20 مارس 2026

پاره‌هایی از شهر اصفهان و حومه‌ی جنگ‌زده‌ی آن؛ خانه‌‌ام کجاست؟

یادداشتی از اصفهان

 - تقدیم به فصل بهار که هیچ‌چیز آمدنش را متوقف نکرد

 

این طرف و آن طرف می‌دوید؛ از فاصله در کانکسِ توی گاراژ تا دروازه‌ی گاراژ کنار خیابان. در همین فاصله‌ی ۲۰ متری دیوانه‌وار می‌دوید، و فریاد می‌زد: «خدایا چی‌کار کنم؟» 

۳۰۰ متر بالاتر از گاراژی که ابراهیم نگهبان آن است، بمب منفجر شده بود. او با اصابت چیزی محکم بر دیوار فلزی کنار جای خوابش و صدای مهیب انفجار از جا پریده بود.

جنگ در اصفهان از همین‌جا شروع شد؛ دوشنبه ساعت ۴ صبح، ۱۱ اسفند، از شمال شهر که فقیرترین محله‌ها را در خود گنجانده است.

ابراهیم تنها بود. در کل آن خیابان دو کیلومتری، بین انبوهی مغازه‌ی مکانیکی دو گاراژ است؛ یکی گاراژی که ابراهیم ۵۶ ساله روزها پادوی آن است و شب‌ها در آن، توی استوانه‌ی‌ بدون هیچ پنجره‌ای با دری نیمه‌باز می‌خوابد و نگهبانی اوراقی‌های توی گاراژ را می‌دهد. و دومی گاراژی چهار برابر بزرگ‌تر که ۳۰۰ متر آن‌طرف‌تر است.

ابراهیم زمان زیادی نیست به اینجا آمده؛ شش ماه. شب‌های ماه اول از سر تنهایی رفته بود دم آن یکی گاراژ و به در کوبیده تا شاید نگهبان آنجا بیاید و با هم سیگاری بکشند و ورق‌بازی کنند. هیچ‌کس در را باز نکرده و ابراهیم هم بی‌خیال شده بود. از چند نفری هم پرسیده بود این گاراژ چیه و نگهبانش را آیا می‌شناسند، کسی جواب سرراستی نداده بود. 

-«صاحبش خارجه، ولش کرده به امان خدا رفته.»

-«ده سال پیش دولت مصادره‌ش کرد و همین‌جوری داره خاک می‌خوره.»

ابراهیم وقتی دوید به خیابان، دید همان گاراژ منفجر شده. دود کل خیابان را گرفته بود، گردهای خاکستر انفجار کف خیابان را پوشانده بود و صدای شکسته‌شدن شیشه‌های مغازه‌های اطراف بند نمی‌آمد.

لرزش بدن ابراهیم هم بند نمی‌آمد؛ دست و پایش می‌پرید، گوش‌هایش وزوز می‌کرد و تا بیاید و برسد به کانکس از شدت سرگیجه چند بار به زمین خورد. کف کانکس چمباتمه زد و بدنش را با حلقه‌ی دست‌هایش دور زانو محکم نگه داشت تا آرام بگیرد. 

به دوستش خبر داد و یک ساعت بعد روی تخت بیمارستان فهمید، «موجی» شده. سه نفر دیگر هم آمده بودند، نگهبان‌های سه گاراژ در خیابان‌های اطراف محل انفجار. دو نفر از آنها مانند ابراهیم آسیب ماندگار ندیدند و یک نفرشان پرده‌ی گوشش پاره شد. موج انفجار آن گاراژ در سه خیابان شهرک صنعتی امیرکبیر (شاهپور جدید) پیچید.

-«رفت و آمدی نداشت، گاراژ خالی را زدند؟»

-«کارخانه‌ی اسلحه سازی بود.»

-«نه انبار مهمات، ندیدی خرده پاره‌های آهن چطور تو هوا می‌چرخید و شیشه‌ها را می‌شکست.»

***

من هم تا قبل از اینکه به اصفهان برسم، در میان خبرها و بین صحبت‌های از پشت تلفن تصویر واضحی از جنگ در این شهر نداشتم. روز دوازدهم جنگ، چندین حمله به شمال و جنوب اصفهان شده بود و آنچه در خبرهای داخلی و خارجی پررنگ بود: «آسیب به دیوار استانداری (بنایی باستانی)» بود. این خبر برای من هم همان‌قدر تلخ بود که برای هر اصفهان‌دوست و هوادار حافظه‌ی تاریخی. 

