NYT
21 آوریل 2026
گاندی، سیاست و خشونتپرهیزی
دیوید رانسیمن
گاندی در دانشگاه «یوسیال» در لندن در رشتهی حقوق تحصیل کرد و وکیل شد. او عضو کانون وکلای «اینر تمپل» (Inner Temple) بود که یکی از مهمترین انجمنهای حقوقی در بریتانیاست. گاندی مطالعات گستردهای در حوزهی ادبیات غرب، بهویژه ادبیات باستان، داشت. او ابتدا به مطالعهی آثار افلاطون پرداخت اما رمان و داستان هم میخواند. او تمام این آموختههایی را که میخواست با خود از غرب به ارمغان ببرد، با درک عمیقی از خودِ غرب تکمیل کرد.
امروز میخواهم دربارهی یکی از نوشتههای گاندی با عنوان خودمختاری هند (۱۹۰۹) سخن بگویم، اثری که آن را بسیار سریع، تنها طی چند روز، نوشت. او این اثر را در کشتی در مسیر بازگشت از انگلستان به آفریقای جنوبی نگاشت. گاندی در آن زمان در آفریقای جنوبی زندگی میکرد و نه تنها وکیلی برجسته بلکه فعال حقوق مدنی بود.
هدف او از نگارش این اثر مشارکت در بحثهای مربوط به استقلال هند بود. نوعی حس اضطرار در این نوشته وجود دارد زیرا زمانهی حساسی بود و همه فکر میکردند که تغییر در راه است و گاندی میخواست دیگران با آرا و نظریاتش آشنا شوند.
گاندی در این اثر موضعی عمیقاً سازشناپذیر دارد. این اثر در قالب نوعی گفتوگو نوشته شده است، گویی دو نفر سرگرم صحبتاند، اما در واقع فقط یک نفر حرف میزند، خود گاندی. و روشن است که او در این بحثها چه موضعی دارد، آن هم موضعی سرسختانه. او میخواست به اعضای جنبشهای گوناگون مدافع استقلال هند از سلطهی امپراتوری بریتانیا هشدار دهد تا مبادا فریب چیزی را بخورند که به نظرش دروغی بزرگ بود. گاندی نسبت به زندگیِ سیاسیِ مدرن، یعنی سازماندهی جوامع مدرن از طریق سیاست، ظنین بود و آن را ذاتاً متناقض و دوگانه میدانست.
به نظر او نمیشد ایدهای را پذیرفت که دو سویه دارد زیرا فکر میکرد که حتماً جنبهی بد، جنبهی خوب را از بین خواهد برد. بنابراین، نسبت به تلاش برای مصالحه با بریتانیا و سلطهی امپراتوری بریتانیا هشدار میداد. زیرا به هر حال، سلطهی امپراتوری بریتانیا مثال آشکاری از همان سیاست مدرنِ دورو بود.
سلطهی امپراتوری بریتانیا قهرآمیز، ظالمانه و استثمارگرانه بود. اما این سلطه در لباس حقوق و قانون ظاهر میشد، همان قانونی که گاندی در دوران تحصیل آن را آموخته بود: ایدههای بریتانیایی دربارهی «حقوق عرفی» و «حاکمیت قانون». این سلطه را در لباس زبانِ نمایندگی و زبانِ امنیت و آزادی هم پوشانده بودند. امپریالیستهای بریتانیایی دوست داشتند باور کنند که سلطهشان برای مردمی که بر آنها حکومت میکنند کم و بیش خوب است. و این خوبی را با زبان آشنایی بیان میکردند که به جنبهی مثبت سیاست مدرن ربط داشت.
و به نظر گاندی، این دروغ بود. به عقیدهی او، تلاش برای حذف بخشهای منفیِ سلطهی بریتانیا و ایجاد نوعی سیاستِ ترکیبیِ انگلیسی-هندی به منظور درهمآمیختن بهترین جنبههای تمدن و سنتهای هندی با بهترین جنبههای سیاست و حکومت بریتانیا محکوم به شکست بود زیرا این ترکیب خودش نشانهی همان عیب و نقص اساسیِ ایدههای مدرن سیاست بود. کدام عیب و نقص؟ مکانیکی و مصنوعیبودن ایدهها.
