27 نوامبر 2025
خودکشی یا «خودکُشانده شدن»؟ تلاقی رنج فردی و ساختار سرکوبگر
گفتوگوی مریم فومنی با شکیب نصرالله
در سالهای اخیر، علت شیوع خودکشی در میان گروههای مختلف اجتماعی ــ از روزنامهنگاران و هنرمندان تا فعالان سیاسی و مدنی، کارگران، کادر درمان و حتی نوجوانان ــ به پرسش مهمی در ایران تبدیل شده است. این خودکشیها ابعادی فراتر از بحرانهای فردی پیدا کردهاند و گاه به «کنشی اعتراضی» تعبیر میشوند. همزمان، آمار رسمی و پژوهشهای مستقل از روند صعودی خودکشی و توقف انتشار شفاف این آمار در سالهای اخیر خبر میدهند، نشانهی بحرانی که نمیتوان آن را فقط به «اختلال روانی» فروکاست. دکتر شکیب نصرالله، روانشناس، در گفتوگو با «آسو» توضیح میدهد که چرا خودکشی، حتی وقتی که ریشههای روانشناختی دارد، بدون توجه به بستر اجتماعی و سیاسی قابل فهم نیست. او هشدار میدهد که تقلیل این مرگها به «اختلال فردی» همانقدر گمراهکننده است که نامگذاریِ شتابزدهی هر خودکشیای بهعنوان «کنش قهرمانانهی سیاسی».
آسو ــ در چند سال اخیر شاهد خودکشی در میان افراد شناختهشده، از جمله روزنامهنگاران، هنرمندان، فعالان سیاسی و مدنی، و شهروندان فعال در اعتراضات بودهایم. گاه از این خودکشیها با عنوان خودکشیهای اعتراضی یاد میشود. افرادی مثل محمد مرادی و کیانوش سنجری در پیامهایی که قبل از خودکشی بر جا گذاشتند، به صراحت انگیزههای سیاسی و اعتراضی را دلیل تصمیم به خودکشی اعلام کردند. در برخی از دیگر موارد نیز اطرافیان این افراد و افکار عمومی این خودکشیها را واکنش به شرایط سیاسی و اجتماعی جامعه تلقی میکنند. از دیدگاه روانشناختی چطور میتوان بین خودکشی بهعنوان واکنشی سیاسی یا اجتماعی و خودکشی در اثر اختلالات روانی تمایز قائل شد و آیا چنین تفکیکی ممکن و مفید است؟
شکیب نصرالله ــ در حالت کلی میتوان میان این دو تا حدی تفکیک قائل شد. بهخاطر اینکه وقتی میگوییم «خودکشی»، ابتدا دلایل آن را بررسی میکنیم. خودکشی اغلب به نوعی حالت افسردگی یا اختلالات خلقی یا موارد مشابه مربوط میشود و پیشزمینهای روانی دارد. هدف کسی که خودکشی میکند اغلب راحت کردن خودش از درد، سختی، ناراحتی یا خستگی است. چنین کسی معمولاً امیدش را از دست داده و راهحل دیگری نمیبیند و خودکشی را راهی برای رهایی از درد و رنجی میداند که بهنظرش خودش و حتی دیگران را گرفتار کرده است. این میشود خودکشی یا اقدام به خودکشی که مبنای روانی دارد.
اما وقتی خودکشی یا آسیبزدن به خود هدفی جز این دارد، میتواند در دستهی دیگری طبقهبندی شود. مثل وقتی که خودکشی هدفی سیاسی دارد یا قرار است که پیامی را منتقل کند. مثلاً وقتی دربارهی بمبگذاری انتحاری صحبت میکنیم، در واقع فرد میداند که چه میکند، اما هدفی سیاسی دارد. بابى سَندز مثال مشهورش در دنیاست که در ایران هم شناختهشده است. او کاری سیاسی کرد و از طریق غذا نخوردن خود را کشت. هر نوع عملی که فرد با آن به خود آسیب بزند و تا مرز خودکشی برود، حتی اگر «نخوردن» باشد، در واقع اقدامی آگاهانه است. این نوع خودکشی از برخی ابعاد با حالتی که مسئله فقط دلایل روانی دارد، متفاوت است. اما گاهی این ابعاد در هم تنیده میشود و در نتیجه هم تشخیص مقداری سختتر میشود و هم مواجههی ما با آن کمی پیچیدهتر میشود.
