deutschlandfunk

30 سپتامبر 2026

کالبدشکافی نفرت

گفتاری از واتسلاو هاول

آن‌چه در پی می‌آید برگردانِ فارسی گفتاری است از واتسلاو هاول (۱۹۳۶–۲۰۱۱)، در مقام رئیس جمهور چکسلواکی، در کنفرانسِ اسلو با عنوان «کالبدشکافی نفرت»، در ۲۸ اوت ۱۹۹۰.[1]

دوستان عزیز،

وقتی به این جمع نگاه می‌کنم، گمان نمی‌کنم که بسیاری از ما بتوانیم موضوع این کنفرانس، یعنی نفرت، را از درون بنگریم؛ چنان‌که گویی در حال کالبدشکافی حالت روحی‌ای هستیم که خود شخصاً آن را تجربه کرده‌ایم. اکثر ما ناظران نگرانِ این پدیده‌ایم و ازاین‌رو می‌کوشیم آن را تنها از بیرون بررسی کنیم. این سخن درباره‌ی من نیز صادق است. در میان خصلت‌های بد من ــ که بی‌تردید کم هم نیستند ــ به‌طرزی شگفت، تواناییِ نفرت‌ورزیدن وجود ندارد. بنابراین، من نیز تنها در مقام ناظر به نفرت می‌نگرم؛ ناظری که گرچه فهمش از آن چندان عمیق نیست، نگرانی‌اش درباره‌ی آن عمیق است.

وقتی به کسانی می‌اندیشم که شخصاً از من نفرت داشته‌اند یا هنوز دارند، درمی‌یابم که آنان در چند ویژگی با یکدیگر مشترک‌اند؛ ویژگی‌هایی که اگر در کنار یکدیگر قرار گیرند و تحلیل شوند، می‌توانند تفسیری کلی از منشأ نفرت به دست دهند.

آنان هرگز انسان‌هایی میان‌تهی، منفعل، بی‌اعتنا یا فاقد احساسات نیستند. نفرتشان همواره به نظرم بیانگر اشتیاقی عظیم و خاموش‌ناشدنی، میلی همواره ارضانشده و ارضاناپذیر و نوعی جاه‌طلبیِ نومیدانه است. به ‌عبارت دیگر، نفرت نوعی تواناییِ فعال درونی است که شخص را پیوسته به چیزی میخکوب می‌کند، مدام او را در جهتی معین می‌راند و، به‌یک معنا، از خود او نیرومندتر است.

به‌هیچ‌وجه گمان نمی‌کنم که نفرت صرفاً فقدان عشق یا انسانیت، یا خلئی محض در روح آدمی باشد. برعکس، نفرت وجوه مشترک بسیاری با عشق دارد؛ مهم‌تر از همه، آن جنبه‌ی خودفرارونده‌ی عشق، تمرکز بر دیگری، وابستگی به او و در واقع واگذاریِ بخشی از هویت خویش به دیگری. همان‌گونه که عاشق مشتاق معشوق است و نمی‌تواند بدون او سر کند، انسانِ نفرت‌ورز نیز به متعلق نفرت خود محتاج است. نفرت، مانند عشق، در نهایت بیان اشتیاق به امر مطلق است؛ هرچند صورتی است که به‌طرزی تراژیک وارونه شده است.

کسانی که نفرت می‌ورزند ــ دست‌کم آن‌هایی که من شناخته‌ام ــ در درون خود احساسی دائمی و ریشه‌کن‌ناشدنی از آزردگی دارند؛ احساسی که البته هیچ تناسبی با واقعیت ندارد. گویی این اشخاص می‌خواهند بی‌حدوحصر مورد احترام و محبت قرار گیرند و از این آگاهیِ مزمن و دردناک رنج می‌برند که دیگران نسبت به آنان ناسپاس و به‌گونه‌ای نابخشودنی بی‌انصاف‌اند؛ نه‌فقط چون آن‌گونه که باید به طرزی نامحدود به آنان احترام نمی‌گذارند و دوستشان نمی‌دارند، بلکه حتی ــ یا دست‌کم چنین به نظرشان می‌رسد ــ آنان را نادیده می‌گیرند.

در ناخودآگاه نفرت‌ورزان، این احساس نامعقول نهفته است که حقیقت تنها در اختیار آنان است؛ اینکه آنان نوعی ابرانسان یا حتی خدا هستند و بنابراین سزاوار به رسمیت‌‌شناخته‌شدن کامل از سوی جهان‌اند؛ شایسته‌ی تسلیم و وفاداریِ مطلق جهان و شاید حتی اطاعت کورکورانه‌ی آن. آنان می‌خواهند مرکز جهان باشند و چون جهان آنان را چنین نمی‌پذیرد و به رسمیت نمی‌شناسد، پیوسته سرخورده و خشمگین‌اند. جهان ممکن است هیچ اعتنایی به آنان نکند و چه‌بسا حتی آنان را به ریشخند بگیرد.

