13 مه 2026

در رثای حسین حسینخانی، مدیر نشر آگاه

سیروس علی‌نژاد

 

(۴ آبان ۱۳۱۶ ــ ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵)

به هر دبیرستانی که رفته بود اخراج شده بود. در دوازده سالگی به سازمان جوانان حزب توده پیوست، از آنجا هم اخراج شد. در سازمان جوانان حزب کتاب‌خواندن را یاد گرفت، با کتاب‌هایی چون چگونه فولاد آبدیده شد از آستروفسکی و بر می‌گردیم گل نسترن بچینیم از ژان لافیت. یا چه باید کرد از چرنیشفسکی. سال‌های پس از اخراج از حزب توده دوره‌ی وحشتناکی را گذرانده بود. انزوای سختی را تحمل کرده بود. به صمیمی‌ترین دوستانش که بر می‌خورد رویشان را بر می‌گرداندند. تمام دوستانش را از دست داده بود. در تنهایی به سر می‌برد و پی کار می‌گشت. با دوست دیگری که از حزب اخراج نشده بود، اما به تصمیم خودش کناره گرفته بود، از تهران گریخت، به شاهرود رفت و به کار جاده‌سازی مشغول شد. 

بعد از مدت‌ها تنهایی و انزوای چند ساله پیش خلیل ملکی رفته بود ببیند آنجا چه خبر است. کنجکاو شده بود ببیند که چرا آنها در حزب توده با خلیل ملکی بد بودند. او هم که سوسیالیست بود. از خلیل ملکی خوشش آمده بود اما از اطرافیانش نه. «جوان سیه‌چرده‌ای آنجا بود که از نظر منی که منشی خاص داشتم و از جنوب شهر می‌آمدم، اطو کشیده به نظر می‌رسید. می‌گفتند مقاله‌هایش در علم و زندگی چاپ می‌شود. با تبختر حرف می‌زد. اگر سؤالی می‌کردی که مربوط به کشورهای سوسیالیستی آن زمان بود در جوابت حرف‌های تندی می‌زد. مثلاً می‌گفت مثل جوجه کامسومول‌ها حرف می‌زنی. تحقیر می‌کرد».

با مشی مسلحانه مخالف بود. بدین جهت متهمش می‌کردند که هنوز توده‌ای مانده است. در آمریکا که بعدها برای تحصیل در رشته‌ی بانکداری رفته بود، یک وقت قرار شده بود درباره‌ی امیرپرویز پویان که رد تئوری بقا را نوشته بود، حرف بزند. «میان حرف‌هایم شاید به سهو، به جای آنکه صفت‌های مرسوم آن زمان یعنی رفیق شهید یا کبیر بگویم، گفتم این بابایی که جزوه‌ی رد تئوری بقا را نوشته... گفتند به رفیق شهید ما توهین کرده و مرا کشیدند پایین».

از همان جوانی به کار کتاب علاقه‌مند بود. دلش می‌خواست برود در کار کتاب، اما کار ساده‌ای نبود. «باید اول درآمد ثابتی می‌داشتم. پدرم از کارافتاده بود و درآمدی نداشت. برادر و خواهر کوچکم درس می‌خواندند. خود من هم یا بیکار بودم یا کارهایی گیرم می‌آمد که موقت بودند: لولاسازی، پیستون‌تراشی، نقاشی یا کارگر موقت دخانیات. در چنین وضعیتی مسئله‌ی مهم این بود که بتوانم حقوق ثابتی بگیرم و زندگی‌ام را بچرخانم. همین‌ها سبب شد که با کمک آشنایی به بانک بروم. ولی کتاب خواندن را ترک نکردم».

در آرزوی کار کتابفروشی و نشر ماند. در اوایل دهه‌ی چهل به مؤسسه‌ی فرانکلین رفت تا کار تولید کتاب را یاد بگیرد. از نمونه‌خوانی شروع کرد. بدون دریافت پول. در آنجا خیلی چیزها آموخت. کسی که به او کمک کرد و سپاسگزارش بود، ابراهیم مکلا بود. 