مشکل عبارت بود از ایجاد چیزی مصنوعی به منظور اجبار و تحمیل، و سپس طبیعی یا واقعی جلوه دادن آن. گاندی با این کار مخالف بود. گاندی نوعی حس شهودی نسبت به قدرت آن جامعه و دنیای مکانیکی و مصنوعی داشت، دنیایی که با در هم آمیختن قدرت دولت مدرن و قدرت صنایع تولیدی مدرن به وجود آمده بود.
بخشی از این نوشتهی گاندی پیشگویانه به نظر میرسد. او دنیایی را توصیف میکند که اگر مسیر مدرنیته را ادامه دهیم پدید خواهد آمد، مسیری که با دولت مدرن آغاز میشود و پایان مییابد. گاندی مینویسد: «قبلاً مردم با کالسکه سفر میکردند و الان با قطار روزانه بیش از ۴۰۰ مایل را طی میکنند. این را اوج تمدن میشمارند. گفتهاند که با پیشرفت انسان، آدمی قادر خواهد بود که با کشتیهای هوایی سفر کند و تنها طی چند ساعت به هر نقطهای از دنیا برسد. انسانها دیگر محتاج به استفاده از دست و پای خود نخواهند بود. یک دکمه را فشار خواهند داد و لباسهایشان کنارشان حاضر خواهد بود. دکمهی دیگری را فشار خواهند داد و روزنامه به دستشان میرسد. دکمهی سومی را فشار خواهند داد و یک اتوموبیل منتظرشان خواهد بود. آنها به انواع گوناگونی از غذاهای رنگارنگ و تزئینشده دسترسی خواهند داشت. همهچیز توسط دستگاههای مکانیکی انجام خواهد شد.»
این متن در سال ۱۹۰۹ نوشته شده است. این یکی از شگفتانگیزترین پیشگوییها دربارهی قرن بیستویکم است که در آغاز قرن بیستم مطرح شده است. گاندی در این نوشته دنیای «اوبر» و «اوبر ایتس» را توصیف میکند.
به احتمال قریب به یقین میتوان گفت که او این ایدهها را از ای.ام. فارستر وام گرفته، و این یکی از علائمی است که نشان میدهد گاندی هم در درون سنت غرب بود و هم بیرون از آن.
فارستر، رماننویس انگلیسی، داستان کوتاهی نوشت که احتمالاً امروز مشهورتر از آن زمان است: «ماشین میایستد». او در این داستانِ تخیلی دنیایی را در نظر مجسم کرد که در آن ماشینآلات و لولههای بههممتصل امکان برقراری ارتباط انسانها را از داخل کپسولهای کوچکشان فراهم میآورد، به گونهای که آدمها میتوانند نه تنها ارتباط انسانی بلکه مجموعهی گستردهای از لذتها، حتی لذتهای مصنوعی، را در دل دنیایی کاملاً بسته تجربه کنند. در این جهان، انسانها کاملاً به ماشینآلات و شبکهی لولههای بههممتصلی که آنها را به یکدیگر پیوند میدهد، وابستهاند. اما این وابستگی بدین معناست که اگر ماشین متوقف شود، ارتباط انسانی نیز قطع میشود. بنابراین، انسانها کاملاً به دستگاهها وابسته میشوند.
داستان فارستر در سال ۱۹۰۹ در مجلهای منتشر شد که به احتمال قریب به یقین نسخهای از آن در کتابخانهی کشتیای که گاندی را به کیپ تاون میبرد وجود داشت.
از قضا، بسیاری از سرسختترین منتقدان این اثر گاندی مارکسیست بودند. نه به این علت که خواهان معامله با بریتانیا و مخالف استقلال هند بودند، بلکه چون نسبت به تحلیل گاندی از طرز کار جامعه عمیقاً بدبین بودند. مبانیِ تحلیل مارکسیستی با مبانی تحلیل گاندی فرق داشت.
