27 اوت 2026
در آستانهی بود و نبود: گفتوشنودی خیالی با فروغ فرخزاد
فرزانه میلانی
بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ
گر کافر و گبر و بتپرستی بازآ
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی بازآ
ابوسعید ابوالخیر (۹۶۷–۱۰۴۹)
میآیم، میآیم، میآیم
و آستانه پر از عشق میشود
و من در آستانه به آنها که دوست میدارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانهی پرعشق ایستاده
سلامی دوباره خواهم داد
فروغ فرخزاد (۱۹۳۴–۱۹۶۷)
فروغ فرخزاد، پس از زندگی کوتاه و پربارش، همچنان در آستانهی بود و نبود و ملتقای اینجا و آنجا میایستد و با مخاطبان گذشته و خوانندگان حال و آیندهاش همسخن میشود. اگر از اعماق ادبیات کهن فارسی ندایی به گوش میرسد که «بازآ، بازآ، هر آنچه هستی بازآ»، او، شاعرِ مرزشکن و مرزپیما، پاسخ میدهد: «میآیم، میآیم، میآیم / و آستانه پر از عشق میشود».
اما میان آن ندای دیرین و پاسخ فرخزاد، راهِ همسخنی و همراهی برای اغلب زنان قرنها بسته بود. دیوارهای حایل، درهای چفتوبست و پنجرههای کور، نقبهای رابطه را مسدود میکردند. تفکیک جنسیتی، فضا را به اندرونی/بیرونی تقسیم و آفتاب را جیرهبندی میکرد. زن مطلوبِ این نظم را به پرده و پستو میراند. صدایش را در سکوت فرو میبرد. هنرش را به حیطهی خصوصی تبعید میکرد. خواستههایش را مهار، امیالش را سرکوب و آزادی حرکتش را به بند میکشید.
اندکاندک، زنان آزادیخواه به ستیز با این نظامِ موروثی برخاستند و شاعران و نویسندگان زن، در صف پرچمداران نهضتهای مساواتطلب، طرحی نو درانداختند. معماری جامعه و بنیان ادبیات فارسی را دگرگون کردند. زن به عرصهی عمومی راه یافت. مکتوب کاتب شد و نگار نگارنده.
این کوچ دستجمعی، این نوسازی فرهنگی و ادبی، در شعر فرخزاد به یکی از درخشانترین جلوههای خود رسید. او با شهامتی یگانه مرزهای مطلق میان دو قطب متضاد را نپذیرفت؛ منطقِ «یا این/یا آن» را رد کرد و به امکانِ «هم این/هم آن» میدان داد. هنجارهای تثبیتشده را به چالش کشید و، از درونِ خودِ سنت ایرانی، در برابر مطلقگرایی ایستاد. از بدن و صدای زنانه، از امیال زنان و حتی از معشوق مرد در ادبیات فارسی پرده برداشت و رفع حجاب کرد. حضور در عرصهی عمومی و آزادی حرکت را، که از ارکان تجددند، حق مسلم خود دانست و به رویارویی با تجددستیزانی برخاست که جای زن را در اندرون خانه و نقشش را در قالبهای از پیش تعیینشده میخواستند.
شعر برای او پنجرهای بود رو به جهانی گستردهتر؛ فضایی برای دیدن و دیده شدن؛ گفتن و شنیدهشدن؛ حضوری قایم به ذات و آشکار داشتن. به گفتهی خودش:
«شعر براى من مثل پنجرهایست كه هروقت به طرفش میروم خودبهخود باز میشود. من آنجا مىنشينم، نگاه میكنم، آواز میخوانم، داد میزنم، گریه میكنم، با عكسِ درختها قاطى میشوم، و میدانم كه آنطرفِ پنجره یک فضا هست و یک نفر میشنود، یک نفر كه ممكن است ٢٠٠ سال بعد باشد يا ٣٠٠ سال قبل وجود داشته. فرق نمیكند، وسيلهایست براى ارتباط با هستى، با وجود به معنى وسيعاش.»[1]
با الهام از پنجرهی همیشهبازِ آثار فرخزاد، به ملاقات او در آستانهی غیاب و حضور میروم ــ فضای بینابینی، فضای سومی که ورود را به خروج، دیروز را به امروز، اینجا را به آنجا، و نویسنده را به خواننده پیوند میزند. بیش از یک دهه پس از انتشار زندگینامهٔ ادبی فروغ فرخزاد همراه با نامههای چاپنشده، پرسشهای تازهای برایم پیش آمده که میخواهم با او در میان بگذارم؛ پرسشهایی که پاسخشان را در آثار و سخنان خود او جستوجو کردهام.
از جمله، برایم این سؤال پیش آمده است که چگونه شد که در تمام مصاحبههای بهجامانده از فرخزاد، پرسشگران همگی مردند؟ ده مصاحبه از او در دسترس است و حتی یک زن در جایگاه پرسشگر حضور ندارد. آیا مصاحبههای دیگری انجام شده و به دست ما نرسیده است؟ نمیدانیم. قدر مسلم این است که هر ده مصاحبهی موجود را مردان انجام دادهاند.
آیا این امرِ بهظاهر بدیهی، این غیبتِ انکارناپذیر، گواه دیگری بر نابرابری در ساختار تاریخیِ قدرت نیست؟ آیا اینکه چه کسی میپرسد، چه کسی حقِ طرح سؤال و تعیین مسیر گفتوگو را در دست دارد، و چه کسی از امتیازِ تفسیر و تأویل برخوردار است، در شکلگیری معنا و توزیع اقتدار نقش ندارد؟
به گمانم، این غیاب تصادفی بیاهمیت نیست؛ نشانهای ساختاری است که سیمای فرهنگ ادبی ایران در میانهی قرن بیستم را آشکار میکند. مسئله این نیست که چرا مردان با فرخزاد مصاحبه کردند. پرسش این است که چرا از میان مصاحبههایی که به دست ما رسیده، حتی یکی حاصل گفتوگوی زنی با او نیست، حال آنکه در دهههای ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰، ایران روزنامهنگاران، منتقدان ادبی، و شاعران و روشنفکران زنِ سرشناس داشت.
البته فرخزاد کسی نبود که در برابر هیچ پرسشگری مماشات کند یا سر فرود آورد. برعکس، در هر ده مصاحبه، بارها با استقلال فکریِ چشمگیری پاسخ میداد، از موضع خود دفاع میکرد و پیشفرضهای نهفته در برخی پرسشها را به چالش میکشید. با این همه، نابرابریِ قدرت بر چگونگیِ دریافتِ او و آثارش تأثیر میگذاشت و تعیین میکرد چه پرسشهایی مطرح شوند، چه ابعادی از اندیشهی او مجال بروز یابند، چه موضوعات تابوشکنانهای، با آنکه به شعر و فیلم او راه یافته بودند، از گفتوگو کنار گذاشته شوند، کدام ابعادِ تخیل و تجربهی زیسته و تنانهاش ناگفته و بررسینشده باقی بمانند، و در نهایت، خود او چگونه تصویر و تصور شود.
