17 اکتبر 2026

روزنامه‌نگاریِ «منظوم »، از نسیم شمال تا اصغر آقا

سیروس علی‌نژاد

روزنامه‌نگاری در معنای متعارف خود با خبر، گزارش، مقاله و تفسیر شناخته می‌شود و زبان طبیعی آن نثر است. اما در تاریخ مطبوعات فارسی، در دوره‌ی مشروطه، شکل دیگری از روزنامه‌نگاری پدید آمد که زبان اصلی آن شعر بود. در این شیوه، شاعرانی که روزنامه‌نگاری پیشه می‌کردند، یا روزنامه‌نگارانی که طبع شعر داشتند، رویدادهای سیاسی و اجتماعی را در قالب شعر می‌ریختند، و شیوه‌ای بنا نهادند که می‌توان آن را روزنامه‌نگاری منظوم نامید. البته زبان شعر که سرمایه‌ی اصلی زبان فارسی است، باید تا اندازه‌ی زیادی از زبان ادبی فاصله گرفته باشد تا بتوان آن را در مباحث روزنامه‌نگاری به کار گرفت.

در شعر فارسی، طنز همیشه جایگاه خود را داشته است اما روزنامه‌نگاری کار تازه‌ای بود که اهل زبان با آن مواجه شده بودند. گویا زبان فارسی در پایان دوره‌ی قاجار به چنین اندازه‌هایی دست یافته بود و بر زبان خطیبان و انقلابیون جاری بود. چنان‌که نادر نادرپور درباره‌ی زبان ایرج میرزا می‌گفت «زبان او، برخلاف تصور متداول، زبان محاوره‌ی مردم نیست، بلکه زبان روزنامه‌نگاری است و این زبان میراث خطیبان انقلاب مشروطیت است که اغلب از روزنامه‌نگاران بوده‌اند».

ایرج میرزا اما هیچ‌گاه به روزنامه‌نگاری روی نیاورد. اینکه ده دوازده سال پیش از انقلاب مشروطه، در دوره‌ی جوانی، چندی مدیر روزنامه‌ی دارالفنون تبریز بود، احتمالاً به خاطر نسبت خانوادگی با طایفه‌ی قاجار، یا به‌کلی تصادفی بود. در عوض شعرهای او پس از انقلاب مشروطه‌، زمانی که هنوز روزنامه‌نگاریِ منظوم پدید نیامده بود، چنان ساده و روان شده بود، که محمد جعفر محجوب از طرز سخن وی به عنوان سبک روزنامه‌ای یاد می‌کند: «سادگی و روانی و آسانیِ فوق‌العاده‌ی شعر ایرج، به همراه تازگی معانی و مضامین و پیروی از طرز بیان و دید گذشتگان موجب شد که بعضی از استادان و کارشناسان شعر فارسی او را مبدع شیوه‌ای به نام سبک روزنامه‌ای در شعر فارسی بشناسند. چه نثر روزنامه‌ای نیز برای مردم نوشته می‌شود و هدف آن این است که برای عده‌ی هرچه بیشتر از مردم قابل درک باشد و اگر تحوّل نثر روزنامه را از روز پیدایی آن در ایران یا از انقلاب مشروطیت تا امروز در نظر بگیریم، ملاحظه خواهیم کرد که همواره به سوی سادگی و روانی سیر می‌کرده است».

به هر حال، اول کسی که شعرش را به زبان روزنامه بدل کرد و تا پایان بدان وفادار ماند، سید اشرف‌الدین گیلانی بود که در رشت بنای روزنامه‌ی نسیم شمال را گذاشت و بعد در تهران به کار انتشار آن ادامه داد. در آغاز، راه و چاه کار را نمی‌دانست تا اینکه نشریه‌ی ملانصرالدین قفقاز به دستش رسید که شعرهای میرزا علی اکبر صابر در آن انعکاس می‌یافت. همان که به هوپ هوپ نامه موسوم شد.

