16 ژوئیه 2026

مهربانی میان آوار ویرانی؛ وقتی جنگ، غریبه‌ها را همراه و همدل می‌کند

فرناز سیفی

جنگ، بسان هر پدیده‌ی ویرانگر و مهیب دیگری، لایه‌های متعدد و چندوجهی دارد و از دل این سیاهی، بارقه‌های نور هم سر بر می‌آورد. جنگ، چیزهایی را به یاد آدم‌ها می‌آورد که در روزمرگی صلح گاه به فراموشی سپرده می‌شود؛ مثل این‌که نجات و بقا، امری جمعی است و نه فردی. در جنگ، اغلب همسایه و هم‌محله‌ای و خانواده، ریسمان بقای یکدیگر می‌شوند و جوامع کوچک محلی به ضرورت بدل می‌شوند.

در یکی از روزهای بمباران و خاموشی دیجیتالِ تقریباً مطلقِ ایران، وقتی با هزار ترفند توانستم با دوستی در تهران تماس بگیرم، در آن چند دقیقه مکالمه‌ی کوتاه از دوست مشترک دیگرمان گفت که پزشک داروساز است و در این روزها آستین بالا زده، گروهی داوطلبِ اغلب جوان را گرد هم آورده تا داروهای افراد سالمند و تنها یا بیماران زمین‌گیر از بیماری را به دستشان برساند. وقتی بالاخره بعد روزها دوست داروساز هم با بدبختی و صرف پول بسیار، چند ساعتی آنلاین شد، چند جمله‌ای گفت که در ذهنم باقی ماند: «خیلی از شماها دیگر ایران نیستید. راستش دوروبر خودم و در میان مشتریان داروخانه، تعداد مردان و زنان مسن که بچه‌هایشان رفته‌اند و تنهایند، از تعداد آن‌ها که بچه‌هایشان دوروبر خودشان‌اند، بیشتر شده است. از همان روزی که بمب‌ها دوباره سرمان آوار شد، به این فکر کردم که این دسته از مشتریانم که می‌دانم صدجور بیماری و کم‌توانی دارند، چه‌جور سر می‌کنند؟ کی مایحتاج روزانه را برایشان فراهم می‌کند یا انواع و اقسام داروهایشان را به دستشان می‌رساند؟‌ راستش دیدم اگر خودم در ایران نبودم، این روزهای سخت از نگرانی پدر و مادر پیر و مریض و دست‌تنهایم، کیلومترها دورتر، دق‌مرگ می‌شدم. فکر کردم حالا که دوستانم و دیگرانی شبیه دوستانم دستشان از والدینشان کوتاه است، من که این‌جایم باری از روی دوش والدینشان بردارم و از والدین آن‌ها در حد توان اندک خودم مراقبت کنم.»

مراقبت … کلمه‌ی کلیدی که ما انسان‌ها را در خوشی و سختی، بهم متصل نگه می‌دارد. ریحانه معصومی علاء، روان درمانگر تحلیلی، به «آسو» گفت: «مراقبت از دیگری، چه به شکل فردی یا جمعی، کارکرد خیره‌کننده‌ای دارد. مراقبت، خاصیت ترمیمیِ دوجانبه‌ای دارد. ما وقتی به کسی که از ما ضعیف‌تر یا نیازمند کمک ماست یاری می‌رسانیم، دو چیز را درون خود تجربه می‌کنیم: نخست این‌که بخشی از هویت خودمان را بازیابی می‌کنیم (ما تبدیل به نسخه‌ی بهتری از خودمان می‌شویم)، دوم این‌که "ترمیم نیابتی" را تجربه می‌کنیم، به این معنا که آن بخش آسیب‌دیده و ضعیف خودمان را هم که در قامت مچاله‌شده و ضعیف دیگری می‌بینیم، ترمیم می‌کنیم.» 