آخرین مصاحبهی او، که دو هفته پس از مرگش در مجلهای معتبر منتشر شد، مشتی است نمونهی خروار. مصاحبهکننده، که روزنامهنگاری صاحبنام و محترم است، فرخزاد را «مثل بچهای که صبح به معلمش سلام میکند» و «بچهای که میخواهد در امتحان تقلب کند و میترسد معلمش ببیند» توصیف میکند.[2] در آن هنگام، این «بچه» زنی ۳۲ ساله و شاعری نامدار در اوج توان هنری خود بود.
چنین تصویر و تصوری نهتنها ما را به بازنگری در آنچه دربارهی فرخزاد گفته شد فرامیخواند، بلکه توجه ما را به آنچه ناگفته ماند و پرسشهایی که هرگز مجال طرح نیافتند نیز معطوف میکند. آیا نباید از خود بپرسیم که بهراستی، انتظارات جنسیتی و مناسبات قدرتِ آن روزگار چه خوانشهایی را ناممکن کردند؟
گفتوشنودِ خیالیِ پیش رو از دل این دغدغهها برآمده و بر دو پایه استوار است: پرسشهای من و پاسخهای فرخزاد. پرسشها از مجموعهی آثار او و خوانشها و تفسیرهای آن مایه میگیرند، بیآنکه سکوتها، ناشنودهها و حذفشدهها را از نظر دور بدارند. پس از طرح هر پرسش، جواب را در میان سخنان خود فرخزاد جستهام. پاسخها جملگی مستندند و مأخذ تکتکشان مشخص است. همه عیناً از منابع منثور خود فرخزاد ــ نامههای منتشرشده، مصاحبهها، توضیحها، جستارها و سفرنامه ــ برگرفته شدهاند. من از جانب او سخن نمیگویم. درست است که انتخاب نقلقولها با من است، اما در سخنان او دست نبردهام؛ نه حرفی در دهانش گذاشتهام، نه کلمهای را تغییر دادهام.
از اینجا به بعد، در دو سوی پنجرهای باز و ورای زمان و مکان، خوانندهای مشتاق با شاعری پاسخگو همسخن میشود.
***
فرزانه میلانی: خانم فرخزاد، من هرگز بخت ملاقات شما را در زندگی نداشتم، اما پنجرهی همیشهبازِ آثارتان این گفتوشنود را میسر کرده است. اگر اجازه بدهید، میخواهم چند سؤال با شما در میان بگذارم. از حجم و گوناگونی شگفتانگیز آثارتان آغاز میکنم. شما در ۳۲ سال زندگی کوتاه، پنج مجموعهی شعر سرودید و در کنار آن مقاله، داستان کوتاه و فیلمنامه هم نوشتید. نامههای فراوانی با صراحت، صداقت و زیبایی خیرهکننده به جا گذاشتید. خیاطی میکردید و خیاطی درس میدادید. نقاش هم بودید. سفرنامهای از چهارده ماه اقامت در اروپا منتشر کردید. به همراه برادرتان امیر، چهل شعر از آلمانی به فارسی برگرداندید. گزیدهای از شعر نو ویرایش کردید. بر صحنهی تئاتر ظاهر شدید. در فیلم بازی کردید. در ۲۷ سالگی، مستندی دربارهی جذام و جذامخانه ساختید که بیش از شش دهه بعد، هنوز در سراسر جهان ستایش میشود. فکر میکنم، مسئلهی هویت یکی از بنمایههای اصلی این کارنامهی پربار است: هویت خودتان، هویت زنی آزاده، هویت شاعری نوآور و هنرمندی ایرانی در سدهی بیستم. شما که تصویر خودتان را بارها کشیدهاید، اگر این بار میخواستید خود را با واژهها تصویر کنید، چه میگفتید؟
فروغ فرخزاد: صحبت دربارهی اين موضوع، براى من كمى مشكل است. يعنى، چون هيچكس نمىتواند دربارهی خودش درست قضاوت كند.[3] من نمیتوانم دروغ بگویم … من از خودم بیشتر از دیگران انتقاد میکنم … من که فيلسوف نيستم، من آدم هستم و ضعيف هستم. گاهى اوقات تسليم ضعفهايم مىشوم. اگر نشوم كه قدرت پيدا نمىكنم.[4]
میلانی: میخواهم به آن لحظه بازگردم که نخستین بار، در نوجوانی و در اواسط دههی ۱۳۳۰، پا به عرصهی ادبیات گذاشتید. زمانی که حتی بیست سال هم نداشتید، اشعارتان در بیان بیپردهی زندگی درونی یک زن و آرزوهای ممنوعهاش بیسابقه بودند. شما تابوهای دیرین و سختجان را شکستید و طبعاً واکنشهای شدیدی برانگیختید. برخی آثارتان را ستودند و برخی دیگر محکوم کردند. این جسارت از کجا میآمد؟
فرخزاد: من عادت ندارم زياد حاشيه بروم و حتى تعارفات معمولى را بلد نيستم و به همين جهت منظورم را بدون هیچ تشريفات بيان مىكنم ... من عقيده دارم كه هر احساسى را بدون هيچ قيد و شرطى بايد بيان كرد. اصولاً براى هنر نمىشود حدى قائل شد و اگر جز اين باشد هنر روح اصلى خود را از دست میدهد. روی همین طرز فکر شعر میگویم … من زندگی خود را وقف هنرم و حتى مىتوانم بگويم كه فداى هنرم كردهام. من زندگى را براى هنر مىخواهم. مىدانم اين راهى كه من مىروم در محیط فعلى و اجتماع فعلى خيلى سروصدا كرده و مخالفين زيادى براى خودم درست كردهام، ولى من عقيده دارم بالاخره بايد سدها شكسته شود، یک نفر بايد اين راه را مىرفت و من چون در خودم اين شهامت و گذشت را مىبينم پيشقدم شدم.[5]
میلانی: منظورم بههیچوجه این نیست که شعر شما زندگینامه یا حدیث نفس شماست. با این همه، یکی از نوآوریهای درخشان شما در ادبیات فارسی، کوتاهتر کردن فاصلهی میان شاعر و «منِ» درون شعر بود؛ آن هم در جامعهای که زندگی زنان را متعلق به حریم خصوصی میدانست. بیسبب نیست که «پردهنشین» از واژههای مترادف «زن» بوده و در آن زمان روایت زنان از زندگی خود بهغایت کمیاب بود. شما تن به این غیاب ادبی ندادید. پرده را کنار زدید و به زن و تجربهی زیستهاش در شعر حق حضور دادید. چگونه توانستید زندگی و بدن و سوداهای یک زن را مایه و ملاط شعر کنید و آنچه را خصوصی و ناگفتنی شمرده میشد به زبان بیاورید و به هنر بدل کنید؟
