Nagasaki after the atom bomb fell in August 1945. Photograph: Roger-Viollet/Rex Features
03 مارس 2026
چرا دیگر از جنگ هستهای نمیترسیم و چرا این وضعیت خطرناک است؟
دنیل ایمروار
صبح یکی از روزهای اوت ۱۹۴۵ برای مدت کوتاهی خورشید کوچکی ۶۰۰ متر بالاتر از شهر ژاپنیِ هیروشیما در آسمان پدیدار شد. فقط عدهی کمی صدای انفجار را شنیدند اما سایهی این نور شدید بر پیادهروها نقش بست و ساختمانها فرو ریخت. این انفجار از هر بمب دیگری که تا آن زمان استفاده شده بود ۲۰۰۰ بار شدیدتر بود و نه تنها حاکی از تولید یک سلاح جدید بلکه نشانهی آغاز دوران نوینی بود.
تولید این بمب موفقیت نظامیِ خیرهکنندهای برای آمریکا به شمار میرفت. اما شور و شعف حاصل از این موفقیت ماندگار نبود و، به قول ادوارد آر مورو، خبرنگار آمریکایی، طولی نکشید که احساس «ترس و بلاتکلیفی» جایگزین آن شد. فقط کافی بود که لحظهای به وجود این بمب بیندیشند تا به معنای ضمنیِ هولناکش پی برند: آنچه در هیروشیما، و سه روز بعد در ناگازاکی، رخ داده بود میتوانست هر جای دیگری هم رخ دهد.
دیگر نمیشد این نگرانی را رفع کرد، بهویژه با توجه به روایتهای تکاندهندهای که در دوازده ماه بعدی منتشر شد. گزارشها حاکی از ذوب شدن اندامهای بدن و بیماریِ مخوفی بود که حتی بازماندگان این فاجعه هم به آن مبتلا میشدند. در سال ۱۹۴۶ یک شیمیدانِ برندهی جایزهی نوبل اعتراف کرد که «همهی دانشمندان وحشتزدهاند، میترسند که جانشان را از دست بدهند.» دانشمندان امیدوار بودند که این سلاحها کنار گذاشته شود اما در دهههای بعدی دنیا شاهد تکثیر تسلیحات هستهای بود و کشورهای مجهز به فناوری هستهای جنگافزارهای هرچه قویتری را در اقیانوس آرام، صحرای الجزایر و دشتهای قزاقستان آزمایش کردند.
امروز به سختی میتوان این ترس، ترس فراگیر و ماندگاری که از وجوه تمایز جنگ سرد بود، را درک کرد. فقط ساکنانِ بیدفاع شهرها نبودند که در هول و هراس به سر میبردند (دولت بریتانیا با لحنی عبوس توصیه میکرد: «اتاقی را برای پناه گرفتن انتخاب کنید و آن را مقاوم سازید.») رهبران هم خودشان ترسیده بودند. به عقیدهی جان اف. کندی، رئیسجمهور آمریکا، «دیوانهوار» بود که «دو مرد در دو سوی دنیا پشت میز بنشینند و بتوانند تصمیم بگیرند که تمدن را نابود کنند.» با وجود این، همهی مردم چند دهه با آگاهی از این وضعیتِ دیوانهوار به زندگی ادامه دادند. به قول پول بویر، تاریخنگار آمریکایی، «بمب ]هستهای[ یکی از همان مقولات وجودیای، مثل زمان و مکان، بود که به نظر کانت در ساختارِ ذهن ما تنیده شده است و به همهی ادراکاتِ ما شکل و معنا میدهد.»
بویر به یاد میآورد که خبر دلهرهآور بمباران هیروشیما را در همان هفتهای شنید که دهساله شد، خبری که بر باقیماندهی دوران کودکیاش تأثیر گذاشت. کسانی که امروز این بمباران را به خوبی به یاد میآورند حداقل ۸۶ سال دارند. خاطرهی جنگ هستهای، که زمانی زنده بود، امروز بیسروصدا در حال محو شدن است. تابلوهای باقیمانده در پناهگاههای اتمیِ موجود کهنه و فرسودهاند و اکثر جمعیت دنیا حتی آخرین آزمایش هستهای روی سطح زمین (در سال ۱۹۸۰) را به یاد نمیآورند. بمب هستهای دیگر «به همهی ادراکات ما شکل و معنا» نمیدهد؛ تا همین اواخر، بسیاری از مردم به ندرت به آن فکر میکردند. این وسوسه وجود داشته است که جنگ هستهای را چیزی مثل بیماری فلج اطفال بدانیم، یعنی پدیدهی هولناکی که خطرش رفع شده و دیگر مایهی ترس و وحشت نیست.
اما همانطور که ولادیمیر پوتین به دنیا یادآوری کرد، خطر جنگ هستهای برطرف نشده است. روسیه بزرگترین زرادخانهی هستهای دنیا را در اختیار دارد و پوتین تهدید کرده است که «در صورت لزوم، از آن استفاده خواهیم کرد.» پایبندی به هنجارهای هستهای در دیگر نقاط دنیا نیز تضعیف شده است. نُه کشور، در مجموع، حدود ۱۰ هزار کلاهک هستهای دارند، و شش تای آنها در حال افزایش دادن سلاحهای هستهای خود هستند.

کیم جونگ-اون، نارندرا مودی و دونالد ترامپ هم، مثل پوتین، دربارهی استفاده از سلاحهای هستهای بیپروا سخن گفتهاند. اولین بار نیست که رهبران کشورهای مجهز به سلاح هستهای چنین سخنان تهدیدآمیزی را بر زبان میرانند. اما اکنون این حرفها چندان ارتباطی با واقعیت ندارد. این نخستین بار است که حتی یکی از رهبران کشورهای مجهز به سلاح هستهای نیز هنوز در زمان بمباران هیروشیما به دنیا نیامده بود و آن فاجعه را به یاد نمیآورد.
