16 سپتامبر 2026
آن شبِ شهریور در خیابانهای تهران
مهزاد الیاسی
به یاد سارا ساور سفلی
جمعه شب، ۲۵ شهریور ۱۴۰۱، تهران
مهمانی یکی از بچههاست. الناز هم اینجاست. از تجمع جلوی بیمارستان کسری آمده و حالش خوب نیست. تعریف میکند که جلوی بیمارستان گاز اشکآور زدهاند و عدهای را کتک زدهاند و گرفتهاند و بردهاند. میگوید یکی از مأموران امنیتی برای اینکه او را دور کند، محکم هُلش داده. شانس آورده سرش به بتن کنار خیابان نخورده.
میدانستم دختری را به خاطر حجاب بردهاند ساختمان وزرا و چند روزی در کما بوده، اما خبر نداشتم فوت کرده و قرار بوده جلوی بیمارستان چنین تجمعی باشد. کمی دلخور میشوم که بچهها چرا به من نگفتند تا من هم همراهشان بروم دم بیمارستان، اما چیزی نمیگویم. شاید هم برای استرسِ دویدن در خیابانها و تحمل گاز اشکآور و شنیدن صدای تیر زیادی پیر شده باشم. سال هشتادوهشت، آنهمه بدوبدو کردم و فحش و شعار دادم، به کجا رسید؟
پریشانی الناز به من هم منتقل میشود. با این حال، غافلگیر نشدهام. انگار منتظرش بودم. جو تهران از همان زمان ماجرای درگیری اتوبوس سپیده رشنو ملتهب بود و در مورد حجاب کشمکشی خاموش در خیابانها جریان داشت؛ تا این حد که سعی میکردم خیلی از خانه بیرون نروم. سپیده رشنو میتوانست من باشم. تحقیر او، تحقیر من بود. دیگر حاضر نبودم چیزی سرم بگذارم اما همزمان از بیرون رفتن هراس داشتم. نمیدانستم کسانی مثل آن دختر در اتوبوس که حاضرند به خاطر نذاشتن شال و روسری گازم بگیرند و دعوا راه بیندازند، اصولاً چند نفرند؛ از آدمهایی مثل من زیادترند یا کمتر.
یک ماه بعد از ماجرای رشنو، سوار اسنپ بودم که مردی با پژوی ۴۰۵، در اتوبان سعی کرد جلوی ماشین ما را بگیرد. داشتیم تصادف میکردیم. رانندهی اسنپ گفت: «خانم، فکر کنم مشکلش با حجاب شما بود. شماره پلاکم رو برداشت.»
حالا یک دختر به خاطر همین کشته شده بود. ممکن بود من به جای او کشته شده باشم. تصویر آن ویدئوی مشهور از دختری که سرش را موقع هُل دادن داخل ون گشت ارشاد به بدنهی ماشین میکوبند، جلوی چشمم میآید و خشم تمام وجودم را میگیرد.
شنبهشب، ۲۷ شهریور، تهران
دختری که کشته شده اسمش مهسا امینی است. خبر آمده که موقع خاکسپاریاش در کردستان، زنان روسریهایشان را برداشتهاند و مردم شعار دادهاند. میگویند دانشگاه هم شلوغ شده، اما خیابانهای تهران هنوز ظاهر آرامی دارند.
با شیدا در پارک هنرمندان قرار دارم. روی نیمکتهای پارک مینشینیم. هر دو خشمگین هستیم و نمیدانیم چه میتوانیم بکنیم. ناگهان تصمیم میگیریم پرفورمنسی اجرا کنیم. باید خیابانهای تهران را خبر کنیم. از جلوی کافهها و مغازهها و کوچههای ایرانشهر رد میشویم و بلندبلند تکرار میکنیم:
«به کدامین گناه کشته شدند... به... کدامین... گناه... کشته... شدند... به کدامین گناه...»