آنان به کودکان لوس یا بدبارآمده‌ای می‌مانند که تصور می‌کنند مادرشان تنها برای پرستیدن آنان وجود دارد و چون مادر گاهی به کاری دیگر می‌پردازد ــ مثلاً با فرزندان دیگرش، شوهرش، کتابی یا کارش وقت می‌گذراند ــ درباره‌ی او گمان ناروا می‌برند. آنان همه‌ی این امور را بی‌عدالتی، آزردگی، حمله‌ای شخصی و زیر سؤال‌بردن ارزش خود تلقی می‌کنند. بار درونیِ انرژی‌ای که می‌توانست به عشق بدل شود، به کژراهه می‌رود و به صورت نفرت از سرچشمه‌ی موهوم این آزردگی درمی‌آید.

در نفرت، درست مانند عشق ناکام، نوعی استعلاجوییِ نومیدانه وجود دارد. نفرت‌ورزان می‌خواهند به امر دست‌نیافتنی دست یابند و ناممکن‌بودن دستیابی به آن، ایشان را از درون می‌خورد. آنان علت این ناکامی را در جهان سفله‌طبعی می‌بینند که مانع دستیابی‌شان به مقصود شده است.

نفرت صفت اهریمنیِ فرشته‌ی هبوط‌کرده است. نفرت حالتِ روحی است که می‌خواهد خدا باشد، چه‌بسا حتی خود را خدا می‌پندارد، اما از هر نشانه‌ای که ثابت کند خدا نیست و نمی‌تواند باشد، عذاب می‌کشد. نفرت ویژگی مخلوقی است که به خدا حسادت می‌ورزد و از غصه خود را می‌خورد؛ زیرا راه رسیدن به عرش خداوند ــ جایی که گمان می‌کند باید بر آن نشسته باشد ــ با جهانی ستمگر که بر ضد او توطئه می‌چیند، مسدود شده است.

نفرت، مانند عشق، در نهایت بیان اشتیاق به امر مطلق است؛ هرچند صورتی است که به‌طرزی تراژیک وارونه شده است.

شخص نفرت‌ورز هرگز نمی‌تواند علت ناکامیِ بنیادینِ خود را در درون خویش و در خودبزرگ‌بینیِ مفرطش ببیند. از نظر او، جهانِ پیرامون مقصر است. اما جهان مفهومی بیش از اندازه انتزاعی، مبهم و فهم‌ناپذیر است. بنابراین، باید در شخص یا گروهی تجسم یابد؛ زیرا نفرت، به‌منزله‌ی نوع بسیار خاصی از آماس روح، به متعلقی مشخص نیاز دارد.

ازاین‌رو، نفرت‌ورز به جست‌وجوی خطاکاری معین برمی‌خیزد. البته این خطاکار صرفاً جانشینی است که خودسرانه انتخاب شده و بنابراین به‌آسانی می‌توان او را با کسی دیگر عوض کرد. من دیده‌ام که برای نفرت‌ورز، خودِ نفرت از متعلق آن مهم‌تر است. او می‌تواند متعلق نفرتش را به‌سرعت تغییر دهد، بی‌آنکه در ماهیتِ رابطه چیزی عوض شود.

این امر قابل‌فهم است. او در واقع از شخصی معین نفرت ندارد، بلکه از چیزی نفرت می‌ورزد که آن شخص نمایندگی می‌کند: مجموعه‌ی موانع موجود در راه دستیابی به امر مطلق، شناسایی مطلق، قدرت مطلق و یکی‌شدن کامل با خدا، حقیقت و نظم جهان. بنابراین، به نظر می‌رسد که نفرتِ شخص از همسایه تنها تجسم جسمانیِ نفرت از جهانی است که آن را علت ناکامیِ کلیِ خویش می‌پندارد.

گفته‌اند نفرت‌ورزان از عقده‌ی حقارت رنج می‌برند. شاید این دقیق‌ترین تعبیر نباشد. ترجیح می‌دهم که بگویم نفرت‌ورزان دچار عقده‌ای برخاسته از این تصور مهلک هستند که دنیا ارزش حقیقی‌شان را درک نمی‌کند.