آیا این مهم است؟ در دیگر موارد دیدهایم که وقتی احساس ترس از خطر کاهش مییابد چه اتفاقی رخ میدهد. در کشورهای ثروتمند، از یاد بردن خاطرهی بیماریهای قابل پیشگیری به تقویت جنبش واکسنستیزی انجامیده است. پیتر سالک، متخصص همهگیریشناسی و فرزند یوناس سالک، مخترع واکسن فلج اطفال، میگوید: «مردم سهلانگار شدهاند.» امروز والدینی که همهگیریِ بیماری فلج اطفال را از سر نگذرانده و چنین تجربهای نداشتهاند با واکسیناسیون مخالفت میکنند. در نتیجه، اکنون دوباره شاهد شیوع سرخک و سرفهی خروسکی هستیم و عدهی زیادی هم بر اثر ابتلا به ویروس کرونا جان باختند.
در مورد جنگ هستهای هم چنین خطری ما را تهدید میکند. تاریخنگاران به لطف انتشار اسناد محرمانه فهمیدهاند که در گذشته بارها نزدیک بوده که جنگ هستهای آغاز شود. در آن لحظات نفسگیر، آنچه از شلیک موشکها جلوگیری کرد درک عمیق پیامدهای هولناک جنگ هستهای بود. اما امروز از این درک و فهم عمیق بیبهرهایم. ما در حال ورود به عصر سلاحهای هستهای هستیم اما خاطرهی هستهای نداریم. بیسروصدا، حتی بیآنکه متوجه شویم، سپر حفاظت از خود در برابر این فاجعه را از دست دادهایم.
***
عصر هستهای در ساعت ۸:۱۵ دقیقهی روز ۶ اوت ۱۹۴۵ آغاز شد، یعنی وقتی که یک بمبافکن بی-۲۹ آمریکایی یک بمب ۴۴۰۰ کیلوگرمی را روی هیروشیما انداخت. چهل و سه ثانیهی بعد، انفجار مهیبی این شهر را به لرزه درآورد. پیش از آن، فقط گروه کوچکی از دانشمندان و افسران نظامی میدانستند که میتوان در چنین مدت کوتاهی اینقدر ویرانی بر جای گذاشت. حالا اما همه از این خبر تکان خوردند. یک روزنامهی چاپ نیویورک در واکنش به این سلاح جدید هولناک نوشت: «آدم احساس میکند که ستونهای دنیا به لرزه افتاده است.»
این بمب چه معنایی داشت؟ دانشمندان هستهای که قبلاً به این پرسش اندیشیده بودند بیدرنگ به آن پاسخ دادند. مسئلهی مهم این نبود که بمبهای هستهای میتوانست شهرها را ویران کند؛ سلاحهای متعارف نیز همین کار را انجام میداد. به نظر جِی. رابرت اوپنهایمر، که بر تولید بمب هستهای نظارت کرده بود، وجه تمایز بمبهای هستهای این بود که چنین کاری را فوقالعاده آسان میکرد. به قول اوپنهایمر، تسلیحات هستهای «تعادل شکننده»ای را که پیش از آن میان حمله و دفاع در جنگ برقرار بود «عمیقاً بر هم زد». حالا دیگر یک هواپیما و یک محموله کافی بود تا هیچ شهری در امان نباشد.
دانشمندان اقرار کردند که بمب هستهای پیامدهای هولناکی دارد. آلبرت اینشتین در سال ۱۹۳۹ توصیه کرد که دولت آمریکا سلاح هستهای تولید کند تا اطمینان یابد که قبل از آدولف هیتلر به این قدرت دست خواهد یافت. اما بلافاصله پس از پایان جنگ، اینشتین نسبت به در اختیار داشتن قدرت هستهای توسط «هر» کشوری ابراز نگرانی کرد. او نیز مثل بسیاری از همکارانش به این نتیجه رسید که تنها راهحل عبارت است از تشکیل حکومتی جهانی، حاکم بر همهی کشورها، که زرادخانهی هستهای دنیا را در اختیار داشته باشد، قوانین را اجرا کند و اجازه ندهد که جنگ رخ دهد (بقیهی جزئیات مبهم بود). عنوان کتابی که اینشتین، اوپنهایمر و چند دانشمند دیگر در مارس ۱۹۴۶ منتشر کردند این بود: «یک جهان یا هیچ». حتی فرماندهی نیروی هوایی آمریکا نیز با نگارش یکی از فصلهای این کتاب خواهان تأسیس «یک سازمان جهانی» شد که «از طریق نیروی هوایی، جنگ را از بین خواهد برد.»
آلبرت اینشتین در سال ۱۹۳۹ توصیه کرد که دولت آمریکا سلاح هستهای تولید کند تا اطمینان یابد که قبل از آدولف هیتلر به این قدرت دست خواهد یافت. اما بلافاصله پس از پایان جنگ، اینشتین نسبت به در اختیار داشتن قدرت هستهای توسط «هر» کشوری ابراز نگرانی کرد.