اما شدت انفجار، تصویر و آثار تخریبِ حملات متعددی که به مناطق حومه‌ای شهر شده بود، در میان اخبار محو بود. اصفهان یک مرکز است با بافت سنتی که نصف جهان است و جهان آن را می‌شناسد و یک حومه‌ی ۳۶۰ درجه‌ای در اطراف آن که نه معروف است و نه محبوب. حومه‌ای با دو سوم جمعیت کل شهر اصفهان (که بیش از دو میلیون نفر است) و خاستگاه همیشگی اعتراض‌ها و قیام‌های این سال‌ها. 

در همین حومه‌ی بزرگ و پهن دور مرکز اصفهان، در کوه‌های شمال و جنوب شهر و در میان خانه‌های کسانی که عمدتاً مهاجرند، مناطق نظامی را ساخته‌اند و در این جنگ خبر انفجار برخی از آنها را شنیدیم و برخی را فقط مردم همان منطقه باخبر شدند.

گردشگری حالا در شهر اصفهان مرام دیگری برای مردم پیدا کرده؛ بعد از تمام شدن صدای انفجارها، چند ساعتی، همان روز یا روز بعد، خیلی‌ها می‌روند حوالی محل انفجار دوری بزنند. من هم همان روز سیزدهم جنگ، با چند نفر سوار ماشین شدیم و رفتیم تماشای «آثار تخریبی». و مثل همه شروع کردم به مقایسه‌ی انفجارها و شدت تخریب‌ها. کلانتری چهارراه پلیس دیوارهایش سالم بود اما خانه‌ها تا دو کوچه آن طرف‌ترش هم منفجر شده بود؛ خانه‌ای که خاک‌روبه شده بود، خانه‌‌هایی که فقط اسکلت آن باقی مانده بود و آنهایی که آسیب «جزئی» دیده بودند: خانه‌های بدون پنجره.

موج انفجار «استخر فجر» تا چهار طرف آن رفته بود، دورتادور آن که یک سمت آن دانشگاه فرهنگیان و مجتمع مسکونی فرهنگیان است، از «کل» تا «جزء» آسیب دیده بودند. من فقط خانه‌های مخروبه را دیدم و وانت‌ها و صندوق عقب‌ ماشین‌هایی که تلویزیون، فرش، ظرف و ظروف، ساک‌ها و چمدان‌های روی هم چیده شده را از مجتمع مسکونی بیرون می‌برد.

نمی‌دانم چند کیلومتر ولی خیلی دورتر از همان استخر فجر، کوچه‌ای است زیبا. از همان کوچه‌های اصفهان که مادی آن را دو نیم کرده و دو سمت مادی درختان سرو و چنار ایستاده‌اند. سه درخت از آن کوچه کم شده بود، قاچ خورده، خم شده بودند و از این طرف به آن طرف مادی افتاده و با موج انفجار مرده بودند. و چند مرد با بلوز و شلوار غیرنظامی ولی کلاشینکف به دست سر کوچه را بسته بودند و نگهبانیِ درختان مرده را می‌دادند. جوانه‌های سبز و شکوفه‌های ریز پایان زمستان هنوز روی شاخه‌هایشان بود. مثل همان شاخه‌ی‌ درختانی که از بالای دیوارهای شهر نجف‌آباد پیدا بود.

رفتیم که برویم قبرستان، دیدنِ بچه‌هایی که در چهلم‌ اعتراض‌ها عکس‌هایشان میان آتش بازی به صف روی دست چرخانده می‌شد؛ چهره‌هایی رعنا و جاویدان. نتوانستیم. درِ قبرستان را بسته بودند، با بتن‌های بزرگ سیمانی و چند مرد کلاشینکف به بغل.

***

نجف‌آباد پر از باغ است، باغ‌هایی پر از میوه. در راه برگشت به پریای پنج ساله‌مان شکوفه‌های درختان سر بالا آورده از دیوار باغ‌ها را نشان‌ دادم و گفتم ببین چقدر قشنگه! او عاشق طبیعت است ولی این بار گفت: «حوصله ندارم.»

-: «چرا؟»

-: «حس خوبی بهشون ندارم.»

مادرش قبل از اینکه جنگ شروع شود، دست گذاشته زیر شاخه‌ی جوانه‌زده‌ی درخت‌ لب خیابان و گفته: «ببین چند روز دیگه میشه شکوفه. ببین چقدر قشنگه.»

