17 اوت 2026
همدلی و سیاست
کلر یورک
سیاست دانشی انسانی و آمیخته به نقص است و دقیقاً به این دلیل که با انسانها سروکار دارد، پیچیده و آشفته است. سیاست در تمام بخشهای زندگیِ ما جریان دارد: از تصمیمگیری دربارهی اقداماتِ بینالمللی برای مقابله با تغییراتِ اقلیمی تا اقداماتِ ملی در حوزههای سلامت و آموزش، و حتی کتابهایی که شوراهای محلی اجازهی مطالعهی آنها در مدارس را صادر میکنند. از سیاست نمیتوان گریخت. سیاست را میتوان «عرصه»ای مانند پارلمان و نهاد قانونگذاری دانست، یا «فرایند» و راهی برای پیشبرد امور جامعه.[1] در هر صورت، سیاست شامل نوعی «عهد» و پیمان میان سیاستمداران و شهروندان است،[2] عهد و پیمانی مبنی بر اینکه سیاستمداران منافع مردم و مصلحتِ کشور را در اولویت قرار دهند. به راستی، اگر هدف سیاست بهبود زندگیِ ما نباشد، اصلاً چه معنا و ارزشی دارد؟
ارسطو در آثارش سیاست را وسیلهای برای ایجاد جامعهای فضیلتمحور میداند، جامعهای که در آن همهی شهروندان باید بهعنوان بخشی از پیکرهی سیاسی مشارکت داشته باشند.[3] با این حال، سیاست اغلب به اندازهی لازم مؤثر و کارآمد نیست.
سیاست میتواند منبعی برای القای حس تعلق و ایجاد جوامع منسجمی باشد که قادرند از عهدهی تغییر برآیند؛ یا به همان اندازه، میتواند به ابزاری برای ایجاد احساس بیگانگی و طرد و انزوای افراد تبدیل شود. به قول ماتیاس اشترولتس، سیاستمدار سابق اتریشی، «سیاست جایی است که در آن تصمیم میگیریم که چطور میخواهیم کنار هم زندگی کنیم.»[4] در جوامع دموکراتیک، این امر به معنای پذیرش تکثر و تنوع دیدگاهها و منافع در نظام سیاسی است. با این حال، دموکراسی عاری از تنش نیست زیرا کاراییاش در گرو بحث، گفتوگو، درک متقابل و تواناییِ اتخاذ «تصمیمهای جمعی، الزامآور و مشروع» است.[5]
ما اغلب برای کنار آمدن با تفاوتهایمان به اندازهی کافی مجهز نیستیم. بنابراین، ابتدا باید شرایط فعلی، ریشهی مشکلاتِ موجود و عوامل و نیروهای مؤثر را بشناسیم. سپس باید موانع تغییر و همچنین هزینهها و محدودیتهای احتمالیِ همدلی را بسنجیم. افزون بر این، باید تغییر را حاصل تلاشی جمعی بدانیم که وامدار یک شخص یا گروه خاص نیست، بلکه به مشارکتِ همگانی و بحث دربارهی ویژگیهای جامعهی مطلوب بستگی دارد. علاوه بر این، باید بر روشهایی غلبه کنیم که سیاستهای تفرقهافکن با استفاده از آنها جلوی پیشرفت را میگیرند و راه را بر گفتوگوهای حیاتی میان احزاب میبندند. همدلی ویژگی انحصاریِ چپ یا راست نیست؛ ما باید با تمام وجود بکوشیم تا به انسانیتِ طرف مقابل پی بریم.
شرایط کنونی
در سطح بینالمللی، با ناامنی و بلاتکلیفیِ روزافزون مواجهایم. منازعه و درگیری میان کشورها در حال افزایش است، امری که ثبات نظم جهانی و ارزشهای دموکراسی و آزادی را تهدید میکند. تغییرات اقلیمی نیز مشکلی حیاتی و همگانی است که دستیابی به راهحلهای پایدار و سریع برای آن نه تنها مستلزم رهبریِ مؤثر بلکه محتاج رویکردهایی فراگیر با مشارکت تمام ارکان جامعه است. دستیابی به چنین هدفی دشوار است.
در فضای سیاسی امروز، ما اغلب در چارچوب ساختارهایی رفتار میکنیم که موفقیت را در قالب بازیِ برد و باخت («حاصلجمع صفر») تعریف میکنند. در محیط سیاسیِ خصمانهای که احزاب میخواهند به هر قیمتی پیروز شوند، چندان مجالی برای گفتوگو و تعاملِ لازم برای کلاننگری یا سازش و مصالحه باقی نمیماند.