فرخزاد: آيا مگر وقتی زنى میخواهد شعر بگويد نبايد احساس حقيقى و باطنى خودش را نسبت به هر چيزى بيان كند؟ ولى وقتى زنى قلم برداشت و براى خود اين حق را قائل شد كه آنچه را كه احساس میكند بگويد يعنى روح زنانهاش را در شعر منعكس سازد ناگهان چهار ستون عرش میلرزد و از هر طرف فرياد واويلا بلند میشود و همه در عزاى از دست رفتن عفت و اخلاق اجتماع ماتم میگيرند.[6]
میلانی: یکی از لحظات تعیینکننده در زندگی و کار شما انتشار شعری با عنوان «گناه» بود. اصرار بر این بود که زنی که از «گناهی پر ز لذت» سخن میگوید همان شاعر است و میان «گناهکار» درون شعر و شاعرِ شعر «گناه» تفاوت و فاصلهای نیست. اما برای من ویژگی شاخص این شعر چیز دیگری است. به گمان من، هم شاعر و هم زنِ درون شعر مسئولیت اعمال و امیال خود را میپذیرند. تأکید شعر نه فقط بر آزادی فردی، که مهمتر از آن، بر مسئولیت فردی است. این پردهدری و پردهدرآیی بهای گزافی برای شما داشت که پرداختید. با این همه، با ایمان و استقامتی شگفتانگیز قلم را واننهادید و از پذیرش پیامد انتخابهایتان سر باز نزدید. از میان همهی دشواریها و ناهمواریها گذشتید و به اوج خلاقیت رسیدید. در این مسیر، آزادی چه نسبتی با مسئولیت داشت؟ آیا جسارت بدون پذیرش پیامدهایش میتوانست به آزادی بینجامد؟
فرخزاد: هرگز نمىگويم كه آنچه كه تا به حال انجام دادهام صحيح بوده و كسى نمىتواند به من اعتراضى كند. خودم مىدانم كه در زندگیام خيلى اشتباه كردهام. اما كيست كه بتواند بگويد همهی اعمال و افكار و رفتارش در سراسر زندگى عاقلانه و درست بوده. به قول شاعر «عمر دو بايست در اين روزگار/ تا به يكى تجربه آموختن/ در دگری تجربه بردن به كار»[7] دربارهی مسئلهی رد مسئوليت در جامعه و اين همان بيماری نفرتانگيزى است كه جامعه از ديرباز به آن مبتلا است ... هریک از اين قشرها و طبقات به كمک منطقی كه از خودپرستى، راحتطلبى، ترس و تنبلى مايه میگيرد از قبولِ آن مسئوليت شانه خالى مىكند.[8]
میلانی: تأملات شما از تعهدی عمیق به مسئولیتپذیری حکایت دارد. آیا برای شما آفرینش هنری هم تابع نوعی نظم و انضباط است؟
فرخزاد: اگر به برگهاى درختها هم نگاه كنى مىبينى كه با ريتم مشخصى در باد مىلرزند. بال پرندهها هم همين طور است. وقتى مىخواهند بالا بروند بالها را به هم مىزنند، تندتند و پشت سرهم، وقتى اوج مىگيرند در يك خط مستقيم مىروند. جريان آب هم همين طور است، هيچ وقت به جريان آب نگاه كردهاى؟ به چينها و رگهها و نظم اين چينها و رگهها. وقتى يك سنگ را در حوضى مىاندازى، دايرهها را ديدهاى كه با چه حساب و فرم بصرى مشخصى در يكديگر حل مىشوند و گسترش پيدا مىكنند. هیچ وقت حلقههاى كندهی درخت را تماشا كردهاى كه با چه هماهنگى و فرم حسابشدهای كنار هم قرار گرفتهاند. اگر اين حلقهها مىخواستند همينطور بىحساب به راه خودشان بروند، آن وقت يك كندهی درخت، ديگر يك حجم واحد نمىشد. در تمام اجزاى طبيعت اين نظم وجود دارد. اين حساب و محدوديت وجود دارد.[9]
میلانی: اشارات شما به نظم در طبیعت بسیار زیباست. میخواهم از نوع دیگری از انضباط بپرسم، انضباطی که بر اصالت و صداقت حاکم است. شما هم بیتفاوتی و شعارهای توخالی، و هم روشنفکرمآبی و خشمِ نمایشی را نقد کردهاید. چگونه میتوان میان باوری که صرفاً به نمایش گذاشته میشود و باوری که در عملِ مستمر زیسته میشود، تمایز گذاشت؟
فرخزاد: به يك چيز ديگر هم معتقدم و آن «شاعربودن» در تمام لحظههاى زندگیست. شاعر بودن يعنى انسان بودن. بعضىها را مىشناسم كه رفتار روزانهشان هیچ ربطی به شعرشان ندارد. يعنى فقط وقتی شعر مىگويند، شاعر هستند. بعد تمام مىشود. دومرتبه مىشوند يك آدم حريصِ شكموىِ ظالمِ تنگفكرِ بدبختِ حسودِ فقير. خب، من حرفهاى اين آدمها را هم قبول ندارم، من به زندگی بيشتر اهميت میدهم و وقتى اين آقايان مشتهايشان را گره مىكنند و داد و فرياد راه مىاندازند ــ يعنى در شعرها و «مقاله»هایشان ــ من نفرتم مىگيرد و باورم نمىشود كه راست مىگویند. مىگويم نكند توى مشتشان يك مسلسل كوچولو قايم كرده باشند يا فقط براى يك بشقاب پلو است كه دارند داد مىزنند. بگذريم، مىخواهم بگويم اگر راست مىگوييد وقتى سير هستيد يك كمى داد بزنيد.[10]
میلانی: بله، بگذاریم و بگذریم. میخواهم به یکی از بنمایههای محوری آثار شما، گذراییِ زندگی، بپردازم. شما بارها شاعری را راهی برای رویارویی با مرگ توصیف کردهاید. آیا شعر، از نظر شما، پاسخی به فناست؟
فرخزاد: فكر میكنم همهی آنها كه كار هنرى میكنند، علتش، يا لااقل یكى از علتهايش، يك جور نياز ناآگاهانه است به مقابله و ايستادگى در برابر زوال. اينها آدمهایى هستند كه زندگى را بيشتر دوست دارند و مىفهمند و همينطور مرگ را. كار هنرى يكجور تلاش است براى باقى ماندن و يا باقى گذاشتنِ «خود» و نفی معنى مرگ … پوسيدگى و غربت براى من مرگ نيست، يك مرحلهایست كه از آنجا مىشود با نگاهى ديگر و ديدى دیگر زندگى را شروع كرد. خود دوست داشتن است، منهاى تمام اضافات و مسائل خارجى. سلام كردن است. سلامى بدون توقع و تقاضاى جواب به همه چيز و همه كس. دستهايى كه مىتوانند پلی باشند از پیغام عطر و نور و نسيم در همين غربت سبز مىشوند.[11]
میلانی: به نظر میرسد که شعر برای شما هرگز صرفاً یک حرفه نبود. تعهد بود. رسالت بود. ضرورت بود. انگار شعر برای شما امری مقدس بود.
