرفته است. آنها شعار میدادند که «کارگر افغانی اخراج باید گردد» و برخی کارگرهای عضو خانهی کارگر هم فریاد میزدند، «اعدام باید کردد». این ترفند که تمام کاسه‌کوزههای فقر و بیکاری و ناکارآمدی را بر سر کارگرهای مهاجر بشکنند، یکی از شیوههای غیرانسانی خانهی کارگر بوده  و هست. این نهاد خودش را اصلاح‌طلب میداند، ولی هر آنچه که یک تشکل سیاه دولتی کارگری بتواند انجام دهد، انجام داده است. داستان اصلاح‌طلبها البته بحث دیگری است و تحلیل دیگری میطلبد که اساساً تحقق چنین مدعایی ممکن است و آیا این‌ها اصلاحطلب هستند یا نه؟ ولی خانهی کارگر هیچگاه نمیتواند به کسی بباوراند که یک تشکل اصلاحطلب است، چرا که سابقهی خونینی داشته است.

ضمن اینکه خانهی کارگر از رانتهای عریض و طویل دولتی هم استفاده میکند. برای برخی اعضا، رانت دانشگاهی، وام و غیره دارد. نهاد قدرتمندی که به لحاظ مالی حمایت میشود و برخی از کارگرانی را که عضو باشند، تطمیع می‌کنند. کارگر هم برای اینکه فرزندش به دانشگاه برود یا هزینهی کمتری بدهد ممکن است به این نهاد نزدیک شود.

 

گفتید تصرف خانه‌ی کارگر، حدود سال ۱۳۵۸ بود. در آن زمان هنوز شوراهای مستقل کارگری وجود داشت. در انحلال این شوراها هم ظاهراً حزب جمهوری نقش داشت.

از طریق انجمن اسلامی آنها را منحل کردند. انجمن اسلامی قبل از شوراهای اسلامی کار تأسیس شدند.

 

وقتی شوراهای مستقل کارگری منحل میشدند، در بعضی کارخانهها مقاومتهایی شد. در یکی از گزارشها دیدم، که کارگران شهر صنعتی البرز، در خرداد سال ۶۰ مورد حمله قرار گرفته و تعدادی از کارگران معترض کشته شدهاند. در کارخانهی پارس الکتریک هم درگیری شده بود. انحلال شوراهای مستقل کارگری کم هزینه نبود.

به‌طور مشخص در مورد کفش ملی خبرش را دارم. در برخی کارخانههای بزرگ دیگر مثل ایرانخودرو، پارس خودرو، سایپا و زامیاد خیلی مقاومت شد. اینها به زور مشت آهنین و به تدریج مسلط شدند. کارگران تا جای ممکن تن ندادند. اینجا هم جنگ بود که بهانه‌ی لازم را فراهم می‌کرد. صدای هر کسی که درآمد، گفتند الان جنگ است و موقع این حرفها نیست و هرکس معترض باشد، ضدانقلاب است. اعتصاب از طرف خمینی حرام اعلام شده بود و همه چیز باید در خدمت جبهه و جنگ میبود. کارگران با همین حربهها مجبور به عقب‌نشینی شدند و دیدیم که طی آن سالها چه فاجعهای به وجود آمد.

به نظر من فجایع دههی خونین شصت فقط در زندانها نبود. چیزی که بیرون زندانها جریان داشت و در کارخانهها اتفاق افتاد نیز مثال زدنی است. در یک مورد مینیبوسی که کارگرهای کفش ملی را سر کار میبرد و نمایندهی مستقل کارگرها در آن سوار بودند، وسط راه نگه داشتند و آنها را پیاده کردند و هنوز از آن نمایندهها اطلاعی نداریم. ترور میکردند، گاه تصادف ساختگی ماشین بود، و خیلی از نمایندگان کارگری به این شکل قربانی شدند.

 

ماجرای مینیبوس چه سالی اتفاق افتاد؟

سال ۱۳۶۲ و در کارخانه‌ی کفش ملی بودند. آنموقع شورای اسلامی کار هنوز وجود نداشت. شورایی خودجوش اعتصاب کفش ملی را سازماندهی میکرد. وقتی که یکی از کارخانههای بزرگ اعتصاب می‌کرد، تأثیراتش را در کارخانههای دیگرهم میشد دید. کارگرها در موردش حرف میزدند و چنان‌که حرکت قوی و پیروزمندی بود، تأثیرش را میگذاشت. به همین دلیل حساس شده بودند و بسیاری از نمایندگان کارگری به این شکل سر به نیست شدند.

شرایط امنیتی شرکت ایرانخودرو بسیار خاص است. حتی وزارت اطلاعات در آنجا اتاقی داشت بدون اینکه صریحاً نوشته باشند. این اتاق برای بازجویی از کارگرها فعال بود.

من آنموقع تهران بودم و در جادهی قدیم کرج در یک کارخانه کار میکردم. دوستی که شاهد این ماجرا بود می‌گفت که جلوی دو مینیبوس را گرفتند و تعدادی از نمایندگان را پایین کشیدند و بردند. ما دیگر هیچ خبری از آنان نداریم. من خیلی پرس و جو کردم. خیلی از این موارد به ویژه در شهرستانها اتفاق افتاد. آنموقع اطلاع‌رسانی نمیشد و مثل امروز تکنولوژی ارتباطات گسترده وجود نداشت و خیلی از اخبار و اطلاعات گم میشد.

