20 سپتامبر 2026

جایی نزدیک بوی ماه مهر

لیلی دیلمان

چیزی به اول مهرماه نمانده است. ابهامی شبیه شهریور پارسال اما بیشتر و قابل پیش‌بینی‌تر. مغازه‌ی لوازم‌التحریر فروشی، ساعت شش عصر سوت و کور و بدون مشتری است، در حالی که هر سال این روزها جای سوزن انداختن در آن نبود. انواع دفترها و لوازم‌التحریر گوش‌تاگوش مغازه چیده شده. فروشنده‌ای که همیشه پشت دخل بود و وقت جواب دادن نداشت حالا میان مغازه به تنها مشتری‌اش، دخترم کمک می‌کند دفتری با طرح مورد علاقه‌اش پیدا کند: «عمو جان طرح فانتزی دوست داری؟ کورومی یا لَبوبو؟ اینجا هم ساده و گلدار هست». می‌پرسم «این آرامشِ پیش از طوفانه؟ تا به حال این‌قدر اینجا رو خلوت ندیده بودم این روزها همیشه اینجا خیلی شلوغ بود». می‌گوید «وضع مالیِ مردم خرابه از طرفی دستفروش‌ها هم زیاد شدن». برای اولین بار دلم برایش می‌سوزد. پیش‌ترها چندین بار وقتی ماشین را جلوی مغازه‌اش پارک کرده بودم دقیقاً چند دقیقه بعدش پیامک کشف حجاب برایم آمده بود و از آنجایی‌که ظاهری بسیجی‌گونه داشت و تقویم‌های جیبی با طرح قاسم سلیمانی و امثالهم می‌فروخت آن روزها باور داشتم یا خودش گزارش می‌دهد یا هم‌محلی‌هایش. اما از آنجایی که گویا دیگر از آن پیامک‌ها خبری نیست اصلاً از بی حجابی‌ام در مغازه‌اش معذب نبودم. خودش هم انگار رفتار دوستانه‌تری نسبت به قبل پیدا کرده بود، انگار چشم‌ها آرام آرام عادت می‌کنند.

می‌گویم «امروز گویا برق نرفته هفته‌ی پیش که این ساعت اومدیم مغازه بسته بود و دستفروش دم در گفت شش تا هشت برق اینجا می‌ره». می‌گوید «آره دیگه توی تاریکی فایده نداشت مغازه رو اون ساعت می‌بستم، اونم ساعتی که مشتری بیشتر میاد، این چند روزه ساعتش عوض شده».

دخترم دفترها را یکی یکی نگاه می‌کند و دنبال یک طرح ساده می‌گردد. من به چشمانش نگاه می‌کنم و به دست‌های کوچکش که ذوق برگشتن به مدرسه شوری به آنها داده است. بیش از ۶ ماه پیش، روز ۹ اسفند ۱۴۰۴ آخرین روزی بود که به مدرسه رفت آن هم در زمستانی که پر از تعطیلی به علت برودت هوا و نبود گاز کافی و آلودگی هوا و البته مصائب دی‌ماه بود. در آن روز اسفند هم هنوز ساعتی از رفتنش به مدرسه نگذشته بود که زمین و زمان به هم ریخت، خیابان‌ها در چشم برهم‌زدنی شلوغ شدند، پمپ بنزین‌ها صف‌های کیلومتری پیدا کردند و کوچه پس کوچه‌های خلوت ترافیک‌هایی را دیدند که تا به آن روز ندیده بودند. و بالاخره رسیدن والدین به بچه‌هایی که باید از مدرسه برشان می‌داشتند؛ مثل دیدار رزمنده‌های دهه‌ی شصت بود که از مینی‌بوس‌ها‌ی خاکی‌رنگ پیاده می‌شدند و مادران آشفته‌ای که گویا با دیدن فرزندانشان دنیا را به آنها داده بودند به استقبالشان می‌رفتند. آن روز هم تلفن‌های همراه درست کار نمی‌کرد دقیقاً مثل همان روزهای دهه‌ی شصت که باید می‌رفتی و خودت با چشمانت می‌دیدی که فرزندت از مینی‌بوس پیاده می‌شود یا نه. و افسوس که این دیدارِ دوباره برای مادران بسیاری در آن روز ۹ اسفند در میناب رقم نخورد که باورش برای هیچ مادری قابل تصور نیست.