فرخزاد: شعر خداى من است، يعنى من تا اين حد شعر را دوست دارم. شب و روزِ من با اين فكر مىگذرد كه شعر تازهاى، شعر زيبایی بگويم كه هیچ كس تا به حال نگفته باشد. آن روز كه با خودم تنها نباشم و به شعر فكر نكنم برايم جزو روزهاى بىمعنى و باطل شمرده میشود. شايد شعر نتواند ظاهراً مرا خوشبخت كند اما من خوشبختى را براى خودم به طرز دیگرى معنى مىكنم. خوشبختى براى من شوهر خوب، لباس خوب، زندگى خوب يا غذاى خوب نيست. من وقتى خوشبخت هستم كه روحم راضى است و شعر روح مرا راضى مىكند، در حالی كه اگر همهی اين چیزهاى زيبایى را كه مردم ديگر به خاطرش حرص مىزنند به من بدهند و قدرت شعر گفتن را از من بگيرند من خودم را خواهم كشت.[12]
میلانی: گهگاه مواجهه با زیبایی برای شما چیزی شبیه نیایش است؛ حالتی از حیرت و خشوع. آیا این توصیف با تجربهی شما از هنر، چه در آثار خودتان و چه در آثار دیگران، همخوانی دارد؟
فرخزاد: یک تابلو از لئوناردو در «نشنال گالری» است که من قبلاً ندیده بودم، یعنی در سفر قبلیام به لندن. محشر است. همه چیز در یک رنگ آبی سبک حل شده است. مثل آدم به اضافهی سپیدهدم، دلم میخواست خم شوم و نماز بخوانم. مذهب یعنی همین، و من فقط در لحظات عشق و ستایش است که احساس مذهبی بودن میکنم.[13]
میلانی: شما لحظهای را که در برابر تابلوی نقاشی داوینچی بودید، همچون میلی به نیایش توصیف کردید. کنجکاوم بدانم وقتی خودتان خالق اثر هستید، چه اتفاقی میافتد؟ وقتی شعر مینویسید، در درون شما چه میگذرد؟
فرخزاد: هر وقت شعر مىگويم فكر مىكنم چيزى از من كم مىشود. يعنى من از خودم چيزى را مىتراشم و به دست ديگران مىدهم.[14]
میلانی: شما از کشف و شهود و «تولدی دیگر» در فرایند سرودن شعر سخن گفتهاید. اگر شعر بیش از شاعر و رؤیا بیش از رؤیابین میداند، آیا آنچه را از پیش میدانید به زبان میآورید، یا در سرودن است که معنا خود را بر شما آشکار میکند؟
فرخزاد: دستهايم در يك گيجى خوبى مثل موجودات مستقلى روى كاغذ حركت مىكنند و من با تعجب كلمات را نگاه مىكنم و خودم را مىبينم ... هر حرفى حرف ديگر را نقض مىكند و در عين حال من به همهی اين حرفها هم معتقدم. آيا مىتوانى بگويى كه من چه هستم؟ خودم فكر مىكنم كه اين يك حالت تكامل است، چون در دنيایى كه فلسفه، وجود مرا در يك لحظه نفى و اثبات مىكند، يعنى من خودم نمىدانم كه هستم يا نيستم، دیگر داشتن يك عقيدهی ثابت نسبت به يك موضوع خاص و به اصطلاح زير يك عَلَم سينهزدن مسخره است.[15]
میلانی: نوشتن، برای شما، نهتنها بیان هویت، بلکه بازسازیِ مداومِ آن و نوعی تولد دوباره است. شاید از همین روست که آینه ــ آینهای دروننگر و بروننگر ــ در آثارتان نقشی فزاینده و محوری پیدا میکند. تجسم زیبای آن را در «خانه سیاه است» میبینیم که با تصویر زنی بیمار آغاز میشود که در آینه به خود مینگرد. اما نگاه او به خویشتن، تماشاگر را نیز به مواجهه با آنچه از خود دور میپنداریم ــ آسیبپذیری، بیماری، تنهایی و زوال جسم ــ فرامیخواند. آیا آینه در آثار شما محل مواجهه با خویشتن و همزمان با آنچه از خویشتن راندهایم نیست ــ جایی که مرز میان بیمار و سالم، میان «ما» و «آنها»، «زشت» و «زیبا» ترک برمیدارد و دیگر مطلق نیست؟
فرخزاد: به نظر من، این فیلم، فیلمی است از زندگی جذامیها و در عین حال از خود زندگی. نمونهای از زندگی عمومی. این تصویری است از هر اجتماعِ دربسته و محصور. تصویری است از عاطل بودن، منزوی بودن و جدا بودن، بیهوده بودن. حتی آدمهای سالم نیز ممکن است در اجتماعِ به ظاهر سالم بیرون از جذامخانه، همین خصوصیات روحی را داشته باشند و حال آنکه جذام ندارند. جوانی که توی خیابان بی هدف راه میرود، با آن جوان جذامی که توی فیلم کنار دیوار مدام راه میرود فرقی ندارد. این جوان هم دردهایی دارد که ما نمیدانیم.[16]
