09 ژوئیه 2026

کالبدشکافیِ یک دفاع: دعوت به مطالعه‌ی کتاب «درها را بگشایید»، اثر مهوش ثابت

بهیه نخجوانی

در اوایل بعدازظهرِ نهم ژوئیه‌ی ۱۸۵۰، طوفان سهمگینی در سرزمین «شیر و خورشید» به پا شد. روایت‌های تاریخیِ مستقل در این مورد اتفاق نظر دارند که این طوفان سراسر ایران را درنوردید، گرچه هیچ گزارش هواشناسی در تأیید این رویداد در دست نیست. در شمال، تندبادی فوق‌العاده مهیب همراه با گردبادی از غبار، آسمانِ تبریز را تیره و تار کرد. در جنوب، طوفان چنان شدید بود که دیرک‌های چادرها را از جای درآورد و خدمه‌ی‌ لیدی مری شیل را که همراه با همسر و فرزندانِ خردسالش برای گریز از گرمای سوزانِ تابستانِ تهران به دامنه‌ی تپه‌ها رفته بودند، بی‌سرپناه رها کرد. لیدی مری، همسر سفیر وقت انگلستان در ایران، چنان وحشت‌زده شد که این تجربه را در کتاب خاطراتش، جلوه‌هایی از زندگی و آداب و رسوم در ایران، که شش سال بعد توسط انتشاراتِ جان مورِی به چاپ رسید، شرح داد. او در مدخل مربوط به ژوئیه‌ی ۱۸۵۰ چنین می‌نویسد: 

«یک روز بعدازظهر طوفانی درگرفت، همراه با چنان رگباری که هرگز نظیرش را ندیده بودم. در عرض چند دقیقه، چادر پر از آب شد و هوا رو به تاریکی رفت. ناگهان صدای غرش‌ بسیار هولناکی به گوش رسید؛ صدا لحظه به لحظه فزونی ‌یافت، نزدیک و نزدیک‌تر ‌شد، ‌خروشید و بانگ شیون و فریاد در سراسر دره پیچید. هراسان و سراسیمه از چادر بیرون دویدیم و به زیر بارانِ سیل‌آسا پناه بردیم؛ در حالی که، حداقل، من از ماهیت این بلای ناگهانی بی‌خبر بودم. سیلاب خروشان با صدایی همچون مهیب‌ترین رعدها به پایین سرازیر شد. ... ما در آن تاریکی کورمال‌کورمال راه می‌جستیم، بی‌آنکه بدانیم به کجا پناه ببریم یا خطر از کدام سو ما را تهدید می‌کند.»

در یادداشت‌های او به رویداد عجیبی در تبریز که پیش‌درآمد این طوفانِ غریب بود اشاره نشده است. همسرش طبعاً در گزارش‌های رسمیِ خود به لرد پالمرستون، وزیر امور خارجه‌ی بریتانیا، به آن واقعه پرداخته اما لیدی مری در مقام همسر فرستاده‌ی تام‌الاختیار بریتانیا همیشه از موضوعاتِ مناقشه‌انگیز پرهیز داشت، و این ماجرا بی‌تردید یکی از همان موضوعات مناقشه‌انگیز بود. 

در همان روز، تنها چند ساعت پیش از آنکه طوفان بی‌سابقه ایران را درنوردد، سید جوانی اهل شیراز که خود را رجعت «قائم موعود» می‌خواند و از سوی ملايان به جرم ارتداد به مرگ محکوم شده بود، با طناب‌ بسته و بر میخی بر دیوار سربازخانه‌ی تبریز آویخته شد. از شرح بقیه‌ی ماجرا می‌گذرم. آنان که ماجرا را می‌دانند، نیازی به یادآوری ندارند؛ و آنان که بی‌خبرند، حق دارند اگر فکر کنند که از اصلِ مطلب بیش از حد دور شده‌ام. اما آن روز بسیاری از حاضران در سربازخانه تصور کردند که معجزه‌ای الهی روی‌ داده است، گرچه خیلی زود آن را از یاد بردند. ما نیز، اگر بخواهیم، می‌توانیم آن واقعه را صرفاً تصادف یا عارضه‌ی جوّی بدانیم. همین بس که بگویم در پی این رویداد عجیب، در حالی که ساکنانِ تبریز بر پشت‌بام‌های اطراف گرد آمده بودند تا سید باب را تماشا کنند ــ که به جرم ادعای آغاز عصری نوین به جای عصر کهن از فاصله‌ای نزدیک تیرباران شد ــ نور خورشید پشت ابرها رفت، روز به شب تبدیل شد و آن سرزمین برای چند ساعت در آشوبی آخرالزمانی فرو رفت.

