جلیل روشندل: سیاست خارجی ایران «هم شرقی، هم غربی» است
جلیل روشندل، استاد علوم سیاسی و امنیت بینالملل دانشگاه کارولینای شمالی، در کنفرانس «انقلاب ایران، پس از ۴۰ سال: گسستها و پیوستگیها» به «پارادایم سیاست خارجی ایران» پرداخت.
جلیل روشندل، استاد علوم سیاسی و امنیت بینالملل دانشگاه کارولینای شمالی، در کنفرانس «انقلاب ایران، پس از ۴۰ سال: گسستها و پیوستگیها» به «پارادایم سیاست خارجی ایران» پرداخت.
در تحقیقی که در هلند انجام دادم، بسیاری از زنانی که با آنها مصاحبه کردم، دو سال نخست انقلاب را با بهشت و جهنم مقایسه کردهاند و تجربهی شخصی خودم هم همین است. ما در عرض دو سال زیباترین چیزهای ممکن را دیدیم. آزادی، فضای اجتماعی باز، عشق و ایدهآلهای بزرگی که داشتیم، طوری بودند که انگار درهای بهشت به طرف ما باز شده، اما هنوز دو سال نگذشته بود که کمکم به طرف جهنم رانده شدیم.
ایران در فاصلهی کمتر از یک قرن دو انقلاب بزرگ را از سر گذرانده است، انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی. چگونه بود که در انقلاب مشروطه، رهبران فکری جامعه، به دنبال الگوهایی از جوامع مدرن غربی برای ایران بودند، اما در انقلاب ۵۷، خواسته یا ناخواسته پشت سراسلامیها قرارگرفتند؟ این بحث را در گفتگویی با دکتر محمد رضا نیکفر در میان گذاشتهایم.
تابستان ۹۱، ضمن همکاری با یک مؤسسهی غیردولتی که به زنان آسیبدیدهی اجتماعی در تهران خدمات درمانی و بهداشتی میداد، مجموعه عکسی از این زنان تهیه کردم - زنان کارتنخواب، کارگران جنسی، زنان معتاد یا مبتلا به بیماری ایدز و اچآیوی و... که داستانهایی از زندگی خودشان را برایم شرح دادند.
عمار ملکی، استادیار علوم سیاسی در دانشگاه تیلبرگ هلند، در سخنرانی خود در کنفرانس «انقلاب ایران، پس از ۴۰ سال: گسستها و پیوستگیها» به گرایشها و جریانات سیاسی در ایران امروز پرداخت.
بیمهایی که نسبت به این انقلاب داشتم همه تحقق یافتند، حتی بیش از آنچه که تصورش را میکردم. اما امیدهای ما به دموکراسی، آزادی اندیشه و عقیده و بیان، امید به برابری اتنیکی، دینی، مذهبی و امید به یک حکومت غیر متمرکز، در این نظام به ناامیدی بدل شد. با این حال، با توجه به تحولات جامعه این شعله هنوز نمرده است و همچنان در دل ما فروزان است و تحققاش را چندان دور نمیبینم.
در زمان انقلاب، ما تماشاچی آن وضعیت بودیم. پدرم رانندهی شاهپور غلامرضا، برادر شاه بود و با آن خانواده خیلی ارتباط داشت. ما هم دورا دور ارتباط داشتیم و اساساً خانوادهی خیلی خوبی بودند، ما با هم عکس داریم و برای ما یک طبقهی غیرقابل دسترسی نبودند. ولی پدرم همانموقع درگیر همین هیجانات انقلاب شد و به عنوان یک انقلابی، تغییر چهره داد.
این روزها که شهر را چراغانی کردهاند تا چهل سالگی انقلاب را جشن بگیرند، ایرانیان زیر وحشت ناامنی و آیندهای که هولناکتر از گذشته در ذهنشان تصویر میشود، باور نمیکنند این همه شکنجه و فقر و اسارت را از انقلابی دارند که با هزار امید به سویش دست دراز کرده بودند و میگفتند «شاه برود، هرکه میخواهد بیاید»، یا «به فرض که خمینی تو زرد از آب در بیاید، ترتیبش را میدهیم، از شاه که قویتر نیست.»