اگر ممکن است که خودکشی معلول همپوشانیِ علل فردی و اجتماعی باشد، آیا در این موارد اختلال روانی بیشتر متأثر از ساختارهای معیوب اجتماعی است؟ یا ریشه در ویژگیهای فردی دارد که صرفاً در مواجهه با آن ساختارها فعال میشود؟ مرز میان رنج فردی و آسیب ساختاری در شکلگیریِ تصمیم به خودکشی کجاست و آیا میتوان چنین مرزی را ترسیم کرد؟
ترسیم این مرز بسیار سخت است و حتی شاید تا حدی غیراخلاقی باشد. غیراخلاقی از این نظر که هر خودکشیای، به هر شکل، نوعی آسیب به جامعه است و جامعه نسبت به آن مسئول است. ما نمیدانیم که اکثر فعالان اجتماعی و سیاسی یا هنرمندان و روزنامهنگارانی که در سالهای اخیر دست به خودکشی زدهاند، دقیقاً چه سابقهای در زمینهی بیماریهای روانی داشتهاند. بنابراین، نمیتوانیم دربارهی این مرز صحبت کنیم. احتمالاً بعضی از آنها سابقهی بیماری روانی داشتهاند، اما تحقیقات نشان میدهد که سابقهی بیماری روانی به تنهایی نمیتواند تعیینکننده باشد، و عوامل دیگری میتواند جلوی خودکشی را بگیرد. اینجاست که میگوییم ساختارهای معیوب اجتماعی، یا حتی بدتر، ساختارهای سرکوبگری مثل حکومت جمهوری اسلامی افراد را به سوی خودکشی میکشانند. در این حالت، به هیچ وجه درست نیست که بگوییم «خواست خود فرد بود» که بمیرد، چون آنچه او را به این راه کشاند متأثر از عملکرد ساختارها و سیستمهای سرکوبگر بود. در بسیاری از موارد، نیروهای اطلاعاتی و امنیتی به دگراندیشان و مخالفان سیاسی یا اقلیتها توصیه میکنند که دست به خودکشی بزنند تا خود و خانوادهشان را از درد و رنجی که همین مأموران اطلاعاتی و امنیتی به آنها وارد میکنند نجات دهند. در این صورت، چطور میتوان مرز واضحی بین نقش رنج فردی و مسئولیت مأموران امنیتی ترسیم کرد؟ آیا اخلاقی است که بگوییم این رنج «شخصی» و مربوط به تاریخچهی زندگیِ آن فرد بوده است؟
فشارها و سرکوبهای اجتماعی-سیاسی، تجاوز به حقوق زنان، نادیده گرفتن حقوق افراد و فقر شدید، نه فقط در ایران بلکه در سراسر دنیا، باعث میشود که آدمها امید به زندگی را از دست بدهند. فقر، بهویژه در میان مردان، یکی از عواملی است که آدمها را به سوی خودکشی سوق میدهد. در جوامعی مثل ایران مردها خود را نانآور خانواده میدانند و احساس شرمی که فقر به آنها وارد میکند، در این تصمیم مؤثر است. در چنین مواردی اصلاً چه فایدهای دارد که بگوییم این فرد افسرده بوده یا نبوده؟ وقتی کاملاً مشخص است که علت خودکشی فقر شدید بوده و میدانیم که فقر شدید میتواند به افسردگی و مشکلات روانی هم بینجامد. در واقع، مشکل فقط خود فقر نیست. شما وقتی فقیر هستید، ممکن است که امیدتان به زندگی کاهش یابد و درگیریهایتان با همسرتان بیشتر شود. ممکن است فکر کنید که نمیتوانم کاری کنم که زندگی برای زن و بچهام کمی راحتتر شود، پس خودم را راحت میکنم یا حتی به این شکل به وضعیتم اعتراض میکنم. اینکه این روش نمیتواند بهترین یا سودمندترین روش «اعتراض» باشد یک چیز است، و اینکه از نظر آن فرد راه دیگری باقی نمانده چیز دیگری است. این دربارهی خودسوزیهای زنان هم صادق است. در بسیاری از موارد، بهویژه در مناطق غربی ایران، خودسوزیِ زنان نوعی اقدام اعتراضآمیز در واکنش به ازدواج اجباری است. در چنین مواردی اگر اصرار کنیم که این خودکشی متأثر از بیماری روانی بوده و آن را به انتخابی شخصی تقلیل دهیم، به نظرم کاری کاملاً غیراخلاقی کردهایم.
