arabamericanmuseum

04 نوامبر 2026

خانه: جایی که آدم مجبور نباشد خودش را توضیح دهد

سنان انطون در گفت‌وگو با فرناز سیفی

سرزمین مادری و «خانه» را از دست دادن به چه معنا است؟ آیا معنای «غربت» تنها ترک کردن سرزمین مادری است یا می‌تواند هزار معنای پیچیده‌ی دیگر ــ از حس بیگانگی و از دست رفتن بخشی از هویت گرفته تا دلتنگی برای زبان و بوها و صداهای آشنا ــ داشته باشد؟ در دوری از وطن با انبوه خاطرات گذشته چه می‌کنیم؟‌ آیا فراموشی ناگزیر است و راه بقا چنگ زدن به خاطرات خانه است که بقا را ممکن می‌کند؟‌ این‌ها بخشی از مفاهیمی است که سنان انطون، نویسنده، شاعر، مترجم و منتقد ادبی در تازه‌ترین رمان خود به نام «درباره‌ی از دست دادن و اسطوخودوس» به آن پرداخته است. سنان انطون، خودْ این رمان را از زبان عربی به انگلیسی ترجمه کرده است و ترجمه‌ی انگلیسی کتاب در ماه مارس ۲۰۲۶ منتشر شد. 

 

«درباره‌ی از دست دادن و اسطوخودوس» زندگی دو مرد عراقی در نیویورک را روایت می‌کند. هر دو مرد، عراق را ترک کرده و تن به پناهندگی و غربت دادند. سامی، پیرمردی در بروکلین که حالا دچار فراموشی شده و زندگیِ بعد از ترک عراق را فراموش کرده و تنها به خاطرات زندگی دیرین در عراق چنگ زده است. و عمر که زمانی در رژیم صدام حسین سرباز بود و از سربازی فرار کرد، به شدت مجازات شد و عراق را ترک کرد. او برعکس، خاطراتِ عراق را به فراموشی سپرده و نمی‌خواهد چیزی از گذشته را به یاد بیاورد. انطون در این رمان اثرات پیچیده‌ی زخم‌های پیدا و ناپیدای جنگ بر روان آدمی و تنهایی عمیق و متفاوت آدمی‌زاد در غربت و دوری از خانه را بررسی می‌کند. غربت که انگار بخشی از حافظه‌ را به میدان نبرد فراموشی و به یاد سپردن بدل می‌کند. نبردی که گاه هیچ برنده‌ای ندارد و گاه یکی بر دیگری غلبه می‌کند.

سنان انطون در سال ۱۹۶۷ میلادی در بغداد متولد شد. از دانشگاه بغداد در رشته‌ی زبان انگلیسی لیسانس خود را گرفت و در سال ۱۹۹۱ و در بحبوحه‌ی جنگ میان عراق و کویت، کشورش را ترک کرد و به ایالات متحده‌ی آمریکا رفت. او در رشته‌ی مطالعات عرب از دانشگاه جورج واشنگتن فوق لیسانس گرفت و مدرک دکتری خود را در رشته‌ی مطالعات عرب و اسلام از دانشگاه هاروارد دریافت کرد. انطون در دانشگاه نیویورک ادبیات عرب و نویسندگی خلاق تدریس می‌کند و از بنیان‌گذاران مجله‌ی اینترنتی «جدلیة» است. او تاکنون پنج رمان منتشر کرده و اشعار او در بسیاری از نشریات ادبی معتبر جهان منتشر شده است. انطون مقالات دانشگاهی متعددی درباره‌ی شعر محمود درویش ــ شاعر ملی فلسطینیان ــ منتشر کرده و برنده‌ی جوایز ادبی متعددی ــ از جایزه‌ی ادبی بهترین اثر ترجمه شده به زبان فرانسه گرفته تا جایزه‌ی یک عمر فعالیت ادبی عنان عامری ــ شده است. 

با سنان انطون درباره‌ی تازه‌ترین رمان وی، دوری از وطن، جدال فراموشی و حافظه و ابعاد پیچیده‌ی دوری از خانه و زبان مادری گفت‌وگو کردم. 

