22 مه 2026

جستجوی نانِ خشک در حوالی میرداماد

یادداشتی از تهران

گفته بود می‌خواهد زیرساخت‌ها را نابود کند. از جمله نیروگاه‌های برق را بزند، یعنی بمب‌باران کند. پیش از شروع جنگ گفته بودند ملزوماتی را تهیه کنیم و بگذاریم خانه. همه را تهیه کرده بودم. در خانه‌ی مادرم بودم. روزی که شبش بنا بود نیروگاه‌ها بمباران شوند، حوالی دو بعدازظهر دوست‌دخترم که به شهر خودشان و پیش خانواده برگشته بود از من پرسید نان خشک گرفتید؟ و من یادم افتاد از اجاق گاز کوچک کمپی تا چراغ قوه و بسته‌های آب معدنی، کنسرو لوبیا ... را گرفته بودم ولی نان خشک یادم رفته بود. نان خشک در منطقه‌ی ما، حوالی میرداماد-میدان نجم‌آبادی-خیابان شمس تبریزی، دیگر گیر نمی‌آمد. و تهیه‌ی نان خشک به مأموریتی یک‌روزه تبدیل شد. 

جستجو از سوپرمارکت‌های اطراف خانه شروع شد تا در نهایت رفتم سمت بازار میوه و تره‌بار قلهک که داخلش سوپر مارکتی بزرگ با قیمت به‌اصطلاح دولتی هم بود. در مقابل ورودی بازار، به قول خودشان موکب‌هایی ساخته بودند. من درست نمی‌دانستم موکب چیست. اینجا به جایگاه‌های اغلب کوچکی که با داربست فلزی و پارچه‌ی برزنتی و میزهای کوچک می‌سازند، می‌گویند موکب. بلندگوهای بزرگی هم می‌گذارند که مدیحه‌های ایدئولوژیک از آن پخش می‌کنند. در ‌مداحی‌های این ایام اهمیت «خیبر» خیلی بیشتر از دیگر وقایع تاریخ تشیع و چهره‌های برجسته اسلامی است. خیبر قلعه‌ای متعلق به یهودیان بود که درش را امام علی در جنگی (غزوه‌ای) به همین نام، از جا کند. البته نام موشکی هم هست که در این جنگ اخیر بسیار از آن استفاده شده است.

ساعت چهار رسیدم به بازار قلهک که معمولاً ساعت دیری برای رفتن به این بازار است. ازدحام عجیبی بود. مردم مضطرب بودند. فضای میدان تره‌بار که آشفته و کثیف بود، یادم انداخت باید امشب حتماً به حمام بروم. و حتماً صورتم را اصلاح کنم. بعدها فهمیدم تقریباً هر کسی که می‌شناختم آن شب حمام رفته بود. وقتی وارد بازار شدم از بلندگوهای بزرگ داخلِ موکب ترانه/سرود /مدیحه‌ای پخش می‌شد که در استودیو با موسیقی ضبط شده بود: «دوباره بر سر مرحب نشسته تیغ حیدر/ شده کابوس صهیون صدای موشک خیبر» بعد وقتی داشتم دست‌خالی و شکست‌خورده از بازار بیرون می‌آمدم شنیدم مداح دیگری می‌خواند: «گویا خیبر تکرار شده/ باز هم مرحبتان خوار شده». مرحب جنگجوی بزرگ یهودی از قلعه‌ی خیبر بود که از امام شکست خورد و کشته شد. 

آن موقع نفهمیدم مداح دیگری است، چون در هر دو خیبر کلمه‌ی کلیدی بود. تصور کردم که نیم‌ساعت داشتند یک مدیحه را پخش می‌کردند. بعد فهمیدم که دو نوحه‌ی جداست. بعدها از سرکنجکاوی چندین مدیحه‌ی دوران جنگ اخیر را گوش کردم. همه در استودیو ضبط شده بود. تا پیش از این معمولاً مداحی در مجلسی می‌خواند و همان اجرای زنده را ضبط و پخش می‌کردند.