میلانی: «خانه سیاه است» آکنده از ارجاع به خانه است. در شعرهای نخستین و نامههای نوجوانی شما نیز، خانه فضایی محصور در دیوارهای بلند است که وعدهی عشق و مراقبت و امنیت میدهد، اما در عمل میتواند منشأ آسیبهای ماندگار عاطفی و جنسی باشد. شما بهدفعات از احساس غربت و تبعید در چهاردیواری خانه سخن میگویید. آیا آن احساسِ محصوربودن، نیاز شما را به نوشتن، به ساختن خانهای پذیرا و مهربان با کلمات و بر صفحهی کاغذ، تشدید میکرد؟
فرخزاد: به هر حال يك وقتى شعر میگفتم، همينطور غريزى، در من میجوشيد. روزى دو سه تا توی آشپزخانه، پشت چرخ خياطى. خلاصه همينطور میگفتم. خيلى عاصى بودم. همينطور میگفتم. چون همينطور ديوان بود كه پشت سر ديوان میخواندم و پر میشدم، و به هر حال استعدادكى هم داشتم، ناچار بايد يكجورى پس میدادم. نمیدانم اينها شعر بودند يا نه. فقط میدانم كه خيلى «منِ» آن روزها بودند، صميمانه بودند. و میدانم كه خيلى هم آسان بودند. من هنوز ساخته نشده بودم. زبان و شكل خودم و دنياى فكرى خودم را پيدا نكرده بودم. توى محيط كوچک و تنگى بودم كه اسمش را میگذاريم زندگى خانوادگى. [17]
میلانی: دیوارهای بلند پیرامونتان و حس اسارت در فضای محدود خانه، شما را به تأملی پیوسته دربارهی آن واداشت؛ خانهای که نهفقط پناهگاه، بلکه میتوانست محل نظارت، خفقان و آزار باشد. چه چیز شما را بر آن داشت که درِ آن اتاقهای قفلشده را بگشایید، سکوت آبا و اجدادی را بشکنید و آنچه را در اندرونی مهروموم شده بود به زبان و به حیطهی عمومی بیاورید؟
فرخزاد: من وقتى ياد كودكىِ خودم میافتم، ياد آن موقع كه هيچ كس از من مواظبت نمىكرد و من يك كودک بىخبر و ساده بيشتر نبودم دلم میخواهد همه را با چنگالهاى خودم خفه كنم.[18]
میلانی: در شعرهایی چون «دریافت»، بارها به لحظاتی بازمیگردید که اختیار و حق انتخاب از شما سلب شده بود. آیا نوشتن راهی برای بازپسگرفتن صدا، برای شنیدهشدن، برای حق انتخاب بود؟
فرخزاد: اصلاً نامِ خودِ شعر توضیحدهنده است. حادثهی شعر، که میان دو لحظهی تاریکشدن و روشنشدن چراغ جریان دارد، لحظهای از زیستن در تاریکی است. و آگاهشدن به این تاریکی ــ چنانکه آگاهشدن به رازهای بلوغ ــ نه دیدی زشت، بلکه امری طبیعی است. هر انسان زندهای وقتی به هستی فقط در قالب یک واحد ــ یعنی خود ــ نگاه میکند، گرفتار چنین یأس و بدبینیِ دردناکی میشود. من چیزی واقعاً بیمعنا و بدبخت هستم اگر جزئی از زندگی نباشم؛ به همان پوچیای که در شعرِ «دریافت» هستم.[19]
میلانی: شما در آثارتان مستقیماً از آزار جنسی نام نمیبرید. چگونه میتوانستید در ایرانِ اواسط قرن بیستم چنین کنید، حال آنکه حتی امروز هم سخن گفتن از چنین موضوعاتی قدغن و تابوست؟ با این همه، بارها، به تلویح یا تصریح، بر لحظهی آبستنِ آسیب و آزار و گذشتهای که نمیگذرد تأکید کردهاید و از ضرورتِ شکستن سکوتِ به ارثرسیده سخن گفتهاید. در شعر بدیع «در غروبی ابدی»، که میتواند آشفتگیِ درونی و ناگفتنیِ ناشی از آزار جنسی در کودکی و پژواک ماندگار آن تجربه را تداعی کند، عبارت «سخنی باید گفت» شش بار تکرار میشود، هر بار با اضطراب و اضطراری فزاینده. آیا این تکرار چشمگیر نشان از دردی ندارد که اصرار به بیان دارد، اما گویی بیانشدنی نیست و در برابر زبان مقاومت میکند؟ دردی که باید گفته شود، اما زبانِ متعارف تابِ بیان بیپردهی آن را ندارد؟
سخنی باید گفت
سخنی باید گفت
دل من میخواهد با ظلمت جفت شود
سخنی باید گفت
چه فراموشی سنگینی...
من دلم میخواهد
که به طغیانی تسلیم شوم
که ببارم از آن ابر بزرگ
من دلم میخواهد
که بگویم نه نه نه نه
این قیام علیه سکوتی اجباری و دیرپا، این نیاز مبرم به گفتنِ حقیقت ناگفته و ناشنوده، از کجا سرچشمه میگرفت؟
فرخزاد: قبلاً گفتم كه شعر اغلب حاصل دريافت يك لحظه است. به نظر من تمام لحظههاى زندگى نمىتوانند ستايشآميز باشند. اين جور ديدن گاهى اوقات لازمتر و حقيقىتر از ستايش پوچ زندگی است ... اينها تمام انعكاسهاى مختلف يك حس و يك فكر و یك ديد هستند نسبت به موضوعى كه مطرح بوده.[20]
میلانی: به گمانم ترجیح میدهید در این باره بیشتر حرف نزنیم. اگر چنین است، بگذریم.