پیش از آن اگر هم در فکر انتشار روزنامه بود، نمی‌دانست که آن روزنامه چه جور روزنامه‌ای باید باشد و چه کسانی را مخاطب قرار دهد یا محتوایش چه باشد. احمد اداره‌چی گیلانی که دیوان سید اشرف را گرد آورده، در مقدمه‌ی دیوانش می‌نویسد: «پخش روزنامه‌ی ملانصرالدین در ۱۹۰۶میلادی (۱۳۲۴ هجری قمری) اشرف‌الدین را سخت تحت تأثیر قرار داد. راهگشایی برای او شد. چون روزنامه‌نگاران ایرانی در آن زمان اصلاً نمی‌دانستند چه می‌نویسند و برای که می‌نویسند. هرچند جز خدمت به میهن و آسایش مردمان غرضی نداشتند، راه درست کار و کوشش را نمی‌دانستند و هر یک مشروطه و آزادی و قانون را به معیار ذوق و سلیقه‌ی خویش و به میزان اطلاعاتی که از پیش داشتند، می‌سنجیدند».

اینکه از نسیم شمال به عنوان روزنامه یاد می‌کنیم معنایش این نیست که به معنای امروزی کلمه روزنامه بود. یا مثلاً خبرنگار داشت، گزارشگر داشت، نویسنده داشت، تحریریه داشت، دفتر و دستک داشت، و هر روز در هشت یا شانزده صفحه‌ی بزرگ منتشر می‌شد. نه. نسیم شمال روزنامه‌ای بود هفتگی، و گاهی دو بار در هفته، در چهار برگ کوچک چاپ می‌شد. در دو سه سالِ اول، در رشت مستقر بود، و بعد به تهران منتقل شد. در تهران چاپخانه‌اش، به نام عروة الوثقی، نزدیک سبزه میدان، و متعلق به یهودیان بود. همه‌ی روزنامه آن، از بای بسم‌الله تا تای تمتش را خود سید می‌نوشت و به مطبعه می‌برد. بعد همانجا می‌نشست تا حروف‌چینی شود. غلط‌گیری را هم خودش می‌کرد، و خودش دستور صفحه‌آرائی می‌داد تا به چاپ سپرده شود. بنابراین نویسنده و صفحه‌آرا و مصحح و موزع و همه چیزش خودش بود. حتی پس از چاپْ خودش اوراق چاپی را می‌شمرد و پخش می‌کرد. در تهران سه چهار هزار تیراژ داشت که به نسبت جمعیت آن روز تهران و کم‌سوادی عمومی جامعه خیلی هم زیاد بود. تازه در تهران آن‌قدر خواننده داشت که به شهرستان‌ها نمی‌رسید. هرچند در آن زمان اساساً سیستمی برای توزیع شهرستان‌ها وجود نداشت. قیمتش هم چهار شاهی بود. اما همین روزنامه‌ای که یک تنه اداره می‌شد و هیچ چیز نداشت، نماد روزنامه‌نگاری منظوم ایران شد. 

در نسیم شمال خبر و مقاله و تفسیر و یادداشت همه شعر بود. همه جور شعری هم چاپ می‌شد. این را ما امروز از روی دیوان سید اشرف می‌فهمیم، چون دیوانش با همه‌ی کت و کلفتی، چیزی نیست جز اشعاری که در روزنامه‌ی نسیم شمال چاپ می‌شد. خب، می‌دانیم که شعر انواع و اقسام دارد. سید با ذوق بود و از انواع شعر در روزنامه‌اش استفاده می‌کرد. و این تنوع گویا به مذاق خوانندگانش هم خوش می‌آمد. خریدارانش غالباً بی سواد بودند. روزنامه را می‌خریدند، به خانه و بازار می‌بردند. به دست آدم باسوادی می‌دادند که برایشان بخواند. یعنی سید با انتخاب شعر برای کارش، رسانه‌ای درست کرده بود که بیشتر شنیداری بود. عموم مردم در انتظارش بودند تا هفته‌ای دو بار آن را بخوانند یا بشنوند و گاه حفظ کنند. 

اول کسی که شعرش را به زبان روزنامه بدل کرد و تا پایان بدان وفادار ماند، سید اشرف‌الدین گیلانی بود که در رشت بنای روزنامه‌ی نسیم شمال را گذاشت

البته، این پدیده یعنی خواندن روزنامه برای بی‌سوادان خاص ایران نبوده. آن وقت‌ها و پیش از آن، در باقی دنیا هم معمول بوده. چند سال پیش در آمریکا فیلمی می‌دیدم که اسمش به گمانمNews of the World بود، با بازیگریِ تام هنکس. قهرمانش بهترین شغل دنیا را داشت. کارش این بود که به قهوه‌خانه‌ها و هرجا که محل اجتماع مردم بود، می‌رفت، روزنامه را از جیبش در می‌آورد، و برای آنها که سواد نداشتند، می‌خواند و پول می‌گرفت. البته در ایران باسوادها از مردم بابت خواندن نسیم شمال پول نمی‌گرفتند و غیر از نسیم شمال هم نشنیده‌ام که اهل سواد برای بقیه روزنامه‌ای بخوانند. شاید نسیم شمال اولین و آخرین مورد بود. چون بعدها دیگر مردم باسواد شدند و لازم نبود مثلاً باباشمل یا توفیق را دیگران برای آنها بخوانند. 