نهال، زن جوانی که در روزهای جنگ به گربه‌ها و سگ‌های خیابانی یا حیوانات خانگی که صاحبانشان رفته و آن‌ها را در خیابان رها کرده‌اند، امدادرسانی کرده می‌گوید: «چند روز اول حسابی ترسیده بودم و زمین‌گیر شده بودم. احساس می‌کردم فریز شدم. نه گریه‌ام می‌گرفت و نه توان بیان احساسم را داشتم. هر کار کوچکی برایم تبدیل به یک تقلا شده بود. تقلایی که با نوعی حس پوچی همراه بود که هر لحظه ممکن است بمبی فرود آید و کشته شوم، این تقلا انجام تمام کارهای ساده‌ی روزمره را هم بی‌معنا کرده بود. یک روز صبح دیدم همسایه‌ای که برای فرار از این روزهای تهران به شمال کشور رفته بود، گربه‌اش را رها کرده بود. گربه‌ طفلک در پارکینگ ناله می‌کرد، شنیدن ناله‌‌های مظلومانه‌ی او که وحشت‌زده بود و لابد منتظر صاحبش که او را رها کرده، ناگهان من را از آن وضعیت زمین‌گیر بلند کرد. کمی آب تازه و مرغ پخته را برداشتم و به پارکینگ رفتم، طفلک آن قدر تشنه و گرسنه بود که زود به من اعتماد کرد و سَمْتم آمد. وقتی با ولع شروع به خوردن غذا کرد، ناگهان از آن حالت فریز بیرون آمدم و زدم زیر گریه. گریه‌ای که بسیار لازمش داشتم، ناگهان احساس کردم بودنم میان این وحشت پوچ و بی‌معنا نیست. تماشای ولع و اشتهای آن گربه‌ی کوچک و اعتماد معصومانه‌اش، مثل آب روی آتشِ استرس و وحشت من بود. و مهم‌تر این‌که بالاخره کمی احساس کنترل اوضاع را به من برگرداند. دیدم من نمی‌توانم جلوی این بمب‌ها و صداهای هولناک، این وحشت و ویرانی را بگیرم، اما می‌توانم شکم گرسنه‌ی این گربه و گربه‌ها و سگ‌های دیگری را سیر کنم. موجوداتی که از من و امثال من هم بی پناه‌ترند و دارند هزینه‌ی این شاخ و شانه کشیدن‌های سیاست‌ را می‌دهند. به دست‌هایم نگاه کردم و برای اولین‌بار در این روزهای شوم دیدم کارهای کوچک اما مهمی از همین دو دست من برمی‌‌‌آید. یک گربه‌ی بی پناه جلوی فروپاشیدن من را گرفت و به بودنم معنا و انگیزه‌ای بخشید.» 

آن‌چه نهال درباره‌ی وضعیت خود توضیح داد، مرا به یاد کتاب معروف «در جست‌وجوی معنا»، اثر شناخته‌شده‌ی ویکتور فرانکل، روان‌کاو یهودیِ نجات‌یافته از هولوکاست و اردوگاه‌های مرگ آلمان نازی انداخت. فرانکل در کتابش توضیح می‌دهد که به اعتقاد او بسیاری از آن‌هایی که از اردوگاه‌های وحشت و مرگ نازی‌ها زنده بیرون آمدند، تفاوتی با سایر زندانیان داشتند: آن‌ها در میانه‌ی همان وحشتِ محض معنا و هدفی را پیدا کرده بودند و دو دستی به آن معنا و هدف چسبیدند و به مدد همان زنده ماندند. سال‌ها بعد تحقیقات و رویکردهای نوین به روان‌کاوی، ادعای فرانکل را ثابت کرد و نشان داد آنهایی که زندگی معنادار و هدفمندی دارند و آن‌ها که به دیگران کمک کرده و غم‌خوار دیگری می‌شوند، در نهایت از زندگی راضی‌ترند و زندگی پربارتری را تجربه می‌کنند.

ریحانه معصومی علاء می‌گوید پدیده‌ی جنگ، آرایش درونی روان را تغییر می‌دهد: «هر آدمی در درون خود به شکل مداوم با رنج‌ها و ترس‌های خود دست‌وپنجه نرم می‌کند، رنج‌ها و ترس‌هایی که اغلب از چشم دیگران پنهان است. این درونی بودن رنج فردی، ما را تنها کرده و سبب می‌شود هر کدام به تنهایی درد و رنج خودمان را حمل کنیم. حتی اگر به سختی و تقلا بتوانیم آن‌چه را که در درونمان می‌گذرد توصیف کنیم، ممکن است مخاطب ما احساس ما را درک نکند یا آن را بی‌اعتبار بداند.» 