در اینجا باید به نکته‌ی دیگری هم اشاره کرد: انسانِ نفرت‌ورز لبخند نمی‌زند؛ تنها پوزخند می‌زند. نمی‌تواند شوخی کند، فقط قادر به تمسخر تلخ است. او نمی‌تواند واقعاً با حفظ فاصله و نگاهی طنزآمیز به پدیده‌ها بنگرد زیرا قادر نیست که با همین فاصله و نگاهی طنزآمیز به خود بنگرد. فقط کسی که می‌تواند به خودش بخندد، قادر است که حقیقتاً بخندد. چهره‌ی عبوس، زودرنجی، بدزبانی، فریادزدن، عجز از بیرون‌آمدن از خود و دیدن حماقت خویش، از خصلت‌های بارز نفرت‌ورزان است.

این ویژگی‌ها از حقیقتی بسیار مهم پرده برمی‌دارند. نفرت‌ورز به‌کلی فاقد احساس تعلق، ذوق، شرم و نگاه بی‌طرفانه است. او از توانایی شک‌کردن و پرسشگری ‌بهره‌ای ندارد. نمی‌داند که خود وی و همه‌ی چیزهای دیگر نمی‌پایند. او از تجربه‌ی پوچیِ واقعی محروم است؛ یعنی از پوچیِ وجود خویش، احساس بیگانگی با خود، ناپختگی، شکست، محدودیت‌ها یا تقصیرهایش بی‌خبر است.

وجه مشترک همه‌ی این امور، آشکارا، فقدان تراژیک و تقریباً متافیزیکیِ حس تناسب است. نفرت‌ورز حد و اندازه‌ی چیزها را درنیافته است: اندازه‌ی امکانات خود، اندازه‌ی حقوقش، اندازه‌ی وجودش و اندازه‌ی احترام و محبتی که می‌تواند انتظار داشته باشد.

انسانِ نفرت‌ورز می‌خواهد جهان بی‌هیچ قیدوشرطی از آنِ وی باشد؛ یعنی توقع دارد که جهان بی‌هیچ حد و مرزی او را به رسمیت بشناسد. او نمی‌فهمد که برخورداری از معجزه‌ی وجود خویش و به‌رسمیت‌شناخته‌شدن این معجزه، حقی است که باید با عمل به دست آورد. برعکس، این‌ها را حقوقی می‌پندارد که یک بار و برای همیشه، به‌ نحوی پایان‌نیافتنی و پرسش‌ناپذیر، به او اعطا شده‌اند.

خلاصه آنکه انسانِ نفرت‌ورز گمان می‌برد چیزی شبیه روادیدی بی‌قیدوشرط برای ورود به همه جا، حتی بهشت، در اختیار دارد. هرکس به وارسیِ اعتبار این روادید جسارت ورزد، دشمنی است که در حق او ستم روا داشته است. اگر کسی حق خود به هستی و به رسمیت‌شناختن را این‌گونه دریابد، ناگزیر باید پیوسته از کسی خشمگین باشد که چرا نتایج لازم را از این حق استخراج نمی‌کند.

دیده‌ام که همه‌ی نفرت‌ورزان، همسایگان خود و، از طریق آنان، سراسر جهان را به شرارت متهم می‌کنند. نیروی محرک این خشم، احساسی است مبنی بر اینکه این انسان‌های شرور و این جهان شرور چیزی را که به طور بدیهی حق‌ آنان است از ایشان دریغ می‌کنند. به‌عبارت دیگر، نفرت‌ورزان خشمِ خود را بر دیگران فرافکنی می‌کنند. در اینجا نیز آنان به کودکان لوس می‌مانند. نمی‌فهمند که گاهی باید شایستگیِ خود را برای برخورداری از چیزی نشان دهند و اگر آنچه لیاقت خود می‌پندارند را خودبه‌خود به دست نمی‌آورند، از بدجنسیِ دیگران نیست.

در نفرت، خودمحوری و حبّ نفسِ عظیمی نهفته است. نفرت‌ورزان چون به تأیید مطلق خود اشتیاق دارند و چنین تأییدی را نمی‌یابند، خود را قربانیان شرارتی موذیانه و ظلمی همه‌جاحاضر حسّ می‌کنند که برای برقراری عدالت باید از میان برداشته شود. اما عدالت در ذهن آنان وارونه شده است. فرد نفرت‌ورز عدالت را وظیفه‌ای می‌انگارد که چیزی را به آن‌ها ببخشد که نمی‌توان بخشید: سراسر جهان.