 

هر دو شخصیت اصلی رمان ــ عمر و سامی ــ عراق را از دست دادند، اما آن‌ها عراق را در شکلی متضاد از دست دادند. عمر می‌خواهد عراق را از زندگی و حافظه‌ی خود حذف کند، اما سامی به دنبال آن است که به هر شکل ممکن عراق را حفظ کند. آیا فراموش کردن و به خاطر سپردن، دو شیوه‌ی مختلف بقا در غربت است؟

سامی و عمر هر دو پناهنده‌اند، من این دسته‌بندی «پناهنده» را به «غربت» ترجیح می‌دهم. فراموش کردن و به خاطر سپردن، رابطه‌ای دیالکتیک با یکدیگر دارند و حافظه، امر ثابتی نیست. ما اغلب ناخودآگاه و به دلایل گوناگون، خاطراتمان را تغییر می‌دهیم. حافظه، مخزن اصلی هویت و هستی آدمی‌زاد است. وقتی فردی به ناچار مجبور به ترک خانه و سرزمین خود می‌شود یا تصمیم به رفتن می‌گیرد، با چالش‌ها و فشارهای همگون‌سازی، سازگاری با محیط تازه و بقا ــ چه بقای مادی و چه فرهنگی ــ روبرو می‌شود. سازگاری با این فضای تازه‌ی وجودی و فرهنگی، فرد را به سوی فراموشی سوق می‌دهد. گذر زمان و دوری جغرافیایی هم در بازآرایی خاطرات نقش دارند، بعضی خاطرات را به قفسه‌های مرتفع و دور از دسترس می‌برند و بعضی خاطرات را در جعبه‌های نامرئی پنهان می‌کنند. با این‌حال، خاطرات دست از سر ما برنمی‌دارند و باز می‌گردند. به این شکل است که فراموش کردن و به خاطر آوردن، هر دو شیوه‌ای برای خو گرفتن با این فضای تازه‌اند.

 

سامی ناخواسته خاطراتش را از دست می‌دهد، در حالی که عمر آگاهانه سعی می‌کند خاطرات خود را به دست فراموشی بسپارد. چرا این دو شکل متضاد فراموشی را در رمان در کنار هم قرار دادید؟

پناهندگان و مهاجران، حتی اگر اهل یک کشور باشند، پیوند عاطفی یکسانی با سرزمین مادری خود ندارند. اگرچه آن‌ها اشتراکات زیادی از جمله زبان، فرهنگ و غیره با هم دارند، اما هر مهاجر و پناهجویی از پیشینه‌ی طبقاتی متفاوتی می‌آید و در مورد سامی و عمر، آن‌ها از دو نسل مختلف‌اند. این تفاوت نسلی، به این معنا است که تجربه‌ی هر یک از آن‌ها از عراق متفاوت بوده، موضوعی که در بحث‌های جاری میان عراقی‌ها و جامعه‌ی مهاجران نیز بازتاب دارد. افرادی هستند که با در نظر گرفتن شرایطِ غرق در فساد و هرج‌ومرجِ امروزِ عراق، از گذشته‌ی عراق با عنوان «دوران طلایی» یا «بهشت گمشده» یاد می‌کنند. اما همان چیزی که برای عده‌ای بهشت بوده، برای بسیاری دیگر جهنم مطلق بوده است. همان‌طور که در سایر کشورهای جنگ‌زده هم مرسوم است، در عراق هم مناقشه‌ای بر سر جایگاه قربانی وجود دارد. من در این رمان می‌خواستم دو تجربه‌ی متفاوت از دو عراق «متفاوت» را کنار هم قرار دهم: یکی قربانی عراق دیکتاتوری صدام حسین و دیگری قربانی رژیم پس از صدام حسین. یکی خواهان فراموشی است و دیگری به دنبال به خاطر سپردن. 

 

ما اغلب تبعید را به عنوان از دست دادنِ مکان جغرافیایی تصور می‌کنیم، اما چه چیزهای کمتر عیان دیگری هست که در تجربه‌ی تبعید از دست می‌دهیم؟ 

در نوشتن این رمان و بعضی از آثار قبلی‌ام ــ به‌ویژه در رمان «فهرست» ــ به معنای خانه و وطن بسیار فکر کردم. خانه بیشتر از این‌که یک فضای فیزیکی باشد، یک ساختار است. خانه و احساسِ «در خانه بودن»، شبکه‌ای به‌هم‌پیوسته از چیزهای زیادی در اشکال و قالب‌های مختلف است: خانه چشم‌انداز است، معماری است، مجموعه‌ی صداها، بوها، مزه‌ها، ترانه‌ها و نشانه‌ها است. البته که آدم‌ها هرکجا که بروند، سعی می‌کنند بخشی از این مجموعه‌ی درهم‌تنیده را بازآفرینی کنند، اما این بازآفرینی هرگز کامل نخواهد بود. این‌که آدم مجبور نباشد خودش را توضیح دهد، مسئله‌ی مهمی است. در رمان «فهرست» دوست‌دختر آمریکایی راوی داستان ــ که اسمش نمیر است ــ از او درباره‌ی ترانه‌ای می‌پرسد که زمزمه می‌کند. نمیر سعی می‌کند ترانه را ترجمه کند، اما می‌بیند نمی‌شود معنای میان خطوط این ترانه را به زبانی دیگر و برای کسی که از آن کشور و فرهنگ نیست، ترجمه کرد. نمیر به گفتن «بعضی چیزها ترجمه‌ناپذیرند»، بسنده می‌کند. 