حالا پریا فکر می‌کند شکوفه‌ها باعث شدند جنگ شروع شود.

بمبی که در ساختمان امنیت اخلاقی شهرک مسکونی کوثر یا همان مدرسه‌ی بدون دانش‌آموز فرود آمد، اولین بمبی بود که صدایش را پریا شنید. مادرش بارها برای توقیفی ماشین به دلیل «کشف حجاب» به آنجا رفته بود. تا چند سال پیش مدرسه بود و بعد شد نهاد امنیت اخلاقی. صدای بمب آن‌قدر نزدیک بود که پریا فقط جیغ می‌کشیده و از زیر مبل بیرون نمی‌آمده. پریا از آن روز دوست ندارد هیچ‌ چیزی راجع به جنگ بشنود. با هر حرفی درباره‌ی جنگ یا هر صدایی می‌گوید: «خامانه‌ای مُرد، جنگ تموم شده دیگه.»

***

رادین ۶ ساله هم مانند پریا نمی‌تواند جنگ را باور کند. روزی ده بار، صدبار می‌پرسد: «چرا جنگ شد؟» رادین از آن بچه‌هایی است که فامیل وقتی بچه‌ای مثل او را می‌بینند، می‌گویند: «بیش فعاله؟ دکتر بردین؟» او فقط وقتی می‌نشیند که گوشی دستش باشد و در یوتیوب بچرخد یا بازی کند؛ بازی‌های آنلاین در موبایل یا بازی در مهدکودک. مادرش یک خانه‌ی بازی پیدا کرده که ساعاتی در روز باز است، راهش طولانی است اما می‌گوید می‌ارزد.

ساعت برگشت‌شان گاهی به غروب می‌خورد، همان ساعتی که حکومتی‌ها به خیابان می‌آیند. رادین راه‌حلی برای آرام‌کردن ترسش از آن همه مرد اسلحه به دست پیدا کرده؛ یک کلاه «دزدی» دارد، او را روی سر و صورتش می‌کشد و یک کلاشینکف اسباب بازی در تمام راه دستش می‌گیرد.

- «اگه خواستند ما را بکشند، می‌بینند من هم مثل خودشون هستم. میگم با شمام.»

***

رضای ۴۸ ساله ولی هیچ راه حلی پیدا نکرده است. ساختمانی که می‌گویند کارخانه‌ی اسلحه‌سازی است، در شهرک مسکونی مهدیه است که رضا با خانواده‌ش در آن شهرک زندگی می‌کنند. در جنگ ۱۲ روزه هم بمباران شده بود، آنها خانه نبودند. اما این بار رضا با موتور داشته به خانه می‌آمده که جنگنده بالای این ساختمان را نشانه می‌گیرد و او با سری خم شده روی موتور از بین گرد و خاک سیاه و خاکستر فلز خودش را به خانه می‌رساند.

رضا از طرفداران جنگ‌ است، و فکر می‌کند بدون حمله‌ی نظامی رهایی از این حکومت امکان ندارد. طی روزهای دی‌ماه از معترضان بازار و بعد خیابان بود و روز نوزدهم کمرش سرتاسر ساچمه می‌شود.

خودش می‌گوید: «باز هم برگردم عقب به خیابان می‌روم، باز هم می‌گویم بدون حمله‌ی نظامی رفتن حکومت محال است.» اما می‌ترسد؛ ترسی که روزهای ابتدایی جنگ آن را مخفی می‌کرد. وقتی چند نفر دیگر را دید که راحت می‌گویند: «می‌دانم خطر از من دوره یا حداقل الان جام امنه. ولی از صدا می‌ترسم.»، او هم همین را به همسرش گفت و همسرش هم جواب داد: «فشار صدای انفجار خودش آسیب جنگی است.»

رؤیا با اطمینان این حرف را به رضا زد اما هر روزی که می‌گذرد بیشتر قفل می‌کند که چه کند. رضا ساعات کمتری سرکار می‌رود و بیشتر در خانه است. دستش را مشت کرده زیر چانه گذاشته و به روبه‌رو خیره شده.

- «اغراق نمی‌کنم اگر بگویم به‌جز برای سرکاررفتن، غذا خوردن و ایستادن، آن دست مشت کرده از زیر چانه تکان نمی‌خورد.»

قبلاً شروع که می‌کرد به حرف زدن، باید به دهانش خیره می‌شدی و از خودت می‌پرسیدی: «یعنی به نقطه گذاشتن می‌رسه.» ولی حالا ساکت است و خیره.