پنج ماه بعد، جهانیان نظرات متفاوتی را شنیدند. مقامهای آمریکاییِ حاکم بر ژاپن جزئیات مربوط به پیامدهای بمباران در هیروشیما را سانسور کرده بودند. اما جان هِرِسی، نویسندهی آمریکایی، بدون مشورت با سانسورچیها گزارش مبسوط و تکاندهندهای از این فاجعه را در نشریهی «نیویورکر» منتشر کرد که به یکی از مهمترین آثار روزنامهنگاری در سراسر تاریخ بدل شد. هرسی که والدینش مبلغ مسیحیت بودند در چین به دنیا آمده بود و با آسیاییها فوقالعاده همدلی داشت. این مقاله نظر آمریکاییها دربارهی بمباران هیروشیما را رد میکرد و در عوض داستان شش نفر از بازماندگان این فاجعه را روایت میکرد.
هری ترومن، رئیسجمهور آمریکا، در هنگام اعلام خبر بمباران هیروشیما این شهر را محل استقرار یک «پایگاه نظامی ژاپنی» خوانده بود. اما بسیاری از خوانندگان این مقاله فهمیدند که این ادعا درست نیست و این شهر محل سکونت غیرنظامیانی ــ پزشکان، خیاطها و کارگران کارخانهها ــ است که شاهد مرگ عزیزانشان بودهاند. و مرگشان هم آسان و بیدردسر نبود و در چشمبرهمزدنی در ابری قارچمانند بخار شده بودند. هرسی داستان یک کشیش متودیست به نام کیوشی تانیموتو را تعریف کرد که به کمک همسایگانِ مجروحش شتافته بود. وقتی تانیموتو زنِ همسایه را در آغوش گرفت «پوستش در تکههای بزرگی، مثل دستکش، از بدنش جدا شد و روی زمین افتاد.» به گزارش هرسی، تانیموتو «از مشاهدهی این صحنه آنقدر حالش بد شد که مجبور شد یک دقیقه روی زمین بنشیند. او مجبور بود که دائماً آگاهانه به خودش بگوید: "اینها آدماند."»
معاصرانِ هرسی به اهمیت این روایتها پی بردند. «نیویورکر» کل صفحاتش را به مقالهی هرسی اختصاص داد، و تنها طی یک ساعت تمامیِ ۳۰۰ هزار نسخهی آن در روزنامهفروشیها خریداری شد ( ۲۰۰ هزار نسخهی دیگر هم به مشترکان این نشریه ارسال شد). انتشارات «ناف» (Knopf) این مقاله را در قالب کتابی چاپ کرد که میلیونها نسخه از آن به فروش رفت. روزنامههای گوناگونی در دنیا، از چین تا فرانسه و از هلند تا بولیوی، این مقاله را تجدیدچاپ کردند. شبکهی رادیوییِ بزرگ «اِیبیسی» نسخهی صوتیِ مقالهی هرسی را در چهار شب متوالی ـ بدون هرگونه آگهی بازرگانی، موسیقی یا جلوههای صوتی ــ پخش کرد. به نظر کتی رابرتز فورد، تاریخنگار روزنامهنگاری، «هیچ نوشتهی دیگری در آمریکای قرن بیستم تا این اندازه گسترده توزیع، بازنشر و تحسین نشد و مورد بحث قرار نگرفت.»
تانیموتو، که نامش به لطف مقالهی هرسی بر سرِ زبانها افتاده بود، در گوشه و کنار آمریکا به سخنرانی پرداخت. تا پایان سال ۱۹۴۹ او به ۲۵۶ شهر سفر کرده بود. او هم مثل اینشتین خواهان تشکیل حکومت جهانی شد.
امروز سخن گفتن از «حکومت جهانی» نوعی خیالبافی به نظر میرسد. اما در آن زمان تعداد بسیار زیادی از آدمهای معقول و مسئولیتپذیر احساس میکردند که تنها راه جلوگیری از تکرار فاجعهی هیروشیما تأسیس حکومت جهانی است. وینستون چرچیل و کلمنت اتلی، دو نخست وزیر بریتانیا، از حامیان این ایده بودند. در فرانسه، ژان-پل سارتر و آلبر کامو این ایده را ترویج میکردند. قانون اساسی فرانسهی پس از جنگ، «محدودیتهای حاکمیت ملی» در صورت تشکیل یک حکومت جهانی در آینده را در نظر گرفته بود. قانون اساسی ایتالیا هم چنین احتمالاتی را در نظر گرفته بود.
حتی در آمریکا هم، که تأسیس حکومت جهانی به معنای پایان انحصار قدرت هستهای و برتریِ جهانیاش بود، بین یک سوم تا نیمی از شرکتکنندگان در نظرسنجیها از تشکیل حکومت جهانی حمایت میکردند. رئیس وقتِ دانشگاه شیکاگو نوشت: «این نسل در عمل اتفاق نظر دارد که حکومت جهانی تأسیس خواهد شد.» او حتی کمیتهای را تشکیل داد تا پیشنویس قانون اساسیِ حکومت جهانی را تهیه کند. ۵۷ درصد از نامزدهای انتخابات ریاستجمهوری سال ۱۹۴۸، از جمله جان اف. کندی و ریچارد نیکسون، اعلام کردند که با تشکیل حکومتی جهانی ــ دارای حق حاکمیت مستقیم بر افراد و برخوردار از نیروی صلحبانی ــ موافقاند. در سال ۱۹۴۶ رونالد ریگان، ستارهی سینما، به یک سازمان طرفدار تشکیل حکومت جهانی ۲۰۰ دلار کمک مالی اهدا کرد.
در دههی ۱۹۸۰، مارتین اِیمیس، رماننویس بریتانیایی، گفت: «آیا میتوان هیچ وقت به تسلیحات هستهای فکر نکرد؟ آدمی که تفنگ آمادهی شلیکی را در دهانش گذاشته ممکن است لاف بزند که هرگز به آن تفنگ فکر نمیکند، اما طعمش را همیشه احساس میکند.»
