NYT
23 مارس 2026
جنگ، صدایی در دور دست
مهرنوش محمدیان در بیروت
وقتی از پلههای کوچه پایین میروم که فیوز برق را که پریده بزنم، با خودم فکر میکنم که چرا فیوز برق توی خانه نیست و سر کوچه است؟ جواب این سؤال را ندارم اما فکرم میرود به اینکه این مملکت تا همین چند وقت پیش دولت هم نداشت. بعد از انفجار عظیمی که در بندر بیروت اتفاق افتاد، و بعد از ماجرای ورشکستگی بانکها، مصیبتهای اینچنینی هم به مصیبتهای مردم لبنان اضافه شد. خانهها در روز چند ساعتی برق دولتی دارند و بعد باید خودشان با ژنراتور برق مابقی روزشان را تأمین کنند.
چند ماه پیش که تصمیم گرفتم موقتاً بیایم و چندماهی در بیروت زندگی کنم، مثل همیشه، سایهی جنگ روی سر خاورمیانه بود، اما اینبار بالای سر ایران هم رسیده بود. من خوشخیالانه فکر میکردم لبنان لابد امن است. برای منی که سالهاست از ایران دورم و راه برگشتنم مسدود، هر جایی که به خانه نزدیکم کند، غنیمت است. حالا من اینجا از صدای بمبها و پهپادها و جتهای جنگنده از جا میپرم و خانواده و رفقا و هموطنانم در اصفهان و تهران و شهرهای سراسر ایران.
روزهای اولی که جنگ شروع شده بود، هیچ ایدهای نداشتم که در زمان جنگ چهکار باید کرد؟ هنوز هم ندارم. اینجا خانهی من در محلهی اشرفیه بیروت است. ساکنان محلهی اشرفیه که محلهای مسیحینشین است در حرفها و صحبتهای روزمرهای که گاه و بی گاه با هم داشتیم و داریم میگویند خاطرجمع باش که اسرائيل این محله را نمیزند. در سالهای اشغال لبنان و تمام دفعاتی که اسرائيل حمله کرده، این محله بمبنخورده مانده.
اما صدای پهپادها و بمبها و جتهای جنگنده را میشنوم. پهپادها از همه بیشتر روی مخ آدم میروند. صدای ویز ویز ممتدی که ساعتهای زیادی لاینقطع میآید. انگار یک لشکر زنبور بالای سر ساختمان باشد. مغزم به این صدا عادت نمیکند. شبهای اول از صدایشان نمیتوانستم بخوابم. اما حالا به جای اینکه سعی کنم صداها را نشنیده بگیرم، تمرکزم را میگذارم روی صدای ویز ویز. مغزم خسته میشود و خوابم میبرد. صبحها هم اگر با صدای پهپادها بیدار نشوم، صدای زنگ کلیسای بغل خانه بیدارم میکند.
از خانه که بیرون میزنم و توی محله راه میروم اصلاً به نظر نمیآید که جنگی در کار باشد. هیچ چیز این محله آدم را یاد جنگ نمیاندازد. از این مغازه به آن مغازه میروم تا خریدهایم را بکنم. این کار به غایت من را یاد ایران میاندازد. در آمریکا میروی در یک فروشگاه عظیم و از تخممرغ تا خاک گلدان را همانجا میخری. اینجا اما مثال ایران نانوایی و سبزیفروشی و قصابی و خواربارفروشی ... هر کدام جنس خودشان را میفروشند. برای سبزی و میوه میروم سبزیفروشی. مغازه بوی سبزیفروشیهای ایران را میدهد. سبزیها معطرند و خیارها ترد و شیرین. اینقدر که گاهی از نگاه کردن بهشان غصهام میشود. به این فکر میکنم که این روزها مثلاً مینا در تهران جرئت میکند که از خانه بزند بیرون و برود سبزی بخرد؟

مادرم هم اینجاست. چند روز قبل از حملهی آمریکا و اسرائیل، از ایران آمد که با هم دیداری تازه کنیم. حالا هر دویمان نگران، کانالهای خبری را دنبال میکنیم و در این خاموشی و بیاینترنتی ایران سعی میکنیم که روحیهمان را نبازیم و از هر راهی که ممکن است از عزیزانمان خبر بگیریم. پسرخالهها هر وقت که بشود زنگ میزنند. آنها نگران ما هستند و ما نگران آنها. بیقراری را در چشمان مامان میبینم. یک بار به شوخی گفت حالا اگر برگشتم و خانهام سر جایش بود، فلان کار را میکنم. بعدش ساکت شد و با بغض گفت پس خانهی بزرگترم چه؟ که فکر کنم منظورش ایران بود. چیزی نپرسیدم. حرصم را سر هویجها خالی کردم.
از دریای مدیترانه دور نیستیم اما برای اینکه کنار دریا راه برویم، باید ماشین بگیریم و برویم زیتونه بِی (Zaitunay Bay). حاشیهی دریا خانوادههایی را میبینی که چادر زدهاند. اهالی جنوب لبنان و جنوب بیروتاند. چهرههایشان به نظرم غمگین میآید. بچهها بیخیال دنبال هم میدوند و صدای قهقههی خندهشان توی موجهای دریا گم میشود. از اینکه ما خانه داریم و جایمان در یک محلهی امن است شرمنده میشوم. دلم میگیرد. بعد به تهرانیهایی فکر میکنم که از خانههایشان رفتهاند. به خانه فکر میکنم. به خانهای که نداریم. یک پهپاد میآید و بالای سرمان ویز ویز میکند. موبایلم را در میآوردم که ببینم کجا را قرار است بمباران کنند و آیا به جایی که ما هستیم نزدیک است یا نه؟ بعد فکرم میرود به اینکه آیا هیچکسی در ایران به مردم خبر میدهد که قرار است کجا را بمباران کنند؟ اصلاً وقتی اینترنت نیست، چطور ملت خبر میگیرند از هم؟ تلفنهایشان کار میکند یا مثل دیماهِ لعنتی تلفنها را قطع کردهاند؟ جواب این سؤالها را میدانم، اما در آن لحظههای اضطراب و وسط ویز ویز پهپادها مغزم انگار هیچ جوابی برای این سؤالها ندارد.
زندگی در بیروت و در میانهی این جنگ حس غریبی دارد. اگر گذرت به جنوب شهر نیفتد، که گذر من نمیافتد، جنگ برایت میشود صدایی در دور دست. جنگ برای من صدایی است در دور دست. صدایی که قلبم را میفشارد، مضطربم میکند، گریهام میاندازد اما تصویری از آن ندارم. آنچه غم این جنگ را هزار برابر بیشتر میکند این است که با هر صدایی که میشنوم، به ایران فکر میکنم. به شهر خودم، اصفهان. هزاران تصویر از خانهام میآید جلو چشمم. تصویر کولهپشتیهای بچههای مدرسهی میناب. تصویر چهلستون و نقشجهان. صدای جنگ صدای بمباران بیروت است و تصویرش، تصویر ایرانی است در غبار.
فیوز دوباره پرید. باید بروم سر کوچه فیوز را بزنم.