فرخزاد: از من نخواهید که شعرهایم را معنی کنم. کار نامطبوعی است.[21]
میلانی: البته. پس اگر موافق باشید، راجع به مجموعهی مکاتباتتان صحبت کنیم. بنا بر همهی شواهد موجود، شما نامهنویسی پرشور و صریح بودید. تا به امروز ۱۰۵ نامه از شما منتشر شده است. از آن میان، صد نامه خطاب به مردان است: پدرتان، همسرتان، برادرتان فریدون، معشوقتان گلستان، پدرِ پسری که به فرزندی پذیرفتید، و چند همکار مرد. اما تا به امروز حتی یک پاسخ از هیچیک از این مردان به چاپ نرسیده است. شگفت اینکه تنها پنج نامه از ۱۰۵ نامهی منتشرشده خطاب به زنان است. شگفتآورتر اینکه در میان همین تعداد اندک، حتی یک نامه خطاب به مادر یا خواهرانتان به چاپ نرسیده و هیچ نامهای از جانب آنان به شما در دسترس نیست. به گمان من، این همه غیاب و سکوت ــ پاسخهای منتشرنشدهی مردان از یک سو و مکاتبات ناپیدای زنان خانواده از سوی دیگر ــ نمیتواند تصادفی باشد. شما در این سکوت چه میشنوید؟
فرخزاد: وفادارى به گذشته خود تضمينى براى حفظ آينده است ... هنوز كه هنوز است وقتى اوايل پاییز هر سال مادرم لباسهاى زمستانى بچهها را از صندوقها بيرون مىآورد تا به قول معروف «آفتاب بدهد» ديدن لباسهاى كودكىام كه مادرم به حفظ آنها علاقه دارد، جستجو در جيبهاى آنها و پیدا كردن نخودچى يا كشمش گنديدهاى كه غالباً در ته جيبها وجود دارد در من حالت عجيبى ايجاد مىكند. ناگهان خودم را، همچون دوران كودكىام، كوچك و معصوم و بى خيال مىبينم و چند دانه گندم و شاهدانه كه با كركهاى ته جيب مخلوط شده مرا به گذشتهی خيلى دورى برمىگرداند و احساسات لطيف و شاد كودكانه را در من بيدار مىكند. هنوز دفترچههاى مشق كلاس دوم و سوم دبستانم را دارم. تمام ثروت مرا كاغذهاى باطلهاى تشكيل مىدهد كه در طول سالها جمع كردهام و به هر كجا كه مىروم همراه میبرم. كاغذهايى كه دست دوستانم روزى بر آنها نشانهاى نقش كرده، خطى كشيده و يا تصويرى طرح كرده است. از ديدن هر يك از آنها به یاد یکی از روزهای از دست رفتهی زندگیام میافتم و مثل این است که همه چیز برایم دوباره تجدید میشود.[22]
میلانی:با توجه به اینکه حتی دفترچههای دوران کودکی، تکهکاغذهای باطله و حتی حاشیهنوشتهها را با دقت حفظ کرده بودید، تصورش دشوار است که مکاتبات خود را دورریختنی و بیاهمیت میدانستید. امیدوارم این اسناد تاریخی و ادبی روزی به عرصهی عمومی راه پیدا کنند و پرتو تازهای بر زندگی و آثارتان بیفکنند. اخیراً نامهای از ابراهیم گلستان منتشر شده که در سال ۱۹۶۷، پس از تصادف شما، به دوستش صادق چوبک نوشته است. این نامه صرفاً بیان اندوه و سوگ نیست؛ گواهی است از فروپاشی عاطفی و ذهنی، از همگسیختگیِ هستیشناختی، از فقدان مرکز و ثقل، و حتی از میان رفتن دلایلِ ادامهی مناسبات و آفرینش هنری. گلستان مینویسد:
«من هرگز برای مرگ، برای آبسورد و بیمعنی بودن زندگی، برای آوارگی، برای سر به موج باد سپردن و با آن رفتن تمایلی یا تفاهمی نداشتهام و حالا دارم. مالکیت، سابقه، تله افتادن در این دو، بسته بودن، همهی این چیزها در من به کل تمام شده است. خوش بودن و خندیدن که تکلیفش معلوم است. نمیدانم خلاصه هیچچیز از چیزهای این دنیا نیست که مرا گیرا باشد. و آن دنیا هم که نیست ... راه میروم و فروغ را کنار خود میبینم اما میدانم که نیست، صدایش را میشنوم اما حرفهایش یادگار حرفهایش هستند نه حرفهایی تازه دربارهی مطالبی تازه. از تماشای پشت ویترینها تا نوشیدن شراب و شنیدن نمایشها و دیدن فیلمها و خواندن کتابها و ملاقات آدمهای تازه، همه و همیشه به حسرت این میافتم که ای کاش او هم بود. تو معنی دیوانهشدن را نمیدانی. من دیوانه شدهام. و نمیتوانم خودم را به مقیاسها و رابطههای اجتماعی و توارثی سرگرم کنم و گول بزنم. من نمیتوانم و نمیخواهم خودم را گول بزنم.»[23]
گویی زبان این پیکرتراشِ واژهها زیر بار سنگین غیاب شما و سوگی که مجالِ بیان آشکار نداشت، از توان میافتد. درنگ من بر این نامه برای آن نیست که از شما بخواهم به آن پاسخ بدهید. شعرها و نامههای چاپشدهی شما به گلستان خود پاسخی صریح و بیپردهاند. پرسش من، در عوض، دربارهی اهمیت انتشار آن است؛ دربارهی بقای خاطره، راه یافتنِ سخنانی خصوصی به عرصهی عمومی، و حفظ اسناد به جا مانده از گذشته و از گزند فراموشی.
فرخزاد: بارها در خيابانهاى وسيع و مدرن رُم به سنگفرشهاى درهم ريختهاى برخورد كردم كه اطراف آن را با ميلههای آهنى محصور كرده بودند و در زمينهی يكدست و آسفالتههاى خيابان در وهلهی اول به صورت وصلهی ناجورى نگاه انسان را آزار مىداد و دوستان من گاهى اوقات اعتراض مىكردند و معتقد بودند كه اين تظاهرات! فقط براى جلب سياحان خارجى است، ولى براى من هيچ چیز دیگرى جز خود سنگفرش مطرح نبود كه با همهی حقارت ظاهرىاش در خاطر من دنيايى خلق مىكرد و نگاه مرا از روى جسم سخت و سرد خودش عبور مىداد و متوجه زيبايىهايى مىكرد که در پشت سر او قرار داشت و در مه خاكسترىرنگى مىدرخشيد ... من به سبب همين دلبستگى كه به كوچکترين و ناچيزترين چيزى كه به گذشتهام مربوط مىشود دارم، ايتاليايىها را تبرئه مىكردم و در باطن آنها را مىستودم.[24]
میلانی: از توضیح روشنگرتان سپاسگزارم. اجازه بدهید اکنون به پرسشی بپردازم که سالها ذهن مرا به خود مشغول کرده است. شما همواره خود را در تباری هنری و جهانی جای دادهاید و در آثار و مصاحبههایتان به شاعران و نویسندگان زن و مرد استناد کردهاید. به بیان دیگر، نه جنسیت و نه ملیت مرزهای جامعهی هنریای را که خود را به آن متعلق میدانستید تعیین نمیکرد. با این همه، در روایتهایی که از شکلگیری و تحول هنری شما به دست داده شده، اغلب مردان ایرانی چون ابراهیم گلستان، عبدالحسین احسانی، نادر نادرپور، نیما یوشیج و بسیاری دیگر در مقام کسانی ظاهر میشوند که بر شما تأثیر گذاشته و در تکوین هنریتان نقش مهمی داشتهاند. اما هنگامی که صحبت از خویشاوندی ادبی است، شما را اغلب با زنانی ورای مرزهای ایران مقایسه میکنند: آنا آخماتووا، غاده السمان، نادیا انجمن، بیلیتیس، کنتس دو نوآی، سیلویا پلات، مارینا تسوتایوا، سافو و آلفونسینا استورنی. آیا در این شیوهی روایت نوعی عدم تقارن نمیبینید؟ مردان ایرانی در مقام تأثیرگذار و شکلدهندهی تبار ادبی شما ظاهر میشوند، حال آنکه زنان عمدتاً همتایان فراملی شما هستند. جالب آنکه خود شما نیز، تا آنجا که من میدانم، از یک زن ایرانی بهعنوان یکی از تأثیرگذاران بر شعر و شاعریتان نام نبردهاید. آیا این غیاب دوگانه شایستهی تأمل نیست؟ چرا تبار ادبیِ ملی شما چنین مردانه روایت شده، حال آنکه خویشاوندی ادبیتان با زنان عمدتاً در آنسوی مرزهای ایران جستوجو شده است؟ این دوگانگی چه بر سر جایگاه شما در تاریخ دیرپای شعر زنان ایران میآورد؟