-: «از خودم خجالت می‌کشم که قبلاً حرف‌هایش را از یک جا به بعد گوش نمی‌کردم؛ یا قطع می‌کردم یا ادای گوش دادن درمی‌آوردم.»

رؤیا هر روز و هر ساعت نظرش عوض می‌شود. با هر صدای انفجاری، با نگاه به یخچالی که هرروز خالی‌تر می‌‌شود، با نگاه به بخیه‌های دستش که روز انفجار کارخانه با شیشه‌های شکسته‌ی ‌پنجره بریده شد.

و با هر فکرکردن به لحظه‌ی امروز و دیروزی؛ طرفدار جنگ می‌شود. مخالف جنگ می‌شود.

امیدواری در خانه‌ی رضا و رؤیا معنای تازه‌ای پیدا کرده. وقت‌هایی با امیدواری می‌توانند ساعت‌ها را بگذرانند که درباره‌ی سرنوشتِ ادامه‌ی جنگ حرف بزنند. رضا ناامید است و منتظر خرابی بیشتر و رؤیا دلش را گرم می‌کند که «مگر می‌شود این روزها به سقوط آخوندها نرسه؟ اینا دیگه تموم شدند.»

رضا دست رؤیا را می‌چسبد و با لبخندی گشاد، فکرش می‌رود به تنها مدرسه‌ی شهرک که حالا شده مقر افراد حکومت و نقطه‌ی احتمالی انفجار. 

«دو دلی همیشه هم بد نیست.»

***

امروز نمی‌دانم روز چندم جنگ است و من از همیشه و هرروزِ سال‌های اخیر بیشتر دو دلم. دو دل بین «نور» و «تاریکی».

باز هم بعد از هر روز و شبی که با انفجار از جا می‌پریم یا از کسی می‌شنویم، می‌رویم اطراف آن دور می‌زنیم. نمی‌دانم چه کمکی به آدم‌ها می‌کند این دیدن اما من هم خوشم آمده، حس می‌کنم حداقل الان چیزی بیشتر از شنیدن صدای انفجار حس می‌کنم.

دیروز از کنار گلدان‌های شب‌بو و پیاله‌های سبزه رد می‌شدیم، خواهرم گفت: «بیچاره‌‌ها هیچ‌کس دیگه حواسشون به اینا نیست.» من حواسم را به یکی از شب‌بوها که گل‌های قرمزتری داشت دادم و بغل‌ زدم و به خانه آوردم. دو باری هم به خیابانی که شب‌های نزدیک عید بازار اصلی حومه‌ی شمالی اصفهان است، سر زدم، یک‌بار روز و یک‌بار شب.

هر سال شب‌ عید ساعت سه نیمه شب می‌رفتیم، خیلی صفا داشت. پر از آدم؛ فارس، بلوچ، افغان، عرب با لباس‌های فارس، بلوچی، افغانی و عربی. 

حالا یک‌روز مانده به عید جمعیت پیاده‌روهای خیابان مطهری یک‌سوم سال‌های قبل است. و شهر پر از بنر و بیلبورد عکس‌های علی و مجتبی خامنه‌ای است. تا به‌حال هیچ شهری را تا این حد بنرزده ندیده‌ام. جمعیت‌های پراکنده، زیر پل‌ها و از پنجره‌ی ماشین‌هایشان پرچم تکان می‌دهند و مردان کلاشینکف‌هایشان را نشانمان می‌دهند. و ما از پنجره‌هایمان دور می‌مانیم.

هیچ کدام اینها عادی نخواهد شد. احتمال آن را همیشه با خودت در خیابان حمل می‌کنی و هر بار به تیزی بار اول بهت حمله‌ور می‌شود.

دلم می‌خواهد و حتماً طبق مرام زندگی در میانه‌ی جنگ، خوب است این نوشته با جمله‌هایی امیدبخش تمام شود. اما این همه رفت‌وآمد سریع بین حال خوب و حال بد، دیدن زشتی و جستن کمی قشنگی، تو را در برابر امید هم دودل می‌کند. دودلی‌ای که البته همیشه بد نیست، آن هم وقتی که همه چیز اگر بمیرد، رفت و آمد فصل‌ها زنده خواهد ماند.

زنده باد زنده بودن.

  1. ^

     مادی در اصفهان به جوی آب یا کانال‌های قدیمیِ دست‌ساز می‌گویند که از زاینده‌رود منشعب می‌شود.