27 مه 2026
شگفتی در برابر یقین
گری مورسن
امروزه از نظر بسیاری از افراد تحصیلکرده باور به آزادی بیان، اختلاف نظر مشروع و گفتگوی عمیق و استدلالمحور امری منسوخ (یا حتی بدتر) است؛ یا، همانند هربرت مارکوز، آزادی بیان راصرفا امری متعلق به کسانی میدانند که در سمت درست تاریخ ایستادهاند. از تجربههای روسیه درسهای بسیاری دربارهی آزادی بیان و گفتگو میتوان آموخت که در اینجا به سه نمونه از آنها میپردازم.
درس نخست: آزمون اساسی
رواداری نسبت به نظرات مختلف تنها زمانی معنا دارد که فرد بپذیرد که ممکن است باورهای خود او نیز نادرست از کار دربیایند. حتی زمانی که بیشترین اطمینان را به نظراتمان داریم همیشه چیزی وجود دارد که در نظر نگرفتهایم یا پیشبینی نکردهایم. زیرا هر تجربهای همواره ناتمام است و باید نظرات و تجربههای کسانی را هم که نگاه متفاوتی دارند در نظر گرفت. برای این منظور باید بتوانیم حرف مخالفانمان را درک کنیم. آزمون اساسی برای این که بفهمیم آیا دیدگاه مخالف را درک کردهایم یا خیر این است که بتوانیم به نحوی آن دیدگاه را بیان کنیم که طرفداران آن دیدگاه تصدیق کنند که توصیفی دقیق از موضعشان بیان شده است.
از نظر «یقینباوران» جهان دقیقا به دو بخش خیر و شر تقسیم شده است. جهان وضعیتی «متقاطع» دارد که در آن آرمانهای اخلاقی در پیوند با یکدیگر در یک سو و تمام مقاصد شریرانه در سوی دیگر قرار دارند. اما این تصویر مانوی از جهان کاملا نادرست و شدیدا زیانبار است. الکساندر سولژنیتسین در مجمعالجزایر گولاگ روایت میکند که چگونه در مقام کمونیستی متعهد یقین داشت که حزب حاکم برحق است و در نتیجه بدون هیچ احساس گناهی دست به کارهای هولناکی میزد:
سرمست از کامیابیهای دوران جوانی، خود را خطاناپذیر میپنداشتم و از همین روی بیرحم بودم. در اثر فزونی قدرت، قاتل و ستمگر شدم. در شریرانهترین لحظات، اطمینان داشتم که مشغول انجام کار نیکم و [برای توجیه کارهایم] به قدر کافی به استدلالهای نظاممند مجهز بودم. و تنها آن زمان که بر روی تشک کاهی گندیدهی زندان دراز کشیده بودم ... به تدریج بر من آشکار شد که خط فاصل میان خیر و شر نه از میان دولتها، طبقهها یا احزاب سیاسی بلکه درست از میان قلب هر انسانی میگذردــ از میان قلبهای تمام انسانها.
اگر خط فاصل میان خیر و شر از میان احزاب بگذرد امکان تبادل آراء وجود نخواهد داشت. اگر تمام نیکیها تنها در یک طرف باشد دلیلی ندارد که به جای حکومت تکحزبی سراغ دموکراسی برویم. به همین علت تصور میکنم که کسانی که مخالفان خود را با جنجال فراوان به نازی بودن، نژادپرست بودن یا هر شرارت دیگری متهم میکنند نمیتوانند مدافع جدی دموکراسی باشند مگر آن که از نظر آنها «دموکراسی» به معنای حاکمیت انسانهای صالحی مانند خودشان باشد.
درس دوم: بهانه
سولژنیتسین میخواست بداند که «انسان چگونه شریر میشود و چگونه نیک.» استالین چگونه توانست تعداد زیادی از افرادی را به خدمت بگیرد که حاضر بودند با میل و رغبت میلیونها نفری را که همه میدانستند بیگناهند، شکنجه کنند؟ یکی از توضیحاتی که در آثار مختلف داستایوسکی بیان شده این است که انسانها همان اندازه که نیکی را دوست دارند شرّ را نیز دوست دارند. داستایوسکی که به چهار سال زندان در اردوگاه محکوم شده بود دریافت که بر خلاف تصور فایدهباوران یا هواداران عدالت اجتماعی، انسانها فقط برای منفعت شخصی یا صرفا به این دلیل که با آنها ناعادلانه رفتار شده، دست به جنایت نمیزنند بلکه دلیل آن میتواند صرف لذتی باشد که از این کار میبرند. بیرحمی مانند فضیلت میتواند پاداش خود به حساب آید. داستایوسکی با زندانیانی مواجه شد که صرفا برای تفریح کودکان را به مرگ تدریجی کشته بودند یا زندانبانانی را دید که با لذتی صرفا سادیستی، به زندانیانی که قرار بود از دالان لتوکوب عبور کنند وعدهی ارفاق و ملایمت میدادند و درست پس از این که با قدردانی قربانیان بینوا مواجه میشدند با شدت و سبعیتی دوچندان آنها را کتک میزدند.