او می‌گوید وقتی تهدید مهلک و مهیبی مثل جنگ جلوی چشممان قرار می‌گیرد، می‌توانیم بگوییم تقریباً همه آن را می‌بینیم. در جنگ، ناگهان پدیده‌ای مهیب مرئی و بر سر همه ما فرود می‌آید، این وضعیت ما را متوجه می‌کند که ما جزئی از کل بزرگ‌تری هستیم، کل بزرگ‌تری که هم‌سرنوشت ما هستند: «وقتی خودمان را بخشی از یک گروه بزرگ‌ترِ هم‌سرنوشت می‌بینیم، لذتی را تجربه می‌کنیم. لذت پیدا کردن شریک واقعی در درد و رنج و نگرانی، ناگهان در رنج و درد دیگر تنها نیستیم و می‌توانیم این احساسات را با دیگران قسمت کرده و به‌راحتی توضیح دهیم.»

تجربه‌ی سام، دانشجوی اصفهانی، نمادی است از آن چه معصومی علاء توضیح داد. سام که اهل اصفهان نیست، به دلیل شغلش به تنهایی در اصفهان و دور از خانواده و نزدیکانش زندگی می‌کند. او می‌گوید در یک سال و چندماهی که ساکن اصفهان بود، همیشه احساس تنهایی می‌کرد. دوست نزدیکی در این شهر نداشت و چیز زیادی از همسایه‌هایش نمی‌دانست: «روز سوم جنگ، یکی از همسایه‌ها درِ خانه‌ام را زد. یک بشقاب لوبیا پلو دستم داد و گفت تو همان جوانِ غریب در این شهری، مگر نه؟ ما طبقه‌ی پایین زندگی می‌کنیم. هر وقت این شب‌ها در و دیوار خانه بهت فشار آورد، بیا زنگ ما را بزن. در خانه‌ی ما همیشه بشقابی غذا و چای تازه‌دم پیدا می‌شود. وقتی خانم همسایه رفت، بشقاب لوبیا پلو را روی میز گذاشتم، روی صندلی نشستم و زدم زیر گریه. ناگهان دیدم این یک سال و اندی تنهایی در شهرِ غریب و این روزهای جنگ چقدر بهم فشار آورده و سرکوبش کرده‌ام. محبت همسایه، انگار دریچه‌ای را به درون خودم گشود. تازه پذیرفتم که اوضاع روح و روانم روبه‌راه نیست، تنهایی بهم فشار می‌آورد و از این وضعیت هولناکِ جنگ پاک ترسیدم.» 

سام می‌گوید برای اولین‌بار احساس کرد عضوی از این ساختمان و این شهر تازه است: «یادم افتاد طبقه‌ی همکف پیرمرد تنهایی زندگی می‌کند که گاهی در ساختمان او را دیده‌ام. همیشه مشتاق حرف زدن بود و من که همیشه در عجله بودم که سرکار بروم یا حوصله نداشتم، او را با چند جمله‌ی کوتاه از سر باز کرده بودم. فردای اون روز رفتم درِ خانه‌اش را زدم، بهش گفتم دارم می‌روم خرید و اگر چیزی احتیاج دارد بگوید تا برای او تهیه کنم. پیرمرد اول با ناباوری نگاهم کرد، بعد تشکر کرد و ازم خواست برای او پاکتی شیر و چند گوجه و خیار بخرم. وقتی با خریدهایش برگشتم، مرا برای چای به خانه‌اش دعوت کرد. وقت نوشیدن چای برایم از دو بچه‌اش گفت که هر دو ساکن استرالیا و فرسخ‌ها دورند، از روزها و شب‌های جنگ ایران و عراق گفت، از شباهت‌ها و تفاوت‌هایش با شب‌ها و روزهای این جنگ. در یکی از حمله‌ها، پیرمرد همسایه زنگ خانه‌ام را زد و خواست اگر می‌خواهم به پارکینگ بروم. عده‌ای از همسایه‌ها در پارکینگ جمع شده بودند، با بهت و حیرت و نگرانی با هم حرف می‌زدند. وقتی بعض یکی‌‌شان ترکید، ناگهان دو نفر دیگر هم زدند زیر گریه. خیلی زود همسایه‌ی دیگری چای دم کرد و با بشقابی نان برنجی آورد. دور هم در پارکینگ نشستیم و حرف زدیم. بعضی‌ها مثل من برای اولین‌بار با همسایه‌ها آشنا می‌شدند. رسم خوبی بینمون جا افتاد. هر شب یکی چای دم می‌کند، بعضی میوه و آجیل می‌‌آورند و دور هم گپ می‌زنیم و نگرانی‌مون را با هم قسمت می‌کنیم، جوک می‌گوییم، گاهی کسی آوازی می‌خواند. دیگر در این شهر احساس غربت ندارم، فاجعهی جنگ انگار ناگهان درِ خانه‌های همسایه‌هایم را به روی من باز کرد و من را هم از لاک خودم بیرون کشید. حالا وقتی در اصفهان راه می‌روم احساس می‌کنم من هم بخشی از تار و پود شهرم و در این شهر آدم‌هایی به من فکر می‌کنند. شب‌ها فقط در تنهایی خودم نمی‌ترسم، این ترس را با همسایه‌ها شریک می‌شوم و کمتر می‌ترسم.»