آنچه بر وخامتِ اوضاع میافزاید کمبود رهبران شجاع و دوراندیشی است که منافع مردم را در اولویت قرار دهند و جوامع را با آرامش و تدبیر از دل بحرانها عبور دهند. خلأ ناشی از این کمبود توسط کسانی پُر میشود که راهحلهای کلیشهای و سطحی ارائه میدهند. تعداد فوقالعاده زیادی از سیاستمداران جوزدهاند و فقط به تبوتابهای زودگذر واکنش نشان میدهند و به جای دوراندیشی و راهحلهای بلندمدت، مسکّنهای کوتاهمدت تجویز میکنند. ما باید نگرش جامعتری به نیازهای خود داشته باشیم و بکوشیم تابآوریِ جامعه را افزایش دهیم، آن هم نه فقط از نظر زیرساختها و پایههای اجتماعی (مثل نظام سلامت، مدارس و رفاه عمومی) بلکه از نظر فضای روانیِ جامعه و میزان اعتماد به سیاست، نهادها و یکدیگر. ما باید بیش از پیش ظرفیتی را در خود پرورش دهیم که به لطف آن میتوانیم در برابر بحرانها ایستادگی کنیم بیآنکه هویت و ارزشهای خود را از یاد ببریم. بخش حیاتیِ این راهحل عبارت است از تقویت جوامع محلی و تعمیق حس تعلق. دستیابی به چنین هدفی آسان نیست.
به قول ماتیاس اشترولتس، سیاستمدار سابق اتریشی، «سیاست جایی است که در آن تصمیم میگیریم که چطور میخواهیم کنار هم زندگی کنیم.»
در سطح ملی، مشکلاتِ بزرگی وجود دارد که تواناییِ رهبران سیاسی برای ایجاد تغییراتِ پایدار یا مقابله با مشکلاتِ بینالمللی را محدود میکند. مسئلهی اساسی این است که بیاعتمادی به سیاستمداران تقریباً همهگیر شده است، تا جایی که آنها معمولاً در قعر جدول ردهبندیِ میزانِ اعتمادپذیری قرار میگیرند.[6] این بیاعتمادی بر احساس مردم نسبت به نهادهای خدمترسانی و نمایندگانِ سیاسیشان اثر میگذارد و در نتیجه، متقاعد کردن جامعه دربارهی امکان تغییر و تلاشهای لازم برای تحقق آن دشوارتر میشود. این امر میتواند به دوری جستن از فرایندهای سیاسی و بیتفاوتی بینجامد. حق اظهارنظر و مشارکتِ ما شهروندان در تعیین مسیر سیاسیِ کشور نباید صرفاً به زمان انتخابات محدود شود. بسیاری از دادهها نشان میدهد که مشارکتِ مستمر و فعال با میزان اعتماد به سیاستمداران و نهادها رابطهی مستقیمی دارد.[7]
در درون جوامع با نابرابریِ فزاینده دست در گریبانایم. شکاف میان ثروتمندترین و فقیرترین اقشار جامعه در حال افزایش است و این امر پیامدهای سیاسیِ مهمی دارد. این تضاد بهویژه در رسانههای اجتماعی مشهود است؛ از یک سو میلیاردرها تحسین میشوند و از سوی دیگر، بسیاری از مردم شغل خود را از دست میدهند یا هشتشان گرو نُهشان است و دستمزدشان تا آخر ماه کفاف نمیدهد. چنین تفاوتهای فاحشی در توزیع ثروت، تاروپود جوامع سالم را از هم میگسلد و بذرهای کینه و سرخوردگی را میکارد. با این حال، کمتر سیاستمداری تمایل دارد که به این مشکل اساسی بپردازد؛ در عوض، آنها به اصلاحاتِ سطحی بسنده میکنند و اهمیتِ عدالت و انصاف در سیاستهای اقتصادیِ کشور را نادیده میگیرند. ما به گفتوگوی صادقانهتری دربارهی ثروت، نحوهی توزیع آن، «حق مشروع» و انصاف نیاز داریم. سرمایهداری در شکل کنونیاش، بدون قیدوبندها و نظارتِ کافی، منافع مردم یا کرهی زمین را تأمین نمیکند. این نظام نه تنها عادلانه و اخلاقی نیست بلکه نابرابریها را تشدید میکند و به دودستگیها دامن میزند. گویی سرمایهداری به جای آنکه در خدمت نظامهای دموکراتیک باشد هدایتِ آنها را در دست گرفته است. اکنون ثروتهای کلان و منافع عظیم تجاری به جای حمایت از دموکراسی، دستورکارهای سیاسی و اولویتها را تعیین میکنند.[8] علاوه بر این، سرمایهداری سیریناپذیر است و میل مداوم آن به تولید و سودآوری بسیار فراتر از آن است که قابل دوام، پایدار، یا از همه مهمتر، به نفع جامعه و محیط زیست باشد. برای تغییر این وضعیت باید آن دسته از الگوهای موفقیت که رشد و تولید ناخالص داخلی را معیار سنجش میدانند کنار گذاشت؛ شاید این شاخص ثروتِ کلی یک کشور را نشان دهد اما واقعیتِ روزمرهی نابرابریِ اقتصادی را پنهان میکند.
