تاریخ هنر خطرناک
دانیل کالکات
دیکسون در سراسر کتاب با این پرسش دستوپنجه نرم میکند که کدام آثار هنری را میتوان منحط (یعنی از نظر اخلاقی تباه و مخرب) دانست ــ حتی اگر همیشه با این عنوان توصیف نشده باشند ــ و کدام آثار به اشتباه چنین قلمداد شدهاند.
دیکسون در سراسر کتاب با این پرسش دستوپنجه نرم میکند که کدام آثار هنری را میتوان منحط (یعنی از نظر اخلاقی تباه و مخرب) دانست ــ حتی اگر همیشه با این عنوان توصیف نشده باشند ــ و کدام آثار به اشتباه چنین قلمداد شدهاند.
در روزهای پس از بمباران اتمی هیروشیما و ناگازاکی توسط آمریکا، سر و کلهی زن مرموزی در مطبوعات پیدا شد. روزنامهها به مردم گفتند که یک «تبعیدیِ رایش سوم» یا به تعبیر معنیدارتری، یک «زن یهودی فراری» اسرار هستهایِ لازم برای استفادهی نظامی از اورانیوم را ربوده و از آلمان نازی گریخته است. دکتر لیز مایتنِر، فیزیکدان هستهای، یکشبه به شهرتی زودگذر دست یافت و مطبوعات از او با عناوینی همچون «مادر یهودی بمب اتم» و «دانشمند پناهندهی قهرمانی» یاد کردند که مانع از دستیابی نازیها به سلاح هستهای شد.
در سپتامبر ۱۹۱۶، واسیلی مکلاکُف، سیاستمدار لیبرال، روسیه را با اتومبیلی مقایسه کرد که رانندهاش دیوانه است. مسافران میدانند که با خطر مرگ روبرو هستند اما از ترس تصادف کسی جرئت ندارد که فرمان اتومبیل را از دست راننده بگیرد. میتوان گفت که انقلاب فوریهی ۱۹۱۷، سرانجام، کوششی نافرجام برای به دست گرفتن فرمان اتومبیل بود.
دومینگوس آبرانتِس، سیاستمدار کمونیست و عضو «شورای حکومتیِ» پرتغال، ۱۲ سال از عمر خود را در دوران «حکومت جدید» اقتدارگرای آنتونیو دو اولیویرا سالازار در زندان گذراند. او ۹ سال در پنیشی زندانی بود، قلعهای قرن شانزدهمی که حکومت «جمهوری دوم» در فاصلهی سالهای ۱۹۳۴ و ۱۹۷۴ از آن به عنوان زندانی برای دگراندیشان و مخالفان استفاده میکرد.
با اینکه عادل بودن برای همهی ما در زندگیهای شخصیمان اهمیت دارد، وقتی کسانی را در نظر میگیریم که در موقعیت قدرت هستند، این فضیلت اهمیت بسیار بیشتری مییابد. ما به رهبرانی نیاز داریم که عشق به عدالت آنها را به پیش راند، نه صرفاً خودبزرگنمایی. رهبری کردن بدون یک قطبنمای اخلاقی درونی که به شکلی قابل اعتماد جهت عدالت را نشان دهد، به سوء استفاده از قدرت منجر میشود.
ده روز پیش از آن که شعلههای آتش کلیسای نوتردام را در کامِ خود فرو برد، ویکتور اوربان، نخست وزیر مجارستان، در سخنرانیِ پرشوری در آغاز کارزار انتخاباتیِ حزبش، «ائتلاف مدنی مجارستان»، گفت که در انتخابات ماه آیندهی پارلمان اروپا پای «تمدن مسیحیِ ما» در میان است.
امروزه میبینیم که دهها هزار کنشگر آرمانهای شهدای هِیمارکت و کسانی را که روز اول ماه مه را به روز جهانی کارگر مبدل ساختند، گرامی میدارند. طنز روزگار این که، روز اول ماه مه در ۶۶ کشور تعطیل رسمی است و در بسیاری کشورها به صورت غیررسمی گرامی داشته میشود اما در کشوری که آغازگر آن بود به ندرت به رسمیت شناخته میشود.
در این گفتگو با دکتر کاظم کردوانی، به بحثِ هویت، و مؤلفههای هویت ایرانی پرداختهایم. دکتر کردوانی جامعه شناس و دبیر سابق کانون نویسندگان ایران، و از رهبران پیشین کنفدراسیون دانشجویان است، و نوشتههای پرشماری دربارهی مباحث فرهنگی-سیاسی ایران دارد.
اوایل امسال، وقتی رهبران جهان و نخبگان دنیای تجارت در «مجمع اقتصاد جهانی» در داووس گرد هم آمده بودند، بیل گیتس اطلاعنگاشتی را به ۴۶ میلیون دنبالکنندهاش توئیت کرد که نشان میداد اوضاع جهان بهتر و بهتر شده است. او نوشت، «این یکی از اطلاعنگاشتهای محبوبم است. خیلیها بهبود زندگی در دو قرن گذشته را دستکم میگیرند.»