به نظر گاندی، واحد اصلیِ سیاست نه طبقه بلکه فرد است، فردی که در تحلیل مارکسیستیِ سیاست همیشه تابع طبقهای است که به آن تعلق دارد. به عقیدهی گاندی، پایه و اساس زندگیِ سیاسی را فرد تشکیل میدهد، و ما در مقام فرد تا اندازهای نسبت به سرنوشتِ خود مسئولایم. ایدهی استقلال هند بر ایدهی استقلال فرد و خودکفاییِ فردی استوار است.
به نظر گاندی، سیاست باید مبتنی بر خودمختاری و تصمیمگیریِ مستقل افراد باشد؛ در غیر این صورت، سیاست به درد نمیخورد. پایداریِ حقیقیِ سیاست مستلزم رهاییِ آن از شکلهای دروغین نمایندگی است. به عقیدهی او، سیاست باید صادقانه و حقیقتمحور باشد. کمال مطلوب این است که سیاست بر تعاملات رودرروی انسانها استوار باشد.
گاندی، بیش از هر چیز، به خشونتپرهیزی باور داشت. او به امکانِ تغییر سیاسیِ بنیادین ایمان داشت. او به امکانِ برچیدن بساط نظمِ مستقر و جایگزین کردن آن با چیزی صادقانه و بنابراین کاملاً نو عقیده داشت.
گاندی به ایدهی استقلال هند باور داشت، استقلالی که نوعی انقلاب به شمار میرفت. اما به نظر او راه دستیابی به استقلال از مسیر توسل به زور و استفاده از قدرت و نیروی قهریهی دولت علیه دشمنان نمیگذشت. او به انقلاب خشونتآمیز عقیده نداشت.
ایدهی گاندی دربارهی تغییر خشونتپرهیز ــ آنچه گاه «مقاومت منفی» یا اغلب «نافرمانی مدنی» میخوانیم ــ بخشِ جداییناپذیر اندیشهی او بود، زیرا اجزای گوناگون نظریهاش را به یکدیگر پیوند میداد.
هدف این نبود که قدرتِ قهریهی دولت را علیه خودش یا علیه ستمگران به کار بگیریم. هدف این بود که بگذاریم قدرتِ قهریهی دولت ماهیتِ واقعیاش را آشکار کند و نشان دهد که ذاتاً قهرآمیز است.
پس از رسوا شدن ماهیتِ زورگویان خواهیم دید که آیا میتوانند به ظلم و ستم ادامه دهند یا نه. مهم نیست که فریبکارند یا خودفریفته. اگر بتوانیم به آنها نشان دهیم که دارند چه کار میکنند، آن هم به گونهای که دیگر نتوان ماهیت واقعیِ ظلم و ستم را پنهان کرد، توپ را به زمینِ خودشان انداختهایم.
در این صورت، آنها باید به این پرسش پاسخ دهند: اگر سیاست یعنی این، اگر قدرتِ دولت یعنی این، چطور میتوانید با آن کنار بیایید؟ چنین درک و فهمی از سیاست با تمام دیگر ایدههای سیاسی کاملاً فرق دارد. همهی دیگر ایدههای سیاسی پذیرفتهاند که نوعی اجبار و زور در کانون زندگیِ سیاسی جای دارد.
گاندی با تن ندادن به دوگانگیِ دولت مدرن، این ایده را هم رد میکرد که زور و اجبار میتواند در کنار آرمانهای والاتر وجود داشته باشد بیآنکه آنها را آلوده و تباه کند. به نظر او، نمیشد وسیله و هدف را از یکدیگر جدا کرد. برای مثال، نمیتوان برای دستیابی به صلح به خشونت روی آورد، یا برای زدودن ترس به ارعاب متوسل شد، یا برای برقراری نظم و امنیت از قوهی قهریه استفاده کرد. چرا؟ چون وسیله هدف را آلوده میکند و توسل به ترس و زور و خشونت بیتردید بر حاصل کار تأثیر میگذارد.