نفرت‌ورز انسانی ناخرسند است؛ چون هرچه برای کسبِ به رسمیت‌شناخته‌شدنِ کامل خویش و نابودیِ کسانی می‌کوشد که مسئول نادیده‌گرفتنِ خود می‌پندارد، هیچ گاه بدان موفقیتی که سودایش را در سر می‌پرورد ــ یعنی موفقیت مطلق ــ دست نمی‌یابد. وحشتِ فراگیر وی از عجزش، یا بهتر بگوییم عجزش از خدا بودن، همیشه از جایی سر برمی‌آورد ــ شاید از لبخند شاد، آشتی‌جویانه و بخشاینده‌ی قربانی‌اش.

نفرت‌ورزان دچار عقده‌ای برخاسته از این تصور مهلک هستند که جهان ارزش حقیقی‌شان را درک نمی‌کند.

تنها یک نوع نفرت وجود دارد؛ فرقی میان نفرت فردی و نفرت گروهی نیست. هرکس از فردی متنفر است، تقریباً همیشه می‌تواند به نفرت گروهی تن دهد یا حتی آن را گسترش دهد. حتی می‌توانم بگویم نفرت جمعی ــ خواه دینی، ایدئولوژیک، عقیدتی، اجتماعی، ملی یا از هر نوع دیگر ــ قیفی است که سرانجام همه‌ی کسانی را که آمادگی نفرت‌ورزیدن دارند، به درون خود فرومی‌کشد. به‌ عبارت دیگر، مناسب‌ترین بستر و ظرفیت انسانیِ هر نفرت جمعی، جمع انسان‌هایی است که می‌توانند نسبت به فردی تنفر بورزند.

در عین حال، مسئله از این هم فراتر می‌رود. نفرت جمعی ــ آن‌چه انسان‌های مستعدِ نفرت‌ورزی در آن شریک می‌شوند و به رواج و رسوخ آن دامن می‌زنند ــ جاذبه‌ای مغناطیسی و خاص دارد. نیروی این جذابیت انسان‌های بی‌شمار دیگری را نیز به گرداب خود می‌کشاند؛ کسانی که در آغاز فاقد تواناییِ نفرت‌ورزیدن به نظر می‌رسیدند. آنان صرفاً انسان‌هایی هستند از نظر اخلاقی کوچک و ضعیف، خودخواه و از نظر فکری تنبل‌؛ کسانی که قادر به اندیشیدن با عقل خود نیستند و از این رو، در برابر نفوذ تلقینیِ نفرت‌ورزان آسیب‌پذیرند.

جاذبه‌ی نفرت جمعی ــ که بی‌نهایت خطرناک‌تر از نفرت افراد از یکدیگر است ــ از چند مزیت ظاهری برمی‌آید:

۱. نفرتِ جمعی احساس تنهایی، ضعف، ناتوانی و نادیده‌گرفته‌شدن یا وانهاده‌شدن را از میان می‌برد. این امر طبعاً به انسان‌ها کمک می‌کند با ناشناخته‌ماندن و ناکامیِ خود کنار بیایند، چون به آن‌ها حس باهم‌بودن می‌بخشد. نفرت جمعی نوعی برادریِ غریب پدید می‌آورد که بر شکل ساده‌ای از تفاهم متقابل استوار است؛ تفاهمی که از اعضای خود هیچ خواسته‌ای ندارد.

شرایط عضویت به‌آسانی برآورده می‌شود و هیچ‌کس لازم نیست نگران باشد که مبادا واجد شرایط شناخته نشود. چه چیزی ساده‌تر از این است که همگان در بیزاری از متعلقی مشترک سهیم شوند و «ایدئولوژی مشترکِ قربانی‌بودن» را بپذیرند؛ ایدئولوژی‌ای که بیزاری از آن دشمن را موجه جلوه می‌دهد؟ مثلاً گفتنِ اینکه آلمانی‌ها، عرب‌ها، سیاه‌پوستان، ویتنامی‌ها، مجارها، چک‌ها، کولی‌ها یا یهودیان مسئول همه‌ی بدبختی‌های جهان، و بالاتر از همه، مسئول نومیدی موجود در روح هر انسانِ آزرده‌اند، بسیار آسان و فهم‌پذیر است. همیشه به‌اندازه‌ا‌ی کافی ویتنامی، مجار، چک، کولی یا یهودی پیدا می‌شود که بتوان رفتارشان را شاهد و گواه مقصر بودنشان در هر چیزی گرفت. 

