14 فوریه 2019

نیره توحیدی: درک ناممکن بودن حکومت دینی، دستاورد بزرگ انقلاب ۵۷

نیره توحیدی، جامعه‌شناس

فعالان سیاسی، روشنفکران و مردمی که ۴۰ سال پیش در ایران انقلاب کردند یا شاهد انقلاب بودند، در روزهای پیروزی انقلاب کجا بودند و چه می‌کردند؟ چه بیم و امیدهایی به این انقلاب داشتند؟ و اکنون پس از گذشت چهار دهه، بیم و امیدهای آن روزهای‌شان را چقدر منطبق بر نتایج این انقلاب می‌بینند؟

برای یافتن پاسخ این سؤالات با شماری از انقلابیون و شاهدان انقلاب گفت‌وگو کرده‌ایم. حاصل هر گفت‌وگو روایتی به مثابه‌ی یک تجربه از انقلاب است که روزهای پر شور و التهاب پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ و پیامدهای آن را در شهرهای مختلف ایران و در بین گروه‌های سیاسی، قومی و مذهبی مختلف به تصویر می‌کشد.

نیره توحیدی، استاد جامعه‌شناسی و مطالعات زنان در دانشگاه ایالتی کالیفرنیا، در گفت‌وگو با آسو تجربه‌اش از انقلاب و نتایج آن را این‌گونه روایت می‌کند:

 

زمان انقلاب من در دانشگاه ایلینوی آمریکا مشغول تحصیل در دوره‌ی دکترا بودم، ولی هیجان انقلاب باعث شده بود که من و همسرم آماده شویم به ایران برویم و به مردم بپیوندیم و در این جریان انقلاب مشارکت داشته باشیم. در واقع ما روزی به ایران رسیدیم که تظاهرات هشت مارس در اعتراض به اجباری شدن حجاب شروع شده بود. بعد از این‌که چمدان‎های‌مان را خانه‌ی مادرم گذاشتیم، هر دوی ما به تظاهرات ضد حجاب و ضد قوانینی که علیه زنان بود، پیوستیم و در روزهای بعد هم که این تظاهرات ادامه داشت، در آن شرکت کردیم.

همه هنوز خیلی هیجان‎زده بودیم، همه سیاسی شده بودند، همه بحث می‎کردند و مردم، گروه گروه در خیابان‌ها دور هم جمع می‎شدند. به‌خصوص نزدیکی‌های دانشگاه تهران که ما می‎رفتیم همیشه این بحث‎ها بود ولی همه هم شدیداً از این‌که روند انقلاب به سمت دیگری می‎رفت، نگران بودند.

ما، دانشجویان ایرانی که در خارج از کشور بودیم و از انقلاب حمایت کرده بودیم، امیدوار بودیم که یک سیستم دیکتاتوری را برداشته‎ایم و می‎خواهیم یک سیستم دموکراتیک، مدنی، متمدن و پیشرو را جایگزینش کنیم که در آن، انتخابات باشد، رهبری چرخشی باشد و کسی مادام‎العمر در قدرت نباشد. 

خیلی رؤیاها داشتیم. خواهان عدالت اجتماعی بودیم، خواهان برابری بودیم، خواهان دموکراسی بودیم و در ایران می‎دیدیم که بسیاری از مردم هم همین‎ها را می‎خواهند. اما با شروع اسلامی‎تر شدن روند انقلاب، ما و بسیاری از مردمی که با آنها در تماس بودیم، نگران و مضطرب شده بودیم. و البته یک عده هم از گروه‌های سنتی‎تر و مذهبی‎تر خیلی خوشحال بودند و احساس می‎کردند که پیروز شده‎اند. 

من یادم است حتی از همان فرودگاه، وقتی منتظر تاکسی بودیم، دو نفر بحث می‎کردند و می‌گفتند که جهاد اکبر تازه در راه است و این جهاد اصغر بود. این حرف آنها خیلی من را در فکر برد و پرسیدم: «ببخشید آقا منظورتون چیه؟» گفت: «منظورمون اینه که حالا خیلی مبارزه داریم علیه این‌هایی که طاغوتی و غرب‎زده هستند، و آن جهاد اکبر است.» نگرانی و اضطراب من از همان بدو ورود به ایران و با این گفت‌وگو در فرودگاه شروع شده بود. برای همین احساس ما به ما گفت که برای اولین قدم باید در تظاهرات زنان شرکت کنیم.