بنابراین، اگر وسیله و هدف با یکدیگر متناسب نباشد تغییر سیاسیِ پایدار و حقیقی ایجاد نخواهد شد. اگر هدف عبارت است از استقلال و خودمختاری، خواه برای جامعه یا افراد، در این صورت وسایل دستیابی به این هدف نیز باید با استقلال و خودمختاریِ جنبش و اعضای آن سازگار باشد. مردم خودشان باید بکوشند تا به این هدف دست یابند و نباید از وسایلی استفاده کنند که به بازتولید همان نظم مستقری میانجامد که خواهان براندازیاش هستند.
مقاومت منفی یعنی اینکه درد و رنج را بر خود هموار سازیم و اجازه دهیم که دولت بدترین کارها را علیه ما انجام دهد تا ماهیتِ واقعیاش آشکار شود. گاندی به نمونهی عینیِ چنین سیاستی بدل شد. او نه تنها از طریق اعتصاب غذا، اعتراض و راهپیمایی جسم و جانِ خود را به خطر میانداخت و ستم و آزار میدید بلکه پیروانش نیز آزار میدیدند، کتک میخوردند، به قتل میرسیدند و بازداشت و زندانی میشدند. و به این ترتیب، ماهیت واقعیِ دولت برملا میشد.
افزون بر این، گاندی تجسم نوع متفاوتی از نمایندگیِ سیاسی بود. او یکی از مهمترین رهبران سیاسیِ قرن بیستم بود. اما رهبریاش به این معنا نبود که از طرف دیگران و به نمایندگی از کسانی تصمیم بگیرد که به هر دلیلی تصمیم گرفتهاند که دیگر خودشان دست به انتخاب نزنند. نمایندگیِ سیاسیِ گاندی به این معنا بود که همانطوری زندگی میکرد که انتظار داشت دیگران زندگی کنند.
او تجسم عینیِ خود جنبش بود. گاندی بودن و نمایندگی کردن به این معنا بود که او همان کاری را انجام میداد که انتظار داشت دیگران انجام دهند، به این امید که آنها نیز دریابند که میتوانند چنین رفتار کنند. این روش هیچ شباهتی به نمایندگیِ هابزمآب نداشت.
واژهی دیگری که میتوان برای توصیف اندیشهی سیاسیِ گاندی به کار برد «کلنگری» یا جامعیت است. این کلنگری فراتر از سیاست بود. صرفاً نمیکوشید تا عناصر مختلف فهم سیاسی را یکپارچه کند. فقط در پیِ تلفیق آزادی و اجبار نبود. میکوشید تا عناصر گوناگون تجربهی انسانی را با یکدیگر پیوند دهد. در پی آشتی دادن طبیعت و مصنوعات بود. میخواست چشماندازی کیهانی را با دیدگاهی شخصی تلفیق کند. برخلاف سیاست مدرن که عمدتاً خواهان محدود کردن قدرت رازآلود دین است، اندیشهی سیاسیِ گاندی متکی بر فهم عمیقی از معنویت بود و میخواست از آن استفاده کند.
بنا به این دلایل، گاهی میگویند که سیاستِ گاندی تقریباً غیرسیاسی است. بعضی عقیده دارند که فراتر از سیاست است، و به نظر بعضی دیگر هرگز به سطح سیاست ارتقاء نمییابد. گویی بهتر و نابتر از آن است که در قالب سیاست بگنجد. اما سیاست گاندی عمیقاً سیاسی بود. از یک منظر، چیزی جز جنبشی سیاسی نبود زیرا هدف سیاسیِ مهمی داشت: استقلال هند. و به این هدف دست یافت.