این نکته در مورد خودکشیهای کارگران، خودکشیهای سیاسی و خودسوزیهای زنان صادق است زیرا نمیتوان تأثیر مستقیم ساختارهای اجتماعی و قوانین تبعیضآمیز و سرکوب حکومتی را نادیده گرفت. باید تأکید کنم که خودکشی را راهحل درستی نمیدانم اما نمیتوانم چنین خودکشیهایی را صرفاً پدیدهای روانی بدانم. گرچه عوامل روانی میتواند روی این مسئله تأثیر بگذارد، اما نباید خودکشی را صرفاً به مسائل روانی تقلیل داد.
در بسیاری از موارد، نیروهای اطلاعاتی و امنیتی به دگراندیشان و مخالفان سیاسی یا اقلیتها توصیه میکنند که دست به خودکشی بزنند تا خود و خانوادهشان را از درد و رنجی که همین مأموران اطلاعاتی و امنیتی به آنها وارد میکنند نجات دهند.
آیا از لحاظ روانشناختی میتوان توضیح داد که وقتی فشارهای سیاسی و اجتماعی بخشی از جامعه را به استیصال و ناامیدی رسانده است، چه اتفاقی میافتد که یک نفر خودکشی را بهعنوان نوعی واکنش انتخاب میکند و کشتن خودش را راهحل مشکلی جمعی میپندارد؟
پاسخ به چنین پرسشی در هر موردی متفاوت است و شاید در اغلب موارد هرگز نتوانیم بفهمیم که آن فرد دقیقاً چه میخواسته یا انگیزهاش چه بوده. به هر حال، خودکشی نشانهی وجود مشکل است و چالش دقیقاً همین است که چطور بفهمیم که چه چیزی باعث شده که تصمیم به خودکشی بگیرد.
چه اتفاقی میافتد که یک نفر خودکشی را پاسخی به مشکلی جمعی، خواه مشکل سیاسی یا اجتماعی، و در واقع عملی اعتراضی میشمارد؟ برای پاسخ دادن به این پرسش باید به تقاطع دو مسئله نگاه کنیم. در مورد بعضی از خودکشیهایی که در سالهای اخیر در ایران اتفاق افتاده، میدانیم که سابقهی بیماری یا تا حدی اختلال روانی وجود داشته است. اما وقتی بهعنوان یکی از اعضای جامعه با این خودکشی مواجه میشویم، نمیتوانیم انکار کنیم که این فرد، خودکشی را اقدامی اعتراضی دانسته است. چرا؟ چون تصمیم به خودکشی بسیار سخت است. بسیاری گمان میکنند که خودکشی راحت است، یا تصور میکنند که خودکشی کار آدمهای ضعیف است. البته شاید این را میگویند تا از خودشان در برابر خودکشی محافظت کنند. اما به هر حال تصمیم به خودکشی بسیار سخت است و تصمیمی نهایی برای آن آدم است. بنابراین، همیشه باید در نظر داشته باشیم که شخصی که خودکشی میکند در اغلب مواقع خیلی به این موضوع فکر کرده است. گرچه در بعضی از موارد ممکن است که فرد بر اثر نوعی برانگیختگی آنی تصمیم به خودکشی بگیرد اما در اکثر موارد این تصمیم پیشینهای طولانی دارد و مدت زیادی به آن فکر شده است.
ما اینجا دربارهی درست یا غلط بودن خودکشی حرف نمیزنیم و تأکید میکنیم که خودکشی راهحل صحیحی نیست. اما در تفسیر خودکشی باید بستر اجتماعی را هم نگاه کنیم، و ببینیم کسی که خودکشی کرده در جامعه چه بلایی بر سرش آمده است.