در خاوران با مادری صحبت میکردم که گفت پسرش کارگر بود و بعد از پرس و جو فهمیده است که پسرش را کشتهاند و به آنجا آوردهاند. جنبش کارگری ایران و نمایندگان مستقل‌اش هزینهی گزافی دادند.

الان کارگرها جانشان به لبشان رسیده و هر روز تظاهرات و اعتصاب هست و بیش از سه هزار اعتصاب در سال اتفاق میافتد و دیگر کاری از دست شوراهای اسلامی و خانهی کارگر برنمیآید. ضمن این که کارگرهای امروز مثل کارگران آن سالها نیستند. تحصیلاتی دارند و به واسطهی تکنولوژی اطلاع رسانی میکنند.

 

از سال ۱۳۶۳ قانون تشکیل شوراهای اسلامی کار تصویب شد. تا آن زمان قانون کار تصویب نشده بود و تا سالها بعد هم تصویب نشد، اما تشکیل شوراهای اسلامی کار تصویب شده بود. این شورا از یک طرف بازوی خانهی کارگر بود و از طرف دیگر ترکیب ناعادلانهای داشت که نمیتوانست نماینده‌ی کارگران شود.

شوراهای اسلامی یک نهاد ایدئولوژیک و امنیتی بود و اکثر اعضای بالای آن یا اطلاعاتی بودند یا با این نهادها مرتبط بودند. دههی هفتاد با ایران‌خودرو کار میکردم. در آنجا شورای اسلامی کار بود. شرایط امنیتی شرکت ایرانخودرو بسیار خاص است. حتی وزارت اطلاعات در آنجا اتاقی داشت بدون اینکه صریحاً نوشته باشند. این اتاق برای بازجویی از کارگرها فعال بود.

شورای اسلامی کار به این صورت عمل میکرد که از ابزارهای ایدئولوژیک مثل نماز جماعت برای فشار بر کارگران استفاده میکرد. گاه نمایندههای مجلس را در جلسهها دعوت میکرد و گاه تسهیلات ویژه‌ی مالی برای کسانی که عضو شورا میشدند، یا عضو خانهی کارگر بودند، قائل میشد. وقتی کسی عضو شورای اسلامی یا خانهی کارگر میشد، پیشنهاد میدادند که عضو بسیج هم بشود تا امکانات خوبی بگیرد. به این شکل برخی از کارگرها را جذب کردند.

مهمترین دلیلی که کارگرها به خانه‌ی کارگر اعتماد نداشتند و ندارند، ایستادگی آنها در مقابل حرکتهای کارگری، اعتراضات و یا اعتصابها است. یادم هست سال ۸۲ اعتصابی در ایران‌خودرو صورت گرفت. شورای اسلامی کار در آن دوره وجود نداشت، اما همان آدمهایی که قبلاً در رأس شورای اسلامی کار بودند، آمدند و شانزده نفر از فعالین کارگری را شناسایی کردند که دستگیر شدند. البته بعدها این افراد با فشار کارگران آزاد شدند اما آن سابقه‌ی خبرچینی وجود داشت. هر جا که اعتصابی بود، تظاهراتی بود و کارگران، نمایندگانی مستقل انتخاب کردند، خانهی کارگر وارد معرکه شد، اول با تطمیع و بعد با تهدید و ارعاب تلاش کرد که این حرکت را از کار بیندازد.

 

آیا شورای اسلامی کار نهادی مستقل از خانهی کارگر نبود؟

نه، هیچ‌وقت نبود. شورای اسلامی کار زیرمجموعهی خانهی کارگر است. همینطور شورای عالی کار که هر سال برای دستمزد تشکیل میشود، زیرمجموعهی خانهی کارگر است. البته به‌طور رسمی این را نمی‌گویند. فرضاً آقای حسن صادقی که از مسئولین شوراهای اسلامی بود، از کادرهای بالای خانهی کارگر هم بود.

 

پس با این‌که وابستگی آنها به صورت رسمی گفته نشده، اما در واقع یکی هستند و شورای اسلامی کار بازوی خانهی کارگر در کارخانهها است.

دقیقاً همینطور است.

 

بعد میرسیم به قانون کار و ماجرای آن. میدانیم که قانون کار جدید ده تا یازده سال طول کشید تا تصویب شود. قبل از آن، ظاهراً قانون کار قبل از انقلاب اعمال میشد. قانون کار جدید تا چه حد میتوانست مشکلات کارگری را رفع کند؟ هرچند میدانیم که این قانون هم بارها دستخوش تغییر شد و خیلی از کارگرها از شمول قانون کار خارج شدند.

در قانون کارِ زمان شاه کلمهی سندیکا جزء کلمات ممنوعه نبود، اما مادهی سی و سه آن قانون اجازه نمیداد که تشکل مستقل کارگری به وجود آید. سندیکاهایی هم که درست شده بودند، زیر کنترل ساواک بود. البته بودند کسانی که در آن فعالیت مستقلی هم داشتند. ولی در کل سندیکاها زیر کنترل ساواک بود و نمیشود که اینها را به عنوان سندیکای مستقل ارزیابی کرد.

میدانیم که بر اساس قانون، افزایش دستمزد سالیانه باید متناسب با تورم باشد. بانک مرکزی باید هرسال تورم را اعلام کند و دستمزد بر اساس آن تعیین شود. اما این بند هیچوقت اجرا نشد.

