11 سپتامبر 2026

اریک هابزبام؛ مردی که تقریباً همه‌چیز را می‌دانست

آدام سیزمن

عصر هابزبام: زندگیِ یک تاریخ‌نگار انقلابی، نویسنده: امیل شابال، انتشارات دانشگاه هاروارد، ۲۰۲۶.

 

در آغاز قرن بیست‌ویکم، اریک هابزبام می‌توانست ادعا کند که مشهورترین و پرمخاطب‌ترین مورخ دنیا است. کتاب‌های او در زمره‌ی آثار پرفروش بود و میلیون‌ها خواننده داشت. خبر درگذشتِ او در سال ۲۰۱۲، از هند تا برزیل به تیتر اول روزنامه‌ها بدل شد. این مارکسیستِ سرسخت، در سال‌های پایانیِ عمر خویش غرق در عناوین افتخاری و جوایز گوناگون بود: از عضویت در فرهنگستان بریتانیا و عضویتِ افتخاریِ دانشکده‌ای در کیمبریج تا دریافت عالی‌ترین نشانِ افتخار بریتانیا و کشورهای مشترک‌المنافع ــ «همرهان شوکت» ــ که طی مراسمی در کاخ باکینگهام به او اعطا شد. هنگامی که هابزبام بر چهارپایه‌ای زانو زد تا ملکه روبانِ مدال را بر گردنش بیاویزد، تکه گچ کوچکی از سقف به زمین افتاد، گویی سقف نیز به این کار معترض بود. پذیرش این نشانِ افتخار یکی از رفقای پیشین او را چنان برآشفته کرد که گفت: «دیگر باید نام اریک را از فهرستِ دوستان حذف کرد.»

سرگذشتِ هابزبام پیش‌تر در سال ۲۰۱۹، یعنی هفت سال پس از مرگش، در زندگی‌نامه‌ی رسمی و استادانه‌ای به قلم ریچارد جِی. اوانز به رشته‌ی تحریر درآمده بود. اما اکنون امیل شابال، استاد تاریخ معاصر در دانشگاه ادینبورو، در کتاب عصر هابزبام روایتی نسبتاً متفاوت ارائه می‌دهد. شابال در ابتدا می‌خواست تاریخی درباره‌ی مارکسیسم فرانسوی بنویسد اما به این نتیجه رسید که می‌تواند سرگذشتِ جریان چپ در اروپا و چه بسا دنیا را در قالب داستان زندگیِ یک فرد بیان کند.

اریک هابزبام در سال ۱۹۱۷ در اسکندریه متولد شد، یعنی همان سالی که به علت وقوع انقلاب بلشویکی برای کمونیست‌ها مقدس است. او دوران کودکیِ خود را در وین و در کنار والدین یهودی‌اش ــ مادری اتریشی و پدری بریتانیایی و لهستانی‌تبار ــ سپری کرد. هابزبام در ۱۴ سالگی یتیم شد و او را نزد عمو و عمه‌اش در برلین فرستادند. او در آنجا زندگی در شهری غرق در تلاطم و غوغا را تجربه کرد، شهری که خیابان‌هایش به صحنه‌ی منازعه‌ی سیاسی میان چپ‌گرایان و راست‌گرایان بدل شده بود. اریکِ جوان از هیجاناتِ روزهای پایانیِ «جمهوری وایمار» تأثیر پذیرفت. او به «اتحادیه‌ی دانش‌آموزان سوسیالیست» پیوست که سازمانی وابسته به جبهه‌ی کمونیسم بود، و این سرآغاز چیزی شد که هابزبام بعدها آن را «یک عمر تعهد» نامید. او در خاطراتِ خود آن ایام را چنین توصیف می‌کند: «همچون لحظه‌ی کشف قاره‌ای نو توسط کریستف کلمب در دوران نوجوانی بود؛ آن‌گاه که شور و هوش برای نخستین بار جهان را کشف می‌کنند و نفسِ زیستن به تجربه‌ای فراموش‌نشدنی تبدیل می‌شود».

