30 آوریل 2026

چریکه‌ی تارا از زبان «زن، زندگی، آزادی»

منصوره شجاعی

روزهایی که بهرام بیضائی فیلم «چریکه‌ی تارا» را می‌ساخت، روزهایِ رؤیازاییِ مردمان ایران بود. و او از معدود هنرمندان و روشنفکرانی بود که در همان ایام پرآشوب انقلاب ۵۷ پیش‌بینی کرد که رؤیاهای ما در زمینی که با خیشِ نفرت و زور و خشونت زیر و رو می‌شد بارور نخواهد شد.

در اوایل ماه آوریل که نسخه‌ی ترمیم‌شده‌ی چریکه‌ی تارا در سینمای کرایتریون آمستردام اکران شد بیش از چهل سال از ساخت فیلم چریکه‌ی تارا، یکی از اولین قربانیان سانسور انقلاب اسلامی، می‌گذشت. 

در اولین روزهای بعد از آتش‌بسِ موقت در جنگ، ‌گروهی از دانشجویان هنرمند دانشگاه‌های هلند در همکاری با نمایشگاه «زن، ‌زندگی، ‌آزادی» در موزه‌ی مقاومت آمستردام، «جشنواره‌ی فیلم گل‌برگ‌ها ــ »Petals Film Festival را به اکران آثار سینمای ایران اختصاص دادند. هدف برگزارکنندگانِ این جشنواره، تحلیل و بررسی جنبش «زن، زندگی، آزادی» از طریق معرفی، نقد و بررسی آثار هنری و مستندهای معاصر ایرانی بود که از نگاه آنان با اهداف و شعارهای جنبش «زن، زندگی، آزادی» هم‌راستایی داشت. این جشنواره در سینما کرایتریون آمستردام برگزار شد. این سینما که رشته‌های هنری اداره‌اش می‌کنند، ‌فضایی متفاوت از سینماهایی دارد که فستیوال‌های رسمی در آن برگزار می‌شود. در این جشنواره، این تفاوت چشمگیرتر هم بود، با حضور پرتعداد جوانانی از کشورهای مختلف که لباس و ظاهرشان یادآور سر و لباس جوانان جنبش ضد جنگ ویتنام در دهه‌ی ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ اروپا بود و نیز یادآور جوانان نوازنده و خواننده‌ی آنارشیستی که واتسلاو هاول «منشور ۷۷» را با الهام و با همراهی گروهی از آنان نوشت. فرایند تهیه و تدوین این منشور زمینه‌ای برای پیروزی انقلاب مخملی در اواخر دهه‌ی هشتاد میلادی شد. شور و هیجان ناظر بر بحث‌هایشان که حول خطرات جنگ و ضرورت صلح جهانی رد و بدل می‌شد بسیار آشنا می‌نمود.

تماشای فیلم چریکه‌ی تارا در کنار این جوانان هنرمند چندملیتی صلح‌طلب، در فستیوالی که از برنامه‌های جانبی نمایشگاه «زن، زندگی، آزادی» بود و شرکت در بحث و بررسی تطبیقی هنری جنبش بسیار امیدبخش بود. فضایی پر از اندوه و امید توأمان. 

***

از همان ایام که نسخه‌ی سیاه و سفید «چریکه‌ی تارا» را در جمع‌های خانگی می‌دیدیم و گاه به دلیل کیفیت پایین ویدیوها،‌ دیالوگ‌ها را یکی در میان می‌شنیدیم، در لابلای همان قطع و وصل‌ها، حرف‌هایی گفته می‌شد که بر محور قدرتمندی و استقلال زنان در مقابله با سنت‌های دست و پاگیر می‌چرخید. و روایت‌هایی از هم‌زیستی و همدلی جوامع محلی برای گذران زندگی،‌ از مراسم آیینی و نقش آن در شکل‌گیری تعاون و همدلی و از دین عرفی‌شده‌ای که به نفاق نمی‌انجامید. حتی حرف‌هایی از مردگانی که بر زندگان صلا می‌دادند: «وای بر روزگاری که رنج‌کشیدگان بگریند و دیگران به راحتی به خواب روند». حرف‌های پرکیفیت دیگری هم از آن حلقه‌های بی‌کیفیت شنیده شد. حرف‌هایی نقادانه به سنت‌های تخریب‌گر و به تاریخی که از خون و شمشیر ساخته شده بود.