بعد از انقلاب شرایطی که قانون کار در آن مدون شد، شرایط خاصی بود. اعتراضات زیادی شده و نگرانی از کارگران زیاد بود. به دلیل همین شرایط خاص، دولت به برخی از مفاد قانون جدید تن داد که میتوانست برای کارگران مفید باشد. البته این توضیح را بدهم که به نظر من قانونی که الان به عنوان قانون کار وجود دارد، اصلاً به نفع کارگران نیست. اما گرچه این قانون کافی نیست و از سطح پایینی برخوردار است، ولی وجود همان ظرفیتهای اندک اولیه به ما میگوید که فعلاً باید با جرح و تعدیل قانون کار مخالفت کرد. چرا که تجربه نشان داد، هر بار که این قانون جرح و تعدیل شد، وضع برای کارگران بدتر شد. چنانچه در دوران رفسنجانی و بعد هم در دورهی خاتمی، قراردادهای موقت تصویب شد.

من از قانون کار هیچ‌وقت نه دفاع کردم و نه میکنم. اما حداقل همین قانون نیم‌‌بند هم اجرا نمیشود. میدانیم که بر اساس قانون، افزایش دستمزد سالیانه باید متناسب با تورم باشد. بانک مرکزی باید هرسال تورم را اعلام کند و دستمزد بر اساس آن تعیین شود. اما این بند هیچوقت اجرا نشد. البته تنها باری که اجرا شد در سال ۱۳۷۵ بود که آن‌هم بعد از اعتصابات مشهور کارگران صنعت نفت، دولت ناچار به عقبنشینی شد. آن‌ها همراه با انبوهی از مطالبات، خواهان شورای مستقل کارگری بودند. کارگران نفت در خیابان طالقانی که وزارت نفت در آنجا بود راهپیمایی کردند. بعد هم نیروهای سرکوبگر تیراندازی کردند و چهار نفر در آن تظاهرات کشته شدند. گفته می‌شود که دو نفر در همانجا کشته شدند، یک نفر در بیمارستان و یک نفر در زندان. در آن سال دستمزد مطابق تورم بالا رفت که ما اصلاً باورمان نمیشد. این فقط به دلیل همان حرکت کارکنان صنعت نفت بود.

پس موادی از قانون کار مثل دستمزد، اخراجها، مرخصیها و تسهیلاتی از این دست را میتوان به عنوان ظرفیتهایی نگاه کرد، که گرچه کافی نیست اما همان هم اجرا نمیشود. چندین سال پیش دبیر خانهی کارگر قم، در روزنامهای گفته بود که شصت درصد قراردادها، سفید امضا شده است. این موضوع بعد از آن ماجرای قراردادهای موقت بود که کارگاههای زیر ده نفر مشمول معافیت از قانون کار شدند. بعد هم دست کارفرماها بازتر شد و قراردادهای سفید امضا را باب کردند. الان هشتاد درصد قراردادها به صورت سفید امضا است و نه فقط کارگاههای کوچک که کارگاههای متوسط را هم در بر میگیرد. بنابراین مخالفت با تعرض به قانون کار الزاماً به معنای دفاع از قانون کار نیست. کارگرها در این‌باره همیشه میگویند که لنگه کفش در بیابان غنیمت است، که به نظر من دقیقترین تعبیر است.

قانون کار ایران باید توسط نمایندگان واقعی کارگران نوشته شود. مسائلی مثل تعیین دستمزدها هم باید توسط نمایندگان واقعی کارگران تعیین شود. نمایندگانی که در شورای عالی کار نشستهاند، که ظاهراً از طرف کارگرها هم سه نفر هست، در واقع از طرف خانهی کارگر هستند. آنها نمایندگان کارگرها نیستند.

 

به مرور تاریخی جنبش کارگری برگردیم. گفتید که جنگ بهانهای برای سرکوب و یکدست کردن وضعیت کارگاهها و کارخانهها شد. از طرفی زمان جنگ علاوه بر اینکه گاه برای کمک مالی به جنگ از حقوق کارگرها کم میشد برای اعزام نیرو به جنگ از میان کارگران هم اجبارهایی وجود داشت.

بله، در واقع چه کارمند و چه کارگر، کسی که از رفتن به جبهه امتناع میکرد، اگر یکبار یا دوبار می‌توانست که بهانه بیاورد، دفعهی بعد باید میرفت وگرنه بیکار میشد. خیلیها به دلیل این موضوع از خیر کارشان گذشتند و بسیاری هم تن به مهاجرت دادند. در جاهایی که کار میکردم، بساط اعزام نیرو در کارخانهها به راه بود. در هر کارخانهای نهادی به اسم بسیج مقاومت کارگری ساخته بودند که کار اعزام به جبهه را پیش میبرد.

البته کارگرهایی هم بودند که ممکن بود به خاطر وطن یا دین و یا حتی تعلق به رژیم، جنگ رفته باشند، ولی جدای از آن افراد، بسیاری از کارگران مایل به اعزام نبودند و در خانوادهها هم مخالفت شدیدی صورت میگرفت. ولی در نهایت، چه بسیار کارگرانی که ناچار به جبهه رفتند و بسیاری از آنها دیگر برنگشتند. این اعزامها سازماندهی‌شده و حساب شده بود. هم در رابطه با نوجوانان که زیر هجده سال بودند و هم در مورد نیروی کار به ویژه کارگرها. نفوذ امنیتی بسیج و سپاه پاسداران روی کارگرهای کارخانهها، به واسطهی آن هراس دیرینهای که از کار و کارخانه دارند، در همین دوران تشدید شد. بیشترین نیرویی که به جبههها اعزام شد از طرف کارگرها بود و بیشترین تلفاتی هم که داده شد، متأسفانه از همین اقشار پایین جامعه بودند.

