پاره‌هایی از شهر اصفهان و حومه‌ی جنگ‌زده‌ی آن؛ خانه‌‌ام کجاست؟

یادداشتی از اصفهان

این همه رفت‌وآمد سریع بین حال خوب و حال بد، دیدن زشتی و جستن کمی قشنگی، تو را در برابر امید هم دودل می‌کند. دودلی‌ای که البته همیشه بد نیست، آن هم وقتی که همه چیز اگر بمیرد، رفت و آمد فصل‌ها زنده خواهد ماند.

چرا تا کنون به توافقی برای حل مشکلات جهانی دست نیافته‌ایم؟

ای. سی. گریلینگ

آیا ما انسان‌ها می‌توانیم بر سر ارزش‌هایی توافق کنیم که به ما اجازه خواهند داد با خطرات فراوانی که خود و سیاره‌مان با آن مواجه‌ایم مقابله کنیم؟ منظورم همه‌ی ما است، زیرا هیچ گروه یا ملتی از این مشکلات در امان نیست.

در ستایشِ خواندن و داستان

ماریو بارگاس یوسا

این متن برگردانِ گزیده‌ای از سخنرانیِ ماریو بارگاس یوسا است به‌هنگام دریافت جایزه‌ی نوبل ادبیات در سال ۲۰۱۰.

آن‌گاه که سوگواری را پایانی نیست

مارتین دابلیو آنگلر

بیست سال پس از مرگ کلودیا، مادرم هنوز می‌گفت: «وقتی خواهرت مرد، تکه‌ای از وجود من هم با او مرد. من دیگر هرگز سالم و سرحال نخواهم شد.»

چکمه‌پوشانِ چرتکه‌‌به‌دست: چرا و چطور باید نظامیان را از اقتصاد بیرون کرد؟

علیرضا اشراقی، رؤیا ایزدی

تقریباً یک‌چهارم کشورهای جهان نظامیانی دارند که هم با چکمه و هم با چرتکه سر‌وکار دارند. با این حال، مطالعات انگشت‌شماری درباره‌ی پدیده‌ی حضور نظامیان در اقتصاد، نحوه‌ی عملکرد اقتصادی و نتایج این فعالیت‌ها، و تأثیری که در روابط و ساختار قدرت به جای می‌گذارد انجام شده است.

تن به خستگی ندادن

پرستو فروهر

«اینجا خونه‌ی تو هم باشه، الان که ما اینجا هستیم، محل کارِ ماست». این جمله نقل‌قولی است از یکی از مأموران امنیتی که در آبان‌ماه برای بازداشت یک زوج خبرنگار و تفتیش به خانه‌ی آن‌ها رفته است.

علینقی عالیخانی، معمار دوره‌ی طلایی اقتصاد ایران

پرویز نیکنام

آقای نیازمند عالیخانی را مدیری «بااطلاع، بزرگ‌بین و آتیهنگر» توصیف می‌کند که «در اثر تدبیر در کار و بزرگبینی خاصی که داشت طی شش سال وزارت خود تکنوکراسی را به‌جای بروکراسی در ایران متداول کرد. آن‌چنان تکنوکراسی که رکود شدید کشور را به شکوفایی باورنکردنی تبدیل کرد.»

خاورمیانه چقدر فقیر است؟

جیمز ال. گلوین

امنیت انسانی یعنی «رهاییِ آدمیان از تهدیدهای شدید، گسترده، طولانی و فراگیری که زندگی و آزادی‌‌شان را به خطر می‌اندازد.»

جایزه‌ی صلح نوبل؛ گزارش سفر به اسلو

منصوره شجاعی

در تاریکیِ شبی سرد و برفی در ایستگاه تاکسیِ فرودگاه اسلو ایستاده‌ام. در سفیدیِ برفی که آسمان و زمین را پوشانده است، دو چشم سیاه درشت، دو دو زنان جلوی چشمانم ظاهر می‌شود.