16 ژوئن 2017

روزی که مادر بزرگم ترک تحصیل کرد

ماهرخ غلامحسین‌پور

دهه‌ی شصت، تشکیلاتی وجود داشت که اسمش را گذاشته بودند «نهضت سوادآموزی». تشکیلاتی که با وجود تلاش برخی مربیان دلسوزش، به کمیت و آمار سوادآموزان توجه بیشتری داشت تا به سوادآموزی واقعی آن‌ها. داوطلب‌ها چند هفته می‌رفتند سر کلاس‌هایی که عموماً امکانات کافی نداشتند و باز بر می‌گشتند به زندگی عادی.


شاید وجود بیست میلیون بی‌سواد در ایران امروزی، آن هم 35 سال بعد از تأسیس این نهضت، تأییدی بر این ادعای من باشد. اما فارغ از این‌ها، نام نهضت سوادآموزی با یاد و خاطره‌ی مادربزرگم، که آخرین «خاتون» واقعی زندگی‌ام بود، گره خورده است.

جنگ بود و مربیان نهضت سوادآموزی کوچه به کوچه می‌گشتند، تا به زور هم که شده یک داوطلب سوادآموزی پیدا کنند. وقتی یک نفر که شرایطش نزدیک به یک «سوادآموز» واجد شرایط بود به چنگشان می‌آمد، با هزار نقشه و کلک تشویقش می‌کردند به حضور در کلاس‌های درسی که غالباً در فضاهای خاکی محصوری به پا کرده بودند، کلاس‌هایی که یا کپری بودند یا با بلوک‌های سیمانی سر پا شده بودند. هیچ هم کاری نداشتند که طرف می‌خواهد سواد یاد بگیرد یا نمی‌خواهد؟ نهضتی‌ها می‌خواستند آمارشان را ببرند بالا. آدم‌های کوچه و خیابان هم ساده بودند و مهربان. اصلاً دنیا جور دیگری بود.

این طوری بود که یک روز، یک مربی چادر به سر که مدام در پیچ و خم کوچه‌های خاکی شهرمان دنبال داوطلب سوادآموزی می‌گشت، «بی‌بی گل» یعنی مادر بزرگ مرا کشف کرد. ما خوشحال بودیم که حتماً مادربزرگمان در هشتاد سالگی عینک مطالعه می‌زند و، به جای داستان «بزبز قندی» و «دیگ به سر و هفتاد برادرون»، برایمان «هانسل و گرتل» می‌خواند!

مادربزرگم زن شوخ‌طبعی بود که همیشه لباس محلی و دامن‌های رنگارنگ پرحاشیه می‌پوشید و در یک خانه‌ی قدیمی نیمه‌ویرانه زندگی می‌کرد و دخل و خرجش را از دل یک صندوقچه‌ی کوچک چوبی در می‌آورد، صندوقچه‌ای که کعبه‌ی آمال بچه‌های مدرسه‌ی ما بود، وقت تعطیلی مدرسه. از آلوچه و تمبر هندی و پفک و کامک نمکی تا کارملا و مغز بنه و آبنبات قیچی داشت در آن صندوقچه. طبیعی بود که مادربزرگ اولش قانع نمی‌شد برود سر کلاس اکابر. او باید خرج شام و نهارش را از دل صندوقچه‌ی جادویی می‌کشید بیرون. برای همین هم مادرم را واسطه کردند و تلاش مادرم مدت‌ها طول کشید. قانع کردن مادر بزرگ، خودش فصل جداگانه‌ای بود.

استدلال مادربزرگ این بود: «شوکت جان! مرا چه به درس و کتاب؟ من باید به فکر کفن و دفنم باشم! سر پیری و معرکه گیری؟ چه حرف‌هایی می‌زنی، عروس!»

اما مادرم ول‌کن ماجرا نبود. آنقدر گفت و گفت که «یاد می‌گیری دو کلمه قرآن بخوانی، برای آمرزش مردگان و به‌خاک‌خفتگان»، و وعده و وعیدِ خریدن یک عالمه عکس‌برگردان و یک کتاب نقاشی ارژنگ و یک لیوان تاشوی رنگی را داد، تا مادربزرگ تصمیم گرفت در آن سن و سال برود علم بیاموزد، ولو در چین.