 

بعد از پایان جنگ که هاشمیرفسنجانی رئیس جمهور شد، دوران او یکی از سخت‌ترین دورهها برای جریانات کارگری بود. هم قوانین دستخوش تغییر می‌شود و هم دوران تعدیل اقتصادی است. بیکاری زیاد میشود، کارخانهها ورشکست میشوند. از طرفی  دورهای است که نسل جدیدی از کارگرها دوباره اعتراضها و اعتصابها را شروع می‌کنند.

بعد از جنگ، مطالبات انباشتهشدهی کارگرها و زنان و دانشجویان و اقشار مختلف در ایران، به عرصه عمومی آمد. مردم هم مطالبات رفاهی، و هم فرهنگی و سیاسی داشتند و تمامی آنها به واسطهی نعمتی که بر حکومت نازل شد کنار مانده بود. خمینی گفت این جنگ نعمت است، که برای خودشان حرف درستی بود. تمامی این مطالبات مسکوت مانده بود و همه چیز را به پایان جنگ حواله میکردند. در این میان اعتصابات و اعتراضات جسته و گریخته شروع شد. وقتی که جنگ تمام شد، تحرکات کارگری ظهور بیرونی پیدا کرد و فعالین کارگری حضور اجتماعی بیشتری پیدا کردند. هر چند با هزینههای مختلف، تعدادی هم توانستند که با عنوان نماینده کارگران ظاهر شوند. فکر میکنم در کنار اینها، جنبش کارگری ایران هرچه به دههی هفتاد نزدیک شدیم، آرام آرام به سمت فعالیت علنی رفت. این رویکرد علنی در دههی هفتاد به اوج خود رسید. دیگر در دههی هفتاد ما فعالین کارگری چپ را می‌دیدیم، که آدمهای شناخته شدهای بودند و در رابطه با سازماندهی اعتصابات و اعتراضات قدم برمیداشتند، مصاحبه می‌کردند و اقداماتشان آشکار بود.

وقتی هم که ماهواره و بعد اینترنت آمد، کارگران توانستند از این موقعیت استفادهی بهینه کنند و حضور مجازی هم داشته باشند. حتی برخی از آنها، هر چند ابتدا با اسامی مستعار، تحلیل هم مینوشتند. در نتیجه جنبش کارگری ایران در دوره‌‌ای که از آن یاد میکنیم، نمایندگان کارگری را تربیت کرد و آنها بعدها نمایندهی مورد اعتماد و محبوب کارگرها شدند. من از آن دوران آماری ندارم که بگویم چقدر اعتصاب و اعتراض صورت گرفت، ولی همان اعتراض کارگران صنعت نفت نشان میداد که جنبش کارگری دوباره بیدار شده است. در آن سال در برخی محافل، کارگرها حتی اقدام به تأسیس شوراهای مستقل کارگری هم کردند. مطالباتشان سراسری بود.

البته خانهی کارگر تلاش کرد اعتراضهای کارگری را مهندسی و مهار کند. کوشید که حداقل رادیکالیسم کارگری را مهار کند. و به نظرم اتاق فکر خانهی کارگر همان اتاق فکر وزارت اطلاعات بود و هست. سال ۷۸ خیلیها تعجب کردند که در این شرایط چطور شد که خانهی کارگر توانست مجوز راهپیمایی روز کارگر از وزارت کشور بگیرد. اما جمع‌بندی فعالان مستقل کارگری این بود که این‌ها از یک طرف میخواهند اعتراضات را مهار کنند و از طرفی دیگر خود را نمایندهی کارگرها جا بزنند. ناچار شدند که کمی فضا را باز کنند که جلوی رادیکالیسم گرفته شود و مهار شود.

اما آن راهپیماییهای سالیانه که خانهی کارگر برگزار می‌کرد، به ضد آن تبدیل شد و بعدها مجبور شد مراسمش را به صورت کنترل شده داخل سالنهای ورزشی منتقل کند و حتی از یک زمانی فقط اعضای خودش را با کارت شناسایی راه میداد.

 

د‌ربارهی جزئیات اعتصاب کارگرهای شرکت نفت در سال ۷۵ چه میدانیم؟ البته قبل از آن هم در اسفند سال ۶۹ تا ۷۰ اعتصاب کارگرهای نفت را داشتیم که ظاهراً اعتصاب موفقی هم بود. اما اعتصاب سال ۷۵ سرکوب شد. آیا چهار کارگری را که کشته شدند میشناسید؟

کارگران پالایشگاههای شیراز، آبادان و تبریز در سال ۱۳۷۵ شورای مستقل کارگری تشکیل داده بودند. ولی همواره با فشارهای امنیتی روبه‌رو بودند و شورایی که درست کردند، رسمیت نیافته بود. کارگران در کنار این شورا، مطالباتی هم داشتند.