۲. اجتماع نفرت‌ورزان مزیت بزرگ دیگری نیز به اعضای خود عرضه می‌کند. آنان می‌توانند بی‌وقفه یکدیگر را درباره‌ی ارزش و شایستگی خویش مطمئن سازند؛ خواه با نمایش اغراق‌آمیز تنفر از گروهی که به‌عنوان مقصر برگزیده‌اند، خواه با پرستش نمادها و مناسکی که بر ارزش جامعه‌ی نفرت‌ورزان صحه می‌گذارند. لباس‌های متحدالشکل، پوشش همسان، نشان‌ها، پرچم‌ها و ترانه‌های محبوب، شرکت‌کنندگان را به یکدیگر نزدیک می‌کنند، هویتشان را تثبیت می‌کنند و ارزش آنان را در چشم خودشان افزایش می‌دهند، استوارتر می‌سازند و چندبرابر می‌کنند.

۳. پرخاشگریِ فردی همواره مخاطره‌آمیز است، زیرا پای مسئولیتِ فردی را به میان می‌‍‌کشد؛ اما جامعه‌ای متشکل از افراد نفرت‌ورز، به‌یک معنا، به پرخاشگری مشروعیت می‌بخشد. نمایشِ گروهیِ پرخاشگری، توهم مشروعیت یا دست‌کم احساس برخورداری از «پوشش جمعی» را به وجود می‌آورد. هر شخصِ بالقوه خشونت‌طلب، وقتی در میان گروه، دسته یا توده‌ای پنهان شده باشد، جرئت بیشتری می‌یابد. هریک دیگری را تحریک می‌کند و همه‌ی آنان، دقیقاً به این دلیل که شمارشان بیشتر است، یکدیگر را موجه جلوه می‌دهند.

۴. سرانجام، اصل نفرتِ گروهی زندگیِ همه‌ی نفرت‌ورزان و تمام کسانی را که از تفکر مستقل ناتوان‌اند، به‌طرزی چشمگیر ساده می‌کند؛ زیرا موضوعی بسیار ساده و فوراً تشخیص‌پذیر برای نفرت در اختیارشان می‌گذارد. فرایند تجسم بی‌عدالتیِ کلیِ جهان در شخصی معین که باید از او نفرت داشت، به‌طرزی شگفت آسان می‌شود، اگر بتوان «خطاکار» را با رنگ پوست، نام، زبان، دین یا محل زندگی‌اش شناسایی کرد.

نفرت جمعی مزیت موذیانه‌ی دیگری نیز دارد: بستر ساده و بی‌سروصدای نطفه‌بستنِ آن. حالات ذهنیِ متداول و ظاهراً بی‌ضرر فراوانی وجود دارند که زمینه‌های تقریباً نامرئیِ نفرتِ بالقوه را فراهم می‌کنند؛ زمینی پهناور و حاصلخیز که بذر نفرت در آن به‌سرعت جوانه می‌زند و ریشه می‌دواند.

جامعه‌ای متشکل از افراد نفرت‌ورز، به‌یک معنا، به پرخاشگری مشروعیت می‌بخشد. نمایشِ گروهیِ پرخاشگری، توهم مشروعیت یا دست‌کم احساس برخورداری از «پوشش جمعی» را به وجود می‌آورد.

اجازه دهید که دست‌کم سه نمونه را ذکر کنم.

احساس خاصِ بی‌عدالتیِ فراگیر در کجا بهتر از جایی شکوفا می‌شود که بی‌عدالتیِ واقعی رخ داده باشد؟ احساس قدرنادیدن، به‌گونه‌ای منطقی، در موقعیتی بهتر رشد می‌کند که کسی واقعاً تحقیر شده، به او توهین شده یا فریب خورده باشد. بهترین محیط برای شکل‌گیریِ احساس مزمنِ آزردگی، محیطی است که در آن آزردگیِ واقعی وجود دارد. خلاصه آنکه نفرت جمعی بیش از هر جا در محیطی اعتبار و جاذبه پیدا می‌کند که گروهی از انسان‌ها حقیقتاً در تنگنا و محرومیت، یعنی در وضعیتی آکنده از فلاکت انسانی، زندگی کنند.

نمونه‌ی دوم: معجزه‌ی اندیشه و عقل انسانی با تواناییِ تعمیم‌دادن پیوند دارد. دشوار می‌توان تاریخ روح انسانی را بدون این نیروی عظیم تصور کرد. به‌یک معنا، هرکس می‌اندیشد، تعمیم می‌دهد. اما توانایی تعمیم‌دادن موهبتی شکننده است که باید با احتیاطِ بسیار به کار گرفته شود. انسانی سطحی‌نگر به‌آسانی می‌تواند بذرهای پنهانِ بی‌عدالتی را که شاید در تعمیم نهفته باشد، نادیده بگیرد.