اگر یکی از معیارهای سنجش یک جنبش سیاسی، میزان اثربخشیِ آن در دستیابی به اهدافش باشد، این جنبش را میتوان یکی از مؤثرترین جنبشهای سیاسیِ دوران مدرن دانست. هرچند وجود این جنبش بهتنهایی برای استقلال هند کافی نبود اما لازم بود. بریتانیا سرانجام، در اواخر عمر گاندی، هند را ترک کرد.
بریتانیاییها پس از دههها مبارزهی هندیها این کشور را ترک کردند. این مبارزه شامل، اما نه محدود به، کارزارهای گستردهی مقاومت منفی و نافرمانی مدنی به رهبریِ گاندی بود. این مبارزات مؤثر بود و به ستمگران نشان داد که حفظ قدرت مستلزم ظلم و ستمی هولناک است. در نتیجه، ستمگران دچار شک و تردید شدند و از خود پرسیدند که آیا میارزد که برای حفظ قدرت چنین کارهایی انجام دهند یا نه. این جنبش فوقالعاده مؤثر بود اما محدودیتهایی هم داشت. این جنبش کاملاً سیاسی بود اما همیشه نمیتوان سیاست را صرفاً از طریق مقاومت منفی پیش برد.
نه به این دلیل که سیاست باید خشونتآمیز باشد بلکه به این دلیل که شکلهای خاصی از سیاست وجود دارد که مقاومت منفی و خشونتپرهیز در برابرش مؤثر نیست، و گاندی درست در پایان عمر به این امر پی برد. وقتی هند به استقلال دست یافت موجی از خشونت به راه افتاد. منظورم جدایی خشونتآمیز هند و پاکستان است که مایهی تأسف عمیق گاندی شد و تلاش کرد با پایبندی به الگوی شخصیاش آن را متوقف کند.
او آخرین اعتصاب غذای خود را آغاز کرد و کوشید از بدنش بهعنوان ابزار یا سلاحی برای مقابله با این خشونت استفاده کند اما این کافی نبود. در همان حال، دولتی که پس از استقلال هند پدید آمد، دولتی هابزی بود. یعنی، این دولت با الگوی دولتهای مدرن سازگار بود، بدین معنا که ابزارهای قهرآمیز اِعمال زور را در اختیار داشت.
یکی از اهداف تأسیس این دولت حفظ صلح بود. این دولت وارد جنگ شد، از هند و ایدهی هند در برابر دشمنانش دفاع کرد و در مسیر متعارف دولتهای مدرن ــ یعنی توسعه، تولید صنعتی و رشد اقتصادی ــ گام برداشت.
گاندی خواهان نوع متفاوتی از دولت بود. او از برخی اندیشههای باستانی و مدرنِ غربی وام گرفت و آنها را با اندیشههای غیرغربی پیوند داد تا چیزی نو پدید بیاورد. نه چیزی صرفاً ترکیبی یا دوگانه بلکه نوعی سیاست که میتوانست محلیتر، فردیتر و چهرهبهچهرهتر باشد؛ ساختاری هممرکز که از طریق آن جوامع کوچکتر به جوامع بزرگتر میپیوستند. در چنین نظمی، نمایندگی دوپاره نبود بلکه در امتداد زنجیرههای ارتباط و تجربهی انسانی به سطوح بالاتر منتقل میشد. اما این آرمان هرگز تحقق نیافت.
امروز هند چنین دولتی ندارد. اما سیاستِ گاندیوار زندگیِ مستقلی داشته که مدتها پس از مرگ گاندی دوام آورده و بر بسیاری از جنبشهای سیاسیِ قرن بیستم تأثیر عمیقی بر جای گذاشته است. گاندی یکی از منابع الهامبخش مارتین لوترکینگ در کارزار مقاومتِ خشونتپرهیز و نافرمانیِ مدنی علیه قوانین تبعیض نژادی در جنوب آمریکا بود. و این جنبش پیروز شد.