من وقتی که به صورت حسی نگاه می‎کنم می‌بینم که شخصاً خیلی از امیدهای من بر باد رفت و خیلی از حقوقی که می‎خواستیم به دست نیاوردیم، بعضی را هم از دست دادیم و به خصوص که خشونت و تمامیت‎گرایی، عدم مدارا، زندان، قتل و سرکوب و کشتار، جنگ، همه‌‌ی اینها ما را در افسردگی و ناامیدی فروبرد. اما وقتی به عنوان یک جامعه‎شناس می‎خواهم نگاه کنم و در یک گستره‌ی بزرگ‌تر تاریخی این مسئله را جای دهم، می‎بینم که حتماً ما دستاوردهایی هم داشته‎ایم. به خاطر این‌که اصولاً انقلاب محل فوران ایده‎ها و عاملیت‎هاست و حوادثی پیش می‎آید و یا تحولاتی در ذهنیت جامعه پیش می‎آید که رهبران انقلابی نمی‎توانند کنترلش کنند. مردم وقتی به صحنه آمدند، حتی زنان سنتی وقتی در انقلاب شرکت کردند و وارد صحنه‌ی سیاسی و اجتماعی شدند، دیگر این‌ها را به راحتی نمی‎شود به خانه‎های‌شان برگرداند و گفت که بروید بنشینید و ساکت باشید و هر چه ما می‎گوییم اطاعت کنید.

 

سینما رکس، آغازی برای بیم‌ها‌ و امیدها

بیم و امیدهای من به این انقلاب از سینما رکس شروع شد. جریان سینما رکس خیلی من را تکان داد. گفتم این را نمی‎تواند رژیم شاه انجام داده باشد. هیچ دلیل منطقی وجود ندارد که رژیم شاه در این شرایط با سوزاندن زنده زنده‌ی مردم در یک سینما این‌قدر نفرت و بدبینی برای خودش ایجاد کند. این حتماً کار افراطی‌های اسلامی و مذهبی فدائیان اسلام و امثال آنهاست. 

امیدم هنوز این بود که این‌ها گروه‌های افراطی و در حاشیه هستند و حتماً کنار خواهند رفت. حتی درباره‌ی خود آیت‎الله خمینی که آن موقع هنوز خیلی به او بدبین نبودم، هم می‎گفتم که او دارد مبارزه‌ی سیاسی می‎کند و خودش گفته به قم خواهد رفت و کاری به سیاست نخواهد داشت. امیدوار بودم که نیروهای سیاسی شایسته می‎آیند و رهبری می‎کنند. ولی عملاً همه‌ی این امیدها بر باد رفت، حقوق زنان هر روز با قوانین قصاص و شریعت‎زدگی قوانین دیگر از بین رفت، نیروهای سکولار سرکوب و کنار گذاشته شدند و سهمی از فداکاری‌ و شرکت‌شان در مبارزه به دست نیاوردند و حتی لیبرال‌ها و میانه‎روهای اسلامی هم به تدریج کنار گذاشته شدند.  

با این همه هنوز امید داشتیم بلکه اوضاع درست شود و چرخشی به سمت عقلانیت و عرفی‎گرایی پیش بیاید، اما نشد و حکومت اسلامی حاکم شد. 

تا مدت‌ها، ما پس‎رفت خیلی زیادی داشتیم اما در عین حال خیلی درس‌ها هم آموختیم. نمی‎دانم کجا خوانده بودم که انگار جامعه‌ی ما به آخوندها و روحانیت یک حکومت بدهکار بود. بدهکار به این معنا که این‌ها مدعی حکومت بودند و خودشان را در تاریخ ایران بخشی از نخبگان جامعه می‎دانستند و حتی از زمان مشروطه ادعای نوعی حکومت داشتند. اما با انقلاب ۵۷ مردم با گوشت و پوستشان فهمیدند که حکومت دینی نه دین را سلامت نگه می‎دارد نه حکومت را. مردم فهمیدند که حکومت دینی واقعاً جامعه را به فساد و بدترین نوع استبداد می‎کشاند و از تمام جهات اقتصادی، فرهنگی و سیاسی عقب نگه می‎دارد. 

شاید این خودش یک دستاورد بزرگ بود که مردم بفهمند که حکومت دینی ممکن نیست، روحانیت باید در عرصه‌ی‎ فعالیت‎های مذهبی خودش باقی بماند و مذهب و دین از سیاست جدا شود. چرا که اساساً هیچ حکومت ایدئولوژیکی نمی‌تواند حکومت دموکراتیک برای مردم ارائه بدهد. 

شاید یکی از دستاوردهای دیگر این سال‌های غم‎انگیزِ ما، که واقعاً انگار سلطه‌ی غم به شادی و سلطه زشتی بر زیبایی بوده، این است که مردم به هنر و موسیقی به زیبایی و شادی بیشتر رو آوردند و اهمیتش را متوجه شدند. نه این‌که الان شادتر هستند. متأسفانه ایران یکی از افسرده‎ترین کشورها شده اما دست‌کم اهمیت این موضوع را فهمیدند. اهمیت آن چیزی که از دست داده بودند را فهمیدند و این مثبت‎گرایی و اهمیت کثرت‎گرایی و مداراجویی شاید بیشتر در فرهنگ ما جا افتاد و به خصوص اهمیت حضور زنان، مثلاً بد و مضر بودن حجاب اجباری یا هر چیز دیگر اجباری و این‌که نمی‎شود مردم را با اجبار به بهشت برد. همه‌ی این‌ها آگاهی‌هایی‌ است که با پوست و گوشت خودمان تجربه کردیم و به دست آوردیم.