 

عمر بعضی وقت‌ها به جای این‌که بگوید عراقی است، خودش را اهل پورتوریکو جا می‌زند. چیزی دردناک اما در عین‌حال رهایی‌بخش در این تبدیل به شخص دیگری شدن، وجود دارد. آیا تبعید به شما این آزادی را می‌دهد که خودتان را از نو تعریف کرده و خلق کنید، یا آدم تازه‌ی دیگری شدن نوعی فقدان محسوب می‌شود؟ 

به نظر من این «آزادی و رهایی‌بخش» نیست. عمر از سوی دیگر عراقی‌ها و اعراب درک نمی‌شد. آن‌ها متوجه عمق و پیچیدگی درد و رنج‌های او نمی‌شدند. عمر همچنین با نژادپرستی پیچیده‌ی آمریکا علیه مهاجران، به‌ویژه مهاجران مسلمان و اعراب مواجه است. وقتی از سر اتفاق یک شهروند پورتوریکو را می‌بیند که اسم او هم عمر است، تصمیم می‌گیرد این هویت تازه را بپذیرد. این هویت تازه به او اجازه می‌دهد خودش را دوباره از نو بسازد، کاری که مهاجران و پناهجویان بسیاری مجبور می‌شوند برای این‌که زندگی را کمی آسان‌تر کرده و جلوی سیل سؤال‌ها و نظرات احمقانه‌ی نژادپرستانه را بگیرند، انجام دهند. این خودش نوعی از فقدان است، عمر با این‌که خودش را پورتوریکویی جا می‌زند کماکان احساس غریبگی می‌کند و خودش نیست. 

 

به نظرتان «احساس تعلق» چیزی است که ما در درون خود احساس می‌کنیم یا چیزی است که دیگران باید به ما بدهند؟ آیا اگر جامعه‌ی پیرامون همچنان ما را به عنوان «خارجی» و «غریبه» ببیند، می‌شود واقعاً نسبت به جایی احساس تعلق داشت؟ 

به نظر من احساس تعلق کردن، امری نسبی است و محیط اطراف و شکل و میزان تعامل با دیگران این تعلق را تعیین می‌کند. اما فرد در نهایت با محیط و شرایط تازه منطبق می‌شود و می‌تواند به عنوان یک خارجی/غریبه احساس تعلق پیدا کند. کاری که مهاجران و پناهندگان هر روز انجام می‌دهند، آن‌ها (ما) هر روز در سرزمین‌های بیگانه، جایگزین خودشان را می‌سازند و خلق می‌کنند. 

 

ما معمولاً به نوستالژی به چشم امری احساسی نگاه می‌کنیم، اما نوستالژی برای آواره از وطن می‌تواند امری سیاسی باشد. چه کسی می‌تواند یک کشور ویران‌شده یا به‌شدت دستخوش تغییرشده را به یاد بیاورد، و نسخه‌ی چه کسی از کشور به «خاطره» تبدیل می‌شود یا نمی‌شود؟

تاریخ یک کشور و حافظه‌ی جمعی، همواره و در هر کشوری، عرصه‌ای مناقشه‌برانگیز است. در کنار حافظه‌ی رسمی و دولتی، همیشه «حافظه‌های بدیل» (یا ضد حافظه و روایت اصلی) وجود دارد. سعدی یوسف، شاعر بزرگ عراقی، نوستالژی را برای هنرمند و شاعر به مثابه دشمن می‌دید؛ او شعر معروفی هم با همین عنوان «نوستالژی، دشمن من» دارد. با این‌حال، دو نوع نوستالژی داریم: نوعی از نوستالژی هست که مدام دنبال بازسازی است و منفی است، چرا که مدام و بیهوده تلاش می‌کند آن‌چه را که از بین رفته ــ و شاید اصلاً هیچ‌وقت وجود نداشته ــ دوباره خلق کند. نوع دیگر اما نوستالژیِ «تأملی» است، نوستالژی‌ای که به فرد امکان تفکر انتقادی را می‌دهد و اجازه می‌دهد با نگاه انتقادی به شناخت خودمان و سرزمینمان بپردازیم. 

