theglobeandmail

11 ژانویه 2026

اعتراضات‌ مکرر در ایران: تداوم، گسست و امکان‌های پیش رو

طارق صدیق در گفت‌وگو با امید رضایی

اعتراضاتی که جرقه‌اش ۷ دی در بازار تهران روشن شد، حالا بخش وسیعی از کشور را فرا گرفته و ابعاد بی‌سابقه‌ای یافته است. در سال‌های اخیر با خیزش هر موج جدیدی از اعتراضات، پرسش‌های مشابهی مطرح می‌شود: اعتراضات خیابانی چطور می‌تواند به فروپاشی حکومت بینجامد؟ آیا پیروزی بدون سازمان و رهبر ممکن است؟ مرز خشونت کجاست؟ طارق صدیق، پژوهشگر پژوهشکده‌ی جنگ و صلح ماربورگ در آلمان، درباره‌ی اعتراضات و جنبش‌های اجتماعی تحقیق می‌کند. او در سال ۲۰۲۴ کتابی با عنوان فرهنگ جدید اعتراض منتشر کرد که یک فصل از آن به جنبش «زن، زندگی، آزادی» در ایران اختصاص دارد. او همچنین درباره‌ی اعتراضات دی‌ماه ۱۳۹۶ تحقیقات میدانی انجام داده است. در این گفت‌وگو به پرسش‌هایی درباره‌ی اعتراضات جدید در ایران و سناریوهای احتمالی پرداخته‌ایم.

***

آسو: با این سؤال شروع کنیم که شما اعتراض‌های گسترده‌ی چند شب گذشته و قطع اینترنت را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ آیا با موج کاملاً جدیدی مواجه‌ایم یا این تحولات ادامه‌ی الگوهای شناخته‌شده‌ی پیشین است؟

صدیق: در این مقطع، دو قیاس تاریخی به‌طور خاص جلب توجه می‌کند. نخست، اعتراضات آبان ۱۳۹۸ که در مدتی بسیار کوتاه به جایی رسید که از سوی حاکمیت تهدیدی واقعی علیه نظام تلقی شد و در نهایت به قطع اینترنت و سرکوب گسترده انجامید. دوم، رویارویی شاپور بختیار و آیت‌الله خمینی در شامگاه انقلاب ۱۳۵۷: در حالی که آخرین نخست‌وزیر منصوبِ شاه حکومت نظامی اعلام کرد، خمینی که تازه به ایران بازگشته بود مردم را به حضور گسترده در خیابان فرا خواند. این واقعیت ‌که انبوهی از مردم از دستور بختیار پیروی نکردند و به خیابان آمدند، نشانه‌ی روشنی از عدم اقتدار او بود، و او اندکی بعد کشور را ترک کرد.

 

این‌ واقعیت که شمار زیادی از مردم در شامگاه پنجشنبه به فراخوان‌های اعتراضی پاسخ دادند، یادآور چنین فرسایش اقتداری است. هم‌زمان اما با کمبود جدی اطلاعات درباره‌ی ادامه‌ی روند مواجه‌ایم: آیا بخش‌های معناداری از دستگاه قدرت دچار تردید خواهند شد و باورشان را از دست خواهند داد؟ یا این ‌که سرکوب در سکوت خبریِ ناشی از قطع اینترنت تشدید می‌شود؟

تا کنون این اعتراضات هم عناصر جدیدی داشته است و هم حاکی از شباهت‌هایی آشکار با چرخه‌های اعتراضی پیشین بوده. از یک ‌سو، محرک‌ها و شرایط زمینه‌ای متفاوت‌اند؛ علت آغازین جدیدی وجود دارد و در منطق درونی خود، این اعتراضات در ابتدا موج مستقلی را شکل می‌دهند. از سوی دیگر، روندهایی ادامه یافته‌اند که از دی ۱۳۹۶ دیده‌ایم، از جمله فاصله‌گیریِ پررنگ‌تر از کلیت نظام سیاسی و طرح صریح‌تر «مسئله‌ی نظام». زبان انتقاد نیز رادیکال‌تر شده و کمتر معطوف به کشمکش‌های درون‌ساختاری است و بیش از پیش کل سیستم را هدف می‌گیرد.

از منظر سازمان‌دهی نیز تداوم الگوهای سال‌های اخیر مشهود است: اعتراضات کنونی خودجوش‌تر، غیرمتمرکزتر و از نظر تاکتیکی پراکنده‌ترند. این الگوها دست‌کم طی هشت سال گذشته قابل مشاهده بوده‌اند.

با این حال، در مجموع فعلاً منطقی‌تر است که این موج را موج مستقلی بدانیم که مطالبات، منطق و دینامیسم‌های خودش را تولید کرده است.

 

این موج چه تفاوت‌هایی با موج‌های قبلی، به‌ویژه «زن، زندگی، آزادی»، دارد؟ به نظر می‌رسد که از نظر محرک‌ها، ترکیب اجتماعی عاملان اعتراضات و زبانِ خیابان خیلی متفاوت است.