یکی از دلایل جذابیت و قدرتِ فزایندهی رهبرانِ پوپولیست این است که بسیاری از آنها دربارهی دغدغههای اصلیِ مردم یعنی امنیت اقتصادی، مسکن، اشتغال و قیمت مواد غذایی سخن میگویند. در حالی که مخالفانِ آنان سرگرم برشمردن معایب شخصیِ پوپولیستها هستند و دربارهی خطرات ظهور پوپولیسم هشدار میدهند، خودِ این رهبران بر افتِ سطح زندگی و بیثباتیِ فزایندهی وضعیتِ معیشتیِ تعداد روزافزونی از مردم تمرکز میکنند. این رهبران در داستانسراییِ سیاسی مهارت دارند و میتوانند نشان دهند که از ابعاد مشکلاتِ مردم آگاهاند و طوری از بیفایدگیِ ساختار سیاسی برای مردم حرف میزنند که صریحتر و صادقانهتر از احزاب سنتی به نظر میرسد.
علاوه بر این، ما بیش از هر زمان دیگری منزوی شده و از جوامع پیرامونِ خود فاصله گرفتهایم. رسانههای اجتماعی، فناوری و جذابیتِ دنیاهای آنلاین، با آن ظاهر موجهشان، تا حدی در ایجاد این وضعیت نقش دارند؛ اما خودمان هم در این میان مسئولایم و باید دید که به چه چیزهایی بها دادهایم. این وضعیت به ساختار جامعه نیز بستگی دارد ــ به اینکه آیا جامعه زمان، منابع و فرصتهای کافی برای تحکیم پیوندها در اختیار ما میگذارد یا نه. ساعتهای کاری طولانی، دستمزدهای پایین، خستگیِ شدید و نابرابریهای ساختاری عرصه را بر مردم تنگ کرده است. ثروت نیز میتواند انزواآفرین باشد و فرد را از واقعیتهای روزمرهی زندگیِ دیگران دور کند؛ هرچند این نوع انزوا با آن ترسِ عمیق ناشی از ناتوانی در پرداخت اجارهخانه یا تأمین غذای فرزندان همراه نیست.
در مه ۲۰۲۳، دکتر ویوک مورثی، «جراح کل ایالات متحدهی آمریکا» (مسئول ارشد دولت در حوزهی سلامت عمومی)، تنهایی را نوعی «بیماری همهگیر» خواند. مسئله فقط این نیست که آمریکاییها بیش از گذشته منزوی شدهاند و پیوندشان با جوامع محلی کاهش یافته است؛ سفرهای گستردهی او به سراسر آمریکا نشان داد که این پدیده پیامدهای ناگواری برای سلامت فردی و اجتماعی دارد. دادههای او حاکی از آن بود که تنهایی به «افزایش ۲۹ درصدی خطر ابتلا به بیماریهای قلبی، افزایش ۳۲ درصدی خطر سکته، و افزایش ۵۰ درصدی احتمال ابتلا به زوال عقل در سالمندان» میانجامد.[9] علاوه بر این، تنهایی خطر مرگ زودرس را تا ۶۰ درصد بالا میبرد و به اختلالات روانی و افسردگی دامن میزند. به نظر او راهحل عبارت است از پیوند اجتماعی، ارتباط با جوامع محلی، و حس تعلق خاطر:
«با توجه به پیامدهای ناگوار تنهایی و انزوا برای سلامت، ما باید ایجاد پیوندهای اجتماعی را در اولویت قرار دهیم، درست همانطور که مقابله با دیگر تهدیدهای حیاتیِ سلامتِ عمومی ــ نظیر تنباکو، چاقی، و اعتیاد ــ را در اولویت قرار دادهایم. ما میتوانیم در کنار یکدیگر کشوری بسازیم که سالمتر، مقاومتر، بههمپیوستهتر و کمتر تنها باشد.»[10]
آنچه بر وخامتِ اوضاع میافزاید کمبود رهبران شجاع و دوراندیشی است که منافع مردم را در اولویت قرار دهند و جوامع را با آرامش و تدبیر از دل بحرانها عبور دهند. خلأ ناشی از این کمبود توسط کسانی پُر میشود که راهحلهای کلیشهای و سطحی ارائه میدهند.
این امر فراتر از راهحلهای سلامتمحور است زیرا مستلزم بازنگری در شیوهی سیاستورزی و نحوهی تقویت ارتباطات و پیوندهایمان است.
بخشی از مشکل ناشی از این است که نمیتوانیم دیگر اعضای جامعه را با خود برابر بدانیم. در سراسر آمریکا دودستگی میان کسانی که با یکدیگر اختلافنظر دارند، افزایش یافته است.[11] آمریکا یکی از دوقطبیترین کشورهای دموکراتیک است اما از این لحاظ منحصربهفرد نیست.[12] این پدیده هم «قطببندی ایدئولوژیک» ــ مرزبندی بر اساس ترجیحات و ارزشهای سیاسی ــ را شامل میشود و هم «قطببندی عاطفی» ــ مرزبندی بر اثر احساس بیاعتمادی و بیعلاقگی به دگراندیشان ــ را در بر میگیرد.[13] رهبران سیاسی میتوانند به چنین احساساتی دامن بزنند، نارضایتیهای مردم را توجیه کنند