بیش از یک قرن و نیم بعد، در سال ۲۰۲۶، در روزگاری که اگر بتوان به اخبار اعتماد کرد، گویی بار دیگر در آشوبی آخرالزمانی فرو رفته‌ایم، کتابی در همین روز ــ نهم ژوئیه ــ روانه‌ی بازار شده است. کتاب درها را بگشایید که به همت انتشارات وان‌ورلد در بریتانیا منتشر شده نوعی خاطرات است، اما نه خاطراتِ همسر یک سفیر. این کتاب را یک زندانی نوشته است، یک زن ایرانیِ معمولی که در مشهد بازداشتش کردند و تنها به جرم این باور که سرانجام عصر جدیدی جانشین عصر کهن خواهد شد، در سلول انفرادی محبوس شد. تقارنی عجیب. آیا تکان‌دهنده نیست که ۱۷۶ سال پس از تیربارانِ مبشرِ آیین بهائی، کسانی که امروز در ایران به پیام باب عقیده دارند هنوز در معرض خطر محکومیت به ارتداد و اتهامات جعلیِ جاسوسی هستند؟ مهوش ثابت یکی از آن‌هاست؛ یکی از اعضای گروه «یاران»، همان هفت بهائیِ سرشناسی که در سال ۲۰۰۸ بازداشت و در سال ۲۰۱۰ به خاطر عقیده‌شان به بیست سال حبس محکوم شدند. او شهامت کرده و دراین‌باره نوشته، شهامت کرده و خاطراتش را در زندان به روی کاغذ آورده، و به لطف معجزه‌ای کوچک و غیرمنتظره، کتاب او زمانی رونمایی شده است که میلیون‌ها بهائی در سراسر جهان یاد باب را گرامی می‌دارند.

بی‌تردید مهوش تأکید خواهد کرد که این کار ثمره‌ی ویژگیِ خاصی در او نیست. او خواهد گفت که صرفاً زنی معمولی است، همسر و مادری که پیش از اخراج از کار در سال ۱۳۵۷، یعنی هم‌زمان با روی کار آمدن جمهوری اسلامی، معلم و مدیر مدرسه بود. او یاد‌آوری خواهد کرد که نخستین ایرانی‌ای نیست که در این دوره درباره‌ی مصائب حبس و شکنجه قلم زده است. 

متأسفانه تعداد کتاب‌های خاطراتِ زندان زیاد استناشر کتاب مهوش تا امروز شش نمونه از این کتاب‌ها را روانه‌ی بازار کرده است. اما برای آنکه چنین کتاب‌هایی مخاطب پیدا کنند افزون بر شرح درد و رنج، باید ویژگی یا گیرایی دیگری هم داشته باشند.برای مثال، مشهورترین اثری که امسال در این حوزه منتشر می‌شود، نوشته‌ی برنده‌ی جایزه‌ی صلح نوبل، نرگس محمدی است. کتاب دیگری که مخاطبان چشم‌ به راه انتشارش هستند، نامه‌های زندانِ نسرین ستوده، وکیلِ سرشناسِ حقوق بشر است. همه‌ی این زنانِ شجاع، مدتی با هم در بند بدنامِ ۲۰۹ زندان اوین بودند؛ آن‌ها همیشه یکدیگر را تشویق می‌کردند تا درباره‌ی آنچه بر سرشان می‌آمد بنویسند. زنانِ دیگری نیز، به همان اندازه شجاع و هم‌بند با آنان، یاری‌شان دادند تا این یادداشت‌های ارزشمند را ــ که مخفیانه در حاشیه‌ی کتاب‌ها و بر تکه کاغذ‌های پراکنده نوشته شده بود ــ مخفیانه از زندان خارج کنند. در واقع، انتشار تک‌تکِ خاطراتِ زنانِ زندانی در ایران، سند اثباتِ حقانیت و پیروزی بزرگی برای همه‌ی آنان است.