من کلاه کابویطور پوشیدهام و شیدا شالش را انداخته دور گردنش. بعضیها برمیگردند و با تعجب نگاهمان میکنند. به گمانم به ساحرههای دیوانهای میمانیم که زیر لب ورد میخوانند. قبل از اینکه از هم جدا شویم، از یک رهگذر میخواهیم ازمان عکس بگیرد.
سهشنبه صبح، ۲۹ شهریور، تهران
با وجود اینکه میدانم دانشگاهها و بعضی خیابانها شلوغ شده، از یکشنبه از خانه بیرون نیامدهام. دروغ چرا؟ میترسم. اضطراب و تشویش با اندوه و اشک قاطی شده. هر بار عکس پدر و مادر مهسا در بیمارستان را میبینم، یک دور دیگر از اول گریه میکنم. خدایا! چقدر این دختر معصوم و زیبا بوده. آنها یک فرشته را کشتهاند!
یک نفر با خطی زیبا و به رنگ آبی تیره روی سنگ گورش نوشته: «ژینا گیان، تو نامری» پس ژینا صدایش میکردهاند؛ چه اسم قشنگی!
ابراهیم رئیسی قرار است در سازمان ملل سخنرانی کند. خشم دوباره میآید و مینشیند کنار حسهای دیگرم. زنگ میزنم به شیدا. خانهی دوستش سارا است. میگوید با سارا تصمیم گرفتهاند چند ساعت دیگر برای اعتراض بروند سمت انقلاب. بدون لحظهای تأمل میگویم: «من هم میآیم.»
ساعت چهار بعدازظهر
وقتی میرسم، سارا و شیدا چپچپ نگاهم میکنند. لباسهایم برای تظاهرات خیابانی زیادی قرتی است. روسری کوچک زردرنگی دارم با یک چیزی شبیه ربدوشامبر توری به عنوان مانتو! سارا یک شال بهم میدهد که اینقدر تابلو نباشم.
خانهی سارا از آن خانههای زیبا و بزرگ دهه پنجاهی تهران است که احتمالاً سوسکهای سمج دارند و آشپزخانهشان را هرچه میسابی هیچوقت کاملاً تمیز نمیشود. سارا یک صفحهی فروش کتاب در اینستاگرام دارد. تمام دیوارهای خانهاش پُر از کتاب است. چیزهای عتیقهای بین کتابهایش پیدا میشود. یک همخانهی عجیب هم دارد که هیچوقت از اتاقش بیرون نمیآید. اولین و تقریباً آخرین باری است که سارا را میبینم.
آن روز هنوز نمیدانستم سارا سه سال بعد از آن خودش را میکُشد و من خبرش را از طریق توییتر متوجه میشوم. نمیدانم در عرض آن سه سال چه اتفاقی برایش افتاده بود چون وقتی برای اعتراض به کشته شدن ژینا از خانه بیرون زد، هنوز کورسوی امیدی داشته لابد. وقتی به شیدا گفتم مشغول مرتب کردن یادداشتهای آن روزها هستم گفت: «یاد سارا زنده باشه.»
گوشیها را همراهمان نمیبریم. خانهی سارا اطراف میدان فلسطین است و در قلب حوادث. قرار میشود هر اتفاقی افتاد، دوباره برگردیم همینجا.
خیابان به ظاهر مثل همیشه اما متشنج است. دستههای موتور نیروهای لباسشخصی با سروصدا عبور میکنند. بوی دود میآید. ما به ظاهر سه دختر بیآزاریم که داریم از خیابان انقلاب عبور میکنیم، اما اینبار یک سلاح خیلی خطرناک در دست داریم. فقط کافی است موقع راه رفتن روسری و شالهایمان را دربیاوریم تا نظم خیابان را به هم بزنیم.