او شیفته و سرمستِ مارکسیسم شد: نوعی «ایدئولوژیِ جامع»، راه‌حل همه‌ی مشکلات، نظامی برای توضیح همه‌چیز. شابال به ما می‌گوید که هابزبامِ جوان «عاشقِ بحث، مخالفت، انتقاد و سخنرانی بود» و مارکسیسم فرصت‌های بی‌شماری برای تمام این‌ها فراهم می‌آورد. هابزبام در ۱۷ سالگی در دفتر خاطراتش اعتراف کرد که می‌خواهد در مارکسیسم، که آن را به «دریا» تشبیه می‌کرد، «شیرجه بزند» و در آن «غوطه‌ور شود». او نوشت که می‌خواهد «عاشق‌اش باشد»، «هم از نظر مادی و هم از نظر معنوی، آن‌گونه که انسان به زنی عشق می‌ورزد» ــ هرچند در آن زمان تجربه‌اش از زنان محدود بود (زیرا هنوز باکره بود). هنگامی که هابزبام این سطور را می‌نگاشت، در لندن به سر می‌برد زیرا عمویش، سیدنی، تصمیم گرفته بود که خانواده را به بریتانیا منتقل کند. بعدها بسیاری چنین می‌پنداشتند که هابزبام پناهنده‌ای بوده که از آلمانِ نازی «گریخته است»، در حالی که او در واقع بریتانیایی به دنیا آمده بود و در مدرسه‌اش در برلین به «پسر انگلیسی» شهرت داشت.

هابزبامِ جوان خواننده‌ای سیری‌ناپذیر و دارای هوش و ذکاوتی زودرس بود. به او کمک‌هزینه‌ی تحصیلی اهدا کردند تا در کینگز کالج در دانشگاه کیمبریج تاریخ بخواند. طولی نکشید که آوازه‌ی این جوانِ شگفت‌انگیز در کیمبریج پیچید و نشریه‌ی «گرانتا» در توصیف او نوشت: «دانشجوی سال‌اولی‌ای در کینگز هست که همه‌چیز را می‌داند.» او به «حزب کمونیست» پیوست و در آخرین ترم دوره‌ی کارشناسی به عضویت «اَپاستِلز»، انجمنی مخفی متشکل از باهوش‌ترین دانشجویان، در آمد. وقتی از او درباره‌ی کتاب محبوبش پرسیدند، به شوخی گفت: «هنوز آن را ننوشته‌ام.» او با عالی‌ترین رتبه‌ی دانشگاهی (رتبه‌ی اولِ ممتاز) فارغ‌التحصیل شد و به نظر می‌رسید که آینده‌ای درخشان دارد.

اما آشکار بود که جنگ قریب‌الوقوع است و در اوایل سال ۱۹۴۰، هابزبام از سوی «رسته‌ی سلطنتی مهندسی» به خدمت سربازی فراخوانده شد. اندکی پیش از آنکه یگانِ هابزبام به سنگاپور اعزام شود ــ که کمی بعد به تسخیر ژاپن در آمد – او، به لطف بخت و اقبال مساعد، به یگان آموزشیِ ارتش منتقل شد و باقی‌مانده‌ی دوران جنگ را به سخنرانی و تدریس برای دیگر سربازان گذراند. هابزبام به‌ تبلیغ چپ‌گرایی شهرت یافت و این امر توجه «سازمان اطلاعات و امنیت داخلی بریتانیا» (ام‌آی۵) را به او جلب کرد.