ما نه تنها آزادی و عدالت را به دست نیاوردیم بلکه در قعر یک دیکتاتوری تمام عیار مذهبی اسیر شدیم. از همان ابتدای انقلاب، بهترین و عاشقترین بچهها و فعالان جنبشها را زدند و کشتند و این مسئله آسیب زیادی به گروهها و فعالیتهاشان زد. خود من در سالهای بعد از انقلاب، شش نفر از اعضای خانوادهام را که همگی برای پیروزی این انقلاب تلاش و مبارزه کرده بودند، از دست دادم.
کتاب یواو دی-کاپوا، پشت درهای بسته: اگزیستانسیالیسم عربی، ژان-پل سارتر و استعمارزدایی، از بسیاری جهات اثری مهیج است. این کتاب، که ظاهراً به «مواجهه میان روشنفکران عرب، ژان-پل سارتر، حلقهی فرانسوی اطراف او، و اگزیستانسیالیسم» اختصاص دارد، داستان مهیج زمانهای است که اکنون به دورهی استعمارزدایی شهرت یافته، یعنی وقتی که به نظر بسیاری از اهالی مستعمرههای پیشین، تحقق «وعدهی رهاییبخش شهروندیِ جهانی» دور از دسترس نبود.
در حالیکه طی چند سال اخیر مردم جهان عرب برای آزادی به پا خواستهاند، حقوق و وضعیت زنان بیش از هر زمان محتاج شور و اشتیاق مبارزات سیاسی است. این در حالی است که ۵۰ سال پیش، آزادی و رهایی زنان عرب وعدهای انجام شده به نظر میآمد. امروزه بعد از ۵۰ سال، زنان عرب باید بیش از همیشه برای حفظ حقوق خودشان مبارزه کنند و وضعیت آنها بهبود چندانی نیافته است. چه اتفاقی افتاد؟ زنان عرب چگونه میتوانند جوامعی را که با جنسیت و پدرسالاری گره خوردهاند، تکان بدهند؟ این فیلم به مبارزات و داستانهایشان میپردازد.
رویدادهای دورهی انقلاب و چهل سالی که از آن میگذرد در عکسهای بیشماری ثبت شده، که بسیاری از آنها تصویرهایی ماندگار از انقلاب در حافظهی جمعیِ ماست. این مجموعه روایت محمد حیدری از برخی از این عکسهاست.
در نگاهی که مادربزرگم به زندگی داشت گویا هیچ اتفاقی بی دلیل نمیافتاد. آدم هیچ کاری را بیسببی مشخص انجام نمیداد. مثلاً اگر دستت را بر سرت بکشی، یعنی سرت درد میکند، اگر بر کمرت بگذاری، یعنی کمرت درد میکند و بر پاها، نشانهای از پادرد. همه نشانههایی از درد. بزرگترین فلسفهی دایه در زندگی این بود که همهی آدمها به مراقبت نیاز داشتند الا خودش.
من دو روز بعد از ۲۲ بهمن و در روزهای تغییر رژیم، به محض اینکه از فرودگاه مهرآباد اجازهی پرواز دادند، به ایران برگشتم. در آن هواپیما، نزدیک ۲۵۰ تا ۳۰۰ نفر ایرانی دیگر هم بودند که تا پیش از این، نمیتوانستند به ایران برگردند. در بین آنها کسانی بودند که دو نسل بعد خودشان را ندیده بودند. حدس میزنم بیشتر تودهای بودند، کسانی که بعد از کودتای سال ٣٢، زمانی که فعالیت حزب توده ممنوع شد و تودهایها را دستگیر میکردند، فرار کرده بودند.
وقتی هم که با آقای خمینی مصاحبه کردم، پای تلفن که مصاحبه را برای سردبیرمان، رحمان هاتفی (که سال ۶۰ زیرشکنجه در زندان کشته شد) و شوهرم که عضو شورای سردبیری کیهان بود خواندم، تمام مدت گریه میکردم و دربارهی خمینی به آنها گفتم که یک کسی با انتقام و نفرت به ایران میآید.