زنانِ زندانی برای نگارش این خاطرات هر خطری را به جان می‌خرند و خونِ‌ دل‌ می‌خورند تا صدای خود را به گوش جهانیان برسانند. به‌رغم این توفیق پرهزینه، از اهل فن و منابع موثق شنیده‌ام که خاطرات زندان، حتی زمانی که به قلم چهره‌های سرشناس بین‌المللی نوشته شده باشد، عمر کوتاهی دارد و با چندان استقبالی مواجه نمی‌شود. این زوال زودهنگام، صرفاً ناشی از وضعیت بحرانیِ صنعت نشر نیست و به گفته‌ی منابع آگاه، بیش از هر چیز، معلول عدم دسترسی به خودِ نویسندگان است. کسانی که در ایران به سر می‌برند، بدیهی است که نمی‌توانند برای معرفیِ آثارشان به سفر بروند، کتاب‌ها را برای مخاطبان امضاء کنند یا در برنامه‌های گفت‌وگو و مصاحبه‌ها حضور یابند. به عبارت دیگر، آن‌ها نمی‌توانند به کالای تبلیغاتیِ لازم برای بازاریابیِ کتابشان تبدیل شوند. این واقعیت به‌ویژه در مورد مهوش صادق است. او به میل و اراده‌ی خود در ایران مانده زیرا بهائی است. به‌رغم بی‌سرپناهی، فروپاشی اقتصادی، خشکسالی و جنگی بی‌پایان، او همچنان به قیمتِ جانش در ایران مانده و کتابش را هم به مردم ایران تقدیم کرده است.

بنابراین، اگر قرار باشد که داستانِ او در یادها بماند، باید دلیلی فراتر از خاطرات زندانِ صرف داشته باشد. افسوس که ما، از مدت‌ها پیش، حتی پیش از دیدن کیسه‌های اجساد کشتگان، در برابر چنین گزارش‌های تکان‌دهنده‌ای از ایران بی‌حس و کرخت شده‌ایم. تأثیراتِ روحی و روانیِ «شکنجه‌ی سفید» بر کسی پوشیده نیست. ساعت‌ها بازجوییِ بی‌وقفه و به دنبال آن خشونت بی‌رحمانه، آزار جسمانی و تجاوز، تنها بخشی از جنایت‌هایی است که زندانیان سیاسیِ محبوس در بازداشتگاه‌های سپاه پاسداران ثبت کرده‌اند. دیگران بارها و بارها از شرایط خفقان‌آور سلول‌های تنگ، وضعیت اسف‌بار بهداشت و غذا، و دعواهای فرقه‌ای که زندان‌بانان برای ارعاب زندانیان به راه می‌اندازند ــ به‌ویژه در زندان‌های شهرستان‌ها ــ روایت کرده‌اند. با این اوصاف، مهوش ثابت چه روایتِ متفاوتی دارد؟ آیا وجه تمایز این کتاب چیزی جز تاریخ انتشار آن است؟

باید تصریح کنم که این کتاب، به‌رغم رویدادهای تاریخیِ گره‌خورده با آن، یک «کتاب بهائی» به معنای اخص کلمه نیست. مهوش خاطراتِ خود را منتشر نکرده تا آنچه را که بهائیان می‌دانند، دوباره به آن‌ها بگوید. او همچنین نمی‌خواسته کتابی بنویسد که به نظر هموطنانِ عزیزش نوعی «پروپاگاندا» تلقی شود، هموطنانی که طبیعتاً، پس از ۴۷ سال زندگی در سایه‌ی حکومتی دینی، از هر چیزی که رنگ و بوی بازارگرمیِ مذهبی داشته باشد، گریزان‌اندهرچند تک‌تک واژه‌های او از ایمانش سرچشمه می‌گیرد و از آموزه‌های بنیان‌گذار این آیین، بهاءالله، تأثیر پذیرفته است اما او به دنبال اقناع یا تغییر دینِ کسی نیست. خاطراتِ مهوش صرفاً ثبت رویدادهایی است که بر او گذشته و درس‌هایی که آموخته است. او این داستان را روایت می‌کند زیرا می‌داند که راویِ سرگذشتِ مشترکی است که دیگران نیز با آن آشنا هستند و آن را تجربه کرده‌‌اند. کتاب او با این هدف نگاشته شده که بر دل‌ها بنشیند و با مخاطبانی از پیشینه‌ها و فرهنگ‌های گوناگون ارتباط برقرار کند. این داستان، حدیث مشترک همه‌ی زنان است.