پس از جنگ، به هابزبام پیشنهاد کردند که برای تحقیق و پژوهش به کینگز کالج برود و در نتیجه او به کیمبریج بازگشت. این سرآغازِ مسیر شغلیِ نسبتاً عجیب او در مقام مورخی حرفه‌ای بود. رساله‌ی دکترا‌ی هابزبام درباره‌ی اولین اعضای «انجمن فابیان» را در خور انتشار ندانستند و نخستین کتابی که نگارش آن به او سفارش داده شده بود ــ ظهور کارگرِ مزدبگیر ــ بیش از حد متعصبانه شمرده شد و ناشر از چاپش خودداری کرد. هابزبام به جای اینکه مسیر دانشگاهیِ متعارف را ادامه دهد، سمتی را در کالج بیرکبِک در لندن پذیرفت تا شب‌ها به بزرگسالان آموزش دهد ــ یعنی همان کاری که در دوران جنگ انجام داده بود. نخستین کتاب واقعیِ او، شورشیانِ بدوی (۱۹۵۹)، در ۴۲ سالگی‌اش منتشر شد. هابزبام با تمرکز بر گروه‌های حاشیه‌نشینِ محروم از قدرت سیاسی و اقتصادی کوشید تا نوعی ناهنجاریِ ظاهری در نظریه‌ی مارکسیستی را توضیح دهد و بدین ترتیب مخاطبانِ انگلیسی‌زبان را با اندیشه‌های فیلسوف-سیاستمدارِ ایتالیایی، آنتونیو گرامشی، آشنا کرد. در آن زمان، هابزبام به‌عنوان مارکسیستی اهل بحث و جدل شهرت یافته بود؛ برای مثال، او در اواسط دهه‌ی ۱۹۵۰ برای مدتی طولانی در هفته‌نامه‌ی «نیو استِیتسمَن» درگیر جنگ لفظی با تاریخ‌نگارِ محافظه‌کارتری به نام هیو تِرِوِر-روپر بود و از اهمیتِ ماندگار کارل مارکس در مقام مورخ دفاع می‌کرد. (او در این نشریه درباره‌ی موسیقیِ جاز هم مقاله می‌نوشت.)

هابزبام به تدریج جایگاه خود را تثبیت ‌کرد: او از اعضای برجسته‌ی «گروه مورخان حزب کمونیست» و یکی از بنیان‌گذاران نشریه‌ی تأثیرگذار و مارکسیست‌مآب «گذشته و حال» (با عنوان فرعیِ «نشریه‌ی تاریخ علمی») بود. اما جهش واقعی در مسیر حرفه‌ای او زمانی رخ داد که مأمور نگارش یک کتاب درسی برای مجموعه‌ای شد که توسط ‌انتشارات «وایدنفلد و نیکلسون» چاپ می‌شد. کتاب عصر انقلاب: اروپا، ۱۷۸۹–۱۸۴۸ (۱۹۶۲) نخستین اثر از یک سه‌گانه بود که طی ۲۵ سال بعد درباره‌ی دوره‌ای منتشر شد که هابزبام آن را «قرن نوزدهم طولانی» ــ فاصله‌ی میان انقلاب فرانسه تا آغاز جنگ جهانی اول ــ می‌خواند. هیچ‌یک از این کتاب‌ها محتاج پژوهش‌های دست‌اولی نبود که معمولاً از یک مورخ انتظار می‌رود، و برای دانشگاهیان هم نوشته نشده بود. هابزبام به لطف آماده‌سازیِ درس‌گفتارهایش، ابتدا در ارتش و سپس در کالج بیرکبک، آموخته بود که چگونه شیوا و رسا و عاری از اصطلاحاتِ غامض سخن بگوید و با استفاده‌ی هوشمندانه از حکایت‌های تاریخی توجه مخاطبانِ غیردانشگاهی را به خود جلب کند. نتیجه‌ی کار، نوعی «تاریخ جامع» بود که در مقایسه با تنها رقیب جدی‌اش، یعنی مجموعه‌های خشک و بی‌روح تاریخ مدرن کمبریج، بسیار جذاب‌تر بود.

سه‌گانه‌ی هابزبام به موفقیتی چشمگیر دست یافت؛ این اثر به زبان‌های گوناگون (بر اساس آخرین آمار، ۲۲ زبان) ترجمه شد و خودِ هابزبام را به یک چهره‌ی مشهور بین‌المللی تبدیل کرد. این مجموعه با جلد چهارمی به پایان رسید که ماهیت نسبتاً متفاوتی داشت: عصر نهایت‌ها: قرن بیستم کوتاه، ۱۹۱۴-۱۹۹۱ (۱۹۹۴). تنها در برزیل بیش از ۲۵۰ هزار نسخه از این کتاب به فروش رفت.