با وجود این، چنین اشتیاقی در مواجهه با ملاحظات ژئوپولیتیک رنگ باخت. تنشهای فزاینده میان واشنگتن و مسکو امکان تشکیل حکومت جهانی را از بین برد. اما واقعیت تغییر نکرد: اندیشمندان برجستهی غربی احساس میکردند که سلاحهای هستهای چنان خطرناکاند که، به قول چرچیل، باید به «روابط همهی اعضای تمام ملل» شکل تازهای داد تا «نهادهای بینالمللی با قدرت تصمیمگیریِ بیچون و چرا بتوانند صلح روی زمین و عدالت میان انسانها را برقرار کنند.»
***
به نظر آلبرت اینشتین، تشکیل حکومت جهانی «تنها راه نجات بود»: یا این حکومت به وجود میآمد یا دنیا نابود میشد. اما نه حکومت جهانی تشکیل شد و نه جنگ هستهای دیگری رخ داد. کمتر کسی به یکی از شگفتانگیزترین و مهمترین واقعیتهای تاریخ دوران معاصر توجه کرده است: در ۸۱ سالی که از زمان بمباران هیروشیما و ناگازاکی میگذرد، حتی یک سلاح هستهای هم علیه کشوری به کار گرفته نشده است.
دربارهی اکثر سلاحها نمیتوان چنین چیزی گفت. گاز سمی یکی از معدود فناوریهای نظامیِ دیگری است که بهرغم کاراییاش از آن پرهیز شده است ــ جنگ جهانی اول جنگی گازی بود اما جنگ جهانی دوم عمدتاً چنین نبود. با این حال، حتی از سلاحهای شیمیایی هم به طور متناوب استفاده شده است؛ برای مثال، توسط عراق در دههی ۱۹۸۰ و توسط سوریه در سال ۲۰۱۳. اما از سال ۱۹۴۵ تا کنون حتی از یک سلاح هستهای هم استفاده نشده است.
چرا؟ معمولاً میگویند علت این است که سلاح هستهای بازدارنده است. اوپنهایمر از سلاحهای هستهای میترسید چون میگفت حمله را آسان و دفاع را تقریباً ناممکن میکنند. اما این دقیقاً بدین معنا بود که هر کشوری میدانست اگر علیه کشور هستهای دیگری به سلاح هستهای متوسل شود باید منتظر حملهی متقابل باشد. به نظر کِنِت والتز، نظریهپرداز علوم سیاسی، «چون به راحتی میتوان فهمید که جنگ هستهای پیامدهای فاجعهآمیزی دارد، رهبران کشورها از به راه انداختن چنین جنگی میترسند.» این منطق سبب شد که والتز موضع نامتعارفی اتخاذ کند: تکثیر سلاحهای هستهای ممکن است مفید باشد. به عقیدهی او، سلاحهای هستهای از وقوع جنگهای بزرگ جلوگیری میکنند زیرا خطرات را بیش از حد افزایش میدهند. بر اساس این استدلال، هرچه تعداد کشورهای مجهز به سلاحهای هستهای بیشتر باشد احتمال وقوع خشونتی در مقیاس دو جنگ جهانی کمتر است.
هرچند از سال ۱۹۴۵ تا کنون درگیریهای مرزیِ پراکندهای بین کشورهای مجهز به تسلیحات هستهای ــ بین چین و اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۶۹ و اخیراً بین هند و پاکستان ــ رخ داده اما جنگ تمامعیاری بین این کشورها به راه نیفتاده است. عبدالقدیر خان، فیزیکدان هستهای، عقیده داشت که بمب هستهای «صلح را برای اروپا به ارمغان آورد». خان مدیر برنامهی هستهای پاکستان بود که در دههی ۱۹۷۰ آغاز شد و در دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ فناوریهای هستهای را به ایران، کرهی شمالی و لیبی انتقال داد. نقش فعال او در گسترش سلاحهای هستهای بسیاری را دچار وحشت کرد اما خان میگفت که دستیابی پاکستان به تسلیحات هستهای این کشور را «از جنگهای فراوانی» نجات داده است (پاکستان اولین سلاح هستهای خود را در سال ۱۹۹۸ آزمایش کرد). بر اساس این استدلال ناخوشایند، باید خوشحال باشیم که اکنون نزدیک به نیمی از جمعیت دنیا در کشورهای مجهز به تسلیحات هستهای زندگی میکنند (از طرف دیگر، باید ناراحت باشیم که اوکراین در دههی ۱۹۹۰ تصمیم گرفت که کلاهکهای هستهای خود را نابود کند).
اما نباید از یاد برد که نظریهی بازدارندگیِ والتز مبتنی بر این پیشفرض بود که «به راحتی میتوان فهمید که جنگ هستهای پیامدهای فاجعهآمیزی دارد». به نظر والتز، که بلافاصله پس از پایان جنگ جهانی دوم در ارتش آمریکا در ژاپن خدمت کرده بود، هر کسی به آسانی میتوانست بفهمد که جنگ هستهای پیامدهای هولناکی دارد. اما پیشفرض او درست نبود. به همین علت است که مقالهی هرسی و سخنرانیهای کیوشی تانیموتو اینقدر مهم بود: آنها جنگ هستهای را از پدیدهای انتزاعی به واقعیتی ملموس تبدیل کردند.