با این حال، این کتاب برای بهائیان از معنای خاصی برخوردار است. به باور من، کمتر اثر مکتوبی در تاریخ بهائی وجود دارد که در بحبوحه‌ی چنین فشار و انزوایی نوشته شده باشد و این‌گونه بی‌پرده به واکاویِ اتهاماتِ دشمنانِ این آیین بپردازد و شیوه‌ی دفاع از آن را چنین دلنشین بیان کند. شاید تنها نمونه‌ی قابل قیاس با آن نامه‌های کیث رنسوم کِهلر در اوایل دهه‌ی ۱۹۳۰ میلادی به شوقی افندی ــ رهبر وقت جامعه‌ی بهائی ــ باشد که در آن‌ تلاش‌های بی‌ثمرش برای رهاییِ بهائیان از آزار و اذیت‌ در زمان حکومت پهلوی را توصیف کرده استاما اکثر بهائیان، هنگامی که به‌ خاطر عقایدمان آماج حمله قرار می‌گیریم یا وقتی که در پی دفاع از باورهای خود برمی‌آییم، دست به قلم نمی‌بریم تا این تجربه را توصیف کنیم. شاید به این دلیل که امروزه به لطف وب‌سایت‌هایی مثل «خانه‌ی اسناد بهائی‌ستیزی در ایران» به اسنادی دسترسی داریم که با دقت گردآوری شده‌اند و بسیار بهتر از خودمان دروغ‌ها و تحریف‌های مطرح‌شده علیه بهائیان در یک قرن گذشته را برملا می‌کنند. شاید دلیل دیگرش این است که به بیانیه‌های صریح و رسایی دسترس داریم که «جامعه‌ی بین‌المللی بهائی» و دیگر نهادهای این آیین تهیه کرده‌‌اند و با دقت و نظم و ترتیب نشان می‌دهند که چرا این اتهامات بی‌اساس است و واقعیت چطور تحریف شده است.

اما در سال ۲۰۰۸، در بازداشتگاه خاکستری‌رنگ وزارت اطلاعات در مشهد، و بعدها در اتاق‌های عایق بازجوییِ بند ۲۰۹ زندان اوین در تهران، مهوش به چنین منابعی دسترس نداشت. او تنها بود و در چنگال بازجویی نادیده که مدام پشتِ سرش قدم می‌زد و صدای نفس‌های سنگینش به گوش می‌رسید. مهوش روزهای متمادی با چشم‌بند روی صندلی و رو به دیوار می‌نشست و آن مرد از پشتِ سر سیل اهانت‌ها را به سویش روانه می‌کرد. مهوش آنجا می‌نشست و دشنام و توهین به عقایدش را در جلساتی که گاه هفده ساعت به درازا می‌کشید، تحمل می‌کرد و به سؤالاتی که بر سرش آوار می‌شد پاسخ می‌داد. برای مدتی نزدیک به شش ماه، او ناچار بود که به این مردِ نادیده پاسخ گوید. مهوش باید تمامِ شجاعت و هوشیاری‌اش را به کار می‌گرفت تا صریح، مستدل و مؤدب جواب دهد.