نلسون ماندلا هم از گاندی الهام گرفته بود. ماندلا در ابتدا مدافع سیاستِ خشونتپرهیز نبود. «کنگرهی ملی آفریقا»، جنبشی سیاسی که ماندلا عضو آن بود، حاضر بود که علیه نژادپرستان به خشونت متوسل شود. اما وقتی ماندلا زندانی شد یکی از درسهایی که از گاندی آموخت این بود که واقعاً مهم است که چطور با ظلم و ستم مقابله کنیم.
قرار نیست که از ظلم و ستم استقبال کنیم اما مقاومت در برابر آن باید با نوعی کرامت و متانت توأم باشد تا شاید ستمگران متنبه شوند و به خود آیند. وقتی ماهیت ظلم و ستمی که با آن مواجهایم آشکار شود میتوان پیروز شد. و ماندلا پیروز شد. یکی از دلایل پیروزی او نحوهی مواجههاش با ظلم و ستم بود.
گاندی یکی از منابع الهامبخش جنبشهای اخیر نافرمانی مدنی ــ «اشغال وال استریت» و «طغیان علیه انقراض» ــ است. تصویر گاندی روی تیشرتها نقش بسته است. سخنانش در وبسایتها دیده میشود. این کماهمیت نیست. در سراسر دنیا ارتباط عمیقی بین جنبشهایی وجود دارد که میکوشند زیر پرچم صلحدوستی، از قدرت اعتراضاتِ مردمی علیه دولت و نظامهای اجتماعی و اقتصادیشان استفاده کنند.
اما وقتی کل داستان را مطالعه میکنید به محدودیتهای سیاستِ گاندیوار هم پی میبرید. یکی از راههای توضیح چگونگی و چراییِ اثربخشیِ سیاست گاندیوار این است که بگوییم روابط سیاسیِ بنیادینی که زیربنای کارزارهای موفق نافرمانی مدنی را تشکیل میدهند، سهجانبهاند نه دوجانبه.
بنابراین، مقاومتِ منفی صرفاً به رابطهی میان ستمدیدگان و ستمگران محدود نمیشود. مسئله فقط این نیست که وقتی گروهی از مردم به سوی صف پلیسها راهپیمایی میکنند، نه سلاح بلکه صرفاً حضور جسمانیِ خود را به رخ پلیس میکشند و در صورت لزوم حتی پلیس را به حمله دعوت میکنند. در همهی کارزارهای موفقِ نافرمانی مدنی، طرفِ سومی نیز وجود دارد: ناظران یا مخاطبان. پس سه گروه وجود دارد: ستمگران، ستمدیدگان و ناظران. ناظران اغلب نقشی حیاتی بازی میکنند. نظر آنها را باید تغییر داد.
آنچه اتفاق میافتد لزوماً این نیست که ظالمان میفهمند که ظالماند زیرا ممکن است خودشان هم بدانند که ظالماند؛ در واقع، کسی که با تفنگ یا باتون یا سگ با ستمدیدگان مقابله میکند پس از مدتی حتماً دیگر فهمیده که ستمگر است. آدم واقعاً باید خودش را فریب داده باشد که نفهمد که وقتی کسی را با باتون میزند مشغول سرکوب و ستم است. اما گروه پرشمار دیگری هم وجود دارد که دولتهای مدرنِ مبتنی بر روابط پیچیدهی نمایندگیمحور اغلب به نام آن دست به ظلم و ستم میزنند. این گروه شامل طیفهای گوناگونی از مردم است که دوست ندارند فکر کنند که بهطور غیرمستقیم در سرکوب و خشونتی نقش دارند که دولت به نام آنها و به بهانهی نمایندگیِ آنها انجام میدهد. آنها دلشان نمیخواهد که بپذیرند نظم سیاسیشان در نهایت بر دروغی به اسم حاکمیت قانون بنا شده است.