در ایران شعر همیشه وسیله‌ای برای بیان دردهای اجتماعی و سیاسی یا شخصی بوده. کافی است «نامه‌ی اهل خراسان» انوری را به یاد بیاوریم یا نامه‌ای را که انوری به شعر برای خواجه اسفندیار نوشته و از او طلب شراب کرده است.[1] اما در پایان دوره‌ی قاجار و زمانی که قدم در مشروطه گذاشتیم، چنان به روزنامه و رسانه نیازمند شده بودیم که شعر از صورت صرفاً ادبی خود عبور کرده بود و تبدیل به رسانه شده بود. به این جهت به غیر از سید اشرف، دیگرانی مانند فرخی یزدی و عارف قزوینی و میرزاده عشقی و بسیاری دیگر که به اندازه‌ی اینان نام‌آور نبودند، (باستانی پاریزی در نای هفت بند حدود ۴۰ نشریه‌ی فکاهی را نام می‌برد) شعر و سرود را دستمایه‌ی کار روزنامه و روزنامه‌نگاری کرده بودند. فرخی یزدی که فردی مبارز و سخت‌جان بود و تمام عمر از کوشش در راه برقراری عدالت و آزادی دست بر نداشت، بسیاری از شعرهای خود را ابتدا در روزنامه‌ی طوفان چاپ می‌کرد؛ او درست مانند سید اشرف‌الدین در نسیم شمال همه کاره‌ی طوفان بود. یا عارف قزوینی که دردهایش را در ترانه‌هایش می‌ریخت و سروده‌هایش هنوز هم ورد زبان ماست: «از خون جوانان وطن لاله دمیده»، یا شعر فرخی: «آن زمان که بنهادم سر به راه آزادی» که هنوز هم در یادهاست. میرزاده عشقی از اینان نیز جلوتر بود و نمایشنامه‌هایش مانند سه تابلوی مریم، حتی اپرت‌هایش را در قالب شعر عرضه می‌کرد. سهل است در شعرهای کلاسیک دستکاری می‌کرد و پیش از نیما یوشیج نوعی شعر نو می‌ساخت. 

تصور من این است که روزنامه‌نگاری منظوم ایران در همان دوره‌ها یعنی در دوره‌ی زندگی همان چهار شاعر آزادی به اوج رسیده، و بعدها، اگر راه و روش آنان در روزنامه‌نگاری ایران ادامه یافته، هرگز به گستردگی آن دوران نبوده است. ضمناً نباید فراموش کرد که شاعران دوران مشروطه یا اواخر دوره‌ی قاجار در کار فاصله گرفتن از مدح امیران و صله گرفتن از پادشاهان و گریختن از دم و دستگاه دربار بودند و نیازمند آن بودند که پس از صدها سال قصیده‌سرائی و مدح امیران و سلاطین، خود را به جای سخنگوی دربار، سخنگوی مردمان جلوه دهند و شعر را از ابزاری برای مدح و ثنا به وسیله‌ای در خدمت مردمان بدل کنند. 

به هر حال، آنچه من در اینجا می‌نویسم فقط اشاره‌ای است به استفاده از شعر به جای زبان روزنامه‌نگاری که با مرگ شعرای آن دوره به‌کلی پایان نیافت بلکه سبک شعرای عهد مشروطه، سرمشقی شد برای روزنامه‌نگاران بعدی، تا از شعر در مجله و روزنامه و مخصوصاً نشریات طنز بیشتر استفاده کنند. 