تحقیق‌های متعددی در روان‌شناسی نشان می‌دهد احساس تعلق و ارتباط با دیگران، یکی از مؤثرترین عواملی است که می‌تواند از احساس ترس و ترومای انسان بکاهد. ما وقتی به دیگران کمک می‌کنیم یا نگرانی و وحشت آن‌ها را درک می‌کنیم، به خودمان هم یادآوری می‌کنیم که در این هراس تنها نیستیم. یکی از بزرگ‌ترین فراتحلیل‌های دانشگاهی درباره‌ی ارتباط میان حمایت اجتماعی و اختلال پس از سانحه، نشان داد افرادی که حمایت اجتماعی بیشتری دارند و خود را عضو گروه‌های بیشتری از جامعه می‌بینند، کمتر از سایرین دچار اختلال پس از سانحه شده و این وضعیت روانی را با شدت کمتری تجربه می‌کنند. محققان در این فراتحلیل، افراد متعددی از پیشینه‌های اجتماعی و اقتصادی بسیار متفاوت از یکدیگر را برای مدت طولانی دنبال کردند و یافته‌های آن‌ها به روشنی نشان داد ارتباط‌های اجتماعی و حمایت افراد از یکدیگر، از روان انسان در برابر فجایع مهیب محافظت کرده و از شدت ضربه‌ی روانی می‌کاهد. 

معصومی علاء می‌گوید جنگ «نظم نمادین پیشین» در روان فرد را برهم می‌ریزد و مفروضات پیشین ذهن را اغلب بی‌اعتبار می‌کند: «در این حالت روان در یک سطح بدوی به دنبال به اصطلاح "زمین سفت" می‌گردد تا بتواند سرپا بایستد. در این وضعیت، افراد برای رسیدن به حداقلی از امنیت روان، به دنبال ساختن گروه‌های کوچک همسان می‌روند. این گروه‌ها به فرد فقط احساس عضوی از قبیله/گروه بودن نمی‌دهند، بلکه یک کارکرد دیگر هم دارند: پردازش دسته‌جمعی. اگر پیش از این بخش‌های درونی روان ما در حال جدال و بحث با خود بودند تا راهی برای تحمل پیدا کنند، حالا هر فردی در گروه نمایانگر بخشی از روان فرد می‌شود. در گروه هر فرد معمولاً نقشی را برعهده می‌گیرد و با این تقسیم نقش‌ها، گروه می‌تواند بقای روانی جمع را تا حدی برآورده کند، از اعضای خود محافظت و کارکرد حمایتی پیدا کند.» 