طرح مورد علاقه‌اش را پیدا می‌کند با لبخند نشانم می‌دهد سعی می‌کنم شادی‌ام را نشان بدهم و تأییدش کنم هرچند پس‌ِ ذهنم پر است از ابهام که آیا به مدرسه خواهد رفت؟ آیا کوله‌پشتیِ جدیدش مدرسه را خواهد دید و جامدادی‌اش بوی پوست نارنگی و تراشه‌های مداد را خواهد چشید؟ و اگر دوباره کلاس‌ها آنلاین شود آیا همچنان از داشتن این دفتر با طرح مورد علاقه‌اش لذت خواهد برد آن هم در حالی‌که تنها در خانه می‌نشیند و میان قطع و وصلی‌های اینترنت در حسرت دیدن یا شنیدن صدای معلم و همکلاسی‌هایش به صفحه‌ی کوچک تبلت خیره می‌شود؟ 

در این مدت در هر گفتگویی با مادرانِ همکلاسی‌هایش امیدی ندیدم، هیچ کدام شک نداشتند که هم جنگ می‌شود و هم مدارس آنلاین خواهد شد و همگی متفق‌القول بودند که این جنگ شدید‌تر از دو جنگ پیشین خواهد بود؛ آرزو می‌کردند که کاش بچه‌ها حداقل چند ماهی حضوری به مدرسه بروند. بعضی تصمیم گرفتند به جای پرداخت هزینه‌‌ی مدرسه‌ی غیرانتفاعی، در مدرسه‌ای دولتی ثبت نام کنند، بعضی هم «هوم اسکول‌»های غیررسمی را انتخاب کرده‌اند که سعی می‌کنند در تعطیلات هم باز باشند و البته باید مشقت التماس و رشوه دادن برای ثبت نامی صوری در مدرسه‌ای غیردولتی را نیز به جان بخرند تا از نظر ثبت نام و دریافت مدرک به مشکل بر نخورند. بعضی هنوز ثبت نام نکرده‌‌اند و خبر‌های دو پهلوی تکراری را دنبال می‌کنند که شاید نشانی از قطعیت در آنها پیدا کنند، انگار این روزها هر نوع قطعیتی که آینده را پیش‌بینی‌پذیرتر کند آرامش‌بخش است.

برای خرید نان به محله‌ی دیگری می‌رویم آنجا ساعت قطعی برق است. بعضی مغازه‌ها موتور برق گرفته‌اند و جلوی مغازه گذاشته‌‌اند و در آن تاریکی عصر هرچند صدای موتور برق آزارنده است اما مغازه‌شان با تنها یک لامپ میان تاریکیِ سایر مغازه‌ها می‌درخشد. اکثر مغازه‌ها موتور برق ندارند و در خیابانی که برق نیست دیگر خبری هم از دستفروش‌ها نیست که در شرایط عادی هم نور بساطشان را از نوری می‌گیرند که از مغازه‌ها به پیاده‌رو می‌تابد یا به لطف مغازه‌داری سیمی سیار می‌کشند و با لامپ پر نوری بساطشان را روشن می‌کنند. چند مرد میان‌سال جلوی مغازه‌ای ایستاده‌اند و درباره‌ی اینکه پاساژ طلافروشی کنارشان با اداره‌ی برق هماهنگ کرده و فازش را تغییر داده که این ساعت شب برق‌شان نرود، گفتگو می‌کنند.