خاطرات او سند مکتوب این پرسش‌ها و پاسخ‌های اوست. خاطراتِ او به معنای واقعیِ کلمه، کالبدشکافیِ یک دفاع است: دفاع از ایمان خود. با ادامه‌ی داستان مشخص می‌شود که این دفاع در واقع دفاع از ایمانِ همگان است؛ ایمان به آزادی همه‌ی‌‌ما، ایمان به آینده‌مان و ایمان به خودِ انسانیت. سؤالاتی که بازجو از مهوش می‌پرسد، حاکی از سوءتفاهم‌های متعدد مسئولان جمهوری اسلامی درباره‌ی بهائیان است، اتهاماتِ فراوانی برآمده از ترس، بدگمانی و سوءظن بیمارگونه. این اتهامات نشانه‌ی تحریفِ عمدیِ واقعیت‌ها و وارونه‌سازیِ آگاهانه‌ی تاریخ است تا بتوان بهائیان را مهره‌ی سیاسی، ستون پنجم و جاسوس جلوه داد. اما وقتی که مهوش می‌کوشد این اتهامات را ارزیابی و تحریف‌ها را اصلاح کند، به تدریج می‌فهمیم که او سرگرم دفاع از همه‌ی ماست؛ دفاع در برابر هر آنچه امید را کم‌رنگ و حقیقت را کتمان می‌کند، و هر آنچه بدبینانه، مایه‌ی ناامیدی و فرساینده‌ی اعتماد است. او واژه‌ها را دوباره معنا می‌کند و دامنه‌ی تعاریف را گسترش می‌دهد. هنگامی که بازجو مفاهیم را از بستر و چارچوب خود جدا می‌کند و نظراتِ شخصی‌اش را به جنگ واقعیت‌ها می‌‌فرستد، مهوش بر اصول اساسی پافشاری می‌کند تا دامنه‌ی بحث را وسعت بخشد. وقتی که بازجو به قصد شبهه‌پراکنی و ایجاد تفرقه سؤال می‌پرسد، مهوش پاسخ‌هایی آشتی‌جویانه و فراگیر می‌دهد. بازجو بر تناقض‌ها اصرار می‌ورزد و مهوش بر همپوشانی‌ها و هم‌افزایی‌ها تأکید می‌کند. مهوش به هر تهمتی که بازجو نثارش می‌کند با آرامش پاسخ می‌دهد؛ او به هر اتهامی با متانتی ستودنی جواب می‌دهد. تنها یک بار، وقتی که بازجو سرانجام به پایه و اساس عقایدش توهین می‌کند و عهد و پیمانِ اصلیِ زندگی‌اش را خوار می‌شمارد، مهوش عصبانی می‌شود و صدایش را بالا می‌برد. این نقطه‌ی اوج معنویِ این روایت است. 

شرح این بازجویی‌های طاقت‌فرسا نه تنها حاکی از تاب‌آوریِ صبورانه و شرافتِ خیره‌کننده‌ی مهوش بلکه گویای شجاعتی حماسی است زیرا او خود نیز به بازجویی دست می‌زند. البته نه آشکارا بلکه در قلمرو آزادِ ذهن و اندیشه‌اش. مهوش درباره‌ی بی‌عدالتی و فساد نظامِ قضائی‌ای که او و بسیاری دیگر را به گروگان گرفته است پرسش‌هایی را مطرح می‌کند؛ او قساوتِ حاکم بر ساختار مدیریت زندان‌ را به پرسش می‌کشد، همان ساختاری که پاک‌دستی را مجازات و فساد را تشویق می‌کند؛ او از اتلافِ محض استعدادهای انسانی در این سلول‌های نمور و خفقان‌آور می‌گوید، و به سنگدلیِ مفرطی اشاره می‌کند که بذرِ آسیب‌های روانیِ عمیق را برای نسل‌های متمادی در جانِ این ملت می‌کارد. او نشان می‌دهد که حکومتِ فعلی نه تنها به دنبال سرکوب و نابودیِ جامعه‌ی بهائی ایران بوده بلکه عامدانه کوشیده تا بهائیان را به جرم تلاش برای یافتن مرهمی بر درد و رنج خود و آحاد مردم مجازات کند. شب‌هنگام که مهوش فرصت می‌یابد تا از سایه‌ی سنگین و تهدیدآمیز بازجوی پرخاشگر خارج شود و دور از نَفَس بدبو و نامطبوع و زبانِ تند و موهنش دمی بیاساید، در تمام ساعت‌های بی‌خوابی همچنان به بازجویی از خود ادامه می‌دهد. او سراسر شب در تاریک‌روشنِ سلولش، که هیچ‌گاه نه کاملاً تاریک است و نه آن‌قدر روشن که بتوان کتابی خواند، واکنش‌های خود را زیر سؤال می‌برد، با انگیزه‌های خویش کلنجار می‌رود و خود را به خاطر نابخردی سرزنش می‌کند. درد و رنج او چنان آشنا و آسیب‌پذیری‌اش چنان ملموس است که در مقام خواننده احساس می‌کنید که کنار او روی کف‌پوشِ سردِ آن سلول نشسته‌اید.