در این مورد هم با احتیاط حرف می‌زنم، چون فعلاً فقط بخش‌هایی پراکنده از تصویر کامل در معرض دید ماست. اما یکی از تفاوت‌های مهم این است که زمینه‌ی سیاسیِ آن دوره با امروز فرق داشت. در دوره‌ی «زن، زندگی، آزادی»، محرک‌ها و مطالبات عمدتاً حول حقوق بنیادین، حقوق شهروندی و حقوق زنان می‌چرخید و موضوعاتی مثل خشونت دولتی و حقوق اقلیت‌ها برجسته‌تر بود.

در موج کنونی، به نظر می‌رسد که محرک‌های اقتصادی نقش پررنگ‌تری دارند، حداقل در مرحله‌ی اول چنین بود، و از این منظر شباهت‌هایی با دی ۹۶ و آبان ۹۸ وجود دارد. تفاوت محرک‌ها و چارچوب‌ها طبیعتاً بر نوع مطالبات و بر اینکه چه گروه‌هایی سریع‌تر و مستقیم‌تر وارد میدان می‌شوند اثر می‌گذارد.

اما چون این اعتراضات غیرمتمرکز است، عملاً «کمی از همه‌چیز» در آن دیده می‌شود: هم می‌توان کنشگران فمینیستِ دوره‌ی قبل را دید، هم طبقات شهری را و هم اقلیت‌های قومی را. بیشتر مسئله بر سر وزن و تمرکز است تا نوعی مرزبندی کامل. نسبت دقیق این عناصر با یکدیگر را احتمالاً باید بعداً با داده‌های دقیق‌تر بررسی کرد.

 

از دی ۹۶ به بعد، هر چند سال یک‌بار جامعه به خیابان می‌آید، شعارها رادیکال‌تر می‌شود و مردم هزینه می‌دهند اما نظام همچنان پابرجاست. این را چطور توضیح می‌دهید؟ 

من در دی ۹۶ در ایران مشغول پژوهش بودم و دقیقاً روی همین موضوع کار کردم: اینکه نظام با نارضایتی و مطالبات سیاسی چطور مواجه می‌شود. نظریه‌ی من در آن زمان ــ که فکر می‌کنم هنوز هم اعتبار دارد ــ این بود که نظام، اعتراض را تا حدی در محاسباتش وارد کرده است. یعنی به‌ جای این‌ که اجازه دهد جامعه‌ی مدنیِ سازمان‌یافته و اپوزیسیونی شکل بگیرد که بتوان با آن چانه‌زنی کرد و در نتیجه لزوماً اعتراض خیابانی ضرورت پیدا نکند، ترجیح داده است که مجاریِ ابراز نارضایتی را محدود کند. در نتیجه، نارضایتی بیشتر به شکل اعتراض خیابانی و پراکنده ظاهر می‌شود.

این اعتراضات برای نظام هزینه دارد: پول خرج سرکوب می‌شود و حکمرانی سخت‌تر می‌شود. اما در عین حال مخالفانِ نظام سخت‌تر می‌توانند مسئله‌ی تغییر نظام را به‌صورت سازمان‌یافته و پایدار پیش ببرند، مگر آن‌ که ناگهان خیلی بزرگ و فراگیر شوند.

از سوی دیگر، اعتراض به‌ خودیِ خود الزاماً نظام را سرنگون نمی‌کند. این کار دو بخش مهم دارد. یکی دینامیسم خودِ اعتراض: این که آیا روندی دارد که در زمانی کوتاه به‌شدت رشد می‌کند، یا در بلندمدت آرام‌آرام انباشته می‌شود و شتاب می‌گیرد. چنین لحظه‌ای (Momentum) می‌تواند نظام‌ها را بی‌ثبات کند. بخش دوم واکنش درونیِ نظام است: آیا در درون دستگاه قدرت شکاف‌هایی شکل می‌گیرند که بخشی از نیروها به‌اصطلاح ریزش کنند و بگویند خطر ادامه‌ی وضع موجود از خطر تغییر بیشتر است؟

فعلاً به نظر نمی‌رسد که قدرت از درون نظام به طور جدی تهدید شده باشد. حلقه‌ی داخلیِ قدرت نسبتاً منسجم به نظر می‌رسد و هرچند گاهی نشانه‌هایی از تشتت دیده می‌شود اما منسجم‌تر از نمونه‌های مشابه، مثلاً سوریه در دوره‌ی بحران، است. این یکی از دلایل اصلی است که جمهوری اسلامی به‌رغم کاهش مشروعیت و از دست دادن بخشی از ظرفیت‌ها هنوز قدرت را واگذار نکرده است.