بسیاری از مردم در زندگی روزمرهی خود با این واقعیت دست و پنجه نرم میکردند. امروز اگر به دانشآموزان بگوییم که در صورت وقوع بمباران هیدروژنی باید زیر نیمکتهایشان پناه بگیرند به نظرشان حرف بامزه اما دیوانهواری زدهایم (گرچه این واقعاً توصیهی خوبی است). هرچند شاید این مانورهای آمادهسازی به سلامت روانیِ مردم آسیب رسانده باشد اما به افزایش آگاهی عمومی از خطر جنگ هستهای انجامید. مردم دائماً خود را به جای بازماندگان فاجعهی هیروشیما میگذاشتند. و اگر برای این همذاتپنداری به کمک احتیاج داشتند، تماشای فیلمهایی مثل «در ساحل» (۱۹۵۹، آمریکا)، «آخرین جنگ» (۱۹۶۱، ژاپن)، «روز بعد» (۱۹۸۳، آمریکا اما همراه با پخش گستردهی جهانی) و «عواقب» (۱۹۸۴، بریتانیا/استرالیا) به روشنی نشان میداد که جنگ هستهای چطور خواهد بود.
در دههی ۱۹۸۰، مارتین اِیمیس، رماننویس بریتانیایی، گفت: «آیا میتوان هیچ وقت به تسلیحات هستهای فکر نکرد؟ آدمی که تفنگ آمادهی شلیکی را در دهانش گذاشته ممکن است لاف بزند که هرگز به آن تفنگ فکر نمیکند، اما طعمش را همیشه احساس میکند.» در همان دهه، رابرت لیفتون، روانکاو آمریکایی، «هزینهی روانی» این هراس هستهای را ارزیابی کرد. او گفت بمباران هیروشیما و ناگازاکی نه تنها رویدادهایی تاریخی بلکه رویدادهایی روانشناختی بودند که پیامدهایی زنجیرهای داشتند. زندگیِ توأم با تهدید نابودی، «همهی روابط» را زیر سؤال برد. کودکان چطور میتوانستند به والدین خود اعتماد کنند که آنها را در امان نگه خواهند داشت، یا کلیساها چطور میتوانستند در چنین دنیایی ثبات معنوی را فراهم کنند؟ لیفتون افزایش طلاق، بنیادگرایی و افراطگرایی را به «بیآیندگیِ مطلق» ناشی از بمب هستهای نسبت داد.
شاید بگویید که پناهگاههای هستهای نوعی تماشاخانه و فیلمها تخیلی بودند. اما آزمایش بمبهای هستهای واقعی بود ــ فوران عظیم مواد رادیواکتیو تصویری از خطرات فوقالعاده زیاد تسلیحات هستهای را ترسیم میکرد. تا سال ۱۹۸۰، قدرتهای هستهای ۵۲۸ آزمایش هستهای جوّی انجام داده بودند و ابرهای قارچمانند در سراسر دنیا، از جزیرهی مرجانیِ کیریتیماتی در اقیانوس آرام تا صحرای چین، به هوا برخاسته بود. تحقیق مشهور سال ۱۹۶۱ دربارهی ۶۱ هزار دندان کودک سنت لوئیسی نشان داد که بچههایی که پس از آزمایش اولین بمبهای هیدروژنی به دنیا آمدهاند مقدار بسیار بیشتری استرانسیوم-۹۰ (مادهای سرطانزا و محصول جانبیِ این آزمایشها) در بدن دارند، بهرغم اینکه حدود ۱۵۰۰ کیلومتر از نزدیکترین محل آزمایش فاصله داشتند.
عجیب نیست که آزمایشهای هستهای به مقاومت و اعتراض دامن زد. در سال ۱۹۵۴، آزمایش هستهای آمریکا در جزیرهی مرجانیِ آتول بیکینی در اقیانوس آرام از کنترل خارج شد و جزیرهی مسکونیِ رونگلپ و یک قایق ماهیگیریِ ژاپنی در معرض تشعشعات رادیواکتیو قرار گرفت. وقتی خدمهی بیمار قایق به ژاپن برگشتند، هیاهو به راه افتاد. دهها میلیون نفر طومارهایی را امضاء کردند که ژاپن را «قربانیِ سهبارهی بمبهای هستهای» میخواند و خواهان ممنوعیت این سلاحها بود. ایشیرو هوندا، کارگردانی که فاجعهی هیروشیما را از نزدیک دیده بود، فیلم فوقالعاده عامهپسندی دربارهی هیولایی به نام گوجیرا ساخت که بر اثر آزمایشهای هستهای بیدار میشود. گوجیرا، که مقدار زیادی تشعشعات ناشی از بمب هیدروژنی از خود ساطع میکند، به یک قایق ماهیگیری حمله میکند و سپس بر یک شهر ژاپنی آتش میبارد.
گوجیرا، که در زبان انگلیسی به گودزیلا شهرت دارد، تنها کسی نبود که بر اثر آزمایش هستهای سال ۱۹۵۴ از خواب بیدار شد. این آزمایش دوباره باعث جلب توجه به هیروشیما و بازماندگان آن فاجعه شد. در سال ۱۹۵۵، کیوشی تانیموتو 25 زن، معروف به «دوشیزگان هیروشیما»، را برای جراحی پلاستیک به آمریکا برد. او با حضور در برنامهی تلویزیونیِ «این زندگیِ شماست» برای ۴۰ میلیون بینندهی این برنامه تعریف کرد که در روز حمله به هیروشیما چه مصیبتی را از سر گذراند. (در لحظهای دردناک، او مجبور شد که با یک مهمان غیرمنتظره دست بدهد: رابرت اِی. لوئیسِ مست، یکی از دو خلبانی که هیروشیما را بمباران کرده بود.)