در سال ۱۹۱۶، مقالهای با عنوان «کلینیک ادبی» منتشر شد که نویسنده از یک گروهِ «کتاب درمانی» نوشته بود که توسط یکی از آشنایان او در زیرزمین یک کلیسا راه افتاده بود. آشنای نویسنده، در این گروه بنا به درد و مشکلات اعضای گروه، کتاب توصیه میکرد و اصلاً به دنبال کتابهای «راهنمای زندگی» و «خودشناسی» و از این دست نمیرفت.
در ماه دسامبر برای شرکت در سمیناری با حضور گروهی از مورخان اروپایی به مینسک رفتم. در چند مایلی پایتخت بلاروس از محل ارتکاب بعضی از بدترین جنایتهای قرن بیستم به دست نازیها و پلیس مخفی استالین دیدار کردیم. در این چند روز، با برخی از جوانان بلاروسی نیز صحبت کردم، جوانانی که مرا به آیندهی اروپای واقعاً متحد امیدوار کردند.
ایدهی اروپای واحد در خطر است. فریاد میکشند، «"اروپاسازی" بس است!» بیایید دوباره با «روح و روان ملیِ» خود مرتبط شویم! بیایید «هویت ازدسترفته»ی خود را بازیابیم! همهی قوای پوپولیستی که سراسر این قاره را فراگرفتهاند چنین خواستهای دارند. برای آنها مهم نیست که «روح و روان» و «هویت»، مفاهیمی انتزاعی است که اغلب تنها در فکر و خیال عوامفریبان وجود دارد.
فقیه حقانی، رئیس پژوهشکدهی تاریخ معاصر، در سخنرانی پیش از خطبهی نماز جمعه گفت: « ثمرهی این ایستادگی علیرغم چهل سال تحریم بیسابقه این است که دیگر هیچ دولتی نمیتواند به ملت ایران دستور بدهد.» او در ادامه افزود: «آنها از دادن فرمول کوکاکولا به ملتها خودداری میکنند، حالا میخواهند به پیشرفت علمی کشورها کمک کنند؟!»
من در روزهای منتهی به انقلاب، در شیراز بودم و کاملاً هم نسبت به انقلاب سمپاتی داشتم. به عنوان یک نوجوان به راهپیماییها میرفتم و خیلی دوست داشتم که شاه نباشد. خانوادهی ما کاملاً غیرسیاسی بود و پدر و مادرم هیچ کاری با سیاست نداشتند، اما من تصور میکردم که شاه یک دیکتاتور است و باید برود و یک حکومت دیگر جایش را بگیرد. هیچ تصور خاصی هم از اینکه چه چیزی پیش خواهد آمد نداشتم.
تبعیدیان قدیم و جدید بندرعباس این روزها با گسترش فضای شهری به این «خور» پناه بردهاند. خورخوابها با هر چه در دست دارند، مقوا و پارچه، چادری و خانهای در میان مجرای فاضلاب برپا کردهاند و تبعید خود را بدین شکل ادامه میدهند.
اگرچه انقلاب پیروز شد اما ما خواستههایی را که برای آنها مبارزه میکردیم، به دست نیاوردیم. ما خواهان آزادی سیاسی بودیم که آن را به دست نیاوردیم، ما خواهان آزادی بیان بودیم که به آن دست نیافتیم. ما خواهان جمهوریای بودیم که در عوضِ آن، جمهوری اسلامی درست شد. ما خواهان جامعهای بودیم که بر مبنای قوانین مدنی اداره شود، اما الان جامعه ایران با قوانین اسلام اداره میشود.
در ژانویهی 1952، هنگامی که نام دوایت دی. آیزنهاور به عنوان نامزد حزب جمهوریخواه بر برگههای رأیگیری در انتخابات مقدماتی در نیو همپشایر ظاهر شد، تعداد بسیار کمی از آمریکاییان میدانستند، یا به این موضوع اهمیت میدادند، که او به کدام حزب تعلق دارد.
تنها معدودی از فیلمهای عربی مثل واعظ تلویزیونی آنقدر شهامت داشتهاند که به تأثیرات زیانبار رابطهی میان حکومت و اسلام بپردازند. مجدی احمد علی موفق شده تا اوضاع تیره و تار زمانه را به تصویر کشد و رمان مولای ما (2012) اثر ابراهیم عیسی را با شور و شوق و شوخطبعی خوشایندی به فیلم برگرداند.