همه‌ی ما درباره‌ی ملت‌های مختلف نظراتی داشته یا عقایدی ابراز کرده‌ایم. ممکن است بگوییم فرانسوی‌ها، انگلیسی‌ها یا روس‌ها چنین یا چنان‌اند. قصد بدی نداریم؛ فقط می‌کوشیم از طریق تعمیم‌های خود واقعیت را بهتر ببینیم. اما خطری بزرگ در این نوع تعمیم پنهان است. گروهی از انسان‌ها که به شیوه‌ای خاص ــ در اینجا بر مبنای قومیت ــ تعریف می‌شوند، به‌نحوی نامحسوس از روح و مسئولیتِ فردی خود محروم می‌شوند و ما نوعی مسئولیت انتزاعی و جمعی به آنان نسبت می‌دهیم.

این، آشکارا، نقطه‌ی آغاز فوق‌العاده مناسبی برای نفرت جمعی است. افراد پیشاپیش و صرفاً به‌دلیل تبار خود بد یا شرور تلقی می‌شوند. شر نژادپرستی، یکی از بدترین شرور جهان امروز، از جمله مستقیماً بر همین نوع تعمیمِ بی‌پروا استوار است.

سرانجام، سومین زمینه‌ی نفرت جمعی که می‌خواهم در اینجا ذکر کنم، چیزی است که آن را «دیگربودگی جمعی» می‌نامم. بخشی از رنگارنگی و راز عظیم و شگفت‌انگیز زندگی نه‌تنها در این واقعیت نهفته است که هر انسانی با دیگری متفاوت است و هیچ‌کس نمی‌تواند دیگری را کاملاً بفهمد، بلکه در این نیز نهفته است که گروه‌های انسانی، به‌منزله‌ی گروه، با یکدیگر تفاوت دارند: در آداب‌ورسوم، سنت‌ها، خلق‌وخو، شیوه‌ی زندگی و اندیشیدن، سلسله‌مراتب ارزش‌ها و البته ایمان، رنگ پوست، نحوه‌ی لباس‌پوشیدن و جز آن.

این «دیگربودگی» حقیقتاً جمعی است. کاملاً قابل‌فهم است که دیگربودگیِ یک گروه، از نظر گروهی که ما به آن تعلق داریم، شگفت، بیگانه و حتی مضحک به نظر برسد. همان‌گونه که ما از تفاوت دیگران شگفت‌زده می‌شویم، دیگران نیز از تفاوت ما با خودشان تعجب می‌کنند.

البته می‌توان این دیگربودگیِ جوامع گوناگون را با فهم و مدارا پذیرفت و آن را عاملی برای غنی‌ترشدن زندگی دانست. می‌توان آن را ارج نهاد، محترم شمرد و حتی از آن لذت برد. اما به همین ترتیب، دیگربودگی می‌تواند سرچشمه‌ی سوءتفاهم و بیزاری از دیگران نیز باشد و بار دیگر به زمینی حاصلخیز برای نفرت آینده بدل شود.

از میان کسانی که گام در این قلمرو لغزنده، مبهم و خطرناک می‌گذارند ــ قلمرویی حاصل از آگاهی به ستمی واقعی، توانایی تعمیم‌دادن و آگاهی به «دیگربودگی» ــ کمتر کسی می‌تواند از همان آغاز تخم‌های شومِ فاخته‌ی نفرتِ جمعی را تشخیص دهد؛ تخم‌هایی که ممکن است در این زمین گذاشته شوند یا پیش‌تر گذاشته شده باشند.

برخی ناظران، اروپای مرکزی و شرقیِ امروز را انبار باروت، منطقه‌ی رشد ملی‌گرایی، نابردباریِ قومی و جلوه‌های نفرت جمعی توصیف کرده‌اند. این منطقه حتی اغلب سرچشمه‌ی احتمالیِ بی‌ثباتیِ آینده‌ی اروپا و تهدیدی جدی برای صلح دانسته می‌شود. در لایه‌ی زیرین این تأملات بدبینانه، گاه نوعی دلتنگی برای روزگار خوش گذشته‌ی جنگ سرد احساس می‌شود؛ زمانی که دو نیمه‌ی اروپا یکدیگر را مهار می‌کردند و نوعی صلح پدید می‌آوردند.

من در بدبینی این ناظران شریک نیستم. بااین‌همه، می‌پذیرم که گوشه‌ای از جهان که من از آن می‌آیم، اگر هوشیاری و عقل سلیم خود را حفظ نکنیم، می‌تواند به خاکی حاصلخیز برای رشد نفرت جمعی بدل شود. این امر دلایل کم‌وبیش قابل‌فهمِ بسیاری دارد.

