03 مه 2026

در ستایش زندگیِ عادی بعد از جنگ

زری یوسف

چند روز از آتش‌بس گذشته است؟ این جنگ دوم چند روز به درازا کشید؟ اعتراضات کی تمام شد؟ کی شروع شد؟ بین اعتراضات و جنگ دوم چند روز فاصله بود؟ این‌ھا سؤالاتی است که مدام از خودم می‌پرسم، اما جواب دقیقش را نمی‌دانم. ذھنم تمرکز ندارد که تاریخ دقیقشان را مشخص کنم. شاید باید مثل رابطه‌ھای از دست‌رفته تعداد سال‌ھا و روزھا و دقیقه‌ها و ثانیه‌ھا را بشمارم.

اگر یک زندگی معمولی می‌داشتم، اگر یک زندگی نرمال می‌داشتم، شاید من ھم مثل خیل عظیم جمعیت جھان الان در حال شمارش روزھایی بودم که مثلاً یاری را از دست داده بودم، در سوگ دوستی اشک ریخته بودم، در رثای کاری که برایم اھمیت داشت و آن را از دست داده بودم، زانوی غم به بغل گرفته بودم. اما سوگ این از دست دادن‌ھا و از دست رفتن‌ھا کجا و آنچه ما در این چند سال گذشته‌ی نه خیلی دور تجربه کرده‌ایم، کجا؟

ما ایرانی‌ھا انگار ھیچ‌وقت زندگی معمولی نداشته‌ایم. ھر کداممان، از ھر وقتی به دنیا آمده‌ایم، پا به دنیایی گذاشته‌ایم که تقریباً اختیار ھیچ چیزش دست خودمان نبوده است، الا این‌که زور زندگی زیاد است و ما این اختیار را داریم که با آن ھمراه بشویم. جنگ دوازده روزه که تمام شد، بھت حاصل از جنگی ناگھانی ــ ھر چند که بسیاری ھشدارش را از مدت‌ھا پیش داده بودند و انتظارش را می‌کشیدند، مردم را در چنان بھتی فرو برد که تا نزدیک به یک ماه تھران مثل شھر ارواح شده بود. آتش‌بس اعلام شده بود، جنگ تمام شده بود و کاروان‌ھای پیروزی در شھر راه افتاده بود، اما جریان زندگی تا چند ھفته در تھران خاموش ماند. کافه‌ھا و پاتوق‌ھا که پیش از آن گاھی از جمعیت چنان پر بودند که جای سوزن انداختن نبود؛ و صندلی کافه‌ھا در پیاده‌روھا و حضور آدم‌ھا راه را سد می‌کرد، آن روزھا چنان خالی بودند که بعضی وقت‌ھا صحنه‌هایی از فیلم‌ھای وسترن قدیمی را به ذھن متبادر می‌کردند؛ جایی که صدای ھوھوی باد به گوش می‌رسید و خاربوته‌‌ھا با وزش باد از این‌سو به آن‌سو می‌رفت. 

تھرانِ آن روزھا ــ شھری چنین سوت و کور را شاید نشود با ھیچ کلمه‌ای درست توصیف کرد. کووید ھم چنین بلایی بر سر تھران نیاورده بود. شھر ساکت بود، مردم ھم انگار آگاهانه سکوت اختیار کرده بودند، انگار اگر حرف می‌زدند، طلسمی می‌شکست و نمی‌خواستند این طلسم را بشکنند. چراغ خانه‌ها تک و توک روشن بود و این روشنایی‌ھا خبر از زندگی نداشت. لامپ‌ھای خانه‌ها را روشن می‌گذاشتند تا دزد نیاید. 

مدتی طول کشید تا کم کم آدم‌ھا پیدایشان شد و به سر خانه و زندگیشان برگشتند، مھربانی بی‌سابقه‌ای ھم میانشان پدیدار شد که غم این سکون و سکوت و خفتگی را شست و برد. عطشی که پس از آن روزھا برای چنگ زدن به زندگی میان مردم دیده می‌شد، ھمدلی و ھمیاری و مھری که در کوچه و خیابان بی‌دریغ نثار یکدیگر می‌کردند، سیاھی و خستگی روزھایی را که از سر گذرانده بودند، با خود برد. زور زندگی چربید و این‌بار ھم مردم از میان خاکسترھا برخاستند و زندگی را از سر گرفتند. 

این بار جنگ از پس روزھایی از راه رسید که مردم عزادار بودند و روزھای چنان سختی را از سر گذرانده بودند که حتی تجربه‌ی یک روزش به مخیله‌ی بخش عظیمی از مردم جھان ھم نمی‌تواند خطور کند. این بار جنگ طولانی‌تر شد، اما مردم در قیاس با جنگ دوازده روزه خیلی زودتر به خیابان‌ھا برگشتند، زودتر کافه‌ھا را پر کردند، زودتر ورزش کردن را از سر گرفتند، به سفرھای نوروزی رفتند، و از ھمه مھم‌تر زودتر به زندگی برگشتند. 