با گسترش جنبش ضدهستهای، بمباران هیروشیما دیگر صرفاً اتفاقی ناگوار در تاریخ ژاپن نبود بلکه به رویدادی نیمهمقدس در تاریخ دنیا بدل شد، رویدادی که افراد پایبند به اصول اخلاقی، فارغ از ملیت خود، باید آن را گرامی میداشتند. تانیموتو «روز هیروشیما» را ترویج کرد، و در اوایل دههی ۱۹۶۰ مراسم یادبود و تظاهراتی در این روز در سراسر دنیا برگزار میشد. در سال ۱۹۶۳، تنها در دانمارک، تظاهراتی در ۴۵ شهر برگزار شد.
تا آن زمان هیروشیما در حافظهی عمومی جایگاهی شبیه به آشویتس، دیگر تجلیِ امرِ ناگفتنی، یافته بود. شباهت آنها چشمگیر بود. هر دو واژه نشانهی رویدادهای خاصی در بستر خشونت جنگ جهانی دوم بودند و از نظر اخلاقی اهمیت منحصربهفردی داشتند. هم هیروشیما و هم آشویتس محل وقوع «هولوکاست» بودند (در واقع، در ابتدا نویسندگان بیشتر واژهی هولوکاست را در توصیف جنگ هستهای به کار میبردند و نه در اشاره به نسلکشی در اروپا). هیروشیما و آشویتس نوع جدیدی از «شخصیت» را به دنیا معرفی کردند: «بازمانده»، فرد مقدسی که شاهد رویداد هولناک منحصربهفردی بوده است. همانطور که الی ویزل شأن و منزلت بازماندگان اروپایی را ارتقاء بخشید، تانیموتو نیز همین نقش را برای بازماندگان ژاپنی بازی کرد. به نظر این دو، هیروشیما و آشویتس پیام مشترکی داشتند: «هرگز فراموش مکن، هرگز.»
با این حال، این مقایسه بیعیب و نقص نیست. در هولوکاستِ اروپایی عدهی زیادی نقش داشتند. مقامات عالیرتبه دستور قتلعام را صادر کردند، عدهی زیادی با میل و رغبت این دستور را اجرا کردند، قربانیان را از خانههایشان ربودند، در قطارهای شلوغ جا دادند، در اردوگاهها نگه داشتند، با شلیک گلوله یا استفاده از گاز به قتل رساندند و اجسادشان را دفن کردند. اما بمباران هستهای فقط چند دقیقه طول کشید و تنها توسط چند نفر انجام شد.
در نتیجه، جهانیان به سرعت فهمیدند که ممکن است هیروشیمای دیگری بر حسب تصادف رخ دهد. کشتار یهودیان اروپا تصادفی و سهوی نبود. اما در رویاروییهای هستهای، سقوط یک هواپیما، نقص فنیِ سامانهی هستهای یا هشدار اشتباه ممکن بود به نابودی و ویرانی بینجامد.
***
رویاروییهای هستهای ذاتاً خطرناکاند. اصل ماجرا این است که باید خود را در مسیر تقابل و برخورد قرار دهید و با ترساندن حریف او را وادار کنید که از مسیر منحرف شود. نیکیتا خروشچف، رهبر شوروی، به همکارانش توصیه میکرد: «لیوان هستهای را تا لب پر کنید اما آخرین قطره را نریزید.»
چنین سیاست خطرناکی مستلزم آن است که رهبران شک و تردیدهای خود را نادیده بگیرند، و حتی شاید خود را متقاعد کنند که حاضرند شاهد سرریز شدن لیوان باشند. شاید بعضی چنین باشند. در سال ۱۹۶۰ وقتی طرحی هستهای برای به حداقل رساندن تلفات را به یک ژنرال آمریکایی به نام توماس پاور ارائه دادند، او گفت: «اصل ماجرا این است که این پستفطرتها را بکشیم. اگر در پایان جنگ دو آمریکایی و یک روس باقی بمانند، ما پیروز شدهایم.» این همان کسی است که در جریان بحران موشکی کوبا ریاست ستاد فرماندهیِ راهبردی هوایی آمریکا را بر عهده داشت، یعنی همان نهادی که متولیِ بمبها و موشکهای هستهای آمریکا است.

ژنرالهایی مثل پاور، که موظف به پیروزی در جنگ بودند، اغلب فشار میآوردند که حملات پیشدستانه انجام شود. اما خوشبختانه نظرشان رد میشد. بیتردید یکی از علل این مخالفت، بازدارندگیِ هستهای بود اما حافظه هم نقش مهمی داشت. در لحظات حساس، تصمیمگیرندگان به روشنی در نظر مجسم میکردند که اگر سلاحهایشان را شلیک کنند چه اتفاقی رخ خواهد داد. آنها میدانستند که حملهی هستهای چه پیامدهای هولناکی دارد.
حتی ترومن که در ابتدا بمباران هیروشیما را «بزرگترین رویداد تاریخ» دانسته بود، دلیلی برای خویشتنداری یافت. هنگامی که نیروهای سازمان ملل در جنگ کره به بنبست رسیدند، فرماندهی آنها، داگلاس مکآرتور، خواهان استفاده از «قابلیت هستهای» شد و بعدها توضیح داد که میخواسته «بین ۳۰ تا ۵۰ بمب اتمی» فرو بیندازد. گرچه ترومن سلاحهای هستهای را آماده کرد، اما مکآرتور را برکنار کرد و حاضر به استفاده از تسلیحات هستهای نشد.
چرا؟ ترومن بعدها با نگاهی به گذشته از ژنرالهای میدانیِ «کوتهبین»اش گلایه کرد که نمیتوانستند بفهمند هستهای شدن جنگ چه معنایی دارد. به نظر ترومن، این کار به جنگی فزاینده میانجامید که شهرهایی با میلیونها «زن، کودک و غیرنظامیِ بیگناه» را نابود میکرد. ترومن نوشت که «بههیچوجه نمیتوانست» بمبها را پرتاب کند. و افزود: «میدانم که حق با من بود.»