این فیلم که از آثار شاخص موج نوی سینمای ایران به‌شمار می‌آید، در سال‌های ۱۳۵۷-۱۳۵۸ ساخته شد. بهرام بیضائی نویسنده و کارگردان آن در یادداشتی به مناسبت اکران نسخه‌ی ترمیم‌شده در جشنواره‌ی «ایل چینما ریتروواتو» در بولونیا می‌نویسد:

«درست در یکمین سالروز مرگ پدرم [۲۶ مرداد ۱۳۵۷] فیلمبرداری چریکه‌ی تارا در همان ساحل روستایی غریبه و مه آغاز شد. گمانم همان فردا اولین نشانه‌ی انقلاب اسلامی یعنی نمایش دسته‌جمعی نماز عید فطر برای اولین بار در خیابان‌های تهران برگزار شد و ما تکان خوردیم و سپس یک یا دو روز بعد فاجعه‌ی سینما رکس آبادان رخ داد که انقلابیان سینما را با چهارصد و اندی تماشاگر آتش زدند و از آن همه اجساد زغال شده برجا ماند. جامعه مبهوت مانده بود و روحیه‌ها سر صحنه‌ی چریکه‌ی تارا به هم ریخته بود و همه جای تمرکز بر کار، گوش به رادیو باکو و اخبار مجلس بودند. دشوار بود روحیه‌‌ی بازیگران و گروه فنی را که دلواپس کسانِ خود و آینده مبهم بودند پاییدن چنان که در فیلم دوگانگیِ عشق به کار و وحشت فردا دیده نشود!» 

و سایهی این دوگانگی تا به امروز بر سینمای متعهد ایران سنگینی میکند. 

در پی انقلاب ۱۹۷۹ ایران، اکران این فیلم ممنوع شد و جز نسخه‌هایی که از ایران خارج شد هرگز به طور عمومی اکران نشد. در واقع چریکه‌ی تارا نخستین قربانی سانسور در جمهوری اسلامی بود. دیدن دوباره و چند باره‌ی چریکه‌ی تارا به یادمان می‌آورد که وقتی انقلابیون خواستار محو تصویر زنان نه فقط از پرده‌ی سینما که از صحنه‌ی جامعه بودند چگونه ممکن بود تصویر قدرتمند و زیبای تارا بر اکران سینمای ایران را تاب بیاورند؟

تارا زنی جوان و بیوه وقتی با دو فرزندش از ییلاق تابستانی به روستایش برمی‌گردد، خبر مرگ پدربزرگ را از همسایه‌ها می‌شنود. شادی رسیدن به خانه با خبر مرگ پدربزرگ کمرنگ می‌شود اما رنگ نمی‌بازد. یکی از همسایه‌ها بقچه‌ای را که پدربزرگ درگذشته نزد او به امانت گذاشته به تارا می‌دهد، تارا یکی یکی لباس‌ها و وسایل پدربزرگ را از بقچه بیرون می‌آورد و با سخاوت و گشاده‌رویی به همسایه‌ها می‌بخشد. آخرین تکه یک شمشیر قدیمی است! سرتاپای شمشیر را با تعجب نگاه می‌کند و با اطمینان از این که شمشیر به کار او نمی‌آید، آن را به یکی از مردان همسایه می‌دهد تا برای درو کردن از آن استفاده کند. اما مرد همسایه، شبانگاه هراسناک و دوان‌ دوان به درِ خانه‏ی او میآید و شمشیر را که سبب توهم حضور پدربزرگ در اطراف خانه‌اش شده بود به تارا پس می‌دهد. 