فرخزاد: يكى از خوشبختىهاى من اين است كه نه زياد خودم را در ادبيات كلاسيك سرزمين خودمان غرق كردهام و نه خيلى زياد مجذوب ادبيات فرنگى شدهام. من دنبال چیزى در درون خودم و در دنياى اطراف خودم هستم. در یک دورهی مشخص كه از لحاظ زندگی اجتماعى و فكرى و آهنگ اين زندگى خصوصيات خودش را دارد، راز كار در اين است كه اين خصوصيات را درک كنيم و بخواهيم اين خصوصيات را وارد شعر كنيم.[25] اما اگر پای سنجش ارزشهای هنری پیش بیاید فکر میکنم دیگر جنسیت نمیتواند مطرح باشد. اصلاً مطرح کردن این قضیه صحیح نیست. طبیعی است که یک زن به علت شرایط جسمانی، حسی، و روحیاش به مسائلی توجه میکند که شاید مورد توجه یک مرد نباشد و یک «دید» زنانه نسبت به مسائلی بدهد که با مال مرد فرق کند. من فکر میکنم کسانی که کار هنر را برای بیان وجودشان انتخاب میکنند اگر قرار باشد جنسیت خودشان را یک حدی برای کار هنری خودشان قرار بدهند، فکر میکنم همیشه در همین حد باقی خواهند ماند، و این واقعاً درست نیست. من اگر فکر کنم چون یک زن هستم پس تمام مدت باید راجع به زنانگی خودم صحبت کنم، این نه به عنوان یک شاعر بلکه به عنوان یک آدم دلیل متوقف بودن و یک نوع از بین رفتگی است. چون آن چیزی که مطرح است این است که آدم جنبههای مثبت وجود خودش را جوری پرورش دهد که به حدی از ارزشهای انسانی برسد. اصل کار آدم است. زن و مرد مطرح نیست.[26]
میلانی: سؤالی دربارهی جایگاه شما در ادبیات جهان دارم. در زمان حیاتتان، هیچیک از مجموعههای شعرتان به زبان دیگری ترجمه و منتشر نشد. با این همه، در بیش از هزار سال تاریخ ادبیات فارسی، بیسابقه است که زنی به چنین گسترهای از حضور و نفوذ ملی و بینالمللی دست یافته باشد. آثارتان ماند و بالید و ماندگار شد. خوانده شد. وارد زبان روزمره شد. زمزمه شد. از بر شد. مرزها را درنوردید. دستبهدست چرخید و صدابهصدا، از کشوری به کشور دیگر سفر کرد. آیا فقدان فضایی مساعد و بارور، در پیوند با جریانها و جنبشهای هنری جهان، که در آن نیروهای خلاق بتوانند آزادانه به گردش درآیند، یکدیگر را بارور کنند و ریشه بدوانند، بر تجربهی شما از نوشتن تأثیر گذاشت؟
فرخزاد: حس خارج از جريان بودن و بى پشتوانه بودن دارد خفهام مىكند. كاش در جاى ديگرى غير از ايران به دنيا آمده بودم. در جایى نزدیک به مركز حركات و جنبشهاى زنده. افسوس كه همهی عمرم و همهی توانایىهايم را بايد، فقط و فقط به علت عشق به خاك و دلبستگى به خاطرهها، در بيغولهاى كه پر از مرگ و حقارت و بيهودگى است تلف كنم. همچنان كه تا به حال كردهام. وقتى تفاوت را مىبينم و اين جريان زندهی هوشيار را كه با چه نيرویى پيش مىرود و شوق به آفريدن و ساختن را تلقين و بيدار مىكند، مغزم پر از سياهى و نااميدى میشود و دلم مىخواهد بميرم، بميرم و دیگر قدم به كانون فيلم نگذارم و مجلهی فردوسى را نخوانم. ما از دیگران چه كم داشتيم و چه كم داريم، من و تو، جز یک محيط مستعد براى رشد كردن و بار برداشتن و ميوه دادن و سيراب شدن؟ دلم مىسوزد.[27]
میلانی: میخواهم بهاختصار به مسئلهی ارجگذاری و میراث ادبیتان بپردازم. در زمان حیاتتان، تا جایی که من میدانم، هرگز برای ایراد سخنرانی عمومی دعوت نشدید. در کشور خودتان هیچ جایزهی ادبیای به شما تعلق نگرفت. نه وابستگی دانشگاهی داشتید، نه از ارجگذاری محافل دانشگاهی برخوردار شدید. هیچ آرشیو جامعی برای گردآوری و حفظ دستنوشتهها، نامهها، نقاشیها، عکسها و فیلمهایتان ایجاد نشد. هنوز هم نشده است.[28] اگر به گذشته نگاه کنید، اینگونه تأیید تا چه اندازه برایتان اهمیت داشت؟ آیا هرگز خواهان آن بودید، یا همواره و تنها خودِ اثر معیار شما بود؟
فرخزاد: (خنده) اصلاً قضيه برايم بى اهمیت بود. من لذتى را كه بايد مىبردم، از كار برده بودم؛ ممكن است يك عروسك هم به من جايزه بدهند. عروسك چه معنى دارد؟ جايزه هم يك نوع عروسك است. مهم اين است كه من به كارم اطمينان داشته باشم و احساس رضايت بكنم. حالا اگر تمام مردم دنيا هم جمع بشوند و مثلاً تخم مرغ گنديده به من بزنند، مهم نيست. اگر اين اطمينان و رضايتِ شخصى نباشد، تمام جايزههاى فستيوالهاى دنيا را هم كه توى سينى بريزند و برايم بياورند، ارزش ندارد.[29]
میلانی: در پایان، میخواهم به خودِ شعر بازگردم. شعر شما همچنان خوانده میشود و خوانندگانِ تازه مییابد. از نسلی به نسل دیگر، از کشوری به کشور دیگر و از زبانی به زبان دیگر سفر میکند. به گمان شما، چه چیز به یک شعر چنین توان ماندگاری و سفر، ورای مرزها و فراموشی، میبخشد؟
فرخزاد: آدم مىتواند سالها در يك شعر توقف كند و باز هم چيز تازه ببيند. در آنها افق هست، فضا هست، زيبایی هست، طبيعت هست، انسان هست، و يك جور آميختگى صادقانه با تمام اين چيزها هست و يك جور نگاه آگاهانه به تمام اين چيزها هست. من اين جور شعرها را دوست دارم و شعر مىدانم. مىخواهم شعر دست مرا بگيرد و با خودش ببرد. به من فکر کردن و نگاه کردن، و دیدن را یاد بدهد و یا حاصل یک نگاه، یک فکر و یک دید آزمودهای باشد.[30]
میلانی: خانم فرخزاد، دست در دست شعر شما، ما خوانندگان نیکبختتان از مرزهای بسیار گذشته و به افقهای باز راه یافتهایم. سپاسگزارم.