از قضا هابزبامِ مورخ درست در زمانی به جایگاهی رفیع در دنیا دست یافت که به نظر می‌رسید جهان‌بینیِ بنیادین‌اش با فروپاشیِ کمونیسم در شوروی بی‌اعتبار شده است. برای مارکسیست‌ها این شکستی معمولی نبود زیرا عقیده داشتند که روند تاریخ به نفع آن‌هاست؛ مارکسیسم تأکید می‌کرد که مبارزه‌ی طبقاتی ناگزیر به پیروزی پرولتاریا و ظهور جامعه‌ای بی‌طبقه خواهد انجامید. برای روشنفکران مارکسیست، ناکامی شوروی، که عمیقاً به آن ایمان داشتند، بحرانی عقیدتی آفرید؛ اما هابزبام دچار چنین بحرانی نشد. او نه‌ تنها با «چپ نو» (که آن را «سیاستِ جوانانِ مرفه و تکنوکرات شهرنشین» می‌خواند) میانه‌ای نداشت بلکه «سیاست هویت‌محور» را هم رد می‌کرد و آن را «کم‌مایه» می‌دانست. هابزبام تا پایان عمر «چپ سنتی» باقی ماند؛ او به آموزه‌های لنین وفادار بود و هیچ‌گونه انحرافی از آن را برنمی‌تافت.

هابزبام در دوران دانشجویی به فرانسه و مستعمراتِ این کشور در شمال آفریقا سفر کرد و در سراسر زندگی نیز‌ اهل سیر و سفر بود. او هیچ تناقضی در این نمی‌دید که به خرج دیگران به سفرهای پرهزینه برود یا نمک بخورد و نمکدان بشکند. او در سال ۱۹۶۸، در کنفرانسی در کوبا، فعالیت‌های مخرب سی‌آی‌اِی و بنیادهای فورد و راکفلر را محکوم کرد؛ این در حالی بود که در همان سال، کمک‌هزینه‌ی «بنیاد فورد» برای سفر به آرژانتین را پذیرفت و پیش از آن نیز با حمایت مالی «بنیاد راکفلر» به سیر و سیاحت در آمریکای جنوبی پرداخته بود. هابزبام به لطف عضویت در حزب کمونیست به شبکه‌ای جهانی دسترسی داشت و هر کجا که می‌رفت به آسانی می‌توانست همفکرانی برای خود بیابد. آثار او، بیش از اکثر مورخان، نشان از اماکن و اشخاصی دارد که از نزدیک دیده بود. او به دنبال مخاطبی جهانی بود و به این هدف دست یافت. هابزبام عادت کرده بود که بر اساس دیداری کوتاه ــ گاه تنها در حد چند ساعت ــ به تعمیم‌های کلان تاریخی دست بزند. او خودش این روش را «تحقیق میدانی» می‌نامید. واضح است که دیدگاهی برآمده از دیداری کوتاه به احتمال زیاد سطحی از آب درمی‌آید، و این گرایش در او وجود داشت که به ‌جای واقعیت موجود، آنچه را دلش می‌خواست ببیند. برای مثال، او به‌ جای تقبیح دیکتاتوریِ نظامی در پرو، به تمجید از ژنرال‌هایی پرداخت که به نظرش وضعیتِ معیشتیِ مردم را بهبود بخشیده بودند.

