Dailymail
25 فوریه 2026
آیا میتوان بر سر اختلافها به توافق رسید؟
هامون نیشابوری
در جهانی که قطبیشدن به یکی از شاخصههای جهانشمولِ زیستِ جمعی مبدل شده است و پدیدههایی مانند اخبار جعلی به آن دامن میزنند، اختلاف نظر دیگر صرفاً نشانهی تکثر آراء نیست بلکه میتواند عاملی برای بروز نزاع و خشونت باشد یا دستکم همبستگی اجتماعی را شدیداً تضعیف کند. جهانیشدن و فناوریهای این دوران به رغم از میان برداشتن فاصلهی فیزیکی، فضاهایی «به شدت متکثر» ایجاد کرده که در آن حتی شنیدن دیدگاههای مخالف میتواند احساس «ناامنی» ایجاد کند و ما را وادارد تا برای محافظت از خود به هویتهای قبیلهای پناه ببریم. اما راهحل چیست و چگونه میتوان از این وضعیت راهی به بیرون جست؟ در ادامه آثار چند تن از اندیشمندانی را مرور میکنیم که باور دارند آنچه میتواند ویرانگر باشد، نفس اختلاف نیست بلکه شیوهی مواجههی ما با آن است. به باور آنها مسئلهی اساسی نه حذف اختلاف و تعارض بلکه مدیریت آن است و مؤثرترین ابزاری که در اختیار داریم گفتگو است.
دربارهی اختلاف و عدمتوافق باورهای نادرست زیادی وجود دارد. برخی تصور میکنند که وجود اختلاف به معنای تضعیف رابطه و از بین رفتن امکان همکاری است اما در عمل آنچه باعث از بین رفتن روابط و همکاری مؤثر میشود، منازعاتی است که به گفتگو تن نمیدهند. تصور نادرست دیگر این است که اختلافنظر موجب بیاثر شدن تبادلنظر و گفتگو میشود اما در واقع این تبادلنظر است که امکان مدیریت منازعه را فراهم میآورد. در واقع میتوان گفت وقوع منازعه در جوامع انسانی امری طبیعی است و در نتیجه باید به دنبال راهحلهایی بود تا از میزان آسیب آن به روابط اجتماعی کاست و یا حتی به مسیری سودمند و ثمربخش هدایتش کرد. نولان هیگدان و میکی هاف در توافق کنیم که اختلاف نظر داریم تلاش میکنند تا چنین راهحلهایی ارائه کنند. آنها بین دو نوع منازعه یا اختلاف تمایز قائل میشوند.
اختلاف مخرب «اختلافی است که در آن مسائل اصلی تبدیل به اموری فرعی میشوند و آنچه اولویت پیدا میکند تصفیهحساب، انتقام یا آسیب رساندن به یکدیگر است.» در چنین رابطهای طرفین علاقهی چندانی به بازسازی یا حفظ رابطه ندارند بلکه میخواهند نشان دهند که حق با آنهاست و هدف نهاییشان دست یافتن به پیروزی است. این نوع گفتگو پیامدهای رفتاری مخربی نیز خواهد داشت: خشونت، تحریک، تحقیر و به کار بردن القاب زشت و انگزنی.
در مقابل، اختلاف سازنده «اختلافی است که سعی در ایجاد توازن بین منافع هر دو طرف دارد تا فرصتهای دستیابی به منافع همگان را به حداکثر برساند. چنین فرایندی میتواند به افزایش بهرهوری، انسجام بیشتر درونگروهی و تصمیمهای خلاقانه منجر شود.» عدالت ترمیمی یکی از نمونههای چنین رویکردی به منازعه و گفتگو است که به جای مجازات یا تلافی بر ترمیم آسیبی که به افراد و روابط وارد شده تأکید دارد. عدالت ترمیمی نوعی آرمانگرایی نیست بلکه رویکردی مستند و اثباتشده است که یکی از نمونههای برجستهی آن تلاش برای برقراری عدالت در دوران پس از آپارتاید در آفریقای جنوبی است. در خلال این فرایند، قربانیان و شاهدان فجایع دوران آپارتاید شهادت خود را ارائه دادند و متهمان نیز این فرصت را پیدا کردند تا بیعدالتیهایی را که مرتکب شده بودند بازگو کرده و به خاطر مشارکت در این فجایع عذرخواهی کنند. به این ترتیب با کمک گفتگو سرمایهای اجتماعی ایجاد شد که برای گذار به وضعیت پس از آپارتاید ضروری بود.