در واقع، مسئله به حقوق و مزایا و آزادیها ربط ندارد. مسئله فقط این است که چه کسی باتون در دست دارد و چه کسی حاضر است که از آن استفاده کند. وقتی ستمدیدگان به صورت مسالمتآمیز در برابر پلیسهای مجهز به تفنگ و باتون و سگ صفآرایی میکنند، چه اتفاقی رخ میدهد؟ در این صورت، ناظران، یعنی همان کسانی که دولت به نام آنها دست به خشونت میزند، ممکن است شرمسار شوند، تکان بخورند، از خواب غفلت بیدار شوند و به واقعیت پی ببرند.
یکی از اهداف گاندی این بود که نه تنها بریتانیاییهای مقیم هند بلکه بریتانیاییهای ساکن بریتانیا را نیز تکان دهد، یعنی همان مردمی که امپراتوری بریتانیا به نام آنها حکومت میکرد و به نمایندگی از آنها تصمیم میگرفت. او میخواست به آنها بفهماند که فریب خوردهاند، و میخواست از آنها بپرسد که آیا حاضرند حقیقت را بپذیرند یا نه.
یکی از اهداف مارتین لوتر کینگ در مبارزه با تبعیض نژادی در جنوب آمریکا این بود که جنوبیهای سفیدپوست را شرمسار کند و به آنها بفهماند که به چه نظام ستمگری اجازه دادهاند که دههها دوام بیاورد. البته این فقط یکی از اهداف او بود زیرا بعید است که تعداد خیلی زیادی از جنوبیهای سفیدپوست فریب خورده و از واقعیت بیخبر بوده باشند. کسی که در آن نظام زندگی یا آن را مدیریت و اداره میکرد به احتمال زیاد از ماهیت نظام آگاه بود.
یکی از دیگر اهداف مارتین لوتر کینگ این بود که به شمالیهای سفیدپوست بفهماند که در چه کشوری زندگی میکنند، چون آمریکا، اگر نگوییم در عمل، حداقل از لحاظ نظری و روی کاغذ، یک کشور واحد بود. و شمالیها، که در انتخابات کنگره و ریاستجمهوری دوشادوش جنوبیها رأی میدادند، تا اندازهای در بقای این نظام تبعیضآمیز دست داشتند و مقصر بودند. تصاویری که از جنوب آمریکا در تلویزیون پخش میشد به روشنی نشان میداد که حفظ نظم مبتنی بر تفکیک نژادی مستلزم چه کارهای هولناکی است. این تصاویر فوقالعاده تأثیرگذار بود زیرا در شمالیها احساس شرم ایجاد میکرد.
متانت و وقار نلسون ماندلا برای پیروانش در آفریقای جنوبی تأثیرگذار بود، اما بیش از همه بر جامعهی جهانی تأثیر گذاشت. افکار عمومی مردم دنیا فوقالعاده مهم بود. مردمی که در اروپا یا آمریکا اوضاع را از دور زیر نظر داشتند شاید در ابتدا گمان میکردند که رژیم آپارتاید چندان ربطی به آنها ندارد. اما کارزار آزادی نلسون ماندلا، که به جنبشی جهانی تبدیل شد و از شخصیت و متانت او الهام گرفته بود، سبب شد که مردمان خارج از آفریقای جنوبی هم احساس شرمساری کنند.
و در نهایت، فشار ناظران میتواند همان نیرویی باشد که رفتار ستمگران، اما نه احساسشان، را تغییر دهد و آنها را به عقبنشینی وادارد. ستمگران نمیتوانند در برابر فشار ناظران مقاومت کنند زیرا هزینهی چنین مقاومتی برایشان بیش از حد سنگین است.
اما «اشغال وال استریت» و «طغیان علیه انقراض» نشان میدهند که وقتی جنبش گستردهتر و اهدافش فراگیرتر میشود حفظ این رابطهی سهجانبه دشوارتر میشود. ماهاتما گاندی، مارتین لوتر کینگ و نلسون ماندلا میخواستند بساط نظم سیاسیِ ظالمانه را برچینند و آن را با نظمی رهاییبخش برای ستمدیدگان جایگزین کنند. جنبش «اشغال وال استریت» چه خواستهای دارد و به دنبال چیست؟
مطمئن نیستم. چیزهای زیادی میخواهد. چیزهای زیادی میخواست و همچنان چیزهای زیادی میخواهد، شاید نه فقط یک نظم سیاسی خاص بلکه نوعی نظام اجتماعی و اقتصادی جدید.