 

شما خودتان این رمان را از عربی به انگلیسی ترجمه کردید. آیا ترجمه‌ی این شخصیت‌های داستانی از عربی به انگلیسی، به نوعی شبیه مهاجرت آن‌ها از عراق به آمریکا بود؟ ‌آیا در تجربه‌ی تبعید چیزهایی هست که نمی‌شود آن را برای کسانی که هرگز آوارگی را تجربه نکردند، توضیح داد و ترجمه کرد و انتقال داد؟ 

برای من تنها چالش در ترجمه‌ی آثارم از عربی به انگلیسی این‌جاست که من دیالوگ‌ها در عربی را به گویش‌های محلی می‌نویسم، و نه به زبان عربی معیار و رسمی. ترجمه‌ی این گویش‌های محلی به انگلیسی یا هر زبان دیگری ناممکن است. با این‌حال به نظر خودم ــ که احتمالاً نظری جانبدارانه است ــ کار ترجمه و انتقال معنا را خوب انجام می‌دهم. چالش دیگرم این‌جاست که در رمان‌های من، موسیقی نقش مهمی دارد و ترانه‌های عراقی و مصریِ بسیاری را در لابلای آثارم جا می‌دهم و ترجمه‌ی این ترانه‌های بومی کار آسانی نیست. ویراستاران آمریکایی همیشه به دنبال این‌اند که فهم این آثار را برای مخاطب انگلیسی‌زبان «ساده‌» کنند، اما من زیر بار چنین چیزی نمی‌روم. در پایان رمان، واژه‌نامه‌ای را گنجاندم که تمام این اصطلاحات و تعابیر را که بیشتر مربوط به غذا است، توضیح می‌دهد. 

 

شما دهه‌ها است که بیرون از عراق زندگی می‌کنید. امروز اگر کسی از شما بپرسد «خانه‌تان کجاست؟» چه جوابی می‌دهید؟ اولین مکانی که به ذهنتان می‌آید، کجاست؟ پس از این همه سال دوری، آیا هنوز لحظاتی پیش می‌آید که ناگهان در آمریکا احساس غریبگی کنید؟ 

باید جوابم را با ذکر این نکته شروع کنم که من آدم خوش‌‌شانسی‌ام؛ سقفی بالای سرم دارم، شغلی دارم و امکان اخراج از آمریکا مرا که شهروند این کشورم، تهدید نمی‌کند. من هنوز هم بغداد را «شهر خود» و عراق را «وطن خود» می‌دانم و بس. خوش‌‌شانس‌ام که در نیویورک زندگی می‌کنم، شهری که نیمی از جمعیت آن در ایالات متحده آمریکا متولد نشدند. نیویورک شهر غریبه‌ها است و در سراسر این کشور از نظر تنوع فرهنگی و نژادی نظیر ندارد. من در نیویورک خانه‌ای دارم و عاشق این شهرم، اما همیشه لحظات و روزهایی پیش می‌آید که حس می‌کنم به این‌جا تعلق ندارم و به این فکر می‌افتم که هرچه زودتر این شهر و کشور را ترک کنم، به‌ویژه این حس را در چندسال اخیر بیشتر هم حس می‌کنم. اما کجا بروم؟ شاید سر از اندلس درآورم. خانه‌ی حقیقی راستش در زبان نهفته است؛ خانه‌ی من زبان عربی است، شعرها و ترانه‌ها و گویش‌های محلی زبان عربی است. 

 

آیا زیستن در زبانی که زبان مادری شما نیست، تغییرتان داده است؟ آیا سنان انطون که به زبان عربی صحبت می‌کند و می‌نویسد با سنان انطون وقتی به زبان انگلیسی سخن می‌گوید و می‌نویسد، متفاوت‌ است؟

ما وقتی به زبان دیگری حرف می‌زنیم و فکر می‌کنیم، در قالب شخصیت دیگری زندگی می‌کنیم. اما کماکان همان کس‌ایم. زبان انگلیسی زبان تحصیلات دانشگاهی من و تحقیقات من است و زبانی که در روزمره با آن زندگی می‌کنم. زبانی که آموزش دیدم تا به این زبان یک مدرس دانشگاهی و محقق و منتقد ادبی باشم. عربی اما زبان روح و روان من است، من در عربی شاعرترم و صمیمی‌تر.

 

آیا در تجربه‌ی تبعید، اندوه خاصی وجود دارد که هیچ‌وقت به شکل کامل برطرف نمی‌شود؟ چرا که برای این نوع از دست دادن و اندوه نه پایان روشنی در کار است، نه مراسم خاکسپاری و گاهی حتی امکان بازگشتی هم نیست. 