گفتگوی سازنده مبتنی بر عوامل متعددی است که میزان حضور آنها بر موفقیت گفتگوها تأثیر بسزایی دارد. ذهنیت غالب در گفتگوها باید عمل متقابل باشد به طوری که طرفین منازعه بپذیرند که ارزشهایی تقریباً برابر را با یکدیگر مبادله کنند، در اینجا کنش هر یک از طرفین در واقع تعیینکنندهی کنش طرف مقابل خواهد بود و خوبی با خوبی و بدی با بدی پاسخ داده خواهد شد. آنچه موجب تقویت این ذهنیت میشود حس همدلی است یعنی به رسمیت شناختن مصائب عاطفی طرف مقابل و تلاش برای فراهم ساختن آسایش و اطمینان. اهمیت همدلی در این است که بر وجه مشترک انسانی طرف مقابل صحه میگذارد، امری که در اغلب منازعههای مخرب غایب است و به جای آن با پدیدهی دیوسازی و انسانزدایی از طرف مقابل مواجهایم. از جمله عوامل دیگر مؤثر در گفتگوهای سازنده اعتماد و احترام است که ضمن تقویت عمل متقابل میتواند بر میزان تشریک مساعی افزوده و رسیدن به راهحلهای پایدار را تسهیل کند.
اما در گفتگوهای سازنده تنها آنچه به زبان آورده میشود اهمیت ندارد بلکه نحوهی گوشکردن هم در شکلگرفتن رابطهای سازنده مؤثر است. نحوهی برخورد غالب با گفتگو این است که هر طرف تصور میکند او روایت را شکل میدهد، بر پیام گفتگو متمرکز است و منتظر است تا نوبت صحبت کردنش شود و صرفاً آنچه او ارائه میکند ارزش دارد و نه آنچه میتواند از طرف مقابل دریافت کند یا بیاموزد و در نتیجه ممکن است فرصت یک گفتگوی مؤثر و سودمند از دست برود.
این رویکرد یکجانبه به گفتگو نتیجهای جز شکلگیری یک گفتگوی مخرب نخواهد داشت. گفتگوی سازنده زمانی شکل میگیرد که هنگام صحبت کردن طرف مقابل به او گوش بدهیم. همانطور که ریچل نائومی رِمِن، روانشناس آمریکایی، گفته است «سادهترین و قویترین شیوهی برقراری پیوند با دیگران گوش دادن است ... احتمالاً مهمترین چیزی که میتوانیم به یکدیگر بدهیم، توجهمان است.»
اما نباید گوشکردن را با شنیدن اشتباه گرفت. گوشکردن با نیت فهم صحبتهای طرف مقابل انجام میشود اما هدف از شنیدن صرفاً پاسخ دادن است. برای روشن شدن این تفاوت معمولاً اصطلاح گوشکردن فعال را به کار میبرند که اشاره به فرایندی دارد که در آن ضمن گوش دادن به صحبتهای طرف مقابل تلاشی نیز برای فهم، تفسیر و خلاصهکردن این صحبتها صورت میگیرد. گوشکردن فعال داوری را به حالت تعلیق در میآورد و صحبتهای طرف مقابل را با ذهنی باز میشنود. در اغلب گفتگوها تصور ما این است که طرف مقابلمان یا «احمق» است یا حرفهایش «اشتباه». و اصلاً در نظر نمیگیریم که احتمالاً ممکن نیست نظرات ما دربارهی همهچیز صائب باشد. همچنین، مطالعات نشان میدهند که اغلب یافتن خطا و اشتباه در ایدهها و فرایند تفکر دیگران سادهتر از شناسایی نقصان در اندیشههای خود فرد است. مسئلهی مرتبط دیگری که مانع از گوشکردن فعال میشود این باور مخرب در نزد افراد است که آنها از نوعی شهود درونی برای فهم باطن و نیت طرف مقابل برخوردارند.
اهمیت همدلی در این است که بر وجه مشترک انسانی طرف مقابل صحه میگذارد، امری که در اغلب منازعههای مخرب غایب است و به جای آن با پدیدهی دیوسازی و انسانزدایی از طرف مقابل مواجهایم.