انسانها قدرت را نه برای به دست آوردن چیزی بلکه صرفا به خاطر تسلط داشتن بر دیگران، دوست دارند. گاهی به این علت اعمال قدرت میکنیم که فقط قدرتمان را به رخ بکشیم و دیگران را تحقیر میکنیم تا نشان دهیم که هرکاری، مطلقا هرکاری، که دوست داریم میتوانیم انجام دهیم. سولژنیتسین با نقلقول از یکی از شخصیتهای آثار تولستوی به نام ایوان ایلیچ نشان میدهد که او قاضیبودن را دوست داشت زیرا میتوانست «هرکسی را که میخواست نابود کند. همه، بیهیچ استثنائی، حتی مهمترین افراد، در اختیارش بودند.»
برای ایوان ایلیچ، آگاهی از داشتن قدرت کافی بود اما بازجویان استالین از این که آخرین بقایای کرامت را نیز از انسانها سلب کنند لذت میبردند. سولژنیتسین نتیجه میگیرد که حق با داستایوسکی بود: «قدرت یک سم است.» او توضیح میدهد که قدرت جذاب است و در واقع برای بسیاری از افراد «جذابیت واژهی صحیحی نیست، قدرت برای آنها مستیآور است.»
از نظر سولژنیتسین آنچه داستایوسکی نادیده گرفته بود این بود که برای این که قساوت و خشونت به درجهای برسد که جان میلیونها انسان را بگیرد، به چیز دیگری علاوه بر جذابیت نیاز بود. افراد بسیار کمی میتوانند آگاهانه دیگران را صرفا به این خاطر شکنجه کنند که از این کار لذت میبرند. لازمهی آشکار شدن آن «چیز دیگر» از سر گذراندن تجربهی شوروی بود. سولژنیتسین در گولاگ به این نتیجه رسید که «توصیفی که نویسندگان بزرگ گذشته ــ شکسپیر، شیلر، دیکنز ــ از شریرترین بدکاران ارائه میدهند ... برای مخاطبان دوران معاصر تا اندازهای تصویری مضحک و ناشیانه به نظر میرسد. مشکل، نحوهی توصیف این شریران کلاسیک است. آنها به شرور بودن خود اذعان دارند» و میدانند که عاشق شرارتند. آنها، مانند یاگو، صرفا از روی نفرت عمل میکنند و همانند ابلیس میلتون، با خود میگویند: «ای شر، تو خیر من باش.»
اما سولژنیتسین تأکید دارد که اکنون وضع اینگونه نیست. تقریبا همواره «برای شرارت ورزیدن فرد باید نخست باور داشته باشد که آنچه انجام میدهد خیر یا عملی سنجیده و در راستای حقوق طبیعی است.» انسان «برای اعمالش به دنبال توجیه است.» شریران داستانهای شکسپیر «با کشتن یک دوجین انسان متوقف میشدند. زیرا آنها ایدئولوژی نداشتند»
ایدئولوژی همان چیزی است که توجیهی را که شرارت از دیرباز به دنبالش بود فراهم میآورد و به شریران ثبات قدم و اراده میبخشد. نظریهای اجتماعی است که باعث میشود کارها و اقدامات فرد شریر در نظر خودش و دیگران خوب جلوه کند و به جای سرزنش و نفرین، ستایش و افتخار نصیبش شود ... به لطف ایدئولوژی، مقدر بود در قرن بیستم شاهد شرارتی در مقیاس میلیونی باشیم.
نحوهی کار ایدئولوژی به این صورت است که چیزی در اختیار مردم قرار میدهد که میخائیل باختین آن را «بهانه» میخواند: شریران تصور میکنند که اعمالشان منشأ شخصی ندارد بلکه حزب یا تاریخ یا امر انتزاعی دیگری از طریق آنها اقداماتی را صورت میدهد.
اما به نظر باختین، مهمترین واقعیت زندگی انسان این است که «هیچ عذری وجود ندارد.» هنگامی که خشونت بلشویکها کلارا ــ شخصیت رمان سولژنیتسین با عنوان حلقهی نخست ــ را اندوهگین کرده بود، ارنست «به آرامی اما قاطعانه» از او پرسید «چه کسی این کارها را انجام میدهد؟ چه کسی میخواهد این کارها صورت بگیرند؟ تاریخ. تاریخ هر کاری که بخواهد انجام میدهد.» این حرف کلارا را قانع کرد.