در خودکشیهای سیاسی یا خودکشی هنرمندان بهسرعت به این افراد برچسب بیماری روانی میزنند یا میگویند که اینها حساسترند. البته وقتی که فردی حساسیت بیشتر و گذشتهی سختتری داشته باشد، احتمال خودکشیاش افزایش مییابد. اما برای درک بهتر این مسئله بیایید به خودکشی کارگران نگاه کنیم. این کارگر ممکن است عضو سادهی جامعه باشد که میخواهد کار کند تا نیازهای همسر و فرزندانش را برآورده سازد. وقتی به زندگی این فرد نگاه کنیم، میبینیم که فقر، سرکوب، ساختارهای معیوب اجتماعی، حکومتی که رسماً از این ساختارها دفاع میکند، فساد و بیعدالتی شدید، همه و همه او را به نوعی افسردگی و ناامیدی رسانده و ممکن است که خودش را بکشد. ما چطور میتوانیم این خودکشی را تفسیر کنیم؟ آیا بهعلت مشکل روانی این کار را کرده یا عملی اعتراضی بوده است؟
باید ببینیم که چه شد که این فرد تصمیم گرفت که خودش را بکشد. در این صورت، نمیتوان اهمیت عوامل اجتماعی را نادیده گرفت. ممکن است که فرد بیماری روانی هم داشته باشد، اما برای من بهعنوان یک روانشناس روشن است که میخواسته پیامی بفرستد. درست است که خودکشی راهحل نیست اما جامعه فرد را به جایی رسانده که با این کارش میگوید «ببینید که با من چه کردید!»
در سالهای اخیر نمونههای بسیار روشنی از این دست دیدهایم. یعنی فرد قبل از خودکشی، گاهی در شبکههای اجتماعی نوشته است که میخواهد خودکشی کند و حتی دلایلش را هم بیان کرده. خودکشی کسانی مثل محمد مرادی و کیانوش سنجری در عرصهی عمومی و در وسط خیابان رخ داده است. پرسشِ دشوار این است که چطور میتوان دربارهی این اتفاق گفتوگو کرد بیآنکه این امر به سرایت خودکشی در میان افراد آسیبپذیر بینجامد.
سرایت ایدهی خودکشی مسئلهای جدی است و تحقیقات زیادی دربارهاش انجام شده است. مؤسسات بینالمللی روانشناسی دستورالعملهایی برای رویارویی با این مسئله منتشر کردهاند. بر اساس این دستورالعملها، معمولاً روش و وسیله و مکان خودکشی را اعلام نمیکنند. یا مثلاً در مورد خودکشی از واژههایی مثل «موفق» یا «غیرموفق» استفاده نمیکنند چون به طور کلی اصلاً موفقیتی در این کار وجود ندارد، نه برای جامعه، نه برای آن فرد و نه برای عزیزانش.
در عین حال باید در نظر داشت که بر اساس معیارهای اخلاقی، بهویژه اخلاق روزنامهنگاری، نباید خودکشی را پنهان کنیم. پنهان کردن خودکشی درست نیست چون اتفاقی است که بر جامعه تأثیر میگذارد. حکومتهای تمامیتخواه و سرکوبگری مثل جمهوری اسلامی دوست ندارند که آمار خودکشی منتشر شود و میخواهند همهی خودکشیها را به عوامل روانی منسوب کنند و نقش خودشان را در بدبختی مردمی که «خودکُشانده» میشوند انکار میکنند. «خودکُشانده شدن» اصطلاحی است که در شبکههای اجتماعی باب شده است و نشان میدهد که مردم عادی میفهمند که عمل این فرد خاص، نوعی خودکشی عادی و متأثر از مشکلات فردی یا روانی نیست.
اما عرف جامعه هم گاهی دست به دست حکومت میدهد و نمیگذارد که دربارهی این مسئله صحبت شود. در برخی از جوامع ترجیح میدهند که خبر خودکشی زنان بهعلت ازدواج اجباری منتشر نشود.
درمان را هرگز نمیتوان از بستر اجتماعیای که افراد را به خودکشی سوق میدهد جدا کرد. مراقبت درمانی، خواه به صورت حرفهای یا غیرحرفهای (توسط افراد و نزدیکانِ فردی که افکار معطوف به خودکشی دارد)، همیشه در پیشگیری از وقوع خودکشی مؤثر است.
وقتی کسی آشکارا میگوید که به نشانهی اعتراض سیاسی یا به هر دلیل دیگری قصد خودکشی دارد، همهی اطرافیان باید تلاش کنند که منصرف شود. باید به او پیام دهند که داری دیده میشوی و کارت هم دیده میشود. باید مداخلات روانی انجام شود و انواع دیگری از اعتراض به او پیشنهاد شود و نشان دهند که راههای بهتری برای اعتراض وجود دارد.