میرزاده عشقی را در ۱۳۰۳ به تیر کشتند، و سید اشرف و عارف قزوینی در سال ۱۳۱۲ و فرخی یزدی در سال ۱۳۱۸ خورشیدی از دست شدند. نسیم شمال ظاهراً پس از سید اشرف، چندی به همت دوستانش ادامه یافت اما دیگر از آن شعرهای ناب و تأثیرات بی حساب سید خالی شده بود. پس از نسیم شمال، نخستین روزنامه‌ی طنز ایران بابا شمل بود که ده سال بعد از سید اشرف، به دست مهندس رضا گنجه‌ای، رئیس دانشکده فنی و استاد دانشگاه تهران در سال ۱۳۲۲ بنا نهاده شد. بابا شمل اما هیچ نسبتی با نسیم شمال نداشت و راه مستقل خود را می‌رفت. این روزنامه، با وجود آنکه مهندس گنجه‌ای بر ادب فارسی تسلط داشت و خود شاعر توانائی بود، زبان نثر را جایگزین شعر کرد، اما در کنار نوشته‌هایش دو سه شعر هم چاپ می‌کرد و به‌کلی با شعر بیگانه نبود. 

اهل نظر عقیده دارند که نشریات طنز در زمان ما روی دو پایه استوارند: کاریکاتور و شعر. در زمان نسیم شمال هنوز کاریکاتور جای خود را در مطبوعات ایران باز نکرده بود، اگرچه روزنامه‌ی قرن بیستم میرزاده عشقی از کاریکاتور بهره‌ی فراوان می‌گرفت. اما بابا شمل مانند ملانصرالدین، صفحه‌ی اول خود را تماماً به یک کاریکاتور بزرگِ یک صفحه‌ای اختصاص می‌داد و یک کاریکاتور کوچک‌تر هم در صفحه‌ی آخر چاپ می‌کرد. در واقع بابا شمل، کاریکاتور را جایگزین شعر کرده بود. با وجود این وقتی نوبت انتشار به حاجی بابای پرویز خطیبی رسید (۱۳۲۸)، او ضمن چاپ کاریکاتور و به‌خصوص کاریکاتورهای رنگی، از شعر به مقدار زیادتری استفاده کرد تا اینکه یک سال بعد از انتشار حاجی بابا، هفته‌نامه‌ی خوش‌آوازه‌ی چلنگر از راه رسید (۱۳۲۹ شمسی) که محمدعلی افراشته، شاعر و نویسنده‌ی خوش‌ذوق گیلانی آن را انتشار می‌داد. شباهت چلنگر با نسیم شمال این بود که غیر از یکی دو قصه که به نثر داشت، بقیه‌ی آن را شعر تشکیل می‌داد. افراشته مانند سید اشرف شاعر توانایی بود و هنوز که هنوز است هیچ‌کس وزن افراشته را در شعر و طنز گیلکی پیدا نکرده است. علاوه بر این افراشته درست مانند سید اشرف، بیشترِ نشریه‌اش را خودش می‌نوشت. چلنگر تا کودتای ۲۸ مرداد ادامه یافت و پس از آن، مدتی هیچ نشریه‌ای جز نشریات طرفداران حکومت منتشر نمی‌شد تا آنکه آهسته آهسته فضا باز شد و روزنامه‌ی توفیق در سال ۱۳۳۶ پا به عرصه‌ی مطبوعات گذاشت. 

در آن سال‌های پس از کودتا، بیشتر مطبوعاتی‌ها و صاحبان ذوق به دلیل تعطیلی و توقیف فله‌ای مطبوعات بیکار و خانه‌نشین شده بودند و توفیق توانست سرمایه‌ی عظیمی از نویسنده و شاعر و کاریکاتوریستِ بیکار را نصیب خود کند. زمان توفیق دیگر وقت انتخاب بین شعر و نثر سپری شده بود. اگر تولید شاعران بیشتر بود، صفحات توفیق بیشتر شعر می‌شد و اگر تولید نویسندگان بیشتر بود، صفحات توفیق از نثر انباشته می‌شد. اما بیشتر از شعر یا نثر، این کاریکاتور بود که در توفیق سهمی عمده داشت. انتشار توفیق سال‌ها دوام کرد و از حیث مطرح بودن در جامعه‌ی مطبوعات و در میان عموم خوانندگان، توفیق از موفق‌ترین نشریات طنز ایران به شمار می‌رود. 

 مشخصه‌ی بزرگ آن محافظه‌کاری‌اش بود. برخلاف ملا نصرالدین که صد سال پیش از گل آقا، روحانیون را سوژه‌ی کاریکاتورهای تند و تیزش می‌کرد، گل آقا روحانیون را در هاله‌ای از تقدس می‌پیچید و سراغ‌شان نمی‌رفت.

