Photo by Ulf ANDERSEN/Gamma-Rapho via Getty Images
02 نوامبر 2026
رویاندن همدلی از دل تفاوتها؛ اهالی ماگنولیا: آخرین رمان زویا پیرزاد
بهروز اخلاقی
انتشار رمان اهالی ماگنولیا را میتوان یکی از مهمترین رخدادهای ادبی ایران در ماههای اخیر دانست. وقتی نویسندهای پرطرفدار پس از سالها سکوت دوباره دست به قلم میبرد و کتابی را روانهی بازار میکند طبیعی است دوستدارانش در عطش آن باشند که سردرآورند در این فاصلهی طولانی چه در ذهن او میگذشته و او چگونه آن را بر صفحهی کتاب آورده است.
زویا پیرزاد در تاریخ ادبیات دهههای اخیر در ایران، از بسیاری جهات، چهرهای یگانه است. شهرت فراوانش نه با شمار نسبتاً اندک کتابهایی که نوشته تناسب دارد و نه با گریزان بودنش از شرکت در مصاحبه و رونمایی و برنامههای فرهنگی و غیرفرهنگی. از او تا کنون فقط سه مجموعه داستان کوتاه در دههی ١٣٧٠ چاپ شده بود (طعم گس خرمالو، یک روز مانده به عید پاک و مثل همهی عصرها، که از زمانی به بعد در یک جلد با عنوان سه کتاب منتشر میشوند) و دو رمان که نام پیرزاد را آنها بلندآوازه کردند: چراغها را من خاموش میکنم که در ١٣٨٠ منتشر شد و جایزههای ادبی معتبر آن زمان را درو کرد و عادت میکنیم (١٣٨٣). نکتهی جالبتوجه این است که هرچند ٢٢ سال از زمان نگارش آخرین اثر پیرزاد میگذرد، نام او هنوز از یاد خوانندگان نرفته است: کتابهایش پیوسته تجدیدچاپ میشوند (چراغها را من خاموش میکنم ١٦١ بار تجدیدچاپ شده است و عادت میکنیم ١٧٢ بار) و هر دو حتی در میان کسانی که پس از اولین چاپ آنها متولد شدهاند محبوبیت دارند. این موفقیتی است که نصیب کمتر نویسندهای میشود، آن هم فقط با دو رمان، و بیراه نیست بگوییم پیرزاد با همین دو رمان نام خود را در نثر معاصر ایران ماندگار کرده است.
پیرزاد البته دو کتاب هم ترجمه کرده است: آوای جهیدن غوک (مجموعهای از هایکوهای ژاپنی) و آلیس در سرزمین عجایب. همین نکته که نام مترجم کتاب آلیس چند برابر درشتتر و چشمگیرتر از نام لویس کارول نویسنده بر روی جلد نقش بسته حاکی از محبوبیت اوست.
خبر انتشار رمان سوم پیرزاد در نیمههای مهر ١٤٠٥ دوستدارانش را به وجد آورد. برخلاف همهی کتابهای قبلی پیرزاد که نشر مرکز چاپشان کرده بود اهالی ماگنولیا را نشر «جهان کتاب» روانهی بازار کرده است. تفاوتهای آن اما با کتابهای قبلی پیرزاد بسیار بیش از اینهاست.
مهمترین تفاوت شاید تغییر مکان ماجراهای کتاب باشد. برخلاف دو رمان قبلی که ماجرایشان در ایران و در فضا و موقعیتهای بسیار نزدیک و آشنا برای خوانندگان داخل کشور میگذشت، رمان جدید به زندگی مهاجران اختصاص دارد: ایرانیانی که هر کدام به دلیلی از ایران رفته و در خیابانی به نام ماگنولیا، واقع در لندن، ساکن شدهاند. این تغییر، به احتمال زیاد، نتیجهی مهاجرت خود نویسنده به خارج از کشور و قرار گرفتن در فضایی کاملاً متفاوت است (و البته این پرسش هم لابد در ذهن بسیاری از خوانندگان شکل میگیرد که چرا پیرزاد، که خودش ساکن آلمان است، ماجراهای کتابش را به لندن منتقل کرده است)، اما به هر حال، نوشتن از زندگیِ مهاجران خطر کاهش جذابیت کتاب برای خوانندگان داخل کشور را نیز دارد، که شاید نتوانند خودشان و دغدغههایشان را در رمان پیدا کنند. البته بسیاری از مشکلاتی که قهرمانان کتاب با آنها دستوپنجه نرم میکنند مشکلاتی عام و جهانیاند که داخل و خارج نمیشناسند، اما این احساس که شخصیتهای مهاجر، در پس دغدغههای روزمره و مشترک، جهانبینی و نگرش متفاوتی با ایرانیان داخل کشور دارند خواننده را رها نمیکند و حتی گرفتاریهایی مانند بیپولی، بیکاری، تنهایی، ترس از آینده و... در میان مهاجران گویی از جنس دیگری است.