از حدود بیست مدیحه‌ای که گوش کردم در ده نوحه کلمات خیبر، صهیون یا هر دو تکرار شده بود. همه‌ی مدیحه‌ها به مسائل روز جنگ اشاره می‌کرد و چهره‌های مذهبی-تاریخی تشییع بهانه‌ای برای پل زدن به ماجراهای امروز بودند. 

لازم نیست به گذشته‌ی دور برویم، در دوران جنگ هشت ساله با عراق مدیحه-ترانه‌هایی شنیده می‌شد که ایدئولوژیک بودند اما محتوایی متفاوت داشتند: «ﺟﺎده و اﺳﺐ ﻣﻬﻴﺎﺳﺖ ﺑﻴﺎ ﺗﺎ ﺑﺮوﻳﻢ/ ﻛﺮﺑﻠﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﺎﺳﺖ ﺑﻴﺎ ﺗﺎ ﺑﺮوﻳﻢ/ اﻳﺴﺘﺎده اﺳﺖ ﺑﻪ ﺗﻔﺴﻴﺮِ ﻗﻴﺎﻣﺖ خورشید/ آن ﺳﻮی واﻗﻌﻪ ﭘﻴﺪاﺳﺖ ﺑﻴﺎ ﺗﺎ ﺑﺮوﻳﻢ...». 

حدود ساعت ۶ رسیدم به میدان نجم‌آبادی و رفتم تا حداقل تعدادی نان سنگک به جای نان خشک بگیرم. در راه فکر می‌کردم ما در ادبیات معاصرمان رمان آخرالزمانی نداریم، شاید هم داریم و من نخوانده‌ام. البته همه‌ی دوستانم می‌دانند که من به قصه‌های علمی-تخیلی، فانتزی و آخرالزمانی علاقه دارم، اگر چیز دندان‌گیری بود حتماً از آن‌ها شنیده بودم.

در این روزها سریال‌ها و فیلم‌های هالیوودی آخرالزمانی خیلی یادم می‌آمد. اتفاقاً دقیقاً در روزهای پیش از جنگ داشتم سریال فال اوت را می‌دیدم که داستانش آمریکای بعد از انفجارهایی اتمی بود، و از جمله پیچیدگی‌های پیدا کردن آب و غذای سالم را نشان می‌داد. در روزهای جنگ، اینکه از خانه بیرون نمی‌آمدیم جز برای ضروریات مرا یادِ سریال مشهور واکینگ دد هم می‌انداخت که انسان‌ها شب‌ها نباید به هیچ‌وجه از خانه می‌آمدند بیرون چون زامبی‌ها مشغول کار بودند. در این سریال زامبی‌ها اکثریت بودند و انسان‌های انسان‌مانده، اقلیت. فکر کردم طراحان سریال تصورشان این بوده که اگر زامبی‌ها را اکثریت بگیرند و انسان‌ها را اقلیتِ باقی‌مانده، فیلم ترس و تعلیق بیشتری خواهد داشت. ولی من فکر می‌کنم قصه‌ای هولناک‌تر با تعلیقی شدیدتر می‌شد اگر در داستان اکثریتی چند ده میلیونی در خانه‌هاشان بودند و اقلیت چند ده هزار نفری زامبی بودند و شب‌ها مزاحمت ایجاد می‌کردند و مثلاً در همین وضعیت از سیاره‌ای دیگر موشک و سفینه‌های انفجاری به زمین پرتاب می‌شد به نیت کشتن زامبی‌ها ولی معلوم نبود به‌جز زامبی‌ها چه کسان دیگری کشته می‌شوند... به این شکل، دو ژانر علمی‌تخیلی و وحشت تلفیق می‌شد! 