بعدها وقتی در بانک کار می‌کرد، محل کارش نزدیک انتشارات نیل در چهارراه مخبرالدوله بود. بعد از ظهرها بعد از تعطیلی بانک می‌رفت پیش محسن آقای بخشی که آنجا کار می‌کرد. کتابفروشی نیل پاتوق روشنفکران بود. در آنجا با بسیاری از چهره‌های معروف آشنا شد. محسن آقا از بعضی نویسندگان، کتاب برای انتشار می‌گرفت و به ناشران دیگر می‌داد. یک روز به او پیشنهاد کرد در انتشار کتاب با هم مشارکت کنند. سال ۱۳۴۹ بود و او تمام بعد از ظهرها وقت داشت به کار کتاب بپردازد. با محسن آقا چند کتاب درآوردند اما این کار همزمان شد با دوره‌ای که او باید برای تحصیل بانکداری به آمریکا می‌رفت. 

در واشنگتن در دانشگاه جرج تاون زبان انگلیسی خواند و بعدتر در نیویورک در دانشگاه کلمبیا رشته‌ی مدیریت. در آنجا دوره‌ی مؤسسه‌ی علوم بانکی را گذراند و وقتی برگشت رئیس اداره‌ی بین‌المللی بانک شد. بانک پارس. حقوق زیادی می‌گرفت، ۳۵ هزار تومان. خیلی پول بود اما دلش در نشر مانده بود. یک روز که پیش محسن آقای بخشی رفته بود دیده بود اوقاتش تلخ است. معلوم شده بود که با مدیر انتشارات نیل حرفش شده. گفته بود که خب ول کن اینجا را. محسن آقا گفت لازمه‌اش این است که جایی داشته باشم. به او گفت بهترین جا جلوی دانشگاه است. کتابفروشی‌ها کم‌کم از بهارستان به جلوی دانشگاه کوچ می‌کردند. گفت آنجا خیلی گران است. سرقفلی‌ها بالاست. قبول کرد که بروند از نزدیک مطالعه کنند. جایی را دیدند که سرقفلی‌اش ۴۰۰ هزار تومان بود. محسن آقا پول نداشت اما صدهزار تومان کتاب داشت. حسینخانی با بانک صحبت کرد، گفتند می‌توانی وامِ مدت‌داری بگیری به شرط آنکه از دریافت وام خرید خانه صرف نظر کنی. تن در داد. برادرش هم که در وزارت دارایی کار می‌کرد از کارش ناراضی بود. سه نفری هر چه داشتند و نداشتند فروختند روی هم شد ۳۸۰ هزار تومان. بقیه را هم صاحب ملک به اقساط از آنها گرفت. به این ترتیب سرقفلی انتشارات آگاه را خریدند. نام آگاه را هم محمود کیانوش پیشنهاد کرد. حسینخانی با این نام موافق نبود. احساس می‌کرد خیلی پرمدعاست. اما تا به خودش بیاید، محسن آقا چند کتاب با این نام منتشر کرده بود.

از اینجا باید فعالیت‌های سیاسی‌اش را کنار بگذارم و به کار نشرش بپردازم. چون فعالیت سیاسی‌اش را کنار گذاشته بود و تنها زمانی که بار دیگر به فعالیت سیاسی پرداخت سال ۵۹ بود که در تأسیس جبهه‌ی دموکراتیک ملی مشارکت کرد. به شوخی می‌گفت یک روز که از جبهه‌ی دموکراتیک ملی بیرون می‌آمدم نجف دریابندری را دیدم که داشت بالا می‌رفت. گفتم شما اینجا چه می‌کنید؟ گفت آخر من هم یک کمی لیبرال هستم! لیبرال آن وقت‌ها فحش بود.

تا سال ۵۹ در بانک ماند. پس از انقلاب ابتدا مدیر عامل بانک پارس و سپس مدیر عامل بانک فرهنگیان شد. سرانجام از آنجا هم بیرون آمد و تمام وقت به کار نشر پرداخت. کار نشرشان خوب شده بود. همان اوایل ابراهیم گلستان به آنان مراجعه کرد و چاپ پاره‌ای از آثارش را به آنها سپرد. داریوش آشوری یک مجموعه مقاله به محسن آقا داد. غلامحسین ساعدی تمام کارهایش را به آنها سپرد. ساعدی را از انتشارات نیل می‌شناخت. بحث‌های زیادی داشتند. اما بعد، ساعدی دستگیر و زندانی شد. پس از رهایی از زندان مدتی گوشه‌گیر بود. نمی‌خواست کسی را ببیند. اما سراغ آنها رفت و کارهای قبلی و کارهای تازه‌اش را برای چاپ به آنها سپرد. 