اما اگر به هرحال این اتفاق افتاد، واکنش صحیح اجتماعی و روانی این است که آن را پنهان نکنیم، دربارهاش صحبت کنیم و بگوییم که چه عللی داشته و سعی کنیم که جامعه و ساختارهای اجتماعیاش را تغییر دهیم.
همزمان، باید مسئولانه با خبر خودکشی برخورد کنیم و آن را مقدس نکنیم. بسیاری خودکشی را اقدامی شجاعانه قلمداد میکنند. مخصوصاً گروههای سیاسی یا افرادی که با نگرشی سیاسی به خودکشی نگاه میکنند، میگویند که ببینید چقدر شجاع بود که این کار را کرد. وقتی عمل نادرستی را مقدس میکنید، افراد دیگر را با این فرد مقایسه میکنید و باعث میشوید که این کار بهعنوان راهحل صحیح در ذهنشان باقی بماند.
نهادهای رسمی و دولتی ایران که باید به چنین بحرانهایی رسیدگی کنند، عملاً آن را نادیده میگیرند یا با لحنی تمسخرآمیز و تقلیلدهنده به آن واکنش نشان میدهند. در چنین شرایطی، مسئولیت دیگر بخشهای جامعه چیست؟ خانواده و اطرافیان فرد، رسانهها و نهادهای مدنی در پیشگیری، حمایت و حتی ارائهی «روایت درست» از این خودکشیها چه نقشی میتوانند بازی کنند؟ اصطلاح «روایتِ درست» را به کار میبرم چون میخواهم بدانم که چنین روایتی تا چه حد میتواند به افرادی که ممکن است در شرایط مشابه باشند کمک کند؟
شنیدن این اخبار و مواجهه با آن در ساختاری رخ میدهد که بهطور سیستماتیک خودکشی را ترویج یا از آن حمایت میکند، حالا یا با حذف خبرهای مربوط به خودکشی، یا با تشویق به آن، یا با بد صحبتکردن دربارهاش. در این شرایط دو راه داریم. یکی این که فعالان و نهادهای مدنی مشکل را ببینند، دربارهاش صحبت کنند، خودکشی را تقدیس نکنند و برخورد مسئولانهای داشته باشند، یعنی مسئله را توضیح بدهند. راه دوم این است که سیستم یا سیستمهایی را که از این خودکشیها سود میبرند نقد کنند و به چالش بکشند. منظورم سیستمهایی است که آنها را «نظارهگر» و «خاموش» مینامیم. یعنی توضیح کارشناسی بدهند که دلیل چه بوده و چگونه این سیستم از آن سود میبرد. به نظر من، وقتی از افکار خودکشیِ اجتماعی-سیاسی صحبت میکنیم، باید بگوییم که دلیل چیست. دلیل نهایی همان وقایع آشکار سیاسی است: حکومت سرکوبگر، قوانین غلط، عرف غلط؛ و عرف غلط اغلب ریشه در قوانینی دارد که از فرد حمایت نمیکند.
نهادهایی را که در برابر این اخبار فقط نظارهگرند باید به چالش کشید. منظورم نهادها و مسئولانی است که خبر را میشنوند اما چیزی نمیگویند، آن را پوشش نمیدهند و دربارهاش صحبت نمیکنند. باید پرسید که چرا خبر خودکشی در ایران پوشش داده نمیشود؟ چرا قوهی قضائیه به خودکشی زندانیان واکنش نشان نمیدهد؟
از ارباب جراید و رسانهها تا سازمانها و مسئولان، همگی باید این خبر را به شکلی درست پوشش دهند. وقتی میخواهیم چنین خبری را منتشر کنیم، باید موازین جهانی را بشناسیم و رعایت کنیم. تحقیقات زیادی دربارهی این موضوع انجام شده که چطور میتوان از تقدیس خودکشی پرهیز کرد، چطور میتوان خودکشی را راهحل صحیح جلوه نداد، و درعین حال پیامش را دید و فهمید که این درد از کجا آمده و در جامعه چه خبر است.