از سویی دیگر، رمانهای پیشین پیرزاد، در زمان نوشتهشدنشان از لحاظ طرح درونمایههای اجتماعی، و مهمتر از همه مسائل زنان، آثاری پیشرو به شمار میآمدند و زندگی روزمرهی قهرمانان زن او از بسیاری جهات تفکربرانگیز، جالبتوجه و تأثیرگذار میشد. در طول ٢٢ سال سکوت نویسنده و بهویژه پنج سال اخیر، که عاملیت زنان و حضور و نقش اجتماعیِ آنان با تغییرهای بنیادین همراه بوده، قطعاً خوانندگان رمان جدید او کنجکاوند که ببینند نگرش او به این تغییرها چگونه در کتابش بازتاب یافته، اما البته هیچ اشارهای نیز پیدا نخواهند کرد. یکی به سبب همان فضای مهاجرت، که اصولاً از فضای امروز جامعهی ایران دور است، و دیگری به آن سبب که بسیاری از شخصیتهای اهالی ماگنولیا و خصوصیات و مناسباتشان تکرار یا دنبالهی شخصیتهای قبلی رمانهای پیرزاد هستند. مهین، مادرِ پابهسنگذاشتهای که در مهاجرت هم کموبیش همان سلوک و مرام زندگی در ایران را دنبال میکند و سخت به تغییرات تن میدهد از بعضی جهات به ماهمنیر در عادت میکنیم شبیه میشود؛ رابطهی مهین و پسرش، با یکدیگر و با راوی رمان، سوسن، نسخهبدل روابط امیل و خانم سیمونیان و کلاریس در چراغها را من خاموش میکنم است و بسیاری از عناصر جزئی و کلی در شخصیت کلاریس و آرزو، قهرمانان زن اصلی دو رمان قبلی، در شخصیت سوسن در اهالی ماگنولیا تکرار میشوند. به نظر میرسد این تکرارها باعث شده است گروهی از خوانندگان خانم پیرزاد آخرین رمان او را ضعیفتر از آثار پیشین ارزیابی کنند. البته هنوز برای نتیجهگیری دربارهی میزان استقبال مخاطبان و موفقیت رمان در بازار کتاب ایران خیلی زود است، ولی همان نظرهای انگشتشمار دربارهی اثر در سایتهایی مانند goodreads بیشتر حاکی از آن است که اهالی ماگنولیا نتوانسته است مخاطبانی را که ٢٢ سال تشنهی کتابی تازه از زویا پیرزاد بودهاند کاملاً سیراب کند.
اهالی ماگنولیا را اما نمیتوان سراسر تکرار رمانهای قبلی دانست. شاید یکی از مهمترین تغییرات نگرش نویسنده در طول این ٢٢ سال سکوت در شیوهی پرداختن او به مسئلهی تنهایی نهفته باشد. «تنهایی» یکی از مهمترین درونمایههای رمانهای پیشین پیرزاد هم بود. کلاریس و آرزو گویی خود را حتی با فرزندان یا پدر و مادرشان نیز بیگانه میبینند و نمیتوانند رابطهای نزدیک و صمیمانه با آنها برقرار کنند و در سرتاسر رمان در پی یافتن فردی هستند تا این خلأ روحی و عاطفی را پر کنند. مشابه همین تنهایی را در بسیاری از ساکنان خیابان ماگنولیا نیز میبینیم. گذشته از مهاجرت و دور افتادن و فاصله گرفتن از نزدیکان، حتی برقراری رابطهی تلفنی و راه دور با فرزندان یا پدرومادر برای برخی از شخصیتها همچون آرزویی دستنیافتنی است. اما شاید جالبترین نکتهی کتاب همین باشد که ساکنان خانههای خیابان ماگنولیا (و پیش و بیش از همه: زنانِ این خانهها) چارهی این تنهایی را در جمع شدن دور یکدیگر پیدا کردهاند. این زنان از همه نظر بیاندازه با هم فرق دارند: یکی جوان است و دیگری مسن، یکی ستیزهجو و رک و بیتعارف است و دیگری محجوب و خجالتی و کمحرف؛ یکی ارمنی است، یکی هندی، یکی مسلمان و یکی بیدین؛ یکی زن درون خانه است و یکی اهل کار بیرون؛ اما این زنان، بهرغم تفاوتها و مشکلات ریز و درشتشان، وقتی دور هم جمع میشوند به آسایشی میرسند که ظاهراً در جای دیگری تجربهاش نمیکنند. پیرزاد در نشان دادن این همزیستیِ بسیار مسالمتآمیزِ انسانهایی بسیار متفاوت فوقالعاده موفق عمل کرده است. شاید همهی مخاطبان رمان، حتی خوانندگان غیرمهاجرِ داخل ایران، که این بیگانگی با نزدیکان و تنهایی را تجربه کردهاند (تجربهای متأسفانه بسیار آشنا و همهگیر)، آرزوی بودن در چنین جمعی را در دل داشته باشند: جایی که بتوانند سفرهی دلشان را باز کنند و بدانند کسی بدشان را نمیخواهد و از اعتمادشان سوءاستفاده نمیکند.