آن‌طرف‌تر چند مرد جوان جلوی مغازه‌ای تاریک که برگه‌ای روی شیشه‌اش چسبانده «حراج به علت تغییر شغل» ایستاده‌اند و درباره‌ی هزینه‌های بالای نصب باطری و پنل‌های انرژی خورشیدی صحبت می‌کنند.

در آن خیابان کم‌نور از دل مغازه‌ای که کورسویی میان مغازه روشن است بوی نان شیرمال می‌آید. آن روزها که هم‌قد دخترم بودم هم قنادی‌ها مثل بقیه‌ی مغازه‌ها کم‌نور بودند و گاهی هم که برق می‌رفت فانوس‌های گازی دیواری‌شان را روشن می‌‌کردند و نور زرد رنگ مبهمی روی شیرینی‌ها و شمع‌های ساده‌ی آن روزها می‌تابید. نور موبایلم را روشن می‌کنم روی پیراشکی‌ها و نان‌های شیرمال که در ویترین چیده شده‌اند می‌گیرم که دخترم انتخاب کند، انگار می‌خواهم طعم این روز‌ها را برایش شیرین کنم. فروشنده غرغرکنان از دل تاریکی سرمی‌رسد: «وضعی برامون درست کردن، آقا حداقل همه رو یک ساعت قطع کنن مردم تکلیفشون رو بدونن. صبح رفتم اداره گاز قبض گازم رو قسط‌بندی کنند اونجا برق نبوده، ظهر رفتم مدارک کپی بگیرم اونجا برق نبوده، عصر اومدم مغازهیخودم برق نیست». بقیه‌ی حرفش را نمی‌شنوم سفیدی موهایش در تاریکی هم خوب به چشم می‌آید و چین‌های روی پیشانیِ عرق کرده‌اش پر از خستگی است. یاد صبح می‌افتم که در جلسه‌ی اولیا و مربیان مدرسه هم برق رفت و همان موقع مدیر مدرسه وعده داد که حتماً تا مهر موتور برق تهیه خواهد کرد.

در نانوایی، نانوا نان‌ها را از قبل پخته و در نایلون گذاشته تا موقعِ قطعی برق بفروشد. زنی نسبتاً محجبه با گلایه به خانم همراهش می‌گوید «همین من که مدیر مدرسه‌ام، ۲۵ میلیون حقوقمه والله اگه کسی می‌تونه بره، اگه شرایطش رو داره باید از این مملکت بره.» کیسه نانش را که از گرمای نان‌ها عرق کرده انگار با کلافگی و انزجار از همه چیز زیر بغلش می‌زند و غرغرکنان با خانم همراهش در تاریک و روشنِ پیاده‌رو دور می‌شوند. 

از نانوایی که برمی‌گردیم مغازه‌ی پوشاک پر نوری یک‌باره خاموش می‌شود و پنج شش نفر خانوم همراه بچه‌هایشان از مغازه خارج می‌شوند. فروشنده عذرخواهی می‌کند که «فردا صبح تشریف بیارید موتور برق بنزینش تموم شده، گیری افتادیم دیگه» و سر شاگردمغازه‌ی ده یازده ساله‌‌ی نحیفش غر می‌زند که «مگه نگفتم برای عصر بنزین بیار». از کنار دیوار مسجد می‌گذریم، پوستر بزرگی روی دیوار مسجد نصب شده، عکس بسیار بزرگی از مجتبی خامنه‌ای است که با نور موتور برقِ یکی از مغازه‌ها کمی روشن شده. سعی می‌کنم در آن تاریکی نوشته‌ی زیرش را بخوانم: «اقتصاد مقاومتی در سایه‌ی وحدت ملی و امنیت ملی». به مردم نگاه می‌کنم، به تلاش‌هایشان برای زندگی، به امیدشان به آینده، به درماندگی‌شان از شرایط. گلویم فشرده می‌شود انگار شاهد نمایشی هزار پرده‌ایم. انگار همه‌مان خود میان این نمایش‌ایم. انگار ارتباط پرده‌ها را باید پیدا کنیم و پیش‌بینی کنیم که پرده‌ی بعدی چه صحنه‌ای را رقم خواهد زد و مثل سیاهی‌لشکری که باید خود نقش‌‌اش را پیدا کند مجبوریم به در و دیوار بزنیم و گلیم‌مان را از آب بیرون بکشیم. اگر برق و آب و گاز نباشد، اگر مدارس آنلاین شوند، اگر بنزین نباشد، و اگر هر اتفاق دیگری بیفتد خودمانیم و خودمان.