سه گروه حاضر در جنبش «اشغال وال استریت» کداماند؟ چه کسی ستمگر است؟ چه کسی ستمدیده است؟ چه کسی ناظر است؟ دقیقاً معلوم نیست. ستمگران پلیسهایی هستند که میدانها را تخلیه میکنند. ستمگران کسانی هستند که با استفاده از باتون یا سگ مردم را متفرق میکنند. اما این جنبش در اصل مخالف وال استریت بود. بنابراین، ستمگر یا پلیس است یا وال استریت، یا شاید هر دو. در همین حال، وال استریت، ناظر و مخاطب است. عامهی مردم، در درجهی نخست در آمریکا و سپس در سراسر دنیا، نیز ناظر و مخاطباند. اما پیام «اشغال وال استریت» این بود: «ما ۹۹ درصد هستیم.» یعنی کسانی که اماکن عمومی را اشغال میکردند این کار را به نمایندگی از دیگران انجام میدادند زیرا دیگران هم به طبقهی ستمدیده تعلق دارند. بنابراین، ستمدیدگان مخاطباند و مخاطبان ستمدیدهاند. شاید تصور کنید که این ویژگی باید جنبش را قدرتمندتر کند. اما به نظرم اگر نتوان ستمدیده و ستمگر و ناظر/مخاطب را از یکدیگر جدا کرد، جنبش، بهعنوان شکلی از سیاست، بیش از حد پراکنده خواهد شد و پیام یا هدف چندان مشخصی نخواهد داشت.
به نظرم این مسئله در مورد «طغیان علیه انقراض» هم صادق است. این جنبش بیش از حد گسترده، اهدافش بیش از حد فراگیر و مخاطبش بیش از حد عام است. چه کسی ستمگر است؟ چه کسی ستمدیده است؟ گاهی به نظر میرسد که در مورد تغییرات اقلیمی همهی ما مقصریم. قرار است که چه کسی احساس شرمساری کند؟ قرار است که چه کسی تحت تأثیر قرار بگیرد و اقدام کند؟ هرچه جنبش گستردهتر و اهدافش فراگیرتر باشد، تفکیک ستمگر و ستمدیده و مخاطب از یکدیگر دشوارتر میشود. در چنین شرایطی، میزان کارایی و اثربخشیِ مقاومت منفی بهعنوان الگویی سیاسی کاهش مییابد.
گاندی هنوز، از بسیار جهات، پدر هند به شمار میرود. ملت هند و دولت هند به او احترام میگزارند و نامش را بر زبان میآورند. سخن گفتن از گاندی آسان است اما همچو او رفتار کردن دشوار است. دولت هند بههیچوجه دولتی گاندیوار نیست بلکه دولتی هابزمآب است.
اما گاندی امکان سیاستورزی به شکلی کاملاً متفاوت، امکان تحول اساسی، امکان تغییر بنیادی، و امکان برچیدن بساط این زندگیِ دوگانهی مصنوعی و مکانیکی و بیروح را به ما یادآوری میکند. ما اکنون در میانهی بحران هستیم، بحران بزرگی که دوباره به مردم اجازه میدهد تا به شیوههای متفاوت سیاستورزی بیندیشند. و گاندی همیشه به ما یادآوری میکند که میتوان طور دیگری رفتار کرد.
برگردان: عرفان ثابتی
دیوید رانسیمن استاد بازنشستهی علوم سیاسی در دانشگاه کیمبریج، عضو فرهنگستان بریتانیا و عضو انجمن سلطنتی ادبیات است. آنچه خواندید برگردان گزیدههایی از پادکست زیر است:
David Runciman, Gandhi on Self-Rule, History of Ideas.