این متن ترجمهی آزادِ مؤخرهای با عنوان A Posthumous Dialogue with Forugh Farrokhzad است که برای ترجمهی انگلیسیِ کتاب زندگینامهی ادبی فروغ فرخزاد همراه با نامههای چاپنشده نوشتهام. از برادرم عباس، که این نوشته را با دقت و دیدی موشکافانه خواند و از راهنماییهای ارزشمندش بهرهمندم کرد، یک دنیا سپاسگزارم. ترجمهی انگلیسی این کتاب، به قلم مریم رحمانی، با عنوان
Another Birth: The Life and Legacy of Forugh Farrokhzad در مارس ۲۰۲۷ از سوی لیورایت/نورتن منتشر خواهد شد.
[1] حرفهایی با فروغ فرخزاد: چهار گفتوشنود، تهران: مروارید، ۲۵۳۵، ص. ۴۸.
[2] بهنام باوندپور، ویراستار، مجموعهی آثار فروغ فرخزاد، دفتر دوم، کلن: نشر نیما، ۲۰۰۲، ص. ۷۰.
[3] حرفهایی با فروغ فرخزاد، ص. ۶.
[4] مصاحبه با غلامحسین ساعدی و سیروس طاهباز، مجموعهی آثار فروغ فرخزاد، دفتر دوم، ص. ۳۸.
[5] نامه فرخزاد به مجله امید ایران، مجموعه آثار فروغ فرخزاد، دفتر دوم، ص. ۱۰۰.
[6] فروغ فرخزاد، «توضیح،» اسیر، چاپ اول، تهران: امیرکبیر، ۱۳۳۴، ص. ۱۶۱.
[7] فروغ فرخزاد، نامه به پدر، زندگینامهی ادبی فروغ فرخزاد همراه با نامههای چاپ نشده، تورانتو: کانادا، پرژن سیرکل، ۲۰۱۶، ص. ۴۴۱.
[8] مجموعهی آثار فروغ فرخزاد، ص. ۳۱۷.
[9] نامه به احمد رضا احمدی؛ مجموعهی آثار فروغ فرخزاد ، ص. ۱۳۴.
[10] مصاحبه با ساعدی و طاهباز، مجموعهی آثار فروغ فرخزاد، ص. ۵۲.
[11] همان، ص. ۳۵.
[12] نامه به پدر، زندگینامهی ادبی فروغ فرخزاد همراه با نامههای چاپ نشده، ص. ۴۳۷.
[13] نامه به ابراهیم گلستان، زندگینامهی ادبی فروغ فرخزاد همراه با نامههای چاپ نشده، ص. ۳۶۱.
[14] مصاحبه با صدرالدین الهی، مجموعهی آثار فروغ فرخزاد، ص. ۷۱.
[15] نامه به مهری رخشا، زندگینامهی ادبی فروغ فرخزاد همراه با نامههای چاپ نشده، ص. ۴۸۵.
[16] فروغ جاودانه، به کوشش عبدالرضا جعفری، تهران، تنویر، ۱۳۷۸، ص. ۴۶۴.
[17] حرفهایی با فروغ فرخزاد، ص. ۲۷.
[18] اولین تپشهای عاشقانهی قلبم: نامههای فروغ فرخزاد به همسرش پرویز شاپور، به کوشش کامیار شاپور و عمران صلاحی، تهران: مروارید، ۱۳۸۱، ص. ۱۳۸.
[19] حرفهایی با فروغ فرخزاد، ص. ۶۵.
[20] همان، ص. ۶۴.
[21] همان، ص. ۶۶.
[22] فروغ فرخزاد، در دیاری دیگر، مجموعهی آثار فروغ فرخزاد، دفتر دوم، ص. ۱۹۰.
[23] نامهی ابراهیم گلستان به صادق چوبک، ۳۰ نوامبر ۱۹۶۷، مکاتبات ابراهیم گلستان در دانشگاه استنفورد.
https://iranian-studies.stanford.edu/research/iran-related-stanford-library-archives/ebrahim-golestan-archive/correspondence-between
[24] مجموعهی آثار فروغ فرخزاد، ص. ۱۹۸.
[25] همان، ص. ۵۸
[26] همان، ص. ۲۱.
[27] فروغ فرخزاد، نامه به ابراهیم گلستان، زندگینامهی ادبی فروغ فرخزاد همراه با نامههای چاپ نشده، ص. ۲۹۷.
[28] خانهای در محلهی امیریهی تهران که فروغ فرخزاد بخشی از کودکی و نوجوانی خود را در آن گذراند، در سال ۱۳۹۷ در فهرست آثار ملی ایران ثبت و در سال ۱۴۰۰ به تملک شهرداری تهران درآمد، با این هدف که پس از مرمت به خانهموزه تبدیل شود. این طرح با وقفههای طولانی روبهرو شده است. حتی در صورت تحقق، خانهموزه بهتنهایی نمیتواند کارکرد آرشیوی جامع برای گردآوری و حفظ آثار و اسناد فرخزاد را بر عهده بگیرد.
[29] غلام حیدری، فروغ فرخزاد و سینما، تهران: نشر علمی، ۱۳۷۷، ص. ۱۹۸.
[30] مجموعهی آثار فروغ فرخزاد، ص. ۳۶.