جانشین ترومن، دوایت آیزنهاور، نظر مشابهی داشت. او زرادخانهی هستهای کشورش را گسترش داد اما وقتی مشاوران نظامیاش خواهان حملهای پیشگیرانه به شوروی شدند، با آنها مخالفت کرد. او جنگ را به چشمِ خود دیده بود و به آسانی میتوانست پیامدهای درگیریِ هستهای را در نظر مجسم کند. او به مشاوران نظامیاش گفت که چنین جنگی «منطقهی یزرگی از اِلبه تا ولادیوستوک و جنوبشرقی آسیا را متلاشی و ویران و بیدولت و بیسامان» خواهد کرد و «فقط قحطی و مصیبت» بر جا خواهد گذاشت. او هم نمیتوانست با چنین جنگی موافقت کند.
آشنایی با فجایع جنگ نقش مهمی در حل بحران موشکی کوبا داشت. استقرار موشکهای هستهای آمریکا در ترکیه، و در پی آن استقرار موشکهای هستهای شوروی در کوبا، این دو ابرقدرت را به شکل هولناکی در آستانهی رویارویی نظامی قرار داد. اما پس از مجموعهای از تهدیدهای فزاینده، خروشچف لحنش را تغییر داد و سراسیمه اما صمیمانه به کندی گفت: «من در دو جنگ شرکت کردهام و میدانم که جنگ وقتی پایان مییابد که شهرها و روستاها را درنوردیده و همهجا بذر مرگ و ویرانی پاشیده است». خروشچف دو بار یادآوری کرد که کندی هم «نظامی» بوده و میدان نبرد را به چشمِ خود دیده است و بنابراین «به خوبی میداند» که جنگ «چه نیروی مخربی» دارد.
کندی حرف خروشچف را میفهمید و از آنچه «شکست نهایی» مینامید فاصله گرفت. اما در حالی که کندی و خروشچف مشغول تنشزدایی و دوری جستن از این رویارویی خطرناک بودند، به قول مارتین شروین، تاریخنگار فقید، احتمال رویاروییِ «فوقالعاده خطرناکتر»ی در دریا افزایش یافته بود. حل و فصل این بحران نشان میدهد که شناختِ تجربی چقدر در پرهیز از فاجعه مؤثر بوده است.
ماجرا از این قرار است که یک زیردریاییِ متعلق به شوروی، حامل یک کلاهک هستهای شبیه به آنچه هیروشیما را ویران کرده بود، عازم کوبا بود. چند روز بود که این زیردریایی ارتباط رادیویی نداشت و از دیپلماسیِ شتابزده میان کندی و خروشچف کاملاً بیخبر بود. بنابراین، وقتی فرماندهی این زیردریایی فهمید که زیر یک رزمناو آمریکایی قرار دارد بهرغم ارسال علامت از طرف آمریکاییها حاضر نشد که به سطح آب بیاید. دریانوردان آمریکایی پیدرپی علامت فرستادند اما زیردریایی زیر آب ماند. یکی از درجهدارانِ آمریکایی خودسرانه دست به کار خطرناکی زد و روی زیردریایی نارنجک انداخت.
صدای انفجارها هولناک بود و فرماندهی زیردریایی تصور کرد که جنگ شروع شده است. او دستور داد که اژدر را آماده کنند. بیسیمچیِ زیردریایی به یاد میآورَد که ناخدا فریاد زد: «الان آنها را منفجر خواهیم کرد! ما خواهیم مرد، اما همهی آنها را غرق خواهیم کرد ــ ما مایهی سرشکستگیِ نیروی دریایی نخواهیم شد.» تقریباً با اطمینان میتوان گفت که شلیک اولین سلاح هستهای از زمان ناگازاکی به نیروی دریایی آمریکا نزدیک کوبا در اوج بحران موشکی به اقدام تلافیجویانهی آمریکا میانجامید. به عقیدهی آرتور شلزینگر جونیور، تاریخنگار و دستیار کندی، «این نه تنها خطرناکترین لحظهی جنگ سرد بلکه خطرناکترین لحظه در تاریخ بشر بود.»
در سال ۱۹۶۰ وقتی طرحی هستهای برای به حداقل رساندن تلفات را به یک ژنرال آمریکایی به نام توماس پاور ارائه دادند، او گفت: «اصل ماجرا این است که این پستفطرتها را بکشیم. اگر در پایان جنگ دو آمریکایی و یک روس باقی بمانند، ما پیروز شدهایم.» این همان کسی است که در جریان بحران موشکی کوبا ریاست ستاد فرماندهیِ راهبردی هوایی آمریکا را بر عهده داشت، یعنی همان نهادی که متولیِ بمبها و موشکهای هستهای آمریکا است.
اما یک افسر روس به نام واسیلی آرخیپوف، که بر حسب تصادف در این زیردریایی بود، از وقوع فاجعه جلوگیری کرد. پانزده ماه قبل او در یک زیردریاییِ هستهای خدمت میکرد که ناگهان سیستم خنککنندهی رآکتورش از کار افتاد و خدمهاش در معرض تشعشعات رادیواکتیو قرار گرفتند و ۲۲ نفر از ۱۳۸ همکارش کشته شدند. همسرش به یک تاریخنگار گفت: «او با چشم خودش دیده بود که تشعشعات رادیواکتیو چه بلایی سر آدمها میآورد. همین تراژدی سبب شد که با جنگ هستهای مخالفت کند.» حالا در مواجهه با احتمال وقوع جنگ در دریای کارائیب، آرخیپوف با ناخدای خشمگین حرف زد و او را آرام کرد.