اعتصاب‌ها که شروع شد، تصمیم گرفتند که در جریان اعتصاب یک راهپیمایی هم برگزار کنند. کارگران در خیابان طالقانی به سمت وزارت نفت حرکت میکنند. دوستانی که در آن راهپیمایی حاضر بودند گفتند که جلوی وزارت نفت، تیراندازی شد و تعداد زیادی زخمی شدند، گروهی مورد ضرب و شتم قرار گرفتند و در نهایت چهار کشته به جا ماند. متأسفانه جزئیات بیشتر را کسی نمیداند. من تلاش کردم از دوستانی که با کارگرهای نفت، مرتبط بودند اسامیشان را به دست آورم، اما متأسفانه موفق نشدم. آیا تعداد کشتهشدگان دقیق بود و یا بیشتر بودند، نمیشود گفت. ولی حاضران میگویند که چهار نفر کشته شدند.

اعتصاب کارگرهای وزارت نفت، دولت رفسنجانی را به لرزه درآورد. رفسنجانی سمبل دیکتاتوری شده بود و آن ترورها که در خارج از کشور و داخل کشور انجام شد در اتاق فکر دولت او تصمیم گرفته میشد، دولت او یک دولت قدار بود. آن صدها نفری که خارج کشور ترور شدند در همان دولت رفسنجانی صورت گرفت. این دولت در نهایت ناچار به عقبنشینی شد. به هر حال آنها در مورد دستمزد عقبنشینی کردند و سال ۷۵ دستمزد بالایی تعیین شد. البته بعدها به عناوین مختلف دوباره سیر نزولی را طی کرد. به نظر من، جنگ زرگری شورای عالی کار که نمایندگان خانهی کارگر هستند، و داستان تعیین دستمزدها تا پایان حیات جمهوری اسلامی ایران ادامه خواهد داشت.

 

در دورهی خاتمی، فضا کمی بازتر شد، فعالیتهای سیاسی افزایش یافت و برخی روزنامههای نزدیک به اصلاحطلبان امکان فعالیت داشتند. در همین دوره زمینهای پیدا شد که بعضی گروه‌های مستقل کارگری هم بتوانند فعالیت کنند. در آن دوره هیئت مؤسسان سندیکاهای کارگری، از جمله اولین جریاناتی است که فعال شد. برنامه‌ی آنها چه بود؟ در عین حال، گویا خلاف تصویری که وجود دارد، حتی در آن فضا هم اجازهی رسمی از طرف دولت برای این فعالیتها داده نشد.

به نظرم اتاق فکر خانهی کارگر همان اتاق فکر وزارت اطلاعات بود و هست.

من فکر میکنم، در دوران اصلاحطلبان، فضای باز به رژیم تحمیل شده بود. شرایط اجتماعی به رژیم تحمیل کرد که فضا تا حدودی باز باشد. اما ماهیت سرکوبگرش همان بود که قبلاً هم بود. در ۱۸ تیر ۷۸ دانشجوها آمدند بیرون ولی ضرب و شتم خونینی صورت گرفت. لباسشخصیهای دوران خاتمی، الان هم هستند و در حیات جمهوری اسلامی خواهند بود.

هیئت مؤسسان سندیکای کارگری، همانطور که از اسمش پیداست، متعلق به گرایش سندیکایی در ایران بود. آقایان حسین اکبری، یعقوب مهدیون و منصور اسانلو و دوستانش و تعدادی دیگر که مسئلهی سندیکاها را در دستور کار خودشان قرار داده بودند، این هیئت را به راه انداختند. در آن دوران گرایش سندیکایی به سمت آموزشهای سندیکایی رفت و در خانههایی با جمعیت محدودی جمع میشدند و آموزش‌هایی را به کارگرهای علاقه‌مند میدادند. در آن دوره، این هیئت مؤسس نامهای هم به حسین کمالی وزیر کار نوشت که مورد انتقاد قرار گرفت. نامه درخواستی از وزارت کار بود که به خواست سندیکایی احترام بگذارند.

هیئت مؤسسان سندیکا در واقع با ترکیبی از رهبران سندیکایی آن دوران، تشکیل شد و متناسب با شرایطی که وجود داشت، برای آموزش همکارانشان خوب عمل کردند. این آموزشها باعث شد که بعدها سندیکایی که در شرکت واحد درست شد، به غایت موفق عمل کرد. و الان هم میبینیم که به‌رغم تمامی فشارها، به حیات خود با عنوان سندیکای مستقل ادامه میدهد.

 

اشاره‌ای به سندیکای شرکت واحد کردید. غیر از این سندیکا چه نمونه‌ی موفق دیگری داریم؟

متأسفانه ما فقط یک سندیکا بعد از شرکت واحد داریم، که سندیکای هفتتپه است. از آنجا که در جریان تشکیل سندیکای هفت تپه هستم و از نزدیک با این حرکت آشنا بودم، میتوانم دقیقتر بگویم. دوستان سندیکای واحد شرایط متفاوتی داشتند. موقعیت شغلی آنها که در سطح شهر پراکنده بود، به سازماندهیشان کمک کرد. اما کارگران هفت تپه در داخل یک کارخانه هستند. بخش کشاورزی بخش دیگری هست، بخش کارمندی و بخش تولیدی صنعتی هم دارد.

نهادهای امنیتی توانستند که به اینها آسیب بیشتری وارد کنند. سندیکای هفتتپه در سال ۱۳۸۷ اعلام بازگشایی کرد. کارگرهای هفت تپه حتی موفق شدند که آزادانه مجمع عمومی برگزار کنند، اما چندی بعد حمله کردند و اعضای هیئت مدیرهاش را گرفتند و با محکومیتهای مختلف به زندان بردند. متأسفانه بعد از آن جریان و به واسطهی فشار به نیروی کارگری و دستگیریها و تهدیدهایی که صورت گرفت، فعالیت‌ها به مراتب کمتر شد. اما سندیکا از بین نرفته است.