آمدن آدم‌هایی چون گلستان و آشوری و دیگران سبب شد آنها دیگر هر کتابی را منتشر نکنند و از میان آثار نویسندگان کارها را برگزینند. تاریخ بیداری ایرانیان با مقدمه‌ی سعیدی سیرجانی را منتشر کردند. مولوی نامه‌ی استاد همائی را در آوردند. آگاه در میان انتشاراتی‌ها نام‌آور شد. محمود دولت‌آبادی جای خالی سلوچ را به آنها داد که در یازده‌هزار نسخه منتشر شد. کتاب را برادرش و ناصر بخشی غلط‌گیری کرده بودند و حتی یک غلط نداشت. «دولت آبادی هم در ابتدای کتاب یادداشتی نوشت و تشکر کرد که کتابش را خیلی خوب منتشر کرده‌اند. بعد که رضا ــ برادرش ــ از دست رفت، دولت‌آبادی کتاب را به ناشر دیگری داد و آن تشکر را هم برداشت».

انتشارات آگاه، بعد از انقلاب بیشتر به کار ترجمه روی آورد. چون آسان‌تر مجوز چاپ می‌گرفت. نجف دریابندری، عباس میلانی، باقر پرهام، ناصر فکوهی و بسیاری دیگر با نشر آگاه شروع به همکاری کردند. در آن میان جریان‌های اصلی در مارکسیسم کولاکوفسکی با ترجمه‌ی عباس میلانی با وضع خنده‌داری روبه‌رو شد. اوایل سال ۶۰ هنوز حروف‌چینی دستی با حروف سربی برقرار بود. اول پلاک سربی می‌گرفتند بعد نمونه‌ها را فیلم و زینک می‌کردند. ۲۰۰ صفحه‌ی اول کتاب حروف‌چینی شده بود که از ارشاد آمدند تا کتاب را توقیف کنند. خیال می‌کردند کتاب چاپ شده است. به دنبال فرم‌های چاپ شده می‌گشتند، اما مسئول حروف‌چینی به آنها گفت هنوز کتاب چاپ نشده، اینها پلاک‌های سربی کتاب است. تمام پلاک‌های سربی را با چه زحمتی بردند. «با آنها چه کردند نمی‌دانم اما من ناچار شدم بهای سرب‌های توقیف شده را بپردازم»!

هر کدام از کتاب‌های انتشارات آگاه داستان جذابی دارد که شرح یک یک آنها در اینجا نمی‌گنجد. مطلب را به درازا می‌کشاند. باید کتابی نوشت. انتشارات آگاه بیش از دو هزار عنوان کتاب در کارنامه دارد که برخی از آنها هر کدام دو سه ماه کار برده و برخی دیگر چند سال. شفیعی کدکنی حق داشت در تقدیم‌نامچه‌ی کتاب اسرارالتوحید برای حسینخانی بنویسد: «برای دوست بسيار عزيز و... آقای حسينخانی كه در كار اين كتاب زحمت او كمتر از من نبوده است...».

شاید یکی از جذاب‌ترین داستان‌های انتشارات آگاه مربوط به کتاب سمک عیار به تصحیح و مقدمه‌ی دکتر پرویز ناتل خانلری باشد. دکتر خانلری پس از انقلاب به زندان افتاد. بجز خانه‌اش همه چیزش را مصادره کردند. درآمدی نداشت. بی چیز شده بود. حسینخانی دوست داشت او را ببیند. یک روز عبدالغفار طهوری گفت می‌خواهد به دیدن دکتر خانلری برود. حسینخانی با او همراه شد. آخرین سمت دکتر خانلری ریاست بنیاد فرهنگ ایران بود و شاید یکی از آخرین کارهایش تصحیح سمک عیار. اما این کتاب جلد جلد چاپ می‌شد. توسط بنیاد فرهنگ یا دانشگاه تهران یا جای دیگر. حسینخانی خواست هر شش جلد آن را یک‌جا چاپ کند. دکتر خانلری قراردادی برای انتشار سمک عیار با بنیاد فرهنگ نداشت. پولی هم بابت آن نگرفته بود. حسینخانی به بنیاد فرهنگ مراجعه کرد تا در ازای پول حروف‌چینی کتاب را بخرد. اما مخالفت کردند. اصلاً با چاپ آن هم موافق نبودند. حسینخانی گفت شما قراردادی با دکتر خانلری ندارید چرا من نمی‌توانم آن را چاپ کنم؟ خلع سلاح شدند اما حروفش را ندادند. حروف‌چینی کتاب سه‌هزار صفحه‌ای بسیار زحمت داشت. اما کاری نمی‌شد کرد. ناچار یک جلدش را حروف‌چینی و چاپ کرد و به وزارت ارشاد برد. کتاب شش جلدی را ابتدا جلد جلد چاپ کرد و در پایان کار هر شش جلد را یک‌جا درآورد. در وزارت ارشاد به او گفتند حالا کارت به جایی رسیده که کتاب سناتور منحوس را چاپ می‌کنی؟ دوران میرسلیم بود. خواستند بخش‌هايی از كتاب، مثلاً شرح حجله‌ی زفاف، در جلد پنجم حذف شود. معلوم است كه نمی‌‌شد سر یک اثر تاريخی چنين بلايی آورد. بنابراين، از چاپش صرف‌نظر كرد. تا زمان مهاجرانی كه كتاب را يك‌جا منتشر كرد. اما آداب شراب‌خواری در شهر سمك را كه در يك صفحه آمده بود، حذف كردند. منع شراب‌خواری، اگرچه در يك كتاب داستان كه جنبه‌ی تاريخی دارد و مربوط به گذشته‌هاست، آن‌چنان بديهی شده بود كه كاری نمی‌شد کرد. 