پس از توفیق دو سه نشریه‌ی طنز از جمله کاریکاتور محسن دولو و کشکیات منوچهر محجوبی-غلامعلی لطیفی که به ضمیمه‌ی مجله‌ی تهران مصور چاپ می‌شد؛ انتشار یافتند که از نظر کیفیت طنز و کاریکاتور نسبت به توفیق برتری داشتند و نشریات موفقی هم بودند، اما هرگز نام و آوازه‌ی توفیق را نیافتند یا از نظر تیراژ به پای آهنگر که پس از انقلاب منتشر شد، نرسیدند. آهنگر بهترین نویسندگان و شعرای طنزپرداز ایران را به خود جلب کرده بود و در عین حال در زمانه‌ای منتشر می‌شد که انقلاب سراسر ایران را فراگرفته بود. سانسور برداشته شده بود و خوانندگان زیاد شده بودند و بیشتر نشریات و روزنامه‌ها به تیراژ میلیونی دست یافته بودند. غلامعلی لطیفی که از سردمداران آهنگر بود، شمارگان آن را دویست‌هزار ذکر می‌کند که به دلیل رقم بالای تیراژ در دو چاپخانه چاپ می‌شد. 

آهنگر در دوره‌ای به صحنه آمد که دستش برای گفتن و نوشتن باز بود و کاریکاتورهایش زبان گویایی پیدا کرده بودند و همه چیز به بیان در می‌آمد. گمان نمی‌کنم هیچ نشریه‌ی طنزی در تاریخ مطبوعات ایران به اندازه‌ی آهنگر از آزادی نصیب برده باشد، اگرچه عمرش کوتاه بود و پس از حدود شش ماه، در ۱۶ مرداد ۵۸ برای همیشه خاموش شد. 

بعد از آهنگر تا سال‌ها روزنامه‌ی طنزی وارد بازار مطبوعات ایران نشد. و هفته‌نامه یا روزنامه‌ی مطرحی که سراسر طنز باشد، به بازار نیامد. روزنامه‌ی بامداد به سردبیری منصور رهبانی به کوشش ناکامی دست زد اما دوامی نیافت. این روزنامه یک صفحه‌ی طنز دایر کرد که جمشید ارجمند دبیر آن بود، اما زود تعطیل شد. خود روزنامه‌ی بامداد هم عمر کوتاهی داشت؛ از شهریور ۵۸ تا تیر ۵۹. بعدها روزنامه‌ی اطلاعات ستون طنزی به راه انداخت که نامش «دو کلمه حرف حساب» بود و کیومرث صابری آن را می‌نوشت. ستون موفقی هم بود و مهم‌ترین طنزهای سیاسی ایران را انعکاس می‌داد. این ستون از ۱۳۶۳ تا ۱۳۶۹ ادامه داشت تا این‌که کیومرث صابری خود به انتشار هفته‌نامه‌ی طنز گل آقا دست زد. عده زیادی از نویسندگان و شعرا و کاریکاتوریست‌های بیکار شده‌ی پس از انقلاب به آن پیوستند و نشریه‌ای ساختند که به‌رغم محافظه‌کاری و به قول نسیم شمال «آهسته برو آهسته بیا که گربه شاخت نزنه»، به دکه‌های مطبوعات ایران رنگی داد. گل آقا نشریه‌ی هفتگی بود. رنگی چاپ می‌شد. وجه تشابه‌اش با روزنامه‌های منظوم این بود که به غیر از سرمقاله و پاره‌ای مطالب، بقیه‌اش شعر بود. هرچند شعرهای تنک‌مایه و کمتر گزنده و بیشتر شوخ و مسالمت‌جویانه. نقطه‌ی ضعف گل آقا این بود که می‌خواست بین طنز و قدرت، دوستی و آشتی برقرار کند و این شدنی نبود. مشخصه‌ی بزرگ آن محافظه‌کاری‌اش بود. برخلاف ملا نصرالدین که صد سال پیش از گل آقا، روحانیون را سوژه‌ی کاریکاتورهای تند و تیزش می‌کرد، گل آقا روحانیون را در هاله‌ای از تقدس می‌پیچید و سراغ‌شان نمی‌رفت. با اینکه روحانیون تمام مقام و منصب‌های مملکت را از آن خود کرده بودند، به پر و پای آنان نمی‌پیچید و کاریکاتور آن‌ها را چاپ نمی‌کرد، بنابراین از سر ناچاری مرتب به مرحوم حسن حبیبی که معاون رئیس جمهوری و تنها مکلای کابینه بود، بند می‌کرد.