 

یکی از تصورات رایج این است که هر موج اعتراض روی موج قبلی ساخته می‌شود و موج‌های اعتراضی اثر تجمیعی دارند ــ مثلاً بدون اعتراضات ۸۸، دی ۹۶ رخ نمی‌داد ــ و هر موج نظام را کمی ضعیف‌تر می‌کند تا سرانجام در یک نقطه فرو بریزد. آیا واقعاً چنین اثر تجمیعی‌ای وجود دارد؟

بله، اثر تجمیعی وجود دارد اما «سازوکار خودکار»ی وجود ندارد. اعتراضات روی هم بنا می‌شوند: اعتراض ۱۳۸۸ بعضی تاکتیک‌ها و مطالبات را ممکن و قابل تصور کرد و موج‌های بعدی توانستند روی همان‌ها سوار شوند. شیوه‌ی سازمان‌دهی، زبان و افق‌ها با هر دور اعتراض به‌واسطه‌ی تجربه تغییر می‌کنند. همچنین تجربه‌ی خشونت دولتی و شکست‌ها می‌تواند به فرسایش اعتماد به نظام و کوچک شدن پایگاه اجتماعی‌اش کمک کند.

اما سؤال مهم این است که آیا این تغییرات در سطح جامعه، در سطح نخبگان و درون دستگاه قدرت هم رخ می‌دهد یا نه. اگر چنین نشود، نظام معمولاً می‌تواند همچنان پایدار بماند.

من برای توضیح از یک استعاره‌ی مربوط به آمار و احتمالات استفاده می‌کنم: هر موج اعتراضی احتمال نسبتاً کمی دارد که نظام را ساقط کند. اگر در دوره‌ای طولانی بارها «تاس بریزیم»، احتمال این که بالاخره عدد مطلوب بیاید بیشتر می‌شود. نظام‌ها اصولاً دوست ندارند که تاس را زیاد بیندازند، چون ریسک صفر بهتر از ریسک کوچک است. هر موج جدید می‌تواند احتمال موفقیت موج بعدی را کمی بالا ببرد، اما باز هم تضمینی در کار نیست.

در نهایت، فروپاشیِ نظام‌ها اغلب وقتی رخ می‌دهد که حاکمان «اشتباه» می‌‌کنند ــ اشتباه در ارزیابی روندها، اشتباه در پیش‌بینی یا اشتباه در واکنش. اعتراضات حاکمیت را با وضعیتی بحرانی مواجه می‌کند و احتمال اشتباه‌ کردن را افزایش می‌دهد.

 

از طرف دیگر، هر موج اعتراض هزینه‌ی انسانی سنگینی دارد: کشته، زخمی، زندانی، و موج‌های خروج از کشور. بعضی می‌گویند این هزینه‌ها عملاً ظرفیت بسیج را کاهش می‌دهد، به‌خصوص بعد از سرکوب ۱۴۰۱. آیا بهایی که جامعه در هر موج اعتراض می‌پردازد توان سازمان‌دهی را در بلندمدت کاهش می‌دهد؟

سرکوب قطعاً اثر بازدارنده دارد اما شمشیری دولبه است. سرکوب می‌تواند اعتراض را خفه کند اما ممکن است که نتیجه‌ی معکوس دهد: خشم ایجاد کند، افراد بیشتری را به خیابان بیاورد یا عده‌ای را رادیکال‌تر کند، با این استدلال که «دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم». در بسیاری از کشورها نمونه‌هایی از «جنبش‌ مادران» وجود دارد: مادرانِ قربانیان که پس از جان باختن عزیزانشان می‌گویند «حالا دیگر برایم فرقی ندارد»، و در نتیجه فعال‌تر می‌شوند. مثلاً در اعتراضات ۱۴۰۱، آیین چهلم جان‌باختگان به بستری برای اعتراض‌های بعدی تبدیل شد.

اما در عین حال فرسایش و زخم روانی را نمی‌توان انکار کرد. اپوزیسیون و شبکه‌های اعتراضی معمولاً به افراد جدید نیاز دارند: کسانی که هنوز تجربه‌ی خشونت شدید نداشته‌اند، یا هنوز آسیب روانی و رنجِ از دست دادن عزیزانشان را بر دوش نمی‌کشند و به همین دلیل کمتر می‌ترسند. وقتی هزینه‌ها افزایش می‌یابد ممکن است که تعداد آدم‌های مخاطره‌جو کاهش یابد؛ علاوه بر این، ترکیب نیروها نیز تغییر می‌کند. گاهی اگر در موج اول، بخش سازمان‌یافته‌تر یک جریان سیاسی سرکوب شود، در موج‌های بعدی جریان‌های تازه یا کم‌تر سرکوب‌شده دستِ بالا را پیدا می‌کنند.