روایت ساناز، زن جوانی در تهران که معلم زبان انگلیسی است، نمادی از همین پیدا کردن آن "زمین سفت" در کمک و نقش‌آفرینی در گروه و برای دیگران است. او از اولین حملات "جنگ دوازده روزه" با مشکل اضطراب مداوم و کم‌خوابی و کابوس مواجه شد. ساناز می‌گوید وقتی جنگ دوباره شروع شد، احساس کرد در معرض فروپاشی روانی است. یک روز بعد یکی از کتاب‌های آموزش زبان انگلیسی سطح مقدماتی‌اش را برداشت، درِ خانه‌ی همسایه را زد و گفت اگر دختر کوچک آن‌ها مایل است او می‌تواند بدون دریافت دستمزد به او روزی یک ساعت زبان انگلیسی آموزش دهد: «همسایه در سکوت کمی نگاهم کرد. از مکث و نگاهش متوجه شدم که به خوبی فهمید این من‌ام که بیشتر از بچه‌ی کوچکش به این تجربه و پرت کردن حواسم نیاز دارم. گفت خیلی هم خوب و دعوتم کرد تا به داخل خانه‌شان بروم. دختر کوچک آن‌ها را چند بار در راه‌پله و حیاط دیده بودم. مادرش برایم یک لیوان چای آورد و دختر کوچک مثل بیشتر بچه‌ها بدون این‌که تعجب کند، از این "بازی" تازه استقبال کرد. یک ساعتی با هم الفبای انگلیسی و لغات ساده را با بازی و خنده تمرین کردیم. بعد از یک ساعت من آرام‌تر بودم، تپش قلبم آرام شده بود و احساس می‌کردم کار مفیدی کرده‌ام و رشته‌ی تمام زندگی پاک از دستم در نرفته است. دو روز بعد که دوباره به خانه‌ی همسایه رفتم، این بار یکی از دوستان دخترک هم آمده بود و حالا با هر دوی آن‌ها شروع به تمرین لغات انگلیسی کردیم. دو سه هفته بعد تعداد بچه‌های محل که مشتاق حضور و یاد گرفتن انگلیسی شدند، به ۱۰ نفر رسید. بنا به سن‌شان بچه‌ها را به ۲ گروه تقسیم کردم و حالا یک روز در میان، هر بعدازظهر خانه‌ی یکی از والدین بچه‌ها جمع می‌شویم و یک ساعتی با بازی و شادی و خلاقیت، انگلیسی تمرین می‌کنیم. بچه‌های محل که مثل بیشتر بچه‌های این نسل در داخل خانه و با لپ‌تاپ و بازی‌های کامپیوتری بزرگ می‌شوند و بچه‌های دیگری در محل را نمی‌شناسند، حالا هرکدام کلی دوست هم‌محلی پیدا کردند. والدینشان با هم آشنا شده و شروع به معاشرت کردند. درهای خانه‌ی همسایه‌ها در محل به روی یکدیگر باز شد. من بیش از تمام این ۱۰ سالی که معلم‌ام، احساس مفید و مؤثر بودن می‌کنم. به شکلی کلیشه‌ای به آن جمله‌ی روی دیوارهای مدرسه‌ها که "معلمی شغل انبیاست" ایمان آوردم، انگار برای اولین‌بار فهمیدم قابلیت‌های این شغل و آن‌چه بلدم تا با بچه‌ها قسمت کنم، چقدر عمیق است. اما مهم‌تر از همه‌چیز، خنده و بازیگوشی و اشتیاق این بچه‌ها، مهربانی و قدردانی والدینشان و آن ساعت‌های سرخوشی و اخبار را رها کردن که به مدد این باهم بودن فراهم شد، خود من را از فروپاشی روانی و اضطراب ۲۴ ساعته بیرون کشید. حالا می‌دانم همین کارهای کوچک ما وقتی به نظر همه‌چیز در حال ویرانی است، مهم است و زندگی و بقا را ممکن می‌کند. این روزها زیاد به آن جمله‌ی فیلم "طعم گیلاس" عباس کیارستمی فکر می‌کنم، وقتی باقری به کسی که قصد خودکشی داشت گفت "آقا! یک توت ما را نجات داد." یک کتاب آموزش مقدماتی زبان انگلیسی، از جا بلند شدن و درِ خانه‌ی همسایه را زدن، مرا هم نجات داد.»

جان رونالد تالکین، نویسنده و لغت‌شناس انگلیسی، جمله‌ی معروفی دارد که شاید جمع‌بندی مناسبی برای مهربانی و کمک مردم به یکدیگر در دل ویرانی این جنگ و این مطلب باشد: «همین کارهای کوچک و پیش‌پا افتاده‌ و روزمره‌ی آدم‌های معمولی است که سیاهی را عقب می‌راند.»