12 مه 2026
میان زمین و هوا
لیلی دیلمان
میان زمین و هوا، جایی معلق، جوری که تا به حال تجربه نکردهام. در آستانهی پذیرش کامل هر آنچه ممکن است روی دهد. جدایی کامل از هر آنچه تا به حال میکردهام. شغلهای از دست رفته، درآمدهای کوچکی که حالا به صفر رسیدهاند. این روزها ایران وضعیتی را تجربه میکند که در تاریخ خودش و شاید تاریخ دنیا کم نظیر است. در کوچه با یکی از همسایهها صحبت میکنم، شوهرش در هفتهی اخیر تعدیل نیرو شده، دستهای خشکش را به هم میمالد و میگوید باید برای بیمهی بیکاری اقدام کند: «نمیدانیم اصلاً با این همه آدم که بیکار شدهاند بیمهی بیکاری میدهند یا نه». چهرهاش بیرمقتر از همیشه است و از سیاهی زیر چشمش میدانم که خوب نخوابیده. نمیگویم که این چند روز چند خبر بیکاری دیگر هم شنیدهام، میگویم توکل به خدا و نگاهم را پایین میاندازم. با عجله خداحافظی میکند و میگوید کلاس آنلاین مدرسهی پسرش الان شروع میشود و باید موبایل را برایش به خانه ببرد. پیاده به سمت فروشگاه «افق کورش» محله میروم. صدای بلند موسیقی به گوش میرسد، یکی از آن آهنگهای شش و هشت دههی شصت که میتواند هر ایرانی را هرجای دنیا که باشد ناخودآگاه به رقص آورد. جلوتر که میروم باندهای بلندگوی بزرگ سیاهرنگی را جلوی فروشگاه میبینم و بادکنکهای سفید و قرمز درهم فشردهای که در هوای زیبای بهاری این روزها دور و اطراف ورودی فروشگاه تکان میخورند. تعجب میکنم، آخرین خبری که در سایتهای خبری ایرانیِ در دسترس خواندهام خبر شادیآوری نداشتهاند که دلیلی برای این موسیقی و شادی باشند. همان کشمکشهای تکراری این روزها، همچنان ایران تنگه را بسته، و همچنان آمریکا ایران را محاصرهی دریایی کرده ... .
تا به فروشگاه برسم ذهنم با این آهنگ به گذشتهها پر میکشد، به دههی شصت، که در پیکان کرمرنگ شوهرخالهام همین آهنگ را گوش میکردیم و من با پیراهن گلدار و پُرچینی روی صندلی پشت کنار پدر و مادرم نشسته بودم و در حالی که قدّم به زور به پنجره میرسید با آهنگ هم آوا شده بودم که یکباره آهنگ قطع شد و شوهرخالهام نوار کاست را درآورد و به خالهام داد تا در داشبورد بگذارد. کمیتهایها با لباسهای سبز یشمی کنار خیابان ایستاده بودند و ماشینهای مشکوک را متوقف میکردند. خالهام روسریاش را جلو کشید و مادرم آستین بالا رفتهی مانتویش را مرتب کرد و من ناخودآگاه ناخنهای لاکزدهی قرمزم را میان مشتهایم فشردم، نمیدانم در آن سن چه شنیده بودم که فکر میکردم ناخنهای لاکزدهی یک دختر کوچک هم میتواند به مذاق یشمیپوشها خوش نیاید.
چند قدم جلوتر از فروشگاه سردر مسجد دیده میشود و رقص پرچم سه رنگ که از دیوار مسجد بیرون زده، گویی با ریتم آهنگ هماهنگ است. نه ناخنهایم را مشت میکنم و نه روسریای به سر دارم که جلو بکشم. به خودم میگویم یعنی همه چیز با گذر زمان حل میشود؟
به فروشگاه که میرسم صدای بلندگوها که قدّشان تا آرنجم میرسند به قدری بلند است که دستهایم را روی گوشهایم میگذارم و وارد میشوم. حدس میزنم اگر خوانندههای این آهنگها میدانستند ترانههایشان به این شکل در وطن پخش میشود حتماً خوشحال میشدند. فروشندگان بهرغم آن همه صدا طبق معمول با خوشرویی سلام میکنند و خوشآمد میگویند. با لبخند میگویم «چه خبر شده؟ خبر خوشی رسیده؟» میخندند و میگویند نه. میگویم «فکر کردم شاید اتفاق خوبی افتاده. خبر سیاسیای چیزی...» با خنده میگویند «نه برای شادی دل مشتریان در این اوضاع است. جشنوارهی تخفیف است.» به مشتریها نگاه میکنم، انگار دنبال شادی دلشان میگردم. خانم مسنی که روسری گلدارش را محکم بسته و با بیحوصلهگی پشت گردنش گره زده با دخترکی که به نظر میآید نوهاش باشد به اجناس تخفیفخوردهی روی میز نگاه میکنند. دخترک به مادربزرگ میگوید «از اینا نمیخوایم؟» مادربزرگ قیمتهای تخفیفخوردهی بستههای نخود و لوبیا و تن ماهی و رب را نیم نگاهی میکند و سَرسَری میگوید نه و مستقیم به سمت قفسهی روغنهای مایع میرود، جایی که روغنها قد و نیمقد چیده شدهاند اما تخفیف فقط شامل روغنهای سرخکردنی است و روی کاغذ کوچکی با افتخار نوشته شده «قیمتِ قدیم». قیمت قدیم، این روزها یعنی نهایتاً قیمت دو هفتهی پیش. تفاوت قیمت حدود ۱۰۰ هزار تومان است. دخترک را با نگاهم دنبال میکنم هم سن و سال دختر خودم است، دو روغن یک لیتری را بغل میکند و در حالیکه نگاهش روی عکس میمون شادِ روی پفکها باقی میماند، همراه مادر بزرگش به صندوق میرسند و ۴ روغن یک لیتری را روی میز صندوقدار میگذارند. دمپایی نسبتاً کهنهای به پا دارد و هیکل نحیفی. دستهای کوچکش را لبهی میز صندوق میگذارد و دماغش را به لبه میچسباند و قطار آدامسها را با چشمهایش دنبال میکند. با صدای یکی از فروشندهها که میگوید گوشتها هم تخفیف خوردهاند و با حرکت دست و لبخند بزرگی روی صورتش مثل دربان یک تئاتر موزیکال با شکوه مرا به سمت یخچال و دیدن گوشتها دعوت میکند. به خود میآیم که من در این میانه چه میخواهم؟ آرد؟ برای پخت کیک خانگی طبق روال این ماهها که گرانی باعث شده به جای خرید شیرینی به کیک خانگی روی بیاورم؟ روغن مایع؟ که مقایسهی قیمت قدیم و جدیدش وسوسهانگیز است و از طرفی تهدیدآمیز که قیمت هفتهی آینده چه خواهد بود؟ پنیر پیتزا؟ که مدتهاست نزدیکش هم نمیشود رفت که بالای یک میلیون تومان است؟ دستمال کاغذی؟ که بستههای چند عددیاش بین ۵۰۰ تا ۹۰۰ هزار تومان است؟ فروشنده میگوید «گوشت گوسفندی کیفیت عالی قیمتش الان...» اصلاً قیمت را نمیشنوم، میگویم مرسی ما گوشت قرمز مصرف نمیکنیم.
پیرمردِ مرتبی از فروشنده میپرسد مایع دستشویی را هم میشود با کالا برگ خرید؟ همسرش اشاره میکند که بگذار همان روغن را بخریم دستمان را با صابون هم میتوانیم بشوییم. زنی کنار یخچال، قیمت ماستها را مقایسه میکند و از یکی از فروشندهها میپرسد این با تخفیف چند میشود؟ و انگار پاسخ فروشنده راضیکننده نیست و ماست را سرجایش میگذارد. زوج جوانی با دو بچهی حدوداً یک و سه ساله جلوی کیسهی برنجها آرام با هم صحبت میکنند انگار که مشغول محاسبهی ریاضی سختی هستند.
از کنار قفسهی تنقلات چیپس و پفک که رد میشوم قیمتها جوری شده که احساسی شبیه رد شدن از کنار شکلاتهای خارجی در سوپرمارکتهای اعیانی به آدم دست میدهد که در دهههای اخیر امکان خریدشان فقط مخصوص افرادی با درآمدهای خاص بوده است.
کودکی گریه میکند، پدرش عصبانی است و مادرش تلاش میکند هردو را آرام کند. هرچند همیشه ممکن است کودکی در فروشگاه گریه کند اما دیدن چنین صحنهای در این روزها ذهنم را بیشتر درگیر این میکند که آیا کودک فقط بهانه میگیرد یا محرومیتی که به دلیل کم شدن توان خرید خانواده به وجود آمده او را بیتاب کرده است.
کمی گیج میشوم، میخواهم از این صدا و از این فضا فرار کنم، یک روغن مایع و یک بسته آرد برمیدارم و به سمت صندوق میروم.
میان آن آهنگهای شش و هشت و آنچه میبینم و در قلبم احساس میکنم تناقض شدیدی است. انگار که عمارتی ویران را بزک کنند و درونش هلهله بکشند، انگار نمیتوانم خوب نفس بکشم. سریع حساب میکنم و بدون گرفتن کیسهی نایلونی، روغن و آرد را بغل میکنم و خارج میشوم. بیرون فروشگاه هوای تازه به دادم میرسد. صدای بلند موسیقی در هوای نیمهابری و طوسیرنگ خیابان میپیچد و مثل یک وصلهی خیلی ناجور به نظر میرسد. دخترک لخلخ کنان در انتهای خیابان با مادربزرگش دور میشود و من سنگینتر از همیشه میان زمین و هوا، جایی معلق، به سمت خانه میروم.