پیرزاد به چندین و چند شکل نشان میدهد که شکلگیری چنین جمعی ممکن است چقدر «پربرکت» باشد: به لطف این جمع، گره مشکلات خانوادگیِ بهظاهر حلناشدنی باز میشود؛ به لطف این جمع، افراد شهامتِ تغییر مسیر زندگی را در خود مییابند و فرصت پیشرفت به دست میآورند؛ به لطف این جمع، حتی اقتصاد هم از تغییر برکنار نمیماند و کسبوکارهای تازه شکل میگیرد. این شاید بزرگترین نوآوری و چهبسا سنتشکنی نویسنده در تازهترین رمانش باشد: بر خلاف الگویی که در ذهن اغلب ما نقش بسته است و جمعهای دوستان بیرون از خانه را همیشه خانمانبرانداز معرفی میکند و نقششان را برای زندگی خانوادگی زیانآور میداند، بر خلاف الگویی که میگوید همهی مشکلات سرانجام باید در خانه و خانواده به راه حلی برسد، در خیابان ماگنولیای پیرزاد همهی مشکلات خانوادگی و غیرخانوادگی به لطف همنشینی و همدلی این زنان حل میشود (گاه حتی بیآنکه قصد حل مشکل داشته باشند). خواننده با تعمیم تصویر خیابان ماگنولیا به کل جامعه بیاختیار افسوس خواهد خورد که چرا همین همدلی در میان همهی افراد جامعه، بهرغم تفاوتهایشان، پیدا نمیشود.
و از اینجا میرسیم به پرسشی اساسی: چه دلیل یا عاملی باعث شکلگیری این جمع همدل و سازنده شده است؟ گمان غالب در چنین موقعیتهایی این است که وجه اشتراکی باید اعضای هر جمع را به هم پیوند دهد یا پیوندشان را تقویت کند: منفعت مشترک، باورهای مشترک، علاقهی مشترک یا حتی دشمن مشترک. چنین وجه اشتراکی در اهالی ماگنولیا دیده نمیشود. همانطور که گفته شد، آنها در همهچیز متفاوتاند. حتی یگانه نقطهی اشتراک، مهاجر بودن، را نمیتوان مایهی تشکیل و تقویت این جمع دانست. پیداست که هر گروه مهاجری لزوماً به جمع همدل تبدیل نمیشود. به نظر میرسد نویسنده در تشکیل جمع همدلِ خیابان ماگنولیا برای نقش فرد حساب جداگانهای باز کرده است: بهروشنی احساس میشود که این جمع به لطف حضور یک فرد تبدیل به «جمع» شده است و اگر این فرد نباشد، جمع فروخواهد پاشید. باز بر خلاف الگویی که در ذهن ما نقش بسته است، این فرد، این عمود خیمه، این ستون اجتماع که حیات جمع وابسته به اوست، نه خصوصیات یک رهبر پرشور را دارد که دیگران را به دنبال خود بکشاند، نه با قدرت زبانآوری و خوشمحضریاش اطرافیان را مسحور میسازد، نه ثروت بیحساب دارد که دیگران را با بریزوبپاش گرد خود بیاورد و نه اصولاً در کانون جمع قرار دارد. این فکر به سر بقیه خطور هم نمیکند که حیات جمعشان وابسته به اوست. افسوس که بیش از این نمیشود دربارهی این موضوع بحث کرد و ماجرای رمان را لو نداد. بهتر است خواننده خودش داستان را بخواند و در این باره به داوری بنشیند.