اطلاعیههایی که این سندیکا در رابطه با اعتصابهای اخیر داد، اطلاعیه‌های خیلی خوبی بود. هر حرکت رادیکال و مستقل کارگری را دفاع کرد و خوب ظاهر شد. ارتباطات بیرونی و بینالمللی دارد. عضو سندیکای جهانی خواربار و کشاورزی است و پشت‌اش به حمایت کارگرها گرم است. به غیر از این دو تشکل تودهای، هر تشکلی که در ایران درست شد، تشکل فعالین کارگری بود و نه تشکل تودهای کارگری.

 

شما خودتان عضو مؤسس «کمیتهی هماهنگی برای ایجاد تشکل کارگری» بودید که در بهار سال ۸۴ تشکیل شد. و بعد هم از طرف همین کمیته در شورای همکاری تشکلها و فعالین کارگری مشارکت کردید. از این کمیته بگویید، کارش به کجا کشید؟ چطور فعالیت میکرد؟ الان چه میکند؟

تا جایی که یادم میآید، چهار نفر جزء مؤسسان این تشکل بودیم. این اولین بار است که این را میگویم، تعداد مؤسسان بیش از اینها بودند، منتهی آنها نمیتوانستند با اسم علنی ظاهر شوند. ولی ما میتوانستیم این کار را بکنیم. این کمیته با فراخوان برای تشکیل کمیتهی هماهنگی با امضاء محسن حکیمی، بهروز خباز، بهرام دزکی و محمود صالحی و پس از آن با برگزاری مجمع عمومی و انتخابات شروع به کار کرد.

زمانی که کمیتهی هماهنگی ایجاد شد، حرکتهای کارگری تب و تاب بالایی داشت. قبل از کمیتهی هماهنگی هم کمیتهی پیگیری درست شده بود. جهتگیریهای اولیهی آن کمیته در نامهی مشهوری که به وزارت کار نوشته شد، از نظر کمیتهی هماهنگی جهتگیریهای راستگرایانه بود که بعدها با تغییراتی که در ترکیب شورای نمایندگان کمیتهی پیگیری صورت گرفت، تغییر کرد. در واقع به نظر من کمیتهی پیگیری در ادامهی فعالیتهایش بسیار خوب ظاهر شد و تفاوت چندانی با کمیتهی هماهنگی نداشت. حتی یک‌بار ایدهی ادغام اینها را که ایدهی شخصیام بود با دوستی مطرح کردم و گفتم اینها تفاوتی با هم ندارند و کاش با هم یکی شوند. کمیتهی هماهنگی تقریباً همان مواضعی را که کمیته‌ی پیگیری داشت، پیش میبرد. کمیتهی هماهنگی ویژگیهایی داشت که آن را از کمیتههای دیگر متمایز میکرد. این ویژگیها میتواند جزء نقاط منفی یا موارد مثبت آن باشد.

جنبش کارگری ایران در حیات خودش وارد مرحله جدیدی شده است. من برای آینده امیدوارم. با بیم و امید به آینده نگاه میکنم. بیم از آن جهت که فعالین این جنبش آسیب خواهند دید، و امید از اینکه میدانم نیروی کارگری که اینچنین وارد صحنه شده دیگر کف خیابان را به این شکل رها نمیکنند.

منفی از آن جهت که بیشتر اعضای کمیتهی هماهنگی در آن دوره از کردستان بودند و به‌رغم تلاشهای زیادی که صورت گرفت، و واکنشهای سراسری به مسائل کارگری داشت و تحلیلهایش و انعکاس اخبارش همه سراسری بود، ولی اعضا در کردستان متمرکز شده بود. نقطهی قوت کمیتهی هماهنگی تأثیر وسیع آن در فعالین داخل و خارج از کشور بود. کمیتهی هماهنگی با فراخوان «تشکل کارگری را به نیروی خود ایجاد کنیم» ظهور کرد. درست است که ما به مقاولهنامههای ۸۷ و ۹۸ کنوانسیونهای سازمان جهانی کار اشاره کردیم، ولی حرکت کارگری را حرکتی مستقل میدیدیم که با اتکا به نیروی خود باید ایجاد شود. همین موجب شد که کمیتهی هماهنگی شرایط خاصی را در آن دوران پیدا کند و هم تا زمانی که من در ایران بودم و هم بعد از من، تلاشهای زیادی شد تا این کمیته خود را حفظ کند. و تا حدودی هم حفظ کرد. البته بخشی از آسیبها به شرایط امنیتی و آسیب پذیری فعالیت علنی در ایران مربوط میشد، و بخش دیگر هم به مسائل درون کمیته برمیگشت.

وقتی به گذشته نگاه میکنم، چه درباره‌ی کمیتهی پیگیری، چه کمیتهی هماهنگی، مسئله این است که این نهادها در بیرون از کارخانهها درست شد و صرفاً انعکاس‌دهندهی اخبار و مسایل کارگری بود و بیش از این نمیتوانست باشد. نهاد ساختن بد نبود، ولی بیشتر این نهادها در رابطه با مسائل کارگری موضع واکنش دارند، اخبارشان را منعکس کنند، و یا مصاحبههایی صورت میگیرد و سایتی دارند. درک من این است که عمدتاً یک جریان واکنشی هستند و این کافی نیست.