شاید این سکانس را بتوان لحظه‌ی شروع فیلم دانست. در واقع شمشیر بهانه‌ای می‌شود برای پرداختن به چالش‌ها، امکانات، انتظارات و ضربه‌پذیری‌هایی که یک زن در یک جامعه‌ی سنتی با آن درگیر است. زنی که به ابزاری ساده برای گذران یک زندگی معمولی نیاز دارد. پس ابتدا سعی می‌کند که از شمشیر برای چیدن علف، درو کردن محصول و حتی خرد کردن سبزی‌ برای آشپزی استفاده کند. اما شمشیر در برابر این کارکردها مقاومت می‌کند؛ شمشیر برای چنین کارهایی ساخته نشده. روز بعد شمشیر را به بازار محلی می‌برد تا با فروش آن مایحتاج روزمره‌ی خود را تهیه کند اما در بازار کسب و کار بومی، شمشیر متاعی بی مشتری است. در بازگشت از بازار با نومیدی از کارآیی شمشیر آن را به رودخانه می‌اندازد اما رودخانه به دریا می‌ریزد و دریا شمشیر را به تارا برمی‌گرداند. در حالی که صاحب اصلی شمشیر مرد-شبحی برآمده از امواج تاریخ است که از لحظه‌ی بازگشت تارا به روستا، سایه‌وار در تعقیب اوست تا شمشیر را از او پس بگیرد. مرد در هر بار ظاهرشدن بر سر راه تارا با روایت از جنگ‌های خونینی که با ضربه‌های این شمشیر هدایت شده، تصاویری از افتخارات جنگی خود و سپاهیانش برای تارا ترسیم می‌کند. ولی تارا ناباور به حقیقتِ وجودی این مرد-شبح زره‌پوش و زخمی، تلاش می‌کند مرد را از سر راه خود دور کند.

در دو سکانس از این فیلم، تارا به کارآیی مراقبتی و دفاعی شمشیر پی می‌برد. در یک شبِ طوفانی که درهای خانه‌اش در اثر بادی سهمگین باز می‌شود،‌ و از توهم حضور فردی در باغچه، سخت وحشت‌زده می‌شود، آن شب از شمشیر به‌عنوان کلون در استفاده می‌کند تا درها در مقابل طوفان تاب بیاورند. در این صحنه رویکرد مراقبت و حس سالم نگه‌داشتن آشیانه‌ای برای زندگی از سوی زنی یکه و تنها کارآیی شمشیر را در موقعیت‌های ضربه‌پذیری یادآور می‌شود. 

سکانس دوم، او همراه دو فرزندش به ساحل می‌رود و در آنجا منتظر است که شاید صاحب شمشیر برگردد و شمشیر را به او پس دهد. ناگهان، گرگی به طرف آنها حمله می‌کند. تارا بی‌درنگ به سوی فرزندانش می‌رود، اما ناگهان متوجه بی‌دفاعی خود و فرزندانش می‌شود و در چشم به هم زدنی شمشیر را برمی‌دارد و به ناچار گرگ وحشی را از پای در می‌آورد. و اینجا لحظه‌ای است که کارکرد شمشیر حفاظت از ضربه‌پذیری و بی‌دفاعی او و فرزندانش می‌شود. و آن میراث به همان چیزی بدل می‌شود که باید باشد: ابزاری برای حفاظت از جانِ ‌آدمی! نمایش این صحنه در گرمی بازار خشونت و کشتار سال‌های انقلاب درسی به‌یاد ماندنی است.

عاقبت حضور پرتکرار مرد-شبح تاریخی بر سر راه تارا سبب می‌شود که شمشیر را به او پس بدهد اما مرد با همان زخم‌هایی که هنوز از آن خون بیرون می‌زند باز هم سر راه او ظاهر می‌شود و می‌گوید حالا دیگر به دلیل عشق تارا قادر به بازگشت نیست! 