 

با توجه به رویدادهای اخیر، به ‌نظر شما جامعه‌ی ایران امروز بیشتر در کدام وضعیت قرار دارد: «دیگر چیزی برای از دست دادن نداریم» یا فرسودگی و کاهش ظرفیت بسیج؟

من همیشه درباره‌ی کلیت جامعه با احتیاط حرف می‌زنم، اما نشانه‌هایی از هر دو دیده می‌شود. پس از سال ۱۳۸۸ می‌شد دید که بخشی از کنشگرانِ نزدیک به جریان اصلاح‌طلب رادیکال‌تر شدند و اعتماد خود را به جریانات سیاسی پیشین از دست دادند. در عین حال، بخش‌های دیگری بازآرایی شدند و بعدها دوباره به جریان‌های میانه‌رو پیوستند، روندی که سرانجام به شکل‌گیری اردوگاه موسوم به اعتدال‌گرا حول حسن روحانی انجامید. این دو جریان هم‌زمان وجود داشتند.

در اعتراضات کنونی برخی رفتارها نشان می‌دهد که بخشی از معترضان خشونتِ حکومتی را از پیش در محاسبات خود گنجانده‌اند؛ برای مثال، کسانی که آگاهانه در برابر نیروهای امنیتی می‌ایستند و رسا و روشن می‌گویند «بزن». وقتی معترض از قبل می‌داند که خشونت وجود خواهد داشت و با این پیش‌فرض به خیابان می‌آید، دیگر خشونت به‌تنهایی بازدارنده نیست و سطح خشونت باید مدام بالاتر برود. مهم‌تر از آن: در زمان قطع اینترنت، معترضان به‌طور گسترده از میزان خشونت باخبر نمی‌شوند، در حالی که آگاهی از میزان خشونت برای بازدارنده‌ بودن خشونت ضروری است.

در مقابل، بعضی از گروه‌ها دقیقاً به‌ علت سطح بالای خشونت حکومتی از حضور در خیابان خودداری می‌کنند ــ به‌ویژه نیروهای میانه‌روتر یا افراد مسن‌تر. بنابراین، اکنون هر دو گرایش را به‌طور هم‌زمان مشاهده می‌کنیم.

 

آیا می‌توان گفت نوعی آستانه‌ی فرسودگی وجود دارد که پس از عبور از آن نیروهای اجتماعی و سیاسی دیگر نمی‌توانند بسیج کنند؟ مثلاً گزارش‌هایی داریم از افزایش خودکشی در میان فعالان. بسیاری از کسانی که در سال ۱۴۰۱ در خیابان بودند، این روزها از نظر ذهنی و عاطفی با معترضان همدلی می‌کنند اما شاید توانایی ندارند که دوباره وارد میدان شوند.

وجود نوعی ناامیدی و خستگی را نمی‌توان انکار کرد، به‌ویژه در میان فعالانی که در دوره‌های قبلی سرمایه‌گذاریِ ذهنی، عاطفی و سیاسی کرده‌اند و حالا می‌گویند «ما هم امید داشتیم و نشد». این چیزی شبیه «فرسودگی انقلابی» است، پدیده‌ای که در بسیاری زمینه‌ها دیده می‌شود و حتی می‌تواند بخشی از راهبرد حکمرانی در نظام‌های خودکامه باشد تا اجازه ندهند که امیدی در اپوزیسیون شکل بگیرد و پایدار بماند.

با این حال، باید دقیقاً دید که این فرسودگی بیشتر شامل چه کسانی می‌شود. در اعتراضات غیرمتمرکز مدام می‌بینیم که افرادی میدان‌دار می‌شوند که سابقه‌ی فعالیت خیلی کمی دارند یا اصلاً از نظر سیاسی فعال نبوده‌اند. این افراد لزوماً با امید به تغییر رژیم به خیابان نیامده‌اند بلکه بر اثر خشم و درماندگی به خیابان می‌آیند، چون راه دیگری برای بیان اعتراض نمی‌بینند. این بیشتر به تجربه‌ی فردی مربوط است و مطمئن نیستم که بتوان آن را به کل «جامعه» نسبت داد.

 

گفتید گروه‌های میانه‌رو یا مسن‌تر ممکن است به خاطر سطح خشونت کنار بکشند. این روزها می‌بینیم که در بعضی مناطق، به‌خصوص شهرهای کوچک یا مناطق غیرشهری، خشونت به مراتب بیشتر است. آیا این پدیده می‌تواند با طبقه یا گروه‌های اجتماعی ارتباط داشته باشد؟ چه کسانی بیشتر آمادگیِ مقابله با خشونت و حتی توسل به خشونت در دفاع از خود دارند؟

به‌طور کلی، بر اساس الگویی جهانی جوان‌ها بیشتر در اعتراضات حضور دارند و اگر انتظار خشونت زیاد باشد، احتمال حضور جوانان، به‌ویژه مردان جوان، بیشتر می‌شود. اما این فقط به «تمایل به خشونت» مربوط نیست؛ به تواناییِ تحمل و مواجهه‌ی فیزیکی هم مربوط است. مثلاً اگر فکر کنید که نیروی سرکوب از ماشین آب‌پاش استفاده می‌کند یا احتمال تعقیب و گریز در خیابان وجود دارد، کسی بیشتر به خیابان می‌آید که می‌داند می‌تواند سریع فرار کند، به دلایل ساده‌ی جسمانی و فیزیکی.