فکرش را بکنید نمی‌دانید کدام خانه در اطراف شما زامبی دارد که آدم‌فضایی‌هایی که هیچ درکی از زندگی شما روی زمین ندارند، می‌خواهند آن‌ها را به هر قیمتی از بین ببرند. حالا شما نگرانید نکند همسایه‌ی بغلی ما هم زامبی است و قرار است به خاطر او ما هم کشته شویم. بعد این وسط زامبی‌های فعال‌شده هم هر شب در خیابان‌ها جولان بدهند... و این البته دیگر داستان تخیلی-ترسناک نیست، واقعیت زندگی امروز ماست. 

وقتی رسیدم به سنگکی چند نفری شبیه نیم‌دایره پشت هم، یا در واقع کنار هم، صف کشیده بودند. مردِ جوان سی ساله‌ای هم با فاصله از صفِ نیم‌دایره‌ای ایستاده بود انگار که آخرین نفر باشد و ناامید از نان گرفتن. رفتم سراغش پرسیدم شما آخرین نفر هستید؟ با اشاره‌ی دست گفت: «نه آن مرد سن‌وسال‌دار و آن خانم پیش از من هستند.» آمدم بپرسم چرا پس آخرین نفر آن هم با این فاصله ایستادید، گفتم چه کاری است. در این وضعیت طرف آمده نان بگیرد و برود، حالا یک متر این طرف یا آن طرف ایستادن چه اهمیتی دارد؟

برخلاف جوان آرام که آخرین نفر نبود و در سکوت با فاصله ایستاده بود صف نیم‌دایره حرارت زیادی داشت. همه داشتند با کنجکاوی به زن جوانی گوش می‌کردند که پسری حدوداً ده ساله را از پشت بغل کرده بود. زن در صف جلوی من بود. پسر ده ساله را طوری بغل کرده بود که انگار بچه‌ی بازی‌گوشی‌ است و هر لحظه امکان دارد برود ولی پسرک آرام و بی‌صدا بود و زن جوان ــ شاید سی و چند ساله ــ داشت ماجرایی را تعریف می‌کرد: «... از جام پریدم ولی خشکم زد. تمام خانه را گرد و خاک گرفته بود. انگار مه شده بود، مه‌ خاکستری-قهوه‌ای. می‌ترسیدیم قدم بردارم بیفتم پایین. لرزه شدید و صدا آن‌قدر مهیب بود که می‌ترسیدم خانه از همین جا جلوی پای من در اتاق خواب فرو ریخته باشد. صدام در نمی‌آمد حتی می‌ترسیدم برادر کوچکم را صدا کنم [بعد فهمیدم منظورش همین پسربچه‌ای است که با خودش آورده نانوایی و این‌طور سفت بغلش کرده] خانه روبه‌روییِ ما انگار کسی بود که ما نمی‌دانستیم. آن جا را زده بودند...»

دقیق نفهمیدم خانه‌شان کجا بود. ولی لرزش مهیبی که می‌گفت چهار بار برای ما هم اتفاق افتاد. احتمالاً یکی از این چهار مرتبه بوده. دو بار با فاصله‌ی یک هفته ساختمان مجمع تشخیص مصلحتِ خیابان نفت را زدند و یک بار دیگر ساختمانی دیگر در همان حوالی را و انفجار مهیب دیگری هم در یکی از کوچه‌های حوالی میدان نجم آبادی بود. زن جوان که بدون روسری و با یک تی‌شرت آستین کوتاه و به قول نسل جدیدی‌ها «وِستْ» (من می‌گویم کاپشن بدون آستین!) بیرون آمده بود، خانه‌اش در انفجار چهارم آسیب دیده بود. 