 البته، مادربزرگ سفارش‌های خودش را هم داشت. او در کنار همه‌ی اقلامی که مادرم قول خریدنش را داده بود، یک بسته کاغذ چاپاری و یک بند کاغذ کاهی هم می‌خواست. وقتی بالأخره مادربزرگ «بله» را گفت، یک پوشه‌ی آبی دادیم دستش و او را با سلام و صلوات بردیم ثبت نام کردیم، و روز بعد هم دسته‌جمعی راه افتادیم سمت بازارچه‌ی محلی و برایش یک عالمه دفتر و قلم و دفتر چهل برگ خریدیم، و شبش هم نشستیم و همه‌ی دفترهای مادربزرگ را جلد پلاستیکی گرفتیم.

به نظر می‌رسید که به زور راضی شده، اما آن شب به نظرم درخشان‌ترین شب زندگی مادربزرگ بود. او بعد از سال‌ها بودن در سکوت و سایه، آن شب در مرکز توجه مادرم ، پدرم، و بچه‌ها بود. کیف گونی گل‌دوزی‌شده‌ای داشت که تمام کتاب‌ها و دفترچه‌های نونوارش را توی آن چیده بود. شب را خانه‌ی ما ماند تا به مدرسه‌اش نزدیک‌تر باشد. ما تا نیمه‌های شب سربه‌سرش گذاشتیم و هزار بار پرسیدیم اگر دست‌شویی داشت چه می‌کند، و هی حرف زدیم و خندیدیم، تا بالأخره در پناه گرمای قصه‌های او و زیر لحاف چهل تکه‌ای که خودش برایمان دوخته بود خوابمان برد.

صبح روز بعد، مادربزرگ را راهی مدرسه کردیم. ظهر که شد، با خوشحالی و شادمانی به خانه برگشت، و برای رسیدن فردا بی‌تابی می‌کرد. آن‌جا با پیرزن‌ها و خاله خانباجی‌های بسیاری دوست شده بود، و جالب بود که اسم همه‌شان را هم می‌دانست! دیدن آن همه زن‌های بی‌کار میان‌سالی که انرژی حرافی عجیبی داشتند برایش هیجان‌آور بود.

همان شب اول، مادربزرگ تا نیمه‌شب و در حالی که دستش می‌لرزید، با احتیاط چیزهایی توی دفترچه‌ی چهل برگش می‌کشید. آن‌ها «الف»ها یا خط‌های عمودیِ پرنوسانی بودند که هر کدامشان از یک دسته‌ی جارو هم بلندتر به نظر می‌رسیدند. روز بعد، باز هم داشت «الف» را تمرین می‌کرد. روز سوم، مادربزرگ خبر آورد که «معلممان امروز زینب خانم را از کلاس اخراج کرد و گفت حق ندارد به کلاس برگردد تا زنگ آخر. آخ که چه پیرزن پرحرفی است. آن قدر ور می‌زند که مغز سرمان درد می‌گیرد!»

روز بعدش، باز هم وقتی مادربزرگ از سر کلاس برگشت، حرف زینب خانمِ ناخلف بود. با این که باز هم به خاطر پرحرفی از کلاس اخراج شده بود، هر روز می‌آمد توی حیاط مدرسه و از پشت شیشه‌ی کلاس حواس پیرزن‌ها را پرت می‌کرد. روز پنجم، زینب خانم گوشه‌ی حیاط مدرسه غش کرده بود و همه هول کرده بودند. پیرزن‌ها کلاس را به اغتشاش کشانده بودند. مجبور شده بودند برای به هوش آوردن زینب خانم، با پر خروس، دماغش را قلقک بدهند. مادربزرگ می‌گفت: «پیرزن رقاص، همه‌مان را فیلم کرده!»