در بحث خشونت، دو مسئله را باید از هم جدا کرد: یکی شرایطی که معترضان خودشان به طرف خشونت می‌روند، مثلاً تجربه‌ی خشونت حکومت می‌تواند آمادگی برای خشونت متقابل را افزایش دهد. دیگری چیزی است که می‌توان آن را «خشونت حفاظتی» نامید: گروه‌هایی که دنبال درگیری نیستند اما می‌خواهند از دیگر معترضان در برابر سرکوب حفاظت کنند؛ مثلاً کسانی که با تجهیزات یا آمادگی بدنی در صف اول می‌ایستند تا از دستگیریِ دیگران جلوگیری کنند. این نوع رفتار در بسیاری مواقع درون دینامیسم اعتراض مشروعیت بیشتری پیدا می‌کند و به سرعت موفق به جلب حمایت عمومی می‌شود.

در مقابل، اگر معترضان به طرف خشونت تهاجمی بروند و مثلاً به نیروهای امنیتی شلیک کنند، چنین چیزی می‌تواند جنبش را در چشم بخشی از جامعه نامشروع کند و مشارکت را کاهش دهد. اما اگر هدف استفاده از خشونت «بازدارندگی» یا «حفاظت» باشد، در این صورت حتی ممکن است که عده‌ای را جذب جنبش کند. این که دقیقاً کدام گروه‌ها در ایران به کدام شکل درگیر می‌شوند، محتاج بررسی دقیق هر مورد و زمینه‌های وقایع است. مسئله‌ی دسترسی به ابزار خشونت هم مهم است: چه کسی اسلحه دارد؟ در مورد ایران نمی‌توانم با اطمینان به این سؤال جواب دهم.

 

گفتید که اعتراضات کنونی خودجوش و غیرمتمرکز است. این را مزیت اعتراضات می‌بینید یا یکی از مشکلات آن؟ بعضی پراکندگی را نقطه‌ی قوت می‌دانند و برخی دیگر سازمان‌یافتگی‌ای را که مثلاً در سال ۱۳۸۸ شاهد بودیم رمز موفقیت می‌پندارند.

به نظرم هر دو می‌تواند درست باشد. مزیت اعتراضات غیرمتمرکز این است که سرکوب با خشونتِ صرف سخت‌تر می‌شود: اگر نیروهای امنیتی در یک خیابان سرکوب کنند، جای دیگری جمع دیگری شعله را روشن نگه می‌دارند؛ از قبل هم معلوم نیست کجا. حکومت نمی‌تواند مثل اعتراضات متمرکز پیشاپیش نیروها را در یک نقطه مستقر کند. در نتیجه، حکومت و نیروی امنیتی دائماً عصبی و در حالت آماده‌باش هستند و هر لحظه ممکن است که از هر طرف به چالش کشیده شوند.

علاوه بر این، در اعتراضات متمرکز گاهی دستگیریِ تعداد محدودی از رهبران یا سازمان‌دهندگان کل روند بسیج را مختل می‌کند اما در اعتراضات غیرمتمرکز برای کنترل کامل اوضاع باید تقریباً همه‌ را شناسایی و بازداشت کرد. چنین کاری مستلزم ظرفیت زیادی است، زندان‌های بیشتری می‌طلبد و محتاج شبکه‌ی اطلاعاتی قوی‌تری است. بنابراین، اعتراضات غیرمتمرکز می‌تواند دوام بیشتری داشته باشد.

اما اعتراضات متمرکز مزیت مهمی دارد: اگر روزی حکومت حاضر به مذاکره شود، طرفِ مذاکره روشن است. رهبران می‌توانند مطالبات را با دقت مطرح کنند و اگر توافقی حاصل شد، می‌توانند هواداران را به عقب‌نشینی دعوت کنند. اما در اعتراضات غیرمتمرکز حتی اگر حکومت امتیازی بدهد معلوم نیست که اعتراضات واقعاً فروکش خواهد کرد یا نه، چون معترضان نمایندگیِ سیاسیِ مشخصی به کسی نداده‌اند. بنابراین، حکومت هم برای ارائه‌ی پاسخ سیاسی با مشکل مواجه است.

دلیل این که این روزها اعتراضات کاملاً غیرمتمرکز شده این است که جمهوری اسلامی هر شکلی از تجمع‌یابی اپوزیسیونِ متمرکز را ناممکن کرده است. نتیجه‌ی این سیاست نوعی نوسان و بی‌ثباتی در جامعه است. از طرف دیگر، به نظر می‌رسد که حاکمان جمهوری اسلامی زیان اعتراضات نامتمرکز را به قیمت نابودیِ اپوزیسیون متمرکز پذیرفته‌اند.

از طرفی فراخوان‌هایی همچون درخواست شاهزاده رضا پهلوی برای تجمع‌های روز پنجشنبه و جمعه در ساعت مشخص و با فعالیت‌های نسبتاً مشخص می‌تواند به سازماندهی اعتراضات و کشاندن آنها به زمان و مکان روشن کمک کند و جمعیت‌های پراکنده را به هم پیوند بزند.