از نیم‌دایره فاصله گرفتم. از مرد جوان دور ایستاده هم فاصله گرفتم و سیگاری روشن کردم. مرد جوان دورایستاده، نزدیکم شد. گفت «طوری سیگار روشن کردید که هوس سیگار کردم. من فکر نمی‌کردم آن‌قدر معطلی داشته باشد، سیگارم را از خانه نیاوردم» و خواست که به او سیگاری بدهم. وقتی جمله‌ی آخر را گفت دست راستش داشت پشت گردنش را می‌خاراند و از اینکه سیگار از دیگری درخواست می‌کند، شرمی کوچک به صورتش آمد. وقتی یک نخ سیگار معمولی ده هزار تومان شده آدم نمی‌تواند از کسی جز آشنا سیگار طلب کند. سیگار را برایش روشن کردم. گفت: «من خیلی وقت است ماهواره نگاه نمی‌کنم سرم به کار خودم است. اینها (منظورش نیم‌دایره بود) همه‌ش دارند...» مکثی کرد، انگار نمی‌خواست کلمات جنگ و موشک و پهپاد و ... را به زبان بیاورد، «حرف می‌زنند از همین چیزها که درگیرش هستیم. دوست ندارم بشنوم، فاصله گرفتم.»

آمدم بگویم من هم دوست ندارم بشنوم ولی فضولی امانم را بریده، ولی شوخ‌طبعی در شبی که امکان دارد همه چیز سیاه شود، فضیلتی ایرانی است که من ندارم. حرفی نزدم و فقط با لبخند و سر تکان دادن سعی کردم بگویم که درک می‌کنم. با هم در سکوت سیگار می‌کشیدیم. یک مرتبه صدای هواپیمایی آمد. زنِ جوان برادر کوچکش را محکم‌تر در بغل فشار داد و بلند گفت: «یا حسین» و به دیوار سنگکی چسبید. دیوار که نبود حایل شیشه‌ای با خطوط آهنی بلندی بود از کف تا سقف که زن تکیه داد به آن. نیم‌دایره تبدیل به خطی شد و همه چسبیدند به دیوار آن سوی ورودی سنگکی. طوری که کاغذ آچهاری که رویش با خط بدی با ماژیک کلفتی نوشته شده بود پنج نان بیشتر نمی‌دهیم، از دید خارج شد. 

مرد هفتاد ساله که نوبت من پس از او بود، گفت « این اف-۳۵ است». همه ترسیده بودند. برای کسی مهم نبود این هواپیما یا هر «کوفتی» که هست، از چه نوعی‌ست. در خیابان بودیم و اگر حوالی ما موشکی پرتاب می‌شد بسیار خطرناک‌تر بود از وضعیت درخانه‌بودن. مرد اما ول‌کن نبود و به بهانه‌ی اف-۳۵ بودن هواپیما شروع کرد به روایت کردن داستان اف-۱۴ خریدن محمدرضا شاه از آمریکا و من بریده‌بریده چیزهایی می‌شنیدم. در فاصله‌ی چند ثانیه از محمدرضا شاه و ریگان رسید به البرادعی و چند ثانیه نشنیدم چه گفت و بعد رسید به وضعیت امروز و اینکه آمریکا اف-۳۵‌هایی را که برای خودش می‌سازد، برای کس دیگر نمی‌سازد و تا حالا اف-۳۵ معمولی را هم فقط به دو کشور فروخته و ... ارتباط جملاتش به هم را نمی‌فهمیدم. 

مدام حرف می‌زد. هواپیما سفیر کشید و دور شد ولی مرد همچنان حرف می‌زد. خط صاف آرام دوباره تبدیل به نیم‌دایره شد ولی دیگر کسی جز مرد هفتاد ساله حرف نمی‌زد. یک کفش ورنی کلاسیک پوشیده بود، شلوار پارچه‌ای سورمه‌ای و یک کاپشن ساده‌ی نازک کلاسیکِ یشمی قدیمی مناسب بهار. از آن‌ها که آدم‌های سن‌دار تا اواسط خرداد هم بعضاً می‌پوشند. می‌گفت که در کوچه‌ی نجم‌آبادی می‌نشیند و باجناقش اینجا بالای میدان نجم‌آبادی در خیابان شمس تبریزی و دخترش هم دو تا کوچه پایین‌تر. «این نسل جوان اصلاً دوست ندارد کار کند من هر وقت به دخترم سر می‌زنم، می‌گوید برایش نان بگیرم. معمولاً از سنگکی بالای خیابان نفت می‌گیرم ولی وقتی تعطیل است یا نان تمام کرده می‌آیم اینجا» کسی از او سؤالی نمی‌کرد ولی او به صحبت‌هایش ادامه می‌داد: «دفعه‌ی دوم که ساختمان مجمع تشخیص را زدند ما خانه‌ی باجناقم بودیم...»