دو مرد دیگر نیز در زندگی تارا دیده می‌شوند: یکی آشوب! برادر همسرِ درگذشته‌اش، که مردی خشن و متکی بر سنتهای مردسالارانه است و می‌خواهد مالک او شود، اما تارا درخواست او را برای ازدواج نمی‌پذیرد. آشوب، برای وادار کردن تارا به ازدواج، دو کودک او را می‌رباید. تارا برای پس گرفتن فرزندانش از او سوار بر گاری شتابان به ساحل می‌رسد. وقتی با آشوب که با نیتی پلید فرزندان او را ربوده روبرو می‌شود،‌ قبل از هر کاری روسری محلی‌اش را از سر برمی‌دارد و موهایش را به دست باد می‌سپارد. نمادی برای جنگیدن با سنت‌های متحجر و مبارزه با حجاب اجباری. نمادی که در سنت‌های بومی ریشه دارد. زنانی که به هنگام بلا و عزا سر برهنه می‌کنند و گیسو می‌برند. همان که در جنبش زن، زندگی، آزادی دیدیم. 

مرد سوم قلیچ، مردی صادق و مهربان است. مردی که «بلد است با زن‌ها چطور رفتار کنه». 

در آخرین سکانس، تارا در جدالی درونی میان داشتن یک زندگی معمولی و اغواشدگی در تاریخی «پرافتخار» دچار سردرگمی می‌شود. حتی وقتی مرد-شبح تاریخ به او می‌گوید که تنها شرطی که می‌توانند این عشق را ادامه دهند مرگ تارا و پیوستن او به تاریخ است. تارا ابتدا می‌پذیرد و فقط فرصتی از او می‌خواهد تا به روستا برگردد و کودکانش را به قلیچ بسپارد. سرانجام مرد-شبح تاریخ به امواج گذشته می‌پیوندد اما شمشیر را به او برمی‌گرداند. تارا باقی می‌ماند با قلیچ، که مردی است در خدمت زندگی، و شمشیر که میراثی است پرمعنا برای دفاع از زندگی.  

پایانه: در آغاز فیلم، تارا را میبینیم تصویری قاب شده در زیبایی، قدرت و جسارت. سوار بر یک گاری که به اسبی بسته شده و تارا همزمان با هدایت سرعت و جهت اسب، مراقب فرزندانش هم هست، که در دو طرف او نشستهاند. ارابهای که با هدایت زن، زندگی را به پیش میبرد. ارابهای که انگار از همان دوران تا به امروز و تا رسیدن به جنبش زن، زندگی، آزادی علیرغم تمام موانعی که بر سرراهش بوده اما توسط زنانی چون تارا مسیر پرفراز و نشیب رسیدن به مقصد را همچنان طی میکند. جادوی فیلم چریکهی تارا در صحنههایی که تارا از خواستههایش حرف میزند در این روزها بیش از پیش سحرکننده است. انگار کسی، نه فالگو که اهلِ خردی، به خواسته‌های زنانی صدا بخشیده که ۴۵ سال بعد در جنبش «زن، زندگی، آزادی» به گوش رسید. وقتی تارا به خشم میگوید: «زندگی من چه تعارفی داره؟ چرا نباید بلند بخندم یا مسخرگی کنم؟ یه چیز دیگه ... من حتی بلدم بلند داد بزنم». وقتی به سادگی و روشنی در پاسخ به ابراز عشق آن شبح-مرد تاریخی میگوید: «من یک مردی میخوام که بلد باشه آواز بخونه، بخنده، گریه کنه، ‌مردی که بلد باشه با زنها چطور رفتار کنه». وقتی برای پس گرفتن کودکانش به طرف آشوب میرود و اوّل سربرهنه میکند و گیسو به باد میسپارد. وقتی زندگی با قلیچ را انتخاب میکند. و سرانجام وقتی با شمشیر تاریخ، به جنگ تاریخی میرود که جز خون و شمشیر روایتی دیگر ندارد.[i]
 


[i] با سپاس فراوان از «نیلوفر بیضائی» و «فاطمه معتمدآریا» که گفتگو با آنها و شنیدن حرف‌های زیبایشان درباره‌ی چریکه‌ی تارا الهام‌بخش من در تهیه‌ی این متن شد.