 

بیایید با سال ۱۳۸۸ مقایسه کنیم: تفاوت در تمرکز و سازمان‌دهی واضح است. دیدیم که با حصر رهبری جنبش سبز در بهمن ۱۳۸۹ دیگر حتی یک تجمع و تظاهرات هم شکل نگرفت. سؤال این است: آیا بدون یک ساختار سازمانیِ روشن می‌توان در بلندمدت به هدف مشخصی رسید یا حتماً باید چنین ساختاری وجود داشته باشد؟

جنبش سبز نمونه‌ی روشنی است: وقتی رهبری اعتراضات را خنثی کردند و بسیاری از چهره‌های میانی به حصر یا تبعید رفتند، جنبش عملاً فروکش کرد. در نهایت، باید نوعی ساختار سازمانی وجود داشته باشد. البته غیرمتمرکز بودن الزاماً به معنای بی‌سازمانیِ مطلق نیست. در اغلب اعتراضات کنونی ساختارهای محلی، شبکه‌های کوچک و گروه‌های منطقه‌ای وجود دارند. فقدان اپوزیسیون سراسریِ سازمان‌یافته به این معنا نیست که اصلاً سازمان اجتماعی وجود ندارد.

در سال ۱۴۰۱ هم دیدیم که نقش برخی شبکه‌ها چقدر مهم بود: گروه‌های دانشجویی، گروه‌های فمینیستی و حتی در بعضی مناطق ــ به‌طور مشخص بلوچستان ــ روحانیت نقش مهمی در سازمان‌دهی عمومی داشتند. ساختارها وجود دارند اما اغلب شکننده و گذرا هستند.

اگر هدف اعتراضات فروپاشی نظام باشد، جنبش متمرکز مزیت دیگری هم دارد: می‌تواند آلترناتیو روشن و سناریوی گذارِ مشخصی را ارائه کند. این برای نیروهای داخل نظام مهم است؛ چون اگر بخواهند از نظام جدا شوند، نیاز به تضمین دارند. حکومتی‌ها از خود می‌پرسند «آیا اگر جبهه را عوض کنیم امنیت داریم یا اعدام می‌شویم؟» وقتی پیام‌ها متناقض باشد ــ مثلاً گروهی از معترضان یا اپوزیسیون بگویند «بعد از پیروزی باید نیروهای امنیتی را بدون دادگاه و محاکمه لت‌وپار کرد» و دیگرانی بگویند «باید گذاری هماهنگ‌ و کنترل‌شده داشته‌ باشیم» ــ نیروی داخل نظام می‌ترسد و به این ترتیب میل به شکاف در درون نظام کاهش پیدا می‌کند.

البته اعتراضات غیرمتمرکز می‌توانند در شرایط خاص مؤثر باشد؛ نمونه‌هایی مثل سوریه را می‌توان دید که وقتی نظام آن‌قدر فرسوده شد که دیگر قابل نگه‌داشتن نبود، وضعیت تغییر کرد.

نکته‌ی آخر این که اعتراضات غیرمتمرکز ممکن است به مرور زمان نهادینه‌تر شود و به سمت ساختارهای پایدارتر برود. در سال ۱۴۰۱ نشانه‌هایی از آن دیده شد اما پویایی اعتراضات خیلی زود افت کرد و فرصت شکل‌گیریِ اپوزیسیون بزرگ‌تر از دل آن فراهم نشد. در موج‌های کوتاه و مقطعی معمولاً این امر دشوارتر است اما ناممکن نیست.

 

از دی ۹۶ به بعد، هم در خیابان و هم در گفتمان عمومی، زبان و خواسته‌ها به‌طور محسوسی رادیکال‌تر شده‌ و پروژه‌ی «اصلاحات» عملاً به حاشیه رفته است. آیا به نظر شما در این مدت در سطح ساختاری چیزی در «فرهنگ اعتراض» در ایران تغییر کرده است؟

یکی از تغییرات مهم این است که اعتراضِ دوره‌ای و تکرارشونده نسبتاً عادی شده است. علاوه بر این، در مواجهه با خشونت، نوعی واقع‌گرایی و حتی دوراندیشیِ بیشتری دیده می‌شود. درست است که اعتراضات رادیکال‌تر شده‌اند و نظام را به کلی نفی می‌کنند اما هم‌زمان برخی از اعتراض‌ها به مذاکره با حکومت ختم می‌شود، به‌طور مشخص اعتصاب‌ها و اعتراض‌های صنفی.