چنین نگرشی در برداشتی ذاتگرایانه از انسانها ریشه دارد که بنا بر آن گروههای مختلف ــ که بنا بر جنسیت، نژاد، قومیت، شغل، سن، دین، محل سکونت و ... گروهبندی میشوند ــ خصوصیات و ایدههای مشخصی دارند که هویت و کارکرد آنها را تعیین میکند. این تصور که به جای گوشکردن به افراد میتوان باطن یا نیت آنها را خواند میتواند پیامدهای هولناکی داشته باشد، از جمله این که امکان گفتگوی سازنده را به طور کامل از بین میبرد و راه را برای خشونت و انسانزدایی از طرف مقابل هموار میکند. مالکوم گلَدوِل در کتاب صحبت با غریبهها: دربارهی کسانی که نمیشناسیم چه باید بدانیم با بررسی چند نمونه از چنین خشونتهایی همین مسئله را بررسی میکند. او این باور نادرست اما رایج را که رفتار و جلوهی بیرونی غریبهها پنجرهای اعتمادپذیر و معتبر بر احساسات و نیتهای درونی آنها میگشاید، «توهم شفافیت» میخواند. اما در واقعیت مردم اغلب به شیوهای رفتار میکنند که با تصورات غالبی فرهنگی ما دربارهی انسانهای خطاکار یا بیگناه مطابقت ندارد. در نتیجه، تکیه بر چنین توهمی میتواند داوری ما را کاملاً مخدوش کرده و راه را بر گوش دادن به طرف مقابلمان کاملاً مسدود کند. گلدول توصیه میکند که یکی از بهترین روشهای مقابله با این توهم، گوشکردن دقیق و به رسمیتشناختن دیگران و تفاوتهایشان است.
به آزادی بیان نیز میتوان از منظر اهمیت گوشکردن نگریست زیرا چنین حقی، امکان بیان نظرات و شنیدهشدن آنها را فراهم میکند. در غیاب این آزادی، اصولاً هر تلاشی برای گوشکردن نیز با شکست مواجه خواهد شد. علاوه بر اشکال متعدد نقض آزادی بیان که در طول تاریخ رواج داشتهاند اکنون با دو پدیدهی مدرن مواجهایم که بحثهای زیادی برانگیختهاند. نخستین مورد پدیدهای است که میتوان آن را «سانسور به دست نیابتیها» خواند یعنی زمانی که شرکتهای فناوری پیشرفتهای مانند فیسبوک، توئیتر (ایکس) و گوگل اقدام به پایش محتوای شبکههای اجتماعی میکنند و با درخواست دولتها آزادی بیان را محدود و برخی مطالب را حذف و سانسور میکنند. رویهای مشابه در دوران جنگ سرد رواج داشت که بنا بر آن برخی از دانشگاهیان یا شاغلان دنیای سرگرمی به درخواست دولت در فهرست سیاه قرار میگرفتند اما اینک در عصر دیجیتال این شرکتها به کمک نظارتهای الگوریتممحور خود میتوانند تکتک کاربران را کنترل کرده و آنها را سانسور کنند. این که پس از حملهی ۶ ژانویه به ساختمان کنگرهی ایالات متحدهی آمریکا افرادی مانند میشل اوباما یا الکساندریا اوکاسیو کورتز برای مقابله با جریان اخبار جعلی به جای توسل به رویههای حقوقی از این شرکتها خواستند تا برخی افراد یا نرمافزارها را حذف و سانسور کنند به خوبی نشان از قدرت این سکوها و شرکتها دارد. علاوه بر این، این شرکتها به طور مرتب با حکومتهایی مانند دولت چین همکاری میکنند تا محتوای شبکههای اجتماعی یا صفحات روزنامهنگاران و فعالان را سانسور کنند و به این نحو مدام بر قدرت آنها در تصمیمگیری دربارهی «سخنان قابلقبول» در سطح جهان افزوده میشود. به این ترتیب حرفهایی که قابلقبول تشخیص داده نشود اصولاً امکان شنیدهشدن نیز پیدا نخواهند کرد.