در شرایطی که بسیاری از فروپاشیِ امید اجتماعی و استیصال جمعی در ایران سخن میگویند، مراقبت های فردی و رواندرمانی تا چه حد میتواند مؤثر باشد و چقدر میتوان درمان را از بستر اجتماعیای که افراد را به سمت خودکشی سوق میدهد جدا دانست؟
درمان را هرگز نمیتوان از بستر اجتماعیای که افراد را به خودکشی سوق میدهد جدا کرد. مراقبت درمانی، خواه به صورت حرفهای یا غیرحرفهای (توسط افراد و نزدیکانِ فردی که افکار معطوف به خودکشی دارد)، همیشه در پیشگیری از وقوع خودکشی مؤثر است. از نظر علمی، همیشه باید خودکشی را جدی گرفت، اگر میبینیم که کسی امیدش کم است و حالش خوب نیست، باید بهعنوان فرد نزدیک به او یا مددکار و روانشناس و مشاور بپرسیم که حالت بده؟ هیچ وقت فکر کردهای که به خودت آسیب برسانی؟ به خودت گفتهای که «زندگیام مهم نیست»؟ اینها را باید بپرسیم و اگر پاسخ مثبت بود، باید احساس خطر کنیم و جدیتر به این مسئله بپردازیم. این مداخلهی روانی مؤثر است و ما بهعنوان کادر درمان یا مسئول یا حتی ناظر نمیتوانیم بیطرف باشیم.
گاهی امید بیجا خودش غلط است و باعث میشود که تغییری ایجاد نشود. نمیخواهم بگویم که نباید به درمان امیدوار بود، اما درست نیست که فقط به درمان دل ببندیم. برای رویارویی با مشکلی به این بزرگی که مدام تشدید میشود و مردم را به ناامیدی میکشاند، درمان و مداخلهی روانی راهحل نهایی نیست. باید بتوانیم مشکل را حل کنیم، نه اینکه وقتی زخم ایجاد شد، مدام سعی کنیم که روی زخم چسب بزنیم.
در اولین سکانس فیلم «نجات سرباز رایان»، ساختهی استیون اسپیلبرگ، میبینیم که وقتی نیروهای متفقین در ساحل نورماندی در فرانسه پیاده میشوند بسیاری از آنها کشته میشوند. در بالای تپه، تیرباری نصب شده که با آن به سربازان شلیک میکنند. یکی از امدادگران صلیب سرخ با تمام توان میکوشد که سربازهای تیرخورده را نجات دهد. اما وقتی در حال کمک به اولین سربازِ تیرخورده است یکی دیگر تیر میخورد، هنوز زخم او را نبسته که دیگری تیر میخورد، در حال کمک به او است که یک سرباز دیگر به زمین میافتد. وقتی به سراغ سرباز بعدی میرود قبل از اینکه بتواند به او کمک کند میبیند که مرده است. سرُمبهدست از بالای سر این سرباز به طرف سرباز بعدی میرود و سربازان نیز همینطور پشت سر هم تیر میخورند و میمیرند. سرانجام این امدادگر خسته میشود، کلاهش را روی زمین میاندازد، و رو به تیربار میایستد و با صدای بلند میگوید: «یک لحظه مهلت بده تا من هم کارم را بکنم!»
برای من این صحنهای نمادین است. اگر این امدادگر فقط به خودش امید داشته باشد، چه کاری از او برمیآید؟ سربازها یکی یکی بر اثر اصابت گلولههای شلیکشده از تیربار بالای تپه میمیرند و او نمیتواند به تنهایی نجاتشان دهد. وقتی حکومتی با بیعدالتیِ محض اعضای جامعه را به «خودکُشانده شدن» سوق میدهد، باید لحظهای دست نگه داریم و مسئله را وارسی کنیم و بگوییم چرا داری میکشی؟
وظیفهی همه، از مردم عادی تا روانشناسان و کادر درمان و فعالان اجتماعی، این است که گریبان نهادهای مسئول را بگیرند و بپرسند که چرا چنین وضعیتی را پدید آوردهاند و چرا در برابر این وضعیت سکوت کردهاند؟
درمان اثر دارد اما نباید آن را راهحل نهایی دانست. درمان در واقع آخرین راهحل است. راهحل جامع این است که پیشگیری کنیم تا چنین اتفاقاتی رخ ندهد.