شابال در نگارش زندگی‌نامه‌ی هابزبام نثر روانِ او را الگو قرار داده و از اصطلاحاتِ غامض پرهیز کرده است. با این حال، شابال در صفحاتِ آغازین کتاب توضیح می‌دهد که اثر او نوعی «زندگی‌نامه‌ی فکری» است. منظور او از این تعبیر چیست؟ هر زندگی‌نامه‌نویس ماهری، یک روشنفکر را در بستر زمانه و فضای فکری‌اش می‌سنجد، و این همان کاری است که شابال به خوبی انجام داده است. اما به نظر می‌رسد که او از این اصطلاح برای توصیف زندگی‌نامه‌ای استفاده می‌کند که به قیمت نادیده انگاشتن زندگیِ شخصیِ هابزبام به کاوش در حیاتِ افکار او می‌پردازد، گویی این دو هیچ ارتباطی با یکدیگر ندارند. در این کتاب، اطلاعاتِ چندانی درباره‌ی دوران کودکی، روابط عاطفی هابزبام یا خانواده‌اش وجود ندارد. در نتیجه وقتی شابال به «نگرشِ پیچیده و آکنده از عقده‌ی هابزبام به سکس» اشاره می‌کند، خواننده‌ی ناآگاه به هیچ وجه نمی‌فهمد که منظورش چیست. این مایه‌ی افسوس است زیرا شابال هرگاه به گمانه‌زنی درباره‌ی روان‌شناسیِ هابزبام می‌پردازد، تحلیل هوشمندانه‌ای ارائه می‌دهد. برای مثال، او می‌گوید که برای هابزبام، «نوشتن نوعی روان‌درمانی به شمار می‌رفت»؛ شابال کتاب عصر نهایت‌ها را نوعی مرثیه‌سرایی برای شکست کمونیسم می‌داند: «او برای مرهم نهادن بر آسیب روانیِ حاصل از این شکست کوشید تا علل وقوع آن را تبیین کند.» به نظر می‌رسد که شابال نگارش این زندگی‌نامه را حدود ۱۵ سال پیش آغاز کرده است؛ شاید علت انتخاب ساختاری مضمونی به جای روال مرسوم گاه‌شماری این بوده که شابال می‌خواسته این کتاب را از کتاب اوانز متمایز کند، هرچند این رویکرد به برخی تکرارهای آزاردهنده انجامیده است.

هابزبام روشنفکری به سبک و سیاق فرانسوی بود، مورخی بهره‌مند از غنای فکری و فرهنگی که ذهنش درگیر اندیشه‌هایی جهانی بود. با این حال، او قادر به پذیرش شکستِ آرمانی نبود که تمام زندگی‌اش را وقف آن کرده بود. او تا زمان انحلال «حزب کمونیست بریتانیای کبیر» در سال ۱۹۹۱، عضو این حزب باقی ماند؛ گویی تصفیه‌های دوران استالین، گولاگ، پیمان آلمان نازی-شوروی، حمله‌ی شوروی به مجارستان در سال ۱۹۵۶ و اشغال چکسلواکی در سال ۱۹۶۸ به هیچ وجه مایه‌ی تشویش خاطرش نمی‌شد. تونی جات، تاریخ‌نگار نامدار، در مقاله‌ی «آخرین رمانتیک» (۲۰۰۳) که به ارزیابیِ کارنامه‌ی حرفه‌ای هابزبام اختصاص داشت، نوشت که گویی او «به‌ نحوی سراسر دوران رعب و وحشت و سرافکندگیِ عصر ما را در خواب سپری کرده» بود.

گرچه هابزبام فردی دوست‌داشتنی به نظر می‌رسید اما در ژرفای وجودش نوعی سنگدلی نهفته بود. در سال ۱۹۹۴، مایکل ایگناتیف در مصاحبه‌ای در برنامه‌ی «لِیت شو» (The Late Show) در بی‌بی‌سی از او پرسید که اگر مرگ ۱۵ تا ۲۰ میلیون نفر ]قربانیان دوران استالین[ واقعاً به «فردایی درخشان» می‌انجامید، در این صورت آیا ایجاد جامعه‌ای آرمانی ارزش این‌همه جنایت را داشت؟ هابزبام پاسخ داد: «بله.»

 

برگردان: عرفان ثابتی


آدام سیزمن استاد افتخاریِ دانشگاه سنت اندروز و عضو انجمن سلطنتی ادبیات بریتانیا است. از میان کتاب‌‌های تحسین‌شده‌ی او می‌توان به زندگی‌نامه‌های جان لوکاره، هیو ترِوِر-روپر، اِی. جِی. پی. تیلور و اِیسا بریگز اشاره کرد. آنچه خواندید برگردان مقاله‌ی زیر است:

Adam Sisman, ‘Eric Hobsbawm: The man who knew almost everything’, New Statesman, 19 August 2026.