هیمن‌طور که حرف می‌زد با اینکه نوبتش نبود رفت ایستاد جلوی میز فلزی سوراخ سوراخ سنگکی و حرفش را ادامه داد. بعد دید همه‌ با ماجرای رد شدن هواپیما به‌هم ریختند و مستمعی ندارد، شروع کرد با شاطر حرف زدن، انگار که شاطر را می‌شناسد. 

شاطر تنها بود، هیچ همکاری نداشت. همه‌ی کار تولید نان سنگک را که معمولاً دو نفر انجام می‌دادند، تنهایی پیش می‌برد. به خاطر همین سرعت کار کند بود. رنگش پریده بود ولی خوب جان داشت برای کار کردن. می‌گفت یکی از همکارانش همان روز اول جنگ ول کرده و رفته دیگری هم امروز از ترس اینکه زیرساخت‌ها را بزنند یواشکی فرار کرده رفته به روستای خودش و جایگزین هم گیرش نیامده و حالا او دست‌تنها مانده است.

حالا من هم بخشی از نیم‌دایره بودم. مردِ حدوداً پنجاه ساله‌ای آمد و او هم مثل من رفت و به جوان خارج از دایره گفت آخرین نفر شمایید و او هم مرا نشان داد. شاطر همین طور که داشت حرف می‌زد به نفر بعد از من که تازه آمده بود، نگاه کرد و گفت: «دیگر نان نداریم کسی آمد بگو منتظر نشود». و بعد هم با دلخوری ادامه داد: «قرار بوده پنجاه گونی آرد بیاورند، ببینید چقدر آوردند» و گونی‌های آرد را نشان داد. حدود ده دوازده‌ تا بود. مرد هفتاد ساله با اینکه چند نفری به نوبتش مانده بود، جلوی میز تحویل نان ایستاده بود و کمک می‌کرد نان‌ها را به مشتری‌ها می‌داد. البته مشتری‌ها از این کار خوششان نمی‌آمد. شاطر متوجه شد و با لحن کنایی و مؤدب به او گفت که زحمت نکشد هر کسی نان خودش را برمی‌دارد. 

مرد اما به کارش ادامه داد و مدام حرف می‌زد. از قیمت سس تند گلوریا که نزدیک چهارصد هزار تومان شده بود تا اینکه این محله را مثل کف دستش می‌شناسد و سال‌هاست اینجا زندگی می‌کند. هنوز به نوبتش مانده بود اما دست کرد توی جیبش و یک تراول چک صد هزار تومنی درآورد و گفت من هشت نان کنجدی می‌خواهم. شاطر اول گفت بگذار نوبتت بشود ولی مرد اصرار داشت پول را بدهد. شاطر پول را گرفت گفت این پول کم است گفت بعداً می‌آورم. شاطر گفت صبر کن تا نوبتت بشود. 

نوبت مرد جوانِ خارج از نیم‌دایره رسید. آمد کارتش را داد و چهار نان ساده درخواست کرد. ۱۲۰ هزار تومان شد. نان آخری که برداشت کنجدی بود و خواست مابقی را پرداخت کند شاطر گفت بماند برای بعد. می‌خواست سرعت کارش کم نشود انگار. 