درس سوم: یک مجموعهی کلّی
زمانی که فردی ایدئولوژیای را میپذیرد معمولا کلیت آن را قبول میکند و تکتک پیامدهایش را بررسی نمیکند. منظورم پدیدهای است که همگی در اطرافمان مشاهده میکنیم: کسانی که باورهایشان را به صورت یک مجموعهی کلّی میپذیرند. اگر بدانید نظر آنها دربارهی تغییرات اقلیمی چیست، موضعشان را دربارهی سقط جنین نیز میدانید در حالی که بین این دو موضوع ارتباطی منطقی وجود ندارد. بحث دربارهی مسائل منفرد با افرادی که چنین تفکری دارند بیفایده است زیرا آنها با بررسی معایب و محاسن مسائل به دیدگاه کلی خود دست نیافتهاند. موضع آنها جزئی از آن مجموعهی کلی باورهاست. هنگامی که شواهدی در رد موضعشان مطرح میشود آنها به جای این که از خود بپرسند که آیا باید نظر خود را تغییر دهند یا خیر یاد میگیرند که برای دفاع از آن موضعِ تماموکمال باید چه چیزی بگویند. دست آخر همیشه میتوان نیت کسانی را که شواهد دردسرآفرین مطرح میکنند، زیر سؤال برد.
باورمندان به مجموعهای کلی تنها یک بار دست به انتخاب میزنند: از بین مجموعههای کلی، یکی را بر میگزینند. توصیف تولستوی را از شیوهای که استیوا، برادر آنا کارنینا، باورهایش را انتخاب میکند در نظر بگیرید. استیوا «دیدگاه سیاسیاش را خودش انتخاب نکرده است؛ ... آنها خودشان را به او عرضه کردهاند، درست همانطور که او شکل کلاه یا کتش را انتخاب نکرده است بلکه صرفا هر چه را که مد روز بوده برگزیده.» به محض آنکه استیوا به سمت لیبرالها رفت، مجموعهی افکار و باورهایش نیز تعیین شدند. استیوا
به جای روزنامههای افراطی، روزنامههای لیبرال را میخرید و میخواند، همان روزنامههایی که هوادار دیدگاههایی بودند که اغلبِ حلقهی اطرافیانش به آنها باور داشتند. با وجود آن که علاقهی خاصی به علم، هنر و سیاست نداشت دربارهی آنها باور راسخی به دیدگاههای اکثریت اطرافیانش و روزنامههایشان داشت. باورهای او تنها زمانی تغییر میکرد که دیدگاههای اکثریت تغییر میکرد ــ یا به عبارت دقیقتر به نظر میرسید این باورها خودشان در درون او تغییر میکردند.
بنا بر تجربهام، اغلب افراد باورهایشان را اینگونه میپذیرند. دستکم، اغلب افرادی که با آنها مواجهه داریم اینگونهاند، یعنی روشنفکرانی که مواضع سیاسی برایشان مسئلهی هویت است. کنستانتین لوین، یکی از شخصیتهای کلیدی رمان آنا کارنینا، فردی متمایز است زیرا واقعا نظراتش را تغییر میدهد. هنگامی که لوین در اثر تجربه در مییابد که افکارش اشتباه هستند، او آنها را بازبینی میکند. از آن مهمتر، او به حرفهای کسانی که با آنها اختلاف نظر دارد گوش میدهد به این شرط که آنها باورهایشان را نه به شکل یک مجموعهی کلی بلکه از طریق تأمل و تفکر پذیرفته باشند. هنگامی که لوین در یک مهمانی با فردی مواجه میشود که صرفا «زمینداری ارتجاعی» توصیف میشود و افکارش با دیدگاههای او بسیار متفاوت است، با دقت به حرفهایش گوش میدهد زیرا
این زمیندار بیتردید افکار شخصیاش را بیان میکرد ــ چیزی که به ندرت روی میدهد ــ افکاری که نه از سر میل به یافتن مشغلهای برای ذهنی بیکار بلکه از دل شرایط زندگی خودش سر بر آورده بود؛ افکاری که او در تنهایی خود در روستایش بارها دربارهی آنها تأمل کرده و همهی جوانبشان را سنجیده بود.