این روزها تھران و شھرھای بزرگ ھمیشه پر است از برنامه‌های فرھنگی و غیرفرھنگی. مخاطبان این برنامه‌ها فقط طبقه‌ی فرھنگی جامعه نیستند. 

در گوشه‌هایی از تھران می‌توانید جمعی از زنان خانه‌دار کتابخوان را پیدا کنید که در نشست‌ھای نقد و بررسی کتابی از پیش تعیین‌شده و خوانده شده شرکت می‌کنند و بھتر از ھر منتقدِ تراز اول کتاب را نقد می‌کنند. می‌توانید در «ایونت‌ھای» زنان و مردان کارآفرینی شرکت کنید که با محصولشان در پلتفرم‌ھای مختلف شرکت می‌کنند و در نھایِت سلیقه کارھایشان را باحوصله معرفی‌ می‌کنند و ارائه‌ی محصولات و بسته‌بندی‌ھایشان از ھمتایانشان در بقیه‌ی دنیا ھیچ کم ندارد. می‌توانید در «ایونت‌ھایی» شرکت کنید که دوستداران و متخصصان قھوه ترتیب می‌دھند و با شوق از ترکیباتی حرف می‌زنند که ھر مخاطب غیرعلاقه‌مندی را ھم علاقه‌مند می‌کند. می‌توانید در نشست باشگاه‌ھای کتاب ناشران مختلف شرکت کنید و ببینید آدم‌ھا با چه علاقه‌ای در این جلسات شرکت می‌کنند و برای یاد گرفتن و آگاه شدن زحمت می‌کشند. می‌توانید عاشق سلبریتی‌ھا باشید و در جلسه‌ھای رونمایی کتاب‌ھایشان شرکت کنید که صف بعضی‌ھاشان چند کیلومتر است. می‌توانید عاشق پیکاسو باشید، عاشق موزه‌ی ھنرھای معاصر باشید و برای دیدن گنجینه‌ی آثار پیکاسو دم در این موزه ساعت‌ھا در صف بایستید و از نزدیک شاھد جادوی دست و ذھن این ھنرمند باشید. می‌توانید طراح لباس یا زیورآلات باشید و در انواع و اقسام مناسبت‌ھای گروھی یک‌روزه و چندروزه برندھای مختلف ایرانی در پلتفرم‌ھای مختلف شرکت کنید که ھم فال است و ھم تماشا. می‌توانید عاشق کنسرت‌ھا و تئاترھای خصوصی و زیرزمینی باشید که مرتب گوشه گوشه‌ی شھر برگزار می‌شوند و آشنایی پای شما را به آنھا باز می‌کند. اگراھل خرید آثار ھنری ھستید، می‌توانید در ایونت‌ھایی شرکت کنید که ھنرمندان جوان یا حتی سن و سال‌دارتر را دور ھم جمع می‌کنند و آن دسته آثاری از این ھنرمندان را به نمایش می‌گذارند که توان مالی عده‌ی بیشتری از عھده‌ی خریدشان برمی‌آید. اگر عصر یک روز را می‌خواهید خارج از خانه بگذرانید و فعالیتی داشته باشید، می‌توانید در جلسه‌ھای مختلف نقد فیلم شرکت کنید و درباره‌ی فیلم‌ها بحث کنید و نظر بدهید. اگراهل آشپزی ھستید، می‌توانید در کارگاھی برای یادگیری طرز تھیه‌ی پاستای تازه شرکت کنید. اگر کودکی دارید که پس از این روزھا آشفته است، می‌توانید در نشست‌ھای بازی‌درمانی گروه‌ھای متخصص شرکت کنید و از دانششان کمک بگیرید.اگر دستتان تنگ است و می‌خواهید صرفه‌جویی کنید، شھر پر است از دست‌فروش‌ھایی که کنار خیابان بساط پھن کرده‌اند و چشم‌ھا را به تماشا دعوت می‌کنند. در همه‌ی ایونت‌ھا ھم بخشی از بازدیدکنندگان فقط برای تماشا می‌آیند، و بعضی برای پیدا کردن دوست و پارتنر و آشنا شدن و شماره رد و بدل کردن. 

ایران این روزھا همین است. و ھمین زندگی روزمره که علی‌رغم همه مصیبت‌ها ادامه دارد و برخی نگرانند که شاید آدم‌ھا فراموش کنند که چه گذشت و چه در راه است. واقعیت این است که ھیچ کس ھیچ چیزی را فراموش نمی‌کند. آنچه این مردم در این سال‌ھا از سر گذرانده‌اند، به راحتی فراموش و از اذھان پاک نمی‌شود. مصیبتی که این مردم کشیده‌اند، با ھیچ ورد و جادویی از یاد نمی‌رود. اما ھمین حرکت‌های ساده‌ی زندگی و همین جمع شدن‌ها و کنار ھم بودن‌ھاست که آنھا را به ادامه‌ی زندگی امیدوار می‌کند. زندگی ادامه دارد و رسم زندگی چنین است.