یکی از مسائلی که در جنبش سبز با آن مواجه شدیم این بود که معترضان ظرفیت و اراده‌ی حکومت برای توسل به خشونت را دست‌کم گرفته بودند. در سال ۸۸ یک واحد کوچک پلیس می‌توانست جمعیت‌های انبوه را پراکنده کند و فراری دهد و بترساند. اما امروز همه، حتی گروه‌های کوچک، با این پیش‌فرض به خیابان می‌روند که نظام به خشونت شدید متوسل می‌شود و بر اساس آن آماده می‌شوند: مسیرهای فرار را در نظر می‌گیرند، گاهی با نیروهای امنیتی درگیر می‌شوند، از یکدیگر حافظت می‌کنند و مانع از دستگیری همدیگر می‌شوند. این‌ها تاکتیک‌های خُردی است که عادی‌تر و فراگیرتر شده‌.

 

به نظر شما چه مفروضاتی درباره‌ی اعتراضات کنونی در ایران گمراه‌کننده‌ است؟

به نظرم یکی از تصورات نادرستِ رایج این است که آنچه در شبکه‌های اجتماعی می‌گذرد عیناً با آنچه در خیابان رخ می‌دهد یکی است. البته این هم نادرست است که بگوییم شبکه‌های اجتماعی هیچ اهمیتی ندارند. هر دو نگاه خطاست. رادیکال‌تر شدن لحن و زبان در شبکه‌های اجتماعی لزوماً به این معنا نیست که همان الگو دقیقاً در خیابان و در جامعه هم وجود دارد. در عین حال، آنچه در شبکه‌های اجتماعی می‌بینیم معمولاً بی‌دلیل نیست؛ اگر از موج‌های جعلی و کمپین‌های ساختگی بگذریم، در روندهای کلان می‌توان دید که تغییراتی در جامعه رخ می‌دهد و به نوعی در شبکه‌های اجتماعی بازتاب پیدا می‌کند. هم‌زمان باید گفت که در شبکه‌های اجتماعی «حباب‌ها»ی متفاوتی‌ وجود دارد. خیابان و شبکه‌های اجتماعی را نمی‌توان معادل یکدیگر دانست.

مشکل این است که ما چندان اطلاعات دست‌اول معتبری درباره‌ی وضعیت خیابان نداریم و ناچار به گزارش‌های دست‌دومی تکیه می‌کنیم که شاید تصویر تحریف‌شده‌ای از واقعیت را ترسیم می‌کنند. یکی از دیگر مفروضات نادرست این است که اعتراض و حکومت را نوعی «بازی با حاصل‌جمع صفر» بدانیم. یعنی تصور کنیم که هر چیزی که حکومت را تقویت می‌کند، خودبه‌خود همان‌قدر اعتراضات را تضعیف می‌کند و هر چیزی که حکومت را تضعیف می‌کند خودبه‌خود به نفع معترضان است. اما این رابطه بسیار پیچیده‌تر و تعاملی‌تر است. مثلاً در مورد حمله‌ی نظامی پیوندها خطی و ساده نیست. اغلب تصور می‌کنند که «کافی است این اهرم را فشار دهیم تا میزان اعتراض بالا یا پایین برود»؛ اما واقعیت این‌قدر ساده نیست.

 

با توجه به همه‌ی این‌ توصیفات، به نظر شما این موج از اعتراضات و، به طور کلی، روند اعتراضات در ایران به کجا می‌رود؟

درباره‌ی چشم‌انداز اعتراضات باید با احتیاط حرف زد. سرنوشت موج اعتراضی تا حدود زیادی در سطح نظام تعیین می‌شود. دو سؤال جدی وجود دارد: اول، آینده‌ی جانشینی رهبر. شبح این مسئله از سال‌ها قبل بر فضای سیاسی سایه انداخته است: آیا درون نظام برای دوران پس از خامنه‌ای برنامه‌ای وجود دارد، و اگر هست چه نوع برنامه‌ای؟ این مسئله در سال‌های اخیر بیش از پیش اهمیت یافته است. تجربه‌ی جنبش «زن، زندگی، آزادی» و همچنین تنش‌های سال گذشته با اسرائیل و آمریکا، نوع تهدید حیاتی علیه نظام را تغییر داده و تشدید کرده است. در نتیجه، مسئله‌ی جانشینی درون نظام حادتر شده است: آیا در لحظه‌ی جانشینی، نظام بر اثر نیروهای گریز از مرکز و فشار خیابان دچار فروپاشی ‌می‌شود؟ نظام چگونه می‌تواند از فروپاشی جلوگیری کند؟

سؤال دوم این است که نظام کدام «راهبرد کلان» را انتخاب می‌کند. تا اینجا، راهبرد غالب این بوده که سطح مشخصی از اعتراض را تحمل کنند تا حلقه‌ی درونیِ قدرت منسجم بماند، دست‌کم تا زمانی که مسئله‌ی جانشینی حل نشده است. اما نظام گزینه‌های دیگری هم دارد: یکی این که به سمت نوعی «چرخش اصلاحی» بروند، همان چیزی که اصلاح‌طلبان از آن با عنوان «تغییر پارادایم» یاد می‌کنند ــ نه از منظر نظریه‌های دموکراسی بلکه به‌ علت بحران‌های اقتصادی و ناکارآمدی‌هایی که ظرفیت مقاومت در برابر فشار خارجی را کاهش می‌دهد. بعضی از اصلاح‌طلبان دوباره راه‌هایی مثل رفراندوم یا تغییرات ساختاری را مطرح کرده‌اند. این مسیر به‌شدت پرمخاطره است، چون اصلاحات ممکن است به جای افزایش پایداریِ نظام به فروپاشی بینجامد. در نهایت، انتخاب این گزینه به میزان ریسک‌پذیری حاکمان بستگی دارد.