پدیدهی مدرن و مناقشهبرانگیز دیگر، فرهنگ حذف یا طرد است. این اصطلاح نوپدید دلالت بر نوعی سلب حمایت از افراد یا نهادهایی دارد که نگرش یا رفتارشان خارج از دایرهی گفتمان اجتماعی مقبول تلقی شده است. فرهنگ حذف با جلب توجهها به لغزش یا خطایی که صورت گرفته به دنبال آن است تا از طریق شرمسارسازی و مؤاخذه فرد را از جایگاه اجتماعی یا منصب شغلیاش طرد کند. هرچند این پدیده به اشکال مختلف در طول تاریخ وجود داشته است اما عصر دیجیتال بر شدت و گسترهی آن افزوده و موجب ایجاد روحیهی خردهگیری و فرهنگ ترس شده است که نتیجهای جز خودسانسوری ندارد: افراد زیادی از سر ترس تصمیم میگیرند خودشان صدای خودشان را خاموش کنند. این جریان موجب میشود تا به جای تضارب آراء میان نظرات مختلف هر نوع تفاوتی به بهانههایی مانند وارد آوردن آسیب روانی یا ایجاد اختلال در امنیت عاطفی کاملاً حذف شود. این شکل از مؤاخذه و شرمسارسازی، که اکنون عمدتاً در سپهر آنلاین دنبال میشود، در بهترین حالت صرفاً میتواند مرزهایی را مشخص کند یا آگاهیها را نسبت به برخی سخنان و رفتارها افزایش دهد اما هرگز نمیتواند خود اختلافها را مدیریت کند و به علت بروز تنشها بپردازد و حتی ممکن است موجب تشدید قطبیشدن جامعه شود. رویکرد سازنده این است که به جای مؤاخذه و حذف به گفتگو روی بیاوریم و در مواجهه با موارد مناقشهبرانگیز، تأمل و بررسی جمعی را نسبت به نشان دادن واکنش مرجح و ارزشمندتر بدانیم. طی گفتگوهای سازنده میتوان عمیقتر به مسائل پرداخت و فضایی برای ابراز و شنیدهشدن نظرات متکثر و مخالف فراهم آورد.
اهمیت پذیرش اختلاف نظرها و ایجاد فضایی امن و آرام برای گفتگو در این است که بنا بر پژوهشهای پیتر کُلمن دستکم ۵ درصد منازعات را هرگز نمیتوان حل و فصل کرد بلکه تنها کاری که میتوان انجام داد این است که مکانیسمها و مناسبت ویرانگری را که پیرامون آنها شکل میگیرد متحول کنیم تا از میزان خشونت و خسارت آنها بکاهیم. در واقع با هر منازعهای به پنج روش میتوان برخورد کرد. نخستین روش، اجتناب است یعنی در عمل به جای مواجه شدن با منازعه به شکلی انفعالی آن را نادیده بگیریم. با توجه به این که در چنین رویکردی، منازعه تداوم خواهد یافت، روابط طرفین منازعه مدام سستتر خواهد شد. روش دوم، وفقدادن است، به این معنا یکی از طرفین منازعه به خواستهها و نیازهای طرف دیگر تن میدهد و خواستههای خود را نادیده میگیرد. با توجه به دوسویه نبودن چنین رویکردی، روابط در طولانیمدت تضعیف خواهد شد. در روش دیگر که مبتنی بر رقابت است، هر دوطرف صرفاً اهداف خود را دنبال میکنند و اهداف و خواستههای طرف مقابل را کاملاً نادیده میگیرند. روش چهارم، مصالحه و کنار آمدن است. در اینجا هر دو طرف سعی میکنند تا اندازهای دغدغههای یکدیگر را در نظر بگیرند و رضایت یکدیگر را جلب کنند. هرچند این رویکرد در موارد بسیاری میتواند معقول باشد اما زمانی که پای اصول یا خط قرمزها در میان باشد چندان راهگشا نخواهد بود. روش آخر، تشریک مساعی است. این رویکرد پیچیدگیهای بیشتری دارد و مستلزم تلاش و مداومت زیادی است اما در نهایت چون منجر به نتیجهای میشود که تمام طرفهای درگیر را راضی میکند پایداری و کارآیی بیشتری دارد. این نتیجهی نهایی لزوماً به معنای غالب شدن نظرات یکی از طرفها نیست بلکه به معنای پیدایش فضایی است که در آن همدلی، بهرغم اختلافنظر، بر خشونت غلبه دارد. آنچه در این رویکرد اهمیتی محوری دارد امکان برقراری گفتگوهای سازندهای است که بتواند منجر به حصول چنین فضایی شود.