آیا دربارهی زوجی که تصمیم گرفتند اسم دخترشان را برگزیت بگذارند یا در مورد این واقعیت که در بخشهایی از بریتانیا که اهالیاش با خروج از اتحادیهی اروپا موافق بودند، جنون گاوی شایع بوده است، چیزی شنیدهاید؟ دربارهی این قضیه که تشعشعات ناشی از تلفن همراه مغز را معیوب میکند و دیوانگیِ شدید به بار میآورد، چطور؟
زندگی والتر بنیامین اواخر سپتامبر ۱۹۴۰ در شهر کوچکی به نام پورتبو، در مرز فرانسه و اسپانیا، به پایان رسید. و این خود بنیامین بود که تصمیم گرفت آن زندگی را به پایان برساند. ماجرا مطمئناً عجیب به نظر میرسد: این که یکی از بزرگترین روشنفکران قرن بیستم، مردی آمیخته با فضای دو پایتخت بزرگ اروپا، باید در چنان جای پرت و دورافتادهای به ناچار چنین تصمیمی میگرفت یا، به تعبیر دیگر، اینگونه به تقدیر خود تن میداد.
چون پیوند عمیقی میان سلطهی مردانه و مشروعیت سیاسی وجود دارد، بسیاری از انقلابیون و ضدانقلابیون از شبح قدرت زنان برای بیاعتبار کردن حکومتی که قصد سرنگونیاش را داشتهاند، استفاده کردهاند. اما وقتی خودشان به قدرت رسیدهاند برای اعتبار بخشیدن به اقتدارِ خود از حقوق زنان کاستهاند.
زنان هنرمند بسیاری بودهاند، در طول قرنها، که کارشان ناشناخته مانده، و برخی حتی شاهکارهایی خلق کردهاند که کسی ندیده است. یکی از این هنرمندان زنی است به نام پلائوتیلا نلی، که شاهکاری از او بعد از پنج قرن، در دست ترمیم است و امسال بر دیوارهای موزهی سانتا ماریا نوولا در فلورانس به نمایش گذاشته خواهد شد.
چرا بیشتر ما آدمها دستکم یکبار در زندگی به جای همدلی و درک و حمایت از قربانی، خودمان هم نمکِ روی زخم شدیم، قربانی را سرزنش کردیم و همه یا بخشی از تقصیر را گردن خود او انداختیم؟ چرا خواسته و ناخواسته باعث شدیم که قربانی رنج و درد بیشتری را تحمل کند یا بیشتر به کنج سکوت و خفقان پناه ببرد؟ چرا به نظر انگار راه سادهتر این است که قربانی را سرزنش کرد و نه آزارگر و زورگو را؟
پیشفرض قدیمی این بود که عاملان جنایتهای هولناک باید خودشان هیولا باشند. اما در میانههای سال ۱۹۶۱ دو رویداد-هزاران کیلومتر دور از هم-با یکدیگر مصادف شد و درک ما را به کلی تغییر داد. این دو رویداد تصویر ناخوشایندی از حیوانصفتیِ نهفته در همهی ما ترسیم کرد-و ده سال بعد آزمایش مشهور زندان استنفورد بر این تصویر صحه نهاد. اما اکنون شواهد جدیدی به دست آمده که این تصویر را از اذهان خواهد زدود.
این تصور که محمد یکی از بزرگترین قانونگذاران جهان است تا قرن بیستم تداوم یافت. در ۱۹۳۵ آدولف واینمن، مجسمهساز آمریکایی، در کتیبهای در تالار اصلی دیوان عالی آمریکا محمد را به همراه ۱۷ قانونگذار دیگر به تصویر کشید. مسیحیان متعددی از کلیساهای خود خواستهاند تا نقش ویژهی محمد را به عنوان پیامبر مسلمانان به رسمیت بشناسند. از نظر برخی اسلامشناسان کاتولیک چنین اقدامی بهترین راه برای ترویج صلح و گفتگوی سازنده بین مسیحیان و مسلمانان بود.
در دوران تیرهوتار جنگ جهانی دوم، سرکوب سیاسی و تحمیل «مالیات بر ثروت» بر اقلیتهای دینی نویسنده و هنرمندی به نام آرام را به فرار از ترکیه وامیدارد. او در کلبهای جنگلی در روستایی واقع در مرز گرجستان شوروی مخفی میشود و خاطرات تلخ دوران کودکی و شوک روحیِ ]ناشی از نسلکشی ارامنه در[ سال 1915 را در ذهن خود مرور میکند.
حنیف قریشی در 2009 به روزنامهنگاری گفت «اکنون کسی جرئت نمیکند آیات شیطانی را بنویسد چه برسد به این که آن را منتشر کند.» در حقیقت هم رمان سلمان رشدی مانند یادگاری از دوران گذشته است. هنگامی که 31 سال پیش انتشار یافت جنجالی بیسابقه در جهان به راه انداخت. تظاهرات، کتابسوزی، و شورش به راه افتاد. رهبر ایران، آیتالله خمینی، از مسلمانان خواست تا رشدی را به قتل برسانند، برای سر او جایزه تعیین شد، و حامیان، ناشران، و مترجمان اثر با سوءقصدهایی، موفق و ناموفق، مواجه شدند. نویسندهی اثر سالها در خفا زندگی کرد
۷ آوریل ۱۹۹۴ تاریخی است که مثل داغی بر روان خانوادهی من حک شده. خبرها پدر و مادر و خودم را میخکوب کرده بود. پدر و مادرم دهها سال بود که به عنوان یاریرسان در صف اول درگیریها حضور داشتند. پدرم همکار «کمیساریای عالی سازمان ملل برای پناهندگان» بود. مادرم متخصص روانپزشکی کودکان بود و به کودکسربازها رسیدگی میکرد. هیچکدامشان توهمی دربارهی وجوه تیرهوتارترِ دنیا نداشتند، اما سرعت و وسعت وحشیگریها در رواندا همه را، حتی آبدیدهترین و کارکشتهترین همکاران پدر و مادرم را، در بهت فرو برده بود.