در کنار این مشکل، مسائل داخلی کمیتهی هماهنگی و بحرانهایی که پیش آمد هم آسیبها را بیشتر کرد و در نهایت مجبور شد اسمش را از «کمیتهی هماهنگی برای ایجاد تشکل کارگری» به «کمیتهی هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکلهای کارگری» تغییر دهد و پس از آن تعدادی ریزش نیرو صورت گرفت. تعدادی مثل آقای محسن حکیمی و دوستانی که گرایش لغو کار مزدی داشتند جدا شدند.

این کمیته به تدریج و به علت شرایط پیچیدهی امنیتی در ایران و همچنین فرسایشی که با این ریزشها به‌وجود آمد، ضعیف شد. از طرفی در سال ۸۹ به مجمع عمومی این کمیته حمله شدیدی صورت گرفت. البته قبل از آن و زمانی که من در ایران بودم نیز حملهای صورت گرفت. ۹۹ نفر در سنندج بودیم که دستگیر شدیم و برای هر یک از ما پروندهای درست شد. حمله بعدی پس از خروج من از ایران، در کرج اتفاق افتاد. نیروهای امنیتی و گروه فشار به مجمع عمومی کمیته حمله کردند و خشونت شدیدی اعمال شد که به نظر من بسیار آگاهانه بود. حمله‌ی بسیار خشنی بود که با تیراندازی و ضرب و شتم شدید حاضرین صورت گرفت. بعد از آن اتفاق هم در کمیتهی هماهنگی ریزش شدیدی صورت گرفت.

البته خوشبختانه کمیته هماهنگی هنوز هست و فعالینی با این کمیته کار میکنند و عضو هستند. هیئت اجرایی دارد و فعالین شناخته شده با آن همکاری می کنند.

همان‌طور که قبلاً  گفتم، باز تأکید میکنم که وقتی مبارزات تودهای کارگری برجستهتر میشود، نقش کمیته‌ها به واسطهی اینکه بیرون از کارخانهها هستند، کمرنگتر میشود. الان بعضیاز این کمیتهها، مثل کمیتهی هماهنگی، اتحادیهی کارگران آزاد، کمیتهی پیگیری، و... هنوز هستند، واکنشی نشان میدهند، مسائل کارگری را انعکاس میدهند، تحلیل دارند و اعلام مواضع میکنند، ولی توجه افکار عمومی و فعالین کارگری، حتی اعضای همین کمیتهها، به سمت مبارزات تودهای کارگری رفته است.

 

دوره‌ی احمدینژاد با فساد آشکارتری مواجه هستیم. البته قبل از آن هم فساد بود و بعد از آن هم هست، ولی در آن زمان به اوجش رسید. در آن دوره تشکلها و جریانات کارگری چه می‌کردند؟ و آیا تفاوت معنیداری بین دورهی احمدینژاد و روحانی دربارهی نحوه‌ی برخورد با جریانات کارگری به وجود آمد؟

در جامعهی ایران اگر نیروی میلیونی کارگری آگاه به منافع خودش شود و آگاهی طبقاتی داشته باشد میتواند معادله را برهم بزند.

به نظر من دوران احمدینژاد هم مثل دوران رفسنجانی و مثل دوران خاتمی برخورد امنیتی صورت می‌گرفت و فعالیت کارگری و هر فعالیت اجتماعی دیگری با دادن هزینهی بالا مصادف بود. دولت احمدی‌نژاد در عرصههای مختلف دولت خاصی بود، ولی در مورد سرکوب، من فکر میکنم که دولت آقای روحانی پیچیدهتر عمل می‌کند. در دولتهای ایران سرکوب همگانی بوده ولی در دولت آقای روحانی بود که نمایندهی کارگری را که در کارخانه کار میکند، عضو هیچ حزب براندازی نیست و فقط مورد اقبال همکارانش است و در یک اعتصاب کارگری نماینده شده است، محاکمه کردند. دولت روحانی رفت سراغ نمایندههای کارگری و آنها را به میز محاکمه کشید. کارگرهای آق دره را شلاق زد. به نظر من دولت حسن روحانی پیچیدهتر از همهی دولتهای پیشین‌اش عمل کرده است.

 

امروز با اتفاق جدیدی مواجهایم. هزاران اعتراض کارگری در طول سال اتفاق میافتد. روزی نیست که خبری از یک تجمع و اعتصاب نداشته باشیم. به نظر میآید که اعتراضهای سراسری به زنجیرهای در سراسر کشور تبدیل شده که حتی ممکن است خبر بسیاری از آنها را نداشته باشیم. در آنچه خبرش به ما میرسد، نوعی از آگاهی و تغییر خواستهای جامعهی کارگری را میشود حس کرد. نقش زنان زیاد شده است. شعارهای جدیدی طرح میشود. حتی شعارهایی که قدیمی بودند و دوباره مطرح میشوند، مثل ادارهی شورایی کارگاهها و کارخانهها، ماهیت جدیدی دارند. آیا اتفاق جدیدی در جنبش کارگری افتاده است؟ آیا با یک دورهی جدیدی در این جنبش مواجه هستیم؟

بله، من فکر میکنم جنبش کارگری ایران وارد دوران جدیدی از حیات خودش شده است و این هم به تدریج صورت گرفته و به آرامی پیش میرود. دولتهای مختلف در جمهوری اسلامی با خالی کردن سفره‌ی کارگرها، آنان را به این مسیر هدایت کردند. بحران معیشتی را برایشان به وجود آوردند. میلیاردها تومان اختلاس از طرف عناصر بالای حاکمیت، از مجلس و دولت تا قوهی قضاییه که دستانشان آلوده و خونین است، صورت گرفته است. مردم این شرایط را میبینند و اقشار ضعیف جامعه سال‌ها این را دیدند و به این نقطه رسیدند که این نظام اصلاحپذیر نیست. و نقطهی تحول این خواستها و مطالبات خیزش تیر ماه ۹۶ بود که مسئلهی فقر و گرانی و مسئلهی تفاوت طبقاتی عمده شد و بنابراین مسئلهی کارگری هم اهمیت بیشتری گرفت.