نخست باید دریافت که ملت‌ها و گروه‌های قومی بسیاری در اروپای مرکزی و شرقی زندگی می‌کنند که به شیوه‌های گوناگون با یکدیگر درآمیخته‌اند. تصور مرزی آرمانی که این ملت‌ها و اقوام را در سرزمین‌های مستقل خود از یکدیگر جدا کند، تقریباً ناممکن است. ازاین‌رو، اقلیت‌های متعدد و حتی اقلیت‌هایی در درون اقلیت‌ها وجود دارند و مرزهای موجود نیز گاه کاملاً مصنوعی‌اند. در واقع، این منطقه نوعی دیگ ذوب بین‌المللی است.

نفرت جمعی بیش از هر جا در محیطی اعتبار و جاذبه پیدا می‌کند که گروهی از انسان‌ها حقیقتاً در تنگنا و محرومیت، یعنی در وضعیتی آکنده از فلاکت انسانی، زندگی کنند.

درعین‌حال، این ملت‌ها فرصت‌های تاریخیِ بسیار اندکی برای جست‌وجوی هویت سیاسی و تأسیس دولت‌های خود داشته‌اند. آنان قرن‌ها زیر سایه‌ی سلطنت اتریش‌-مجارستان زیستند و پس از وقفه‌ای کوتاه در فاصله‌ی دو جنگ، به‌گونه‌ای به زیر سلطه‌ی هیتلر رفتند و بلافاصله یا اندکی بعد، استالین بر آنان مسلط شد. ملت‌های اروپای غربی دهه‌ها و قرن‌ها فرصت داشتند تا به جایگاه کنونی خود برسند؛ حال آنکه ملت‌های اروپای مرکزی تنها چند سال میان دو جنگ جهانی در اختیار داشتند.

بنابراین، قابل‌فهم است که آنان در ناخودآگاه جمعیِ خود این احساس را حمل کنند که تاریخ در حقشان ستم کرده است. احساس اغراق‌آمیز بی‌عدالتی ــ که یکی از شروط نفرت است ــ می‌تواند به‌نحوی کاملاً منطقی در اینجا زمینه‌ای مساعد برای زایش و رشد پیدا کند.

یکی از ویژگی‌های برجسته‌ی نظام تمامیت‌خواهی که مدت‌های طولانی بر اکثر این کشورها حکم می‌راند، گرایش به یکسان‌سازی همه‌چیز، کنترل و هماهنگ‌کردن امور و متحدالشکل‌ساختن آن‌ها بود. این نظام دهه‌ها هرگونه اصالت یا، اگر بخواهید، «دیگربودگی» ملت‌های تابع را به‌شدت سرکوب کرد. از ساختار ادارات دولتی گرفته تا ستاره‌های سرخ بر بام‌ها، همه‌چیز یکسان و از اتحاد جماهیر شوروی وارد شده بود.

آیا شگفت‌آور است که این کشورها، درست در لحظه‌ای که از نظام تمامیت‌خواه رهایی یافتند، ناگهان دیگربودگی متقابل و تازه‌آزادشده‌ی خود را با وضوحی نامعمول درک کردند؟ آیا عجیب بود اگر این دیگربودگیِ دیرزمانی نامرئی، که طبعاً آزموده و از نظر فکری هضم نشده بود، شگفتی پدید می‌آورد؟ ما پس از رهایی از لباس‌های متحدالشکل و نقاب‌هایی که بر ما تحمیل شده بود، برای نخستین بار به چهره‌های واقعی یکدیگر نگاه می‌کنیم.

چیزی رخ داده است که می‌توان آن را «شوک دیگربودگی» نامید. این شوک زمینه‌ی مساعد دیگری برای بیزاری جمعی پدید آورده است؛ بیزاری‌ای که در شرایط مناسب می‌تواند به نفرت جمعی بدل شود.

واقعیتِ ساده این است که ملت‌های این منطقه نه‌تنها فرصت کافی برای بلوغ در مقام دولت را نداشته‌اند، بلکه فرصت کافی برای عادت‌کردن به دیگربودگیِ سیاسی یکدیگر نیز نیافته‌اند.

در اینجا بار دیگر می‌توانیم از مقایسه با کودکان بهره بگیریم: این ملت‌ها از بسیاری جهات فرصت کافی نداشته‌اند تا به بلوغ سیاسی برسند.