دنیا فوقالعاده خوششانس بود: نزدیک بود که یک زیردریایی جنگ هستهای را آغاز کند اما از قضا یکی از خدمهاش یکی از معدود آدمهای روی کرهی زمین بود که مدتی قبل فاجعهای هستهای را به چشم خود دیده بود. یک بار دیگر تواناییِ به یاد آوردن و در نظر مجسم کردن پیامدهای جنگ هستهای از وقوع فاجعه جلوگیری کرد.
***
در سال ۱۹۸۵، جان هرسی برای شرکت در مراسم چهلمین سال بمباران هیروشیما به این شهر بازگشت. هدف او از این سفر گرامیداشتِ یاد قربانیانِ فاجعه بود اما فهمید که یاد و خاطرهی آنان در ذهن مردم چندان زنده نیست. در آن زمان، میانگین سن بازماندگان فاجعه ۶۲ سال بود. دو نفر از شش نفری که هرسی در مقالهاش شرح حال آنها را نگاشته بود، از دنیا رفته بودند. کیوشی تانیموتو هنوز زنده بود اما بیش از ۷۰ سال داشت و بازنشسته شده بود. هرسی نوشت: «حافظهاش داشت ضعیف میشد، درست مثل حافظهی دنیا.»
در آن زمان به لطف چند دهه فعالیت در مخالفت با سلاحهای هستهای و تصویب معاهدات، آزمایشهای هستهای در سطح زمین ]اما نه زیر زمین[ متوقف شده بود. تولید فیلمهای آخرالزمانی ادامه داشت، اما این فیلمها بیشتر به مردههای متحرک، موجودات فضایی، دستگاههای هوشمند، بیماریها یا تغییرات اقلیمی میپرداختند، نه به فاجعهی هستهای. یاد و خاطرهی هیروشیما، که زمانی به اندازهی آشویتس پررنگ بود، کمرنگ شده بود. امروز بیش از ۱۰۰ موزه و بنای یادبود، از جمله در کشورهای غیرمنتظرهای مثل کوبا، اندونزی و تایوان، یاد و خاطرهی هولوکاست را زنده نگه میدارند. اما در خارج از ژاپن هیچ فعالیت سازمانیافتهای برای زنده نگه داشتن خاطرهی جنگ هستهای وجود ندارد.
در نتیجه شکاف عمیقی میان نسلها پدید آمده است، شکافی که تقریباً در هر خانوادهای در همهی کشورهای مجهز به سلاح هستهای دیده میشود. پدرم، که یک ماه پس از بمباران هیروشیما به دنیا آمد، میگوید یک بار وقتی در زمان بحران موشکی کوبا به کنسرت میرفت «از خودم میپرسیدم که آیا تا آخر کنسرت زنده میمانم یا نه.» مادرم مدتها گرفتار کابوس جنگ هستهای بود. اما من که یک سال بعد از توقف آزمایشهای هستهای جوّی به دنیا آمدم، هرگز چنین نگرانیهایی نداشتم. تنها زمانی که به جنگ هستهای فکر میکردم وقتی بود که به بازی ویدیویی Duke Nukem مشغول میشدم. این بازی در سال ۱۹۹۱ تولید شد، همان سالی که جنگ سرد پایان یافت و میخائیل گورباچف اعلام کرد که «خطر جنگ هستهای جهانی عملاً رفع شده است.»
ما باید احساس آسودگی کنیم اما از میان رفتن ترس سبب شده است که بسیاری از مردم جنگ هستهای را جدی نگیرند. اخیراً جفری لوئیس، کارشناس کنترل تسلیحات، به من گفت: «حرفهای مردم دربارهی سلاحهای هستهای واقعاً هیچ ارتباطی با واقعیت ندارد.» به نظر او، این سلاحها به «استعارههایی بیجان» تبدیل شدهاند که آنقدر ملموس نیستند که ما را نگران یا محتاط کنند.
این نتیجهی مرور زمان است. خوشبختانه آسیبهای روانی به تدریج کمرنگ میشود. باید خوشحال باشیم که هول و هراسی که نسلهای قبلی را فرا گرفته بود، تا حد زیادی از بین رفته است. این همان چیزی است که میخواهیم جنگ هستهای باشد: راه و رسم منسوخی که با خیال راحت به گذشته سپرده شده است.
اما با نادیده گرفتن جنگ هستهای نمیتوان خطرش را از بین برد. باید زرادخانههای هستهای را برچینیم، معاهدات را تثبیت کنیم و هنجارهای ضدهستهای را تقویت کنیم. اما الان داریم کاملاً برعکس رفتار میکنیم. آن هم در زمانی که بازماندگان جنگ هستهای، که بهتر از هرکس دیگری به پیامدهای هولناک این فاجعه گواهی دادهاند، ۹۰ سالگیِ خود را پشت سر گذاشتهاند. آگاهیِ هستهای ما به شدت کاهش یافته است. اکنون ما ماندهایم و دنیایی آکنده از سلاحهای هستهای اما تقریباً عاری از کسانی که میدانند این سلاحها چه پیامدهایی دارد.
برگردان: عرفان ثابتی
دنیل ایمروار استاد علوم انسانی در دپارتمان تاریخ در دانشگاه نورثوسترن در آمریکا است. آنچه خواندید برگردان گزیدههایی از مقالهی زیر است:
Daniel Immerwahr, ‘Forgetting the apocalypse: why our nuclear fears faded – and why that’s dangerous’, The Guardian, 12 May 2022.