نمونه‌ی اول حروف‌چینی را ابتدا احمد تدین که با نشر آگاه کار می‌کرد به دقت می‌خواند، بعد نزد دکتر خانلری می‌بردند. «به‌رغم آنکه حال مساعدی نداشت، دقت فوق‌العاده‌ای داشت». 

وقتی به جلد شهر سمک رسیدند که یادداشت‌های دکتر خانلری درباره‌ی کتاب بود، دکتر خانلری گفت این یادداشت‌ها ناقص است و باید تکمیل شود اما وضع جسمانی‌اش بد بود و نمی‌توانست بنویسد. با احمد تدین روزها می‌رفتند پیشش او تقریر می‌کرد آنها تحریر. اما نوشته‌شان مغشوش و نادرست از کار درآمد. ناچار ضبط و پیاده کردند. می‌گفت چنان دقتی در گفتار داشت که وقتی روی کاغذ می‌آوردند نیازی به ویراستاری نداشت.

برای قرارداد کتاب به دكتر خانلری گفت خودتان محتوای قرارداد را پيشنهاد كنيد. قرارداد ساده‌ای پيشنهاد كرد: حق انتشار كتاب سمك‌ عيار را در ازای دريافت ۱۸ درصد از بهای پشت جلد به نسبت تيراژ به انتشارات آگاه واگذار می‌كند و ناشر مبلغی به عنوان پيش‌پرداخت به او می‌پردازد. جای مبلغ را خالی گذاشته بود. 

به غیر از سمک عیار دکتر خانلری، کتاب‌های دکتر شفیعی کدکنی را هم انتشارات آگاه منتشر کرد. اسرارالتوحید بایزید بسطامی، سخنان ابوسعید ابوالخیر، صور خیال در شعر فارسی، شاعر آینه‌ها و غیره. 

حسینخانی بجز کار کتاب کار نشریه هم می‌کرد. نامه‌ی کانون نویسندگان، نقد آگاه، کتاب آگاه و بسیاری مجلات علمی را او منتشر می‌کرد که هر کدام داستان‌ها و گرفتاری‌های خودش را داشت. این نشریات به اندازه‌ی کتاب‌هایی که منتشر می‌کرد، اهمیت داشت. مجلات ماندگاری که او منتشر کرده هیچ روزنامه‌نگاری منتشر نکرده است. 

من خودم شخصاً هم با او تجربه‌هایی داشته‌ام که وقتی باید بنویسم. کتاب‌هایم را ابتدا او منتشر می‌کرد. یک روز به او پیشنهاد کردم درباره‌ی زندگی‌اش به گفتگو بنشینیم. پذیرفت. به اتفاق دوست سالیانم، سیما سلامت‌بخش به دیدار او می‌رفتیم و حرف‌هایش را ضبط می‌کردیم. این مربوط به سال ۱۳۹۰ است. ماه‌ها طول کشید. با وجود این نیمه‌کاره ماند. حاصل کار یک گفتگوی بیست‌هزار کلمه‌ای است که شاید به انتشارات آگاه بدهم منتشر کند. یا هر جای دیگر. هنوز نمی‌دانم.

حسینخانی، به قول کاظم کردوانی شرف نشر ایران بود. حسینخانی چپ بود اما از چپ و راست عبور کرده بود و به مقام بالاتری دست یافته بود. یادش گرامی.