یکی از نمونههای چنین گفتگویی در دههی ۱۹۹۰ بین موافقان و مخالفان سقطجنین در بوستون، واقع در ایالت ماساچوست، آغاز شد. ابتدا، گروهی از رهبران مذهبی و مدنی گفتگوهایی عمومی را بین فعالانی از هر دوسوی این تعارض سازماندهی کردند. اما در عمل به جای آن که چنین گفتگوهایی منجر به درک متقابل شود باعث شده بود تا هر طرف گروه مقابل را متهم و از نظر اخلاقی تقبیح کند. آنها در واقع به نمایندگی از طرف هواداران هر یک از این دو نگرش با یکدیگر به ستیز میپرداختند. در همین زمان، رویداد هولناکی به وقوع پیوست که تغییری اساسی در جریان این گفتگوها ایجاد کرد. در دسامبر سال ۱۹۹۴، فردی به نام جان سالوی سوم در دو کلینیک فرزندپروری تنظیمشده در بروکلین اقدام به تیراندازی کرد که منجر به کشتهشدن دو نفر و مجروحشدن پنج فرد دیگر شد.
اگر بپذیریم که اختلاف جزئی جداییناپذیر از جامعهی انسانی است و امکان حذف کامل آن وجود ندارد، تنها کاری که از دستمان برمیآید این است که شیوهی مواجههی خود را با این پدیده تنظیم کنیم.
در واکنش به این فاجعه، یکی از تسهیلگران مؤسسهی «پروژهی گفتگوهای عمومی» روش کاملاً متفاوتی را پیشنهاد کرد: گفتگویی خصوصی، محرمانه و با همراهی تسهیلگر در میان گروه کوچکی از فعالانی متعهد از هر دو سو. شش زن، سه نفر موافق و سه نفر مخالف سقطجنین، برای شرکت در این برنامه موافقت کردند. برای این گفتگو چهارچوبی مشخص شده بود: هدف رسیدن به اجماع نبود، نباید تلاشی برای تغییر مواضع کسی صورت میگرفت، و محرمانه بودن جلسهها. همچنین همگی باید از قواعدی کلی مانند قطعنکردن حرف یکدیگر، بیان تجربههای شخصی به جای تکرار ایدئولوژی و گوشکردن فعال و متأملانه پیروی میکردند. در جلسههای نخست اعضا محتاط بودند و گاهی به یکدیگر نیز حمله میکردند. اما چهارچوب گفتگوها باعث شد تا به تدریج از استدلالهای مبتنی بر اعتقادات و باورها به سمت روایتهای شخصی تغییر مسیر بدهند: هرکس توضیح میداد که چگونه به باورهایش دست پیدا کرده، کدام تجارب اخلاقی به موضع او شکل داده است و چه ترسهایی دارد. این تغییر عاملی تعیینکننده بود. تغییر گفتگوها از مفاهیم انتزاعی (مانند حقوق، قتل، انتخاب) به تجربههای شخصی و هویتهای اخلاقی باعث شد تا تصویر کاریکاتورگونهی طرف مقابل به تدریج جای خود را به چهرهای انسانی، اخلاقی و مصمم بدهد.
این گروه توانست برای سالها جلسههای گفتگوی خود را ادامه دهد که در نتیجهی آن به تدریج بر اعتماد افراد به یکدیگر افزوده شد و مواجههی مکرر و ساختارمند بین آنها هیولاسازی و دادن اسنادهای نادرست را کاهش داد. در خلال این گفتگوها آگاهی نسبت به پیچیدگیها افزایش یافت و هر گروه به این نتیجه دست یافت که ابهام و تنشهای اخلاقی و استدلالی در داخل خود گروه نیز وجود دارد. نکتهی مهم این که هیچیک از این افراد نه تنها نظر خود را تغییر نداد بلکه در مواضعش راسختر شد و گفتگوها به همگرایی ایدئولوژیک منجر نشد اما کیفیت اختلافنظر را متحول ساخت. علاوه بر این، اعضا گزارش دادند که این گفتگوها باعث تغییر رفتار آنها در عرصهی عمومی شده است: سخنانشان را معتدلتر بیان میکردند، مانع از آزار و اذیت صاحبان دیدگاههای مخالف میشدند و در جریان اعتراضات سعی میکردند تنشهای بالا نگیرد. به این ترتیب، گفتگوهایی خصوصی به شکلی غیرمستقیم بر سپهر عمومی تأثیر میگذاشتند.