داستایوسکی در رمانهای خود این نوع اندیشهی مبتنی بر مجموعههای کلی را بررسی میکند و آن را «بر تن داشتن اونیفرم» یا ابراز نظرات «حاضر و آماده» میخواند. در مقابل، برخی از شخصیتهای این رمانها افرادیاند که به شکلی حقیقی میاندیشند. رازومیخین در جنایت و مکافات، استدلال میکند که بیهودهگویی بهتر از تکرار طوطیوار نظرات دیگران است. او توضیح میدهد که:
از طریق اشتباه و خطا به حقیقت میتوان رسید... هیچگاه به هیچ حقیقتی نمیتوانید برسید مگر آنکه چهارده خطا و چه بسا صد و چهارده خطا مرتکب شده باشید ... مهمل بگو اما مهمل خودت را بگو و من به خاطر آن بر صورتت بوسه خواهم زد. اگر به شیوهی خودت به راه خطا بروی بهتر از آن است که به شیوهی فردی دیگر به راه درست بروی. در حالت نخست تو یک انسانی و در حالت دوم در حد یک پرندهای.
دو نوع شجاعت
سرهنگ وروتینتسف، شخصیت اصلی رمان سولژنیتسین با عنوان نوامبر ۱۹۱۶، در یکی از جلسات حزب لیبرال روسیه شرکت میکند. او به نظراتی که هر یک بیان میکنند به دقت گوش میدهد، نظراتی که همگی پیشتر میدانستند اما تصور میکردند که «ضروری است ... با یکدیگر ملاقات کنند و همان چیزهایی را که همگی میدانستند دوباره بشنوند. آنها کاملا یقین داشتند که محق هستند اما برای این که یقینشان مستحکمتر شود به این تبادل نظر نیاز داشتند.»
وروتینتسف به عنوان یک سرهنگ ارتش میدانست که حرفهای آنها دربارهی سربازان مهمل است. اما آنها نه تنها علاقهای به شنیدن مشاهدات این ارتشی نداشتند بلکه اگر او مطلبی بیان میکرد که با باورهای جمعی آنها ذرهای اختلاف داشت با نگاهشان نارضایتی خود را اعلام میکردند.
وروتینتسف در کمال تعجب احساس میکرد او نیز باید نظراتی موافق با عقاید گروه بیان کند هرچند خود به آنها باور ندارد. او از خودش میپرسد «چه چیزی ما را وا میدارد تا همواره با نظرات جمع همنوایی کنیم؟» گویا او را جادو کرده بودند و در اثر آن وروتینتسف حرفهایی میزد که میدانست درست نیستند. «او دروغ گفته بود، دوپهلو حرف زده بود و به باورهایش خیانت کرده بود. چرا نمیتوانست خودش را از این ورطه بیرون بکشد و نظرات خودش را بگوید؟ ... چرا او این اندازه ضعیف و ناتوان بود؟» او از خودش میپرسید: در مقام یک سرهنگ ارتش، این شجاعت را داشت که با ژنرالهای بیصلاحیت و ناکارآمد مقابله کند و در میدان نبرد دلیر و بیباک باشد با این حال «در اینجا میترسید که مخالفت خود را نشان دهد.»
پاسخ این است که شجاعت، مانند باور، واژهای واحد برای توصیف حالتهای ذهنی مختلف است. همانطور که سوتلانا الکسیویچ مینویسد «شجاعت در میدان نبرد و شجاعت در اندیشه دو چیز متفاوتند.» در میدان نبرد، فرد به همراه دیگران میجنگد؛ در میدان اندیشه، فرد تنهاست و یاوری جز خود ندارد. در میدان نبرد، جان فرد در خطر است و در میدان اندیشه، هویتش. بدون شجاعت از هیچ فضیلت دیگری نمیتوان برخوردار بود.
گفتگو
سولژنیتسین دریافت که به آنچه روزگاری تصور میکرد باور دارد، در واقع باور نداشته است. او در مجمعالجزایر گولاگ، روزی را توصیف میکند که به یکی از همبندانش در زندان، به نام بوریس گامروف، گفت که دعا و نیایش روزولت در مجامع عمومی ریاکارانه است. گامروف با خشم پاسخ داد که او از کجا مطمئن است که روزولت واقعا به خدا ایمان ندارد. سولژنیتسین از شنیدن این حرف از کسی که پس از انقلاب به دنیا آمده بود، بسیار متعجب شد. «میتوانستم با قاطعیت و یقین جوابش را بدهم اما زندان پیشتر یقینم را متزلزل کرده بود ... درست در همان لحظه دریافتم که حرف من از روی باور نبوده است بلکه به این علت بوده که این فکر را از بیرون در ذهنم کاشته بودند.»