گزینه‌ی سوم تشدید فضای امنیتی و سرکوب است، با این استدلال که «ایران در جنگ دائمی با غرب به سر می‌برد، و بنابراین کشور باید بیش از پیش با سیاستی امنیت‌محور اداره شود؛ به‌جای تغییر سیاسی باید بیشتر در تقویت ابزار امنیتی و سپاه سرمایه‌گذاری کرد تا بقای نظام تضمین شود.»

معلوم نیست که کدام مسیر را دنبال خواهند کرد. اکنون شاید بعضی از اصلاح‌طلبان احساس کنند که پنجره‌ای وجود دارد تا با اتکا به اعتراضات استدلال کنند که بحران مشروعیت حادتر شده و باید اصلاحاتی انجام داد. اما تصور نمی‌کنم که بتوانند در برابر جناح تندرو در دستگاه قدرت این خط را پیش ببرند.

 

با توجه به اعتراضات گسترده‌ی روزهای اخیر در پی فراخوان‌های شاهزاده رضا پهلوی و همچنین احزاب و تشکل‌های کرد، چه چشم‌اندازی برای این اعتراضات می‌بینید؟ و فارغ از نوع واکنش حکومت، حضور چشمگیر مردم در خیابان و شکل‌گیری نوعی هماهنگی ــ هرچند محدود ــ میان معترضان، چه نقشی می‌تواند ایفا کند؟ این وضعیت چگونه ممکن است که توازن نیروهای سیاسی و در نتیجه «زمین بازی» را تغییر دهد؟

وقتی اپوزیسیون خارج از کشور می‌‎‌‌تواند مردم را به اعتراضات هماهنگ فرا بخواند، این نشانه‌ی تغییری معنادار در میزان مشروعیت است. اما مسئله‌ی سرنوشت‌ساز این است که آیا معترضان به‌رغم قطع اینترنت قادر به کنش‌های هماهنگ خواهند بود یا نه. چنین قابلیتی می‌تواند حاکی از شکل‌گیریِ ساختار و افزایش تاب‌آوریِ این بخش از اپوزیسیون باشد و به‌طور جدی آینده‌ی نظام را با پرسش مواجه کند.

در لحظه‌ای که نوعی آینده‌ی بدیل به‌طور عینی قابل تصور و مشهود می‌شود، معمولاً میزان وفاداریِ واقعیِ جناح‌ها و بخش‌های مختلف دستگاه قدرت روشن‌تر می‌شود: این ‌که آیا حاضرند با جمهوری اسلامی قطع رابطه کنند و به سوی معترضان بچرخند یا نه. اگر چنین کنند، در این صورت ممکن است که نظام به سرعت دچار فروپاشیِ درونی شود.

اما اگر در غیاب اینترنت، معترضان به‌سرعت از خیابان‌ها پا پس بکشند و به خانه‌ برگردند یا اگر ساختارهای حکومت حتی در برابر اعتراضات هماهنگ هم مقاومت کند و پایدار بماند، در این صورت احتمالاً در آینده شاهد موج‌هایی اعتراضی‌ با مطالبات جسورانه‌تر و رویاروییِ مستقیم‌تر با حکومت خواهیم بود. در این صورت، توان بالقوه‌ی هماهنگی وجود خواهد داشت، حتی اگر برای سرنگونی نظام کافی نباشد.

نکته‌ی مهم دیگر، به ‌نظر من، تداوم زمانی این اعتراضات است. در دی ۹۶ و آبان ۹۸ شدیدترین کنش‌های اعتراضی در بازه‌ای کمتر از یک هفته رخ داد. اعتراضات «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱ پس از حدود شش هفته فروکش کرد. این‌بار اما اعتراضات از دو هفته فراتر رفته‌ است. بنابراین، با چیزی بیش از فوران خشمِ مقطعی مواجه‌ایم ــ به‌ویژه اینکه اعتراضات پس از افت ظاهری دوباره شدت گرفته‌ است. این دینامیک بیشتر شبیه ورود به نوعی چرخه‌ی اعتراضی بزرگ‌تر است، مشابه اعتراضات «زن، زندگی، آزادی» که از پویاییِ چشمگیری برخوردار بود. در نتیجه، این اعتراضات در مقایسه با موج‌هایی که پس از فوران خشم اولیه به ‌سرعت فروکش می‌کنند خطر جدی‌تری برای نظام محسوب می‌شود.