آنان پس از تحمل همه‌ی آنچه بر سرشان آمده، طبیعتاً نیاز دارند که به سرعت ابراز وجود کنند و به شناسایی و تأیید دست یابند. می‌خواهند شناخته شوند و جهان، مانند دیگران، با آنان نیز مشورت کند. می‌خواهند «دیگربودگی» خاصشان به رسمیت شناخته شود. درعین‌حال، چون هنوز درباره‌ی خود و میزان شناسایی‌ای که از آن برخوردارند، در درون احساس ناامنی می‌کنند، با اندکی نگرانی به یکدیگر می‌نگرند و می‌پرسند آیا ملت‌های دیگر ــ که ناگهان به‌اندازه‌ی خودِ آنان متفاوت شده‌اند ــ بخشی از توجهی را که حق آنان است، نمی‌ربایند؟

نظام تمامیت‌خواه در این بخش از اروپا، سال‌ها استقلال مدنی و حقوق افراد را سرکوب کرد و کوشید آنان را به چرخ‌دنده‌های مطیع ماشینِ خود تبدیل کند. فقدان فرهنگ مدنی، که نظام آن را نابود کرد، و فشار عمومی فسادآور آن، سرانجام می‌تواند تعمیم‌های بی‌پروایی را ممکن سازد که همواره با نابردباری ملی همراه‌اند. احترام به حقوق بشر، که اصل مسئولیت جمعی را رد می‌کند، همیشه محصول برخورداری از حداقلی از فرهنگ مدنی است.

از این روایتِ نسبتاً کوتاه و ناگزیر ساده‌شده شاید روشن شده باشد که در بخش ما از اروپا، شرایط برای ظهور نابردباری ملی یا حتی نفرت نسبتاً مساعد است.

عامل مهم دیگری نیز وجود دارد. پس از شادمانیِ نخستین حاصل از رهایی‌مان، مرحله‌ی اجتناب‌ناپذیر سرخوردگی و افسردگی فرا می‌رسد. تنها اکنون که می‌توانیم همه‌چیز را صادقانه توصیف کنیم و نام بنهیم، ابعاد کامل میراث هولناکی را می‌بینیم که نظام تمامیت‌خواه برای ما بر جای گذاشته است و درمی‌یابیم که جبران همه‌ی این خسارت‌ها چه اندازه طولانی و دشوار خواهد بود.

این حالت عمومیِ ناکامی ممکن است بعضی را وادارد که خشمِ خود را بر سر قربانیانِ جایگزین خالی کنند؛ قربانیانی که جانشین خطاکار اصلی و اکنون نابودشده، یعنی نظام تمامیت‌خواه، خواهند شد. خشمِ درمانده به دنبال سپر بلای خویش می‌گردد.

تکرار می‌کنم که وقتی از نفرت ملی‌گرایانه در اروپای مرکزی و شرقی سخن می‌گویم، آن را آینده‌ی قطعی ما نمی‌دانم، بلکه خطری بالقوه تلقی می‌کنم.

باید این خطر را بشناسیم تا بتوانیم به‌گونه‌ای مؤثر با آن مقابله کنیم. این وظیفه‌ی همه‌ی ماست که در بلوک شوروی سابق زندگی می‌کنیم.

ما باید با تمام صورت‌های آغازین نفرت جمعی به‌طور جدی مبارزه کنیم؛ نه‌فقط از روی پایبندی به اصول و به این دلیل که همواره باید با شر مقابله کرد، بلکه برای حفظ منافع خودمان.

هندوها افسانه‌ای درباره‌ی پرنده‌ای اساطیری به نام بِه‌روندا (Bherunda) دارند. این پرنده یک بدن، اما دو گردن، دو سر و دو آگاهی جداگانه داشت. این دو سر پس از مدت‌زمانی بی‌پایان که در کنار یکدیگر زیسته بودند، از هم متنفر شدند و تصمیم گرفتند به یکدیگر آسیب برسانند. هریک سنگ‌ریزه و زهر بلعید و نتیجه پیش‌بینی‌پذیر بود: سراسرِ بدن پرنده‌ی بِه‌روندا به تشنج افتاد و با فریادهای بلند درد جان سپرد. رحمتِ بی‌کران کریشنا او را دوباره زنده کرد تا برای همیشه به انسان‌ها یادآوری کند که فرجام هر نفرتی چیست.

ما که در دموکراسی‌های تازه‌تأسیس اروپا زندگی می‌کنیم، باید هر روز این افسانه را به خود یادآوری کنیم. همین‌که یکی از ما تسلیم وسوسه‌ی نفرت از دیگری شود، سرنوشتِ همه‌ی ما به سرنوشت پرنده‌ی بِه‌روندا خواهد انجامید.

اما با یک تفاوت:

در این جهان، کریشنایی در کار نخواهد بود که ما را از مصیبت تازه‌مان رهایی بخشد.

 

برگردان: مهدی خلجی


[1] Havel V. The Anatomy of Hate. Diogenes.1996;44 (176):19-24.