از بیرون کاشته بودند: رهایی فکری اینگونه آغاز میشود، یعنی زمانی که فرد درمییابد چیزی را که بیان میکند باور دیگران است. تنها در این حالت است که فرد میتواند در ادامهی مسیر باورهای خودش را بیابد، امری که مانند مورد سولژنیتسین میتواند راهی طولانی باشد.
یقینگرایان آموزش را کاشت افکار درست در اذهان از بیرون میدانند. جالب این که آنها این کار را «تفکر انتقادی» میخوانند و منظور از آن نه بررسی موشکافانهی باورهای خود فرد بلکه به خاطر سپردن استدلالهای مناسب برای نقد کسانی است که در برابر او قرار دارند. صداقت فکری زمانی آغاز میشود که فرد دریابد باید افکاری را که از بیرون در ذهنش کاشتهاند ریشهکن کرده و برای رسیدن به باورهای خود تلاش کند. او باید به شکلی مداوم و مجدانه شواهد و موارد نقض آن افکار و استدلالها و استدلالهای مخالف را بررسی کند.
آیا جای تعجب دارد که مفهوم اساسی اندیشهی باختین گفتگو است؟ بنا بر برداشت او، گفتگوی حقیقی صرفا توالی کسانی که به نوبت صحبت میکنند نیست؛ گفتگو عبارت است از فرایند گوش دادن همدلانه، خود را جای دیگری گذاشتن، فهم این که چرا دیدگاه فرد مقابل برایش قانعکننده است و در نظر گرفتن چیزهایی که پیشتر از نظرمان دور مانده بودند. در یک گفتگوی واقعی، تبادل نظر منجر به تغییر میشود: طرفین گفتگو متحول میشوند و در نهایت به اندیشههایی دست مییابند که پیشتر نداشتند. در اصل، این فرایند پایانناپذیر است.
ما نیز چنین هستیم. هر خودِ اصیلی یک فرایند گفتگویی بیپایان است. هرگز نمیتوان کسی را به طور کامل از بیرون توصیف کرد زیرا ماهیت انسان عبارت است از قابلیت باطل ساختن هر تعریف بیرونی، خصوصیتی که باختین آن را «غافلگیرکنندگی» (توان برهم زدن هر تعریف تثبیتشده) میخواند.
عادت کردهایم حقیقت را یک گزاره در نظر بگیریم، چیزی شبیه به قوانین نیوتن، اما شاید آنجا که پای انسانها در میان است، گفتگو یا تبادل نظر بیپایان برداشت بهتری از حقیقت باشد.
در مرشد و مارگریتا، هنگامی که پیلاتس عاقبت از مجازات دوهزار سالهی خود رهایی مییابد، در رؤیا میبینید که
در جادهای درخشان رهسپار است و مستقیم به سمت ماه اوج میگیرد ... [سگ وفادارش] بانگا همراهش است و فیلسوف آواره [عیسی] در کنارش راه میرود. آنها دربارهی موضوعی پیچیده و مهم بحث میکنند و هیچیک نمیتواند دیگری را قانع کند. آنها بر سر هیچچیز توافق ندارند و همین اختلاف، بحثشان را جذابتر و بیپایان کرده است.
این تصویری است نه تنها از گفتگو بلکه از خود حقیقت.
هنگامی که پای انسانها در میان است، یادگیری نباید به خاطر سپردن حقیقت در قالب مجموعهای از پیش مشخص بلکه باید فرایندی پایانناپذیر از کشف و خودانتقادی باشد. مربیان راستین باید روحیهی گفتگو را احیا کنند. آنتون چخوف در پایان رمان دوئل جملهای را سه مرتبه تکرار میکند: «هیچکسی حقیقت واقعی را نمیداند.» باختین نیز ایدهای را که در تمام رمانهای داستایوسکی به شکلی تلویحی وجود دارد چنین بازگو میکند «هنوز هیچ امر قطعیای در جهان روی نداده است. واپسین کلمهی جهان و آخرین داوری دربارهی جهان هنوز جاری نشده است، جهان گشوده و آزاد است، همهچیز هنوز در آینده است و همواره نیز در آینده خواهد بود.»
برگردان: هامون نیشابوری
گری مورسن استاد زبانهای اسلاو در دانشگاه نورثوسترن است و تا کنون ۲۱ کتاب دربارهی ادبیات روسی، ماهیت زمان، گزینگویی در مقام ژانری ادبی و موصوعات دیگر نوشته است. آنچه خواندید برگردان گزیدههایی از متن زیر است:
Gary Morson, “Wonder Confronts Certainty, Then and Now”, Public Discourse, 11 December 2025.