نوبت مرد حراف رسید گفت هشت تا خشخاشی می‌خواهد این بار شاطر گفت «ده بار گفتم که ۵ نان بیشتر نمی‌دهم» و از توی دخلش تراول صد هزار تومانی را بیرون آورد «تازه این پول چهار نان ساده هم نیست.» مرد اصرار داشت که شاطر نان‌ها را بدهد و او مابقی پول را بعداً بیاورد. شاطر دوباره صدی را انداخت داخل دخل. مرد مصرانه می‌خواست شاطر را قانع کند که همسایه هستیم بگذار مابقی پول را بعداً بیاورم که یک‌مرتبه شاطر از کوره دررفت: «از وقتی آمدی از ته صف که بودی مدام حرف می‌زنی اعصاب همه خراب است ولی تو مدام حرف می‌زنی. چند شب پیش هم آمده بودی همین بساط را راه انداختی و رفتی و نیامدی.» و بعد هم دست کرد توی دخلش و یک ده هزار تومانی درآورد. گفت من سه تا بیشتر به تو نان نمی‌دهم. مرد که تا اینجا فقط داشت سعی می‌کرد شاطر را قانع کند که نسیه به او نان بدهد، صدایش را بلند کرد: «خانه‌ی من ۴۵ میلیارد می‌ارزد منت یک نان را سر من می‌گذاری؟». 

نفر آخر که پشت من بود آمد و میان‌داری کرد تا مسئله را حل کند. شاطر سه نان بیشتر به مرد نداد. صاحبِ خانه‌ی ۴۵ میلیاردی سه نانش را جمع ‌کرد و گفت: «نان زدن که بلد نیستی همه‌ش خمیر است. فکر کردی قیمت واقعی نان را نمی‌دانیم. سنگکیِ سرِ نفت هنوز نان ساده را می‌دهد پانزده تومان و کنجدی را سی تومان بعد تو داری نان ساده را می‌دهی سی‌ تومان کنجدی را پنجاه تومان؟!»

شاطر خیلی عصبانی بود اما کمی آرام‌تر از قبل گفت ما دولتی نیستیم. آرد را آزاد می‌خریم. مرد جواب داد دروغ نگو. کار داشت به جاهای باریک می‌کشید که نفر پشت سر من سعی کرد موضوع را خاتمه بدهد. مرد بالاخره با سه نانِ ساده راهی شد و رفت. 

چند دقیقه‌ای سکوت شد. نوبت من بود. داشتم چهار تا نانم را جمع می‌کردم. مرد میانجی به شاطر گفت: «آن یکی آمد بقیه‌ی پول نانش را بدهد گفتی برو مابقی را بعداً بیاور به این بنده خدا نان ندادی.» شاطر توضیح داد که مرد سن‌دار چند شب پیش هم همین کار را کرده است: «گفت کارتم یادم رفته آن‌قدر بیشتر نقد ندارم و رفت تا بعداً بیاورد و نیامد تا امشب. آن جوانک را هم می‌شناسم. مشتری خوبی است...»

خریدن نان سنگک حدود دو ساعت و نیم طول کشید. شاطر اگر تنها نبود قطعاً کمتر طول می‌کشید. راهم را کشیدم بروم خانه‌ی مادرم. در طول راه فکر می‌کردم تا برق هست نان‌ها را بگذارم در ماکروویو خشک بشود. داشتم فکر می‌کردم که چهار سنگک مگر چند روز کفاف می‌دهد که یادم افتاد پاوربانک هم نخریدم. بعد دیدم پاوربانک هم مگر چند بار می‌تواند پنج موبایل را شارژ کند؟ همین‌طور قدم‌زنان و در گیر و دار این افکار به آسمان نگاه کردم. جنگ با همه‌ی مصیبت‌هایش یک خوبی هم داشت و آن این‌که در شب‌های تهران بالاخره ستاره‌ها را توانستیم ببینیم.