پس از گل آقا این سو و آن سو برخی نشریات طنز به وجود آمدند اما نامی و دوامی نیافتند که در مبحث روزنامه‌نگاری منظوم قابل ذکر باشند. مانند درنگ که صاحب امتیازش علی بهروز نسب بود و به دست غلامعلی لطیفی کاریکاتوریستِ با سابقه اداره می‌شد و دو سه شماره بیشتر دوام نیافت. 

اما در خارج از کشور وضع متفاوت بود. 

در خارج از کشور، بعد از انقلاب اسلامی، شاید نشریات طنز زیادی منتشر شده باشد که من از وجود آنها بی اطلاع هستم، اما مطرح‌ترین آنها اصغر آقای هادی خرسندی بود که شباهت زیادی با نسیم شمال داشت و می‌توان آن را در عداد روزنامه‌نگاری منظوم ایران قرار داد. بی آنکه بخواهیم وارد کیفیت طنز شویم که مبحث جداگانه‌ای است و به بررسی جدی‌تری نیاز دارد، در اصغر آقا مانند نسیم شمال، شعر ابزار دست هادی خرسندی در نوشتن طنز بود. اصغر آقا مانند نسیم شمال، یک نشریه‌ی تک‌نفره بود که به هیچ حزب و دسته و گروه سیاسی و غیرسیاسی وابستگی نداشت و از آنجا که در خارج از کشور انتشار می‌یافت و استقلال کامل داشت، به هیچ سانسوری تن در نمی‌داد. زبانش صریح بود. مانند نسیم شمال، سر تا پای اصغر آقا را هادی خرسندی خود به تنهایی می‌نوشت و به چاپخانه می‌داد و توزیع می‌کرد. شماره‌ی اول آن در پنجم مرداد ۱۳۵۸ یعنی ده روز زودتر از تعطیل شدنِ آهنگر در تهران منتشر شد. این نشان می‌دهد که هادی خرسندی که در گرماگرم انقلاب در ایران بود، بیش از دیگر مطبوعاتی‌ها در تهران زیر فشار بود و مجبور شده بود زودتر از دیگران از ایران بگریزد. 

اصغر آقا در بین نشریات طنز فارسی جایگاه ویژه‌ای دارد، چون برخلاف نسیم شمال که مخاطبانش همه دم دست، در کوچه و بازار تهران بودند، مخاطبان اصغر آقا در شهرهای اروپا پراکنده بودند و توزیع آن در سراسر اروپا کار ساده‌ای نبود. حدود پنج هزار تیراژ داشت و همه‌ی این پنج هزار نسخه باید با پست به دست مشترکانش می‌رسید. البته در اواخر انتشار، اینترنت به کمکش آمده بود و خرسندی مجبور نبود نشریه‌اش را به صورت کاغذی چاپ کند، بلکه می‌توانست به صورت اینترنتی به دست مشترکانش برساند. این نشریه حدود سی سال و بیشتر عمر کرد، فکر نمی‌کنم هیچ یک از نشریات طنز فارسی سی سال پایدار مانده باشند. اصغر آقا یک نشریه‌ی هفتگی بود اما چون تک‌نفره اداره می‌شد، بنا به شرایط زندگی و وضع جسمی و روحی هادی خرسندی، گاهی در زمان انتشارش فاصله می‌افتاد و نظم انتشارش به هم می‌خورد. روی هم رفته اصغر آقا شاید بعد از روزنامه‌ی کیهان، مهم‌ترین نشریه‌ی فارسی‌زبان پس از انقلاب اسلامی در خارج از کشور باشد و مهم‌تر اینکه اصغر آقا حاصل عمر هادی خرسندی در زمان پختگی این نامدارترین طنزپرداز مطبوعات ایران است. 


[1] خواجه اسفندیار می‌دانی که به رنجم ز چرخ روئین تن

من نه سهرابم ولی با من رستمی می‌کند مه بهمن

خرد زال را بپرسیدم   حالتم را چه حیلت است و چه فن؟

گفت افراسیاب وقت شوی      گر به دست آوری از آن دو سه من

باده‌ای چون دم سیاووشان    سرخ، نه تیره چون چه بیژن 

گر فرستی توئی فریدونم     ور نه روزی نعوذ بالله من 

همچو ضحاک ناگهان   پیچم مارهای هجات بر گردن