این گروه عاقبت تصمیم گرفت تا در ۲۸ ژانویهی ۲۰۰۱ فعالیت خود را با انتشار مقالهای با عنوان «صحبت با دشمن» علنی کند. هرچند اعضای گروه با ملاحظهی این که ممکن است علنیشدن گفتگوهای آنها با واکنش منفی جنبشی که به آن تعلق دارند مواجه شود و حتی آنها را به خیانت متهم کنند از این کار ابا داشتند اما در نهایت به این نتیجه رسیدند که ارائهی الگویی از مواجههی مدنی بین گروههای معارض میتواند اقدامی سازنده باشد و به ایجاد جامعهای همدلتر یاری برساند. گفتگوی این گروه با هدف رسیدن به نوعی پیروزی، وفقیافتن یا حتی مصالحه و دستکشیدن از باورها انجام نشد. علت مشارکت افراد در این گفتگو آن بود که دریافته بودند خودِ نحوهی مواجههی آنها با یکدیگر سبب افزایش تنش میشود و به خشونتها دامن میزند بدون این که کمکی به بهتر شدن شرایط جامعه کند. مقصود نهایی چنین گفتگویی تشریک مساعی برای متوقفساختن یک الگوی ارتباطی مخرب و غیرسازنده است.
چنین گفتگوی سازندهای مبتنی بر این پیشفرض اساسی است که گفتگو بین انسانهایی برابر صورت میگیرد. گفتگو دربارهی مسائلی مانند عدالت، ارزشهای زندگی، سیاستگذاری و مسیر آیندهی جامعه که بنا بر ماهیت خود مناقشهبرانگیزند تنها زمانی میتواند به جای خشونت و تنش منجر به همدلی و آرامش شود که تمام طرفهای گفتگو با هم برابر باشند. اما چگونه میتوان به این برابریِ گفتگویی دست یافت؟ اسکات ایکین و رابرت تلیس در کتاب استدلال سیاسی در عصر قطبیشده برای پاسخ به این پرسش مفهوم «نزاکت» را مطرح میکنند. نزاکت به معنای ادب، حفظ ظاهر و مبادی آداببودن نیست و حتی به داشتن لحنی آرامبخش و خونسرد بودن مربوط نیست بلکه مجموعهای از هنجارها و گرایشها دربارهی نحوهی مواجههی فضیلتمندانه با استدلالهای طرف مقابل است.
هنگامی که هر طرف، مخالف خود را صرفاً در اشتباه نداند بلکه او را فردی غیرعقلانی و از نظر اخلاقی فاسد در نظر بگیرد، اختلافنظر میتواند به سرعت به ستیز و خصومت منجر شود و فرد مقابل صرفاً مانعی خواهد بود که باید از سر راه برداشته شود. نزاکت در واقع تمهیدی برای مقابله با چنین لغزشی است و نه ابزاری برای متهمکردن طرف مقابل. لازمهی نزاکت این است که طرفین استدلالهای یکدیگر را جدی بگیرند، به نقدها و اعتراضها پاسخ بدهند، از تحریف سخنان یکدیگر و مغالطه اجتناب کنند و دلایل خود را به نحوی ارائهکنند که طرف مقابل بتواند در عمل آنها را بررسی و ارزیابی کند. به این ترتیب حتی زمانی که نتوان به اجماع دست یافت، این شکل از تعامل مبتنی بر نزاکت منشأ تعارض را به خوبی برای طرفین آشکار میکند، فهم متقابل را تقویت میکند و برای نتایج گفتگو مشروعیت به باور میآورد. به همین علت است که در قرن هجدهم نزاکت را از ضرورتهای جامعهای آزاد میدانستند. مستبدان فریاد میکشیدند، برای حرف دیگران ارزش قائل نبودند و هیچکس را با خود برابر نمیدانستند و صرفاً خواهان اطاعت بودند. اما در جامعهای آزاد دغدغهها و باورهای همه مهم است و باید مجال بروز پیدا کند و توجه به حرفهای دیگران اهمیت دارد زیرا مشروعیت در گرو حرفزدن و شنیدهشدن نظرات افرادی برابر است.
اگر بپذیریم که اختلاف جزئی جداییناپذیر از جامعهی انسانی است و امکان حذف کامل آن وجود ندارد، تنها کاری که از دستمان برمیآید این است که شیوهی مواجههی خود را با این پدیده تنظیم کنیم. لازم نیست از باورهای خود دست بکشیم یا حتی تن به مصالحهای اجباری بدهیم کافی است از طریق گفتگوهای سازنده رفتار عمومی و کیفیت کنش سیاسی خود را به نحوی دگرگون کنیم که سرمایهی اجتماعی تقویت شده و راه برای بروز خشونت و نزاعهای ویرانگر بسته شود.