در ادبیات عرب پیشامدرن، سنتی به نام «الحنین إلی الوطن» وجود دارد و کتابی هم با همین عنوان به قلم ابو عثمان عمرو بن بحر معروف به جاحظ، ادیب معتزلی بزرگ اهل بصره داریم. بی‌شک نوعی ویژه از اندوه وجود دارد که با غربت و دوری از وطن گره خورده است، اندوهی که فرد ناچار می‌شود از دور نظاره‌گر فروپاشی و ویرانی کشورش باشد، به‌مراتب جانکاه‌تر می‌شود. دلم نمی‌خواهد مدام به آثار خودم ارجاع دهم، اما کتاب «فهرست» را دقیقاً برای بیان همین حس و اندوه نوشتم. 

 

شما از سال ۱۹۹۱ بیرون از عراق زندگی کردید و در تمام این مدت، عراقی را بر روی کاغذ ساخته‌اید که هر روز جزئی‌تر و ملموس‌تر شده است، آن هم در حالی که عراق واقعی چنان دستخوش تغییر شده است که دیگر چندان شبیه آن عراق گذشته نیست. آیا این عراقی که در آثارتان ترسیم می‌کنید، برای شما واقعی‌تر از عراق حقیقی امروز است؟ آیا کماکان درباره‌ی عراق می‌نویسید یا این‌که بی‌سروصدا درباره‌ی کشوری می‌نویسید که دیگر تنها در کتاب‌هایتان وجود دارد؟

اگرچه بعضی از رمان‌های من به عراق دهه‌های گذشته‌ می‌پردازد، اما در آثارم همواره نوعی تضاد یا گفت‌وگو بین گذشته و امروز وجود دارد. در رمان «مریما» (که به فارسی هم ترجمه شده است)، دو دیدگاه متفاوت مطرح می‌شود: یکی از منظر نگاه مها، زن جوانی که در عراق بعد از سال ۲۰۰۳ ــ در میان خشونت‌ها و تغییر هنجارها در شیوه‌ی برخورد با زنان و اقلیت‌ها ــ زندگی می‌کند، در عراقی که وجود داشته و هنوز هم ادامه دارد. دیگری از منظر یوسف، خویشاوند مسن او که به عراقی دلبسته است که در آن «هویت عراقی» ثبات بیشتری داشت و مسیحیان عراقی احساس در خانه‌ی خود بودن داشتند. در رمان «فهرست» نیز یکی از دو راوی در بغداد زندگی می‌کند و دغدغه‌اش ثبت و بایگانی وقایعی است که بر سر شهرش بغداد می‌آید. بنابراین، گمان نمی‌کنم عراقی که در آثارم به تصویر کشیده‌ام، عراقی باشد که صرفاً در کتاب‌های من وجود دارد. با این‌حال، رمان‌های من و شخصیت‌هایشان برای خود من بسیار واقعی‌اند؛ چرا که هم از شخصیت‌های واقعی الهام گرفته‌اند و هم خوانندگان آثارم بارها به من گفتند که این شخصیت‌ها برای آن‌ها نیز ملموس و واقعی است. گاهی حتی بعضی از خوانندگان از من می‌پرسند که بعد از پایان رمان، چه بر سر شخصیت‌های داستان آمد! 

 

از بعد از وقوع انقلاب اسلامی در ایران در سال ۱۳۵۷، ادبیات ایران نیز در خارج از ایران گستردگی چشمگیری پیدا کرد. ادبیاتی که اغلب بر پایه‌ی همان مضامینی است که بن‌مایه‌ی آثار شماست:‌ وطنی که در غیاب نویسنده دگرگون و دستخوش تغییرات بسیار شده است، روایت اندوه و غربت به زبان دوم، و گاه خود نویسنده مترجم آثار خود از زبان مادری به زبان دوم است. آیا جریان ادبی دیاسپورای ایران را دنبال می‌کنید؟ نظرتان درباره‌ی این آثار چیست؟ و آیا میان خودتان و نویسندگان ایرانی در غربت، احساس قرابت و نزدیکی می‌کنید؟‌

البته که با این گروه نویسندگان ایرانی احساس نزدیکی می‌کنم. به‌رغم جنگ میان ایران و عراق و تاریخ پیچیده‌ای که بین دو کشور وجود دارد، ما همسایه‌ی یکدیگریم و جغرافیا، تاریخ و فرهنگ مشترک داریم. هر وقت یکی از آثار من به فارسی ترجمه می‌شود، بسیار خوشحال می‌شوم. من آثار بعضی نویسندگان ایرانی در دیاسپورا مثل امیر احمدی آریان، آذرین فان درفلیت علومی، بلسام کرم و دیگران را دنبال می‌کنم.