طی این سالهایی که کمیتههای علنی کارگری زیر ضرب بودند، کمیتههای غیرعلنی در کارخانههای بزرگ و متوسط تشکیل شد. و این کمیتهها نقش سازماندهی و انتقال آگاهی به کارگران را ایفا کردند. با سازماندهی اعتراضها، سازماندهی تجمع، سازماندهی اعتصابها رسیدیم به اعتراض کارگران هپکو که به نظر من خیلی مهم است.  کارگرهای هپکو بیرون آمدند و شیوهی بدیعی را به نمایش گذاشتند. آنها شورا درست نکردند و تنها از طریق مجامع عمومی، تصمیماتشان را پیش بردند. آنها فقط یک نماینده یا دو یا سه نماینده نداشتند. تعداد زیادی بود که اگر یکی دستگیر شود، آن دیگری جایگزین میشد. آنها حضور تودهای در شهر اراک داشتند و از مردم استمداد کردند که ببینید که چه بلایی به سر ما و این صنعت میآورند. افشا کردند. به مافیا حمله کردند. و در وسط شهر سخنرانی کردند.

تا رسیدیم به اعتصاب کارگران هفتتپه، که از سال ۱۳۸۴ اعتراض میکنند. اعتراض برای فروش زمین‌های زراعیشان. اعتراض به تعویق حقوقهایشان. اعتراض به مهر نخوردن بیمههایشان، به قراردادهایشان و خصوصیسازیای که سال ۹۴ صورت گرفت. با شش درصد قیمت واقعی هفتتپه را به دو جوان که رانت حکومتی داشتند فروختند.

اینها از کارگرهای هپکو تأثیر گرفتند و طی این سالها که جلوی کارخانهشان تجمعاتشان را برگزار می‌کردند، بیرون آمدند و همان شیوهی کارگرهای هپکو را پیش بردند. مردم را دعوت کردند که بیایند و شرایطشان را گوش کنند. به هر حال پنجهزار کارگر هفتتپه با خانوادههایشان تعداد کثیری میشوند. مردم با اینها همراه شدند. کسبه به نشانهی حمایت از آنها مغازههایشان را بستند و دیدند که چطور سندیکای هفتتپه سرکوب شد. آمدند مجمع نمایندگان درست کردند و آقای بخشی نقش اصلی را در تشکیل این مجمع نمایندگان داشت. دستگیریها و تهدیدها صورت گرفت و اسماعیل بخشی با چهارصد میلیون وثیقه و اتهامات سنگین و نگران کننده آزاد شد.

از آن سو، کارگران فولاد اهواز نیز همین نگاه را دارند و اهمیت تودهای شدن مبارزهشان را فهمیدهاند. بردن مبارزه به میان مردم و خلاقیت و ابتکاری که ادامهی حرکت هپکو بود، در اینها هم دیده شد. ضمن اینکه مهمترین مسئلهای که در اینجا دیده شد، در هفتتپه و فولاد اهواز، طرح مسئلهی شورای کارگری بود. من میتوانم بفهمم که اسماعیل بخشی ممکن است در سخنرانیهایش از آرزوهایش صحبت کرده یا از افق آینده حرف زده باشد. اما این‌ها بستر را مهیا کردند. مهدی آلاسحاق که آمد مسئلهی شورای کارگری را مطرح کرد، بستر را، مادیت تشکیل شورا را از طرف همکاران خودشان مهیا کرد. کارگرهای راهآهن، آمدند شورای هماهنگی سراسری تشکیل دادند که در ۱۳ شهر اعتصاب کردند. مجموعهی اینها به ما می‌گوید که جنبش کارگری ایران در حیات خودش وارد مرحله جدیدی شده است. من برای آینده امیدوارم. با بیم و امید به آینده نگاه میکنم. بیم از آن جهت که فعالین این جنبش آسیب خواهند دید، و امید از اینکه میدانم نیروی کارگری که اینچنین وارد صحنه شده دیگر کف خیابان را به این شکل رها نمیکنند. ممکن است در یک مقطع کوتاهی این فرازها فرودی داشته باشد ولی مطمئن هستم که مسئلهی کارگری در ایران، هم تکلیف تشکلهای کارگری را مشخص خواهد کرد و هم معادلات سیاسی را در آینده تغییر خواهد داد. در جامعهی ایران اگر نیروی میلیونی کارگری آگاه به منافع خودش شود و آگاهی طبقاتی داشته باشد میتواند معادله را برهم بزند. الان داریم میبینیم که گرایشات مختلف سیاسی، به این نیروهای عظیم چشم دوختهاند که شاید نصیبی ببرند. من امیدوارم این اتفاق نیفتد و در نهایت جنبش کارگری ایران بالنده‌تر پیش برود و راه را برای آیندهای درخشان بگشاید.