اما مهوش ما را بی‌پاسخ نمی‌گذارد؛ پاسخ‌های او گواه صادقی است بر انسانیتِ او، مهربانی‌اش با دیگر زندانیان و صداقتی بی‌شائبه‌. پاسخِ واقعیِ مهوش به سؤالاتِ کین‌توزانه‌ی بازجو نه تنها در کلماتِ او بلکه در رفتار و کردارش تجلی می‌یابد، در همدلیِ خارق‌العاده‌ی او و محبتِ بی‌پایانش به کسانی که در زندان با آنان طرح دوستی می‌ریزد. پاسخ نهاییِ مهوش به تمام تحقیرهایی که بر سرش آوار شده این است که سربلندتر از همیشه قد برافرازد و آزادی را در بند و امید را در دل ناامیدی بیابد. تعابیر کنایه‌آمیز او نیز به ‌طرز دلنشینی ظریف و عمیقاً ایرانی است؛ حس شوخ‌طبعیِ او و شوخی با خودش مانع از آن می‌شود که در ورطه‌ی احساساتی‌شدن سقوط کند. او در این نبرد اراده‌ها، صرفاً با حفظ اصالتِ خویش و با تکیه بر حقیقتِ وجودی‌اش پیروز می‌شود. کتاب خاطراتِ او شهادتی شگفت‌انگیز بر قدرتِ حقیقت است.

شاید به همین دلیل است که در تحلیل نهایی، این کتاب چیزی فراتر از خاطرات زندان و تا این حد برای ما ملموس است. ما به شدت به حقیقت‌ نیاز داریم.‌ ما باید حقیقت را از دروغ تمیز دهیم و تفاوت واقعیت و افسانه، و حقیقت و توهم را بفهمیم. ما نیز همچون لیدی مری در تاریکی کورمال‌کورمال راه می‌رویم، «بی‌آنکه بدانیم به کجا پناه ببریم یا خطر از کدام سو ما را تهدید می‌کند.» طوفان عجیبی که بیش از ۱۷۰ سال پیش همسر سفیر بریتانیا و فرزندانش را زیر بارانِ سیل‌آسا به اعماق دره‌ای سنگی در پایین‌دست کشاند، از سال ۱۸۵۰ میلادی شدت و وسعت یافته است. خشونتِ این طوفان سال به سال افزایش یافته، مسیر حرکتش پیش‌بینی‌ناپذیرتر شده و تأثیراتِ مستقیمش به مراتب فاجعه‌بارتر شده است. «عالم انسانی که در چنگال قدرتِ ویرانگرش گرفتار شده، مغلوب و مبهوت آثار خشم مهارناپذیرش گشته است.»[1] امروز بشر، همچون لیدی مری در سال ۱۸۵۰، «نه قادر است که به منشأ آن پی برد، و نه می‌تواند اهمیتش را دریابد یا نتیجه‌اش را پیش‌بینی کند.»

در روزگاری که شک و تردید قوای ما را فلج کرده است و هیچ نشانی از یقین نمی‌بینیم، در زمانه‌ای که آشوب و غوغا در جهان هرگونه تمایزی میان حق و باطل را از بین برده است و به نظر می‌رسد که باد سهمگینی «به دورترین و آبادترین نقاط کره‌ی زمین تاخته، ارکانش را متزلزل کرده، تعادلش را بر هم زده، ملت‌هایش را از یکدیگر جدا ساخته، و خانه و زندگیِ مردمانش را دستخوش آشفتگی کرده...»، بیش از هر زمان دیگری به مطالعه‌ی کتاب‌هایی مثل کتاب مهوش ثابت نیاز داریم.

کتاب درها را بگشایید همچون نور و مشعلی در تاریکی است؛ این اثر، داستان انسانِ آزاده‌ای در زندان‌های ایران است که از حق ما برای امیدوار بودن، ایمان داشتن به آینده، زیستن برای حقیقت و عشق ورزیدن به آن دفاع می‌کند.


بهیه نخجوانی در ایران متولد شده، در اوگاندا بارآمده، در بریتانیا تحصیل کرده، در مقطع دکترا از دانشگاه ماساچوست در آمریکا فارغ‌التحصیل شده، در بلژیک ادبیات اروپایی و آمریکایی تدریس می‌کرده، و اکنون در فرانسه به تدریس مشغول است. رمان‌ها و آثار غیرداستانیِ او به زبان‌های گوناگون ترجمه شده‌اند.


[1] منبع نقل قول‌هایی که در پی می‌آید کتاب زیر است:

Shoghi Effendi (1941) The Promised Day Is Come, Baha’i Publishing Trust.