پشت چراغ قرمز می‌ایستم پرچم‌داران که انگار امشب همه‌ خانم هستند با چادرهای مشکی همچنان پرچم تکان می‌دهند و کودکانِ قدم و نیم‌قد‌شان خود را با پرچم‌های کوچکی کنار بوته‌های شمشاد خیابان سرگرم کرده‌اند: پرچم کوچکی را بالا می‌اندازند و پایین آمدنش را نگاه می‌کنند مثل دانه‌های بالدار درخت افرا که همیشه همه‌ی کودکان را سرگرم می‌کنند. پنجره‌ها را پایین می‌دهم و بلافاصله با شنیدن صدای بلند موسیقی‌های عجیبی که این دسته‌ها پخش می‌کنند که ترکیبی است از نوحه و کوبه‌های بلند و ریتمیک و آواهایی نامفهوم از گلوهای خش‌دار که دل آدم را می‌لرزاند، از کرده‌ام پشیمان می‌شوم. خانمی که سن و سالی از او گذشته، با گیره‌ی کوچکی روسری‌اش را زیر چانه‌اش محکم بسته و چادر مشکی‌اش را جلوتر از روسری کشیده روی صندلی‌ای کنار خیابان نشسته و گویا از خستگی پرچمش را زمین گذاشته. چهره‌ای دارد مثل یک مادربزرگ مهربان و خسته. خانم جوانی همراه دختر نوجوانش پرچم تکان می‌دهد و وقتی نگاهمان گره می‌خورد انگار نگاه او هم پر از ابهام به نظر می‌رسد. نه آرایشی کرده است، نه لبخندی می‌زند نه اخمی به صورت دارد. تنها چیزی که گاهی حالت چهره‌اش را تغییر می‌دهد نور ماشین‌هایی است که از کنارش می‌گذرند. سعی می‌کند بی‌تفاوت باشد و نگاهش را از من بدزدد، به دور دست نگاه کند و پرچمش را جوری تکان دهد که پارچه‌ی ساتن حریرش آرام آرام در هوای اواخر شهریور خوب برقصد. به تک تک‌شان نگاه می‌کنم انگار نظاره‌گر پرده‌ای هستم که اجتناب‌ناپذیر است، حضور بازیگرانش تعیین‌شده و قطعی‌ است و تنها زمان است که پرده را تغییر خواهد داد. همان‌طور که دیدن یک نمایش، تنفری از بازیگرانی که کارشان را تأیید نمی‌کنی در آدم ایجاد نمی‌کند فقط آنها را نگاه می‌کنم و بر خلاف اکثر آدم‌های اطرافم هیچ احساس بدی نسبت بهشان در دلم پیدا نمی‌کنم مگر اینکه افسوس می‌خورم که با میل خودشان یا اجبار دیگران با بچه‌های قد و نیم‌قدشان این روز‌ها و ساعت‌ها را این‌گونه می‌گذرانند. 

شب با امید، تک تک دفترها را برچسب میزنیم و در کوله پشتیِ جدید می‌گذاریم. مدادهای رنگی را در جامدادی می‌چینیم و باز هم دل می‌بندیم به این امید که هر آنچه در تمام این سال‌ها از سر این مرز و بوم گذشته پرده‌هایی از یک نمایش بزرگ است که به حتم انتهای خوشی دارد. فقط روشن نیست پرده‌ی چندم نمایش، آرامش و آسایش را برای این سیاهی لشکر درمانده و خسته از سرگذشتِ این سرزمین به صحنه خواهد آورد.