یک هفته بعد، زینب خانم قرتی علاوه بر این که جریمه‌هایش را ننوشته بود، آدامسش را هم چسبانده بود کف صندلی خانم معلم تا بچسبد به چادر کرپش، و بعد در جواب اعتراض خانم معلم، زده بود زیر گریه و با داد و فریاد گفته بود: «الهی جیز جگر بزنی که به من پیرزن تهمت و افترای ناروا می‌زنی! الهی بی‌شوهر بمانی!»

خلاصه که شرح بی‌ادبی‌های زینب خانم مایه‌ی تفریح هرشبمان شده بود و تمام هم نمی‌شد. روز آخر، زینب خانم برای خانم معلم یک عدد شوهر پیدا کرده بود، و علنی و در برابر چشمان متعجب بقیه‌ی پیرزن‌ها، به خانم معلم پیشنهاد داده بود، و رنگ صورت خانم معلم شده بود عین شبق. مادربزرگ با حسرت سرش را تکان می‌داد و می‌گفت: «حیف! حیف آن همه کاغذ قیمتی که این پیرزن هاف هافو هدر می‌دهد!»

مادرم حین حرف زدن مادربزرگ، دفترچه‌ی مشق او را زیر و رو می‌کرد تا سر در بیاورد که درسشان به کجا رسیده، اما به جز یک مشت «الف» رقصانی که روزهای اول کشیده بود، چیز دیگری ندید. تصمیم گرفت روز بعد سری به مدرسه بزند، و هم سری از کارهای زینب خانم در بیاورد و هم بپرسد: آن‌ها بالأخره خیال ندارند به جز یک مشت «الف»، چیز دیگری به آن پیرزن یاد بدهند؟

آن روز من هم با مادرم همراه شدم. انگار همین دیروز بود. تمام خطوط آن حیاط خاکی و چهاردیواری بلوکی‌اش ته ذهنم نقش بسته. وقتی به حیاط مدرسه رسیدیم، مادر بزرگ را دیدم که زیر سایه‌ی یک درخت توت، درست روبه‌روی پنجره‌ی کلاس نشسته بود و داشت توت خشک می‌جوید. از لابه‌لای شاخه‌های درخت توت، با وضعی شیطنت‌آمیز، برای کسی که آن ور پنجره بود شکلک‌های خنده‌دار در می‌آورد و می‌خواست با ایما و اشاره چیزی به آدم‌های آن ور شیشه حالی کند.

خانم معلم مادرم را که دید یکهو بارید و منفجر شد. دلش خیلی پر بود. یک‌ریز و تند تند شروع کرد به تعریف کردن ماجرا. مادربزرگ فقط دو روز سر کلاسِ درس مانده بود. پیرزن زیادی حراف و مایه‌ی دردسر بود. به هیچ وجه یک جا بند نمی‌شد. سر کلاس و وقتی معلم داشت درس می‌داد، به پیرزن‌ها آلوچه و لواشک می‌فروخت. مدام از این سر کلاس با آن سر کلاس حرف می‌زد، و به هیچ وجه نمی‌شد با وجود او کلاس را کنترل کرد. او روز دوم از کلاس نهضت اخراج شده بود، اما با وجود اصرار معلم، به خانه بر نمی‌گشت و پشت پنجره‌ی کلاس و یک گوشه‌ی حیاط مدرسه می‌نشست و ادا و اطوارهای عجیب در می‌آورد. معلمش بارها گفته بود از همکلاسی‌های معقول دیگرش یاد بگیرد، مثلاً همین زینب خانم که شاگرد اول کلاس بود!

مادربزرگ با من و مادرم برگشت خانه. مادرم سکوت کرده بود. کاردش می‌زدی، خونش در نمی‌آمد. مادربزرگ هم بین راه هیچ نگفت. ولی وقتی رسیدیم، کیفش را گوشه‌ی ایوان پرت کرد، انگار که بار سنگینی از روی دوشش زمین گذاشته باشد. با لحنی که خستگی و درماندگی از آن می‌بارید گفت: «آخیش! دیگر خسته شده بودم. خیلی وقت بود می‌خواستم ترک تحصیل کنم!»