سر هر چهارراه، نیروهای سبزپوش مثل دستههای نینجا ایستادهاند. فاصلهی بین چهارراهها، روسری و شالها را میاندازیم و وقتی به نینجاها میرسیم دوباره سر میکنیم. هر بار موهایمان را نمیپوشانیم، آدمها از توی اتوبوسهای بیآرتی وسط انقلاب سرشان را برمیگردانند و نگاهمان میکنند.
کسانی دیگر هم هستند که وانمود میکنند فقط در خیابان قدم میزنند اما وقتی در سکوت با هم چشم در چشم میشویم، هر دو طرف میدانیم برای چه آنجاییم؛ یک ارتش خاموش!
سر خیابان وصال، فضا ملتهبتر از جاهای دیگر است، اما هنوز درگیریها شروع نشده. مردی با پیراهن مشکی یقهبسته که روی شلوار پارچهای انداخته، به سمتم میآید:
«دوربینها ردت رو زدند. یه بار دیگه اینجا ببینمت، میگم بگیرنت.»
بدنم به لرزه میافتد.
«چرا؟ مگه من چی کار کردم؟»
جواب میدهد: «لازم نیست کاری کرده باشی. میتونم بگم بیان ببرنت.»
حرفش را باور میکنم. به نظر میرسد فرمانده مرماندهای چیزی باشد. با عجله وارد خیابان وصال میشویم که از او دور شویم.
ناگهان صدای فریادی از ته گلویی میآید. پسری با سرعت نور آنطرف خیابان میدود. سرباز وظیفهای جلویش را میگیرد. پسر با تمام وجود التماس میکند:
«جون مادرت بذار برم. تو رو خدا بذار برم. اینا پارهام میکنن.»
سرباز زیر بار نمیرود تا دستهی تعقیبکننده برسند و او را بگیرند.
وارد یکی از فرعیها میشویم. جمعیت رهگذر ناگهان بیشتر شده. کسانی که از خیابان اصلی پراکنده کردهاند وارد کوچهها شدهاند. خبری از نیروهای ضدشورش نیست. کسی از وسط جمعیت جرئت میکند اولین شعار را سر دهد:
«مرگ بر دیکتاتور»
ناگهان تمام کسانی که به ظاهر فقط در حال قدم زدن در کوچه بودند، پشت او تکرار میکنند:
«مرگ... بر... دیکتاتور... مرگ... بر... دیکتاتور...»
ساعت هشت شب
درگیریها به اوج رسیده. سر هر کوچه و خیابان سطلهای آشغال آتش گرفته. بوی گاز اشکآور و صدای تیراندازی میآید. هنوز هم جایی حوالی انقلاب و بلوار کشاورز هستیم. معترضان خیابان نادری را بستهاند و سنگ پرت میکنند.
ضدشورش ناگهان پیشروی میکند. تیراندازی و پرتاب گاز اشکآور. در حال دویدن هستم که یک گاز اشکآور درست میخورد به ماشین پارکشدهی سمت چپ من و شیشههای ماشین میترکد. سال هشتادوهشت لااقل گاز اشکآور را در هوا میزدند. حالا با آن مثل تفنگ پینتبال برخورد میکنند و مستقیم به سمت جمعیت میزنند. شانس آوردم که کپسول گاز اشکآور به خودم نخورد. بعدها فهمیدم خیلیها آن شب کشته و مجروح شدند یا چشمهایشان را از دست دادند.
اثری از شیدا و سارا نیست. گُمشان کردهام. چشمهایم میسوزد و اشک میریزم. میپیچم داخل یکی از فرعیهای بلوار کشاورز. دوباره به جمعیت معترض برمیخورم. عدهای سیگار روشن کردهاند و به صورت هم فوت میکنند. میروم جلو تا غریبهای که همان لحظه دیدمش دود سیگارش را به صورتم فوت کند.
دختری حداکثر بیستساله دارد جمع را میگرداند:
«اینجا نایست... برو جلوتر... همگی گوش کنید! وسط کوچه نایستید. باید سر چهارراهها بایستیم که اگه اومدند بتونیم از چند طرف فرار کنیم... تو برو جلو، وقتی اومدن خبر بده...»
آنقدر مطمئن به نظر میرسد که همه ناخودآگاه به او گوش میدهند.
پسری با لهجهی ترکی و ظاهر کارگری پیشنهاد میکند به سمت نیروها برگردیم و آنها را با سنگ بزنیم. بقیه موافق نیستند. وا میرود و میگوید:
«چرا نه؟ مگه دیگه چی برای از دست دادن داریم؟»
یکهو وسط جمعیت شیدا را میبینم و به سمتش میروم. او هم سارا را گم کرده و نگران است. ناگهان دستهی موتورهای نیروهای ضدشورش سر میرسند. به سمت یک کوچه میدویم. صدای فریاد و تیراندازی و شکستن شیشهها. بوی تیز گاز اشکآور در سیاهی سنگین شب. کسانی از پشت پنجرهها شعار میدهند.
یکی درِ خانهاش را باز میکند و جمعیتی بیست-سی نفره سراسیمه در حیاط خانه پناه میگیرند. صاحبخانه زن و شوهری میانسالاند که با نگرانی به وضعیت زخمیها میرسند. آخ از این مردم شریف! درِ حیاط را میبندند که موتوریها نفهمند کسی داخل است.
شیدا همچنان نگران ساراست و میخواهد برود دنبالش. به او میگویم کمی بمانیم تا اوضاع آرام شود. گوش نمیدهد و بلند میشود. همراهش میروم. چند کوچه پایینتر سارا را تصادفی پیدا میکنیم. ناگهان یک دستهی موتوری دیگر سر میرسند و دوباره اشکآور و تیراندازی شروع میشود.
سارا و شیدا را دوباره گم میکنم. اینبار راهم را به سمت بلوار کشاورز کج میکنم.
ساعت یازده شب
میدان ولیعصر به طرز عجیبی آرام است؛ هرچند میدانم درگیری در فرعیها کمابیش ادامه دارد. عدهای از نیروهای ضدشورش جلوی سینما قدس روی زمین نشستهاند و استراحت میکنند. مستقیم میروم سمتشان:
«ببخشید، یه سؤال ازتون داشتم.»
با تعجب نگاهم میکنند.
«میخواستم بپرسم شما امشب راحت خوابتون میبره؟ این دختر طفل معصوم تو گشت ارشاد کشته شده و شما تو خیابون مردم رو میزنید؟»
پسر جوانی از بینشان جواب میدهد:
«آره خانوم، راحت میخوابیم. برو واینستا!»
کمی جلوتر میروم و کنار چند زن دیگر مینشینم که همه شال و روسریهایشان را درآوردهاند. انگار نه انگار نیروهای ضدشورش چند متریمان هستند. هم ما خستهایم هم آنها. دیگر کسی عین خیالش نیست بدون شال و روسری باشد. گاهی بعضی از زنان میانسال رهگذر میایستند به شماتت مأمورانی که کنار سینما نشستهاند.
نگران سارا و شیدا هستم. دوباره راه میافتم به سمت میدان فلسطین. دختری از کوچهی کناری به من میپیوندد. شالش افتاده روی دوشش، ماسک زده، کولهپشتی دارد و بطری آبی در دستش است. ظاهرمان به هم شبیه است، پس به همدیگر شکی نداریم و لازم نیست ثابت کنیم همدستیم.
بدون حرف همقدم میشویم.
چند کوچه جلوتر، دختر ناگهان تصمیم میگیرد سکوت بینمان را بشکند:
«آدما نباید برن... اشتباه میکنیم شب که میشه میریم خونههامون. باید بمونیم تو خیابون. میریم خونه که چی بشه؟»
احتمالاً هفدههجدهساله باشد. اگر بیست سال پیش بچهدار میشدم، ممکن بود دختری به این سنوسال داشته باشم. جوری مصمم و جدی است که تا به حال نظیرش را ندیدهام. از اینکه روحش اینقدر بزرگ است که نحیف بودن بدنش را برای مبارزه نادیده میگیرد، قلبم فشرده میشود.
سرم را برمیگردانم که نگاهش کنم، اما او چشمهایش را به روبهرو دوخته. انگار بیشتر با خودش حرف زده تا با من. گلویم از دود و گاز خیابان میسوزد.
میگویم:
«ولی مردم خونه زندگی دارند. نمیشه انتظار داشت بمونند تو خیابون. تو خودت میمونی؟»
با خونسردی میگوید:
«اگه برگردی، ممکنه دیگه نیای.»
ساکت میشوم.
نرسیده به میدان فلسطین از هم جدا میشویم. آنقدر همهجا تاریک است که در ابتدا، جمعیت انبوه نیروهای ضدشورشی که روی زمین دور میدان فلسطین ولو شدهاند را نمیبینم. حداقل صد نفری هستند. دارند از ظرفهای یکبارمصرف غذا، چیزی شبیه خورش قیمه میخورند.
عجب غلطی کردم از این مسیر آمدم! از وسط لانه زنبور سر درآوردهام! دیگر نمیتوانم راهم را کج کنم چون بیشتر جلب توجه میکند. همانطور که از جلوشان رد میشوم، سرها یکییکی میچرخد. سنگینی نگاهشان را حس میکنم. انگار بدنم صدا دارد. و موهایم دارد آژیر میکشد.
بوققققققققق...
با هر قدم آب میروم. کوچک و کوچکتر میشوم. شاید به من حمله کنند. شاید همینجا کشته شوم و هیچکس هرگز نفهمد چه اتفاقی افتاد. چرا ده متر فاصله اینقدر کش آمده؟!
ناگهان جملهای خشم را به من بازمیگرداند:
«شما یک فرشته را کشتید.»
و همین کلام به من قدرت ادامه دادن میدهد. نگاهم همچنان به زمین دوخته شده، اما سرم را بالا میگیرم.
نفر آخر انگار فرماندهشان است. برخلاف لباس نظامی بقیه، کتوشلوار طوسیرنگ پوشیده و تهریشی خاکستری دارد. دیر متوجه من میشود، اما تا میبیندم جا میخورد. با دلخوری میگوید:
«خانم، روسریت رو سرت کن.»
از شعار دادن و دویدن در کوچهها و گاز اشکآوری که چند متر آنطرفتر از من منفجر شده آمدهام. آدرنالین خونم بالاست و خیلی شجاع شدهام. بدون مکث به راهم ادامه میدهم و با لحنی حقبهجانب داد میزنم:
«شالم افتاده یه جایی تو خیابونها. هیچی ندارم بپوشم.»
و رد میشوم.
شجاعم، اما میلرزم. به نظر میرسد به اوضاع تسلط دارم، اما از درون پاشیدهام. بدنم از دلهره پُر شده. باید زودتر از جلوی چشمشان رد شوم. کسی چه میداند؟ شاید چیزی از پشت سر به من اصابت کند.
کمی جلوتر بالاخره جرئت پیدا میکنم به پشت سرم نگاه کنم. فقط تاریکی میبینم.
زنگ درِ خانهی سارا را میزنم. سارا جواب میدهد و شیدا از شنیدن صدای من از خوشحالی جیغ میزند. وارد خانه میشوم و در را پشت سرم میبندم.
آن نیروهای ضدشورش نمیدانستند خطرناکترین شکل مقاومت، آرام و بیسروصدا از جلوی چشمانشان عبور کرد؛ و آن مرد خاکستری نفهمید قدرتی که تا آن لحظه از آن سرمست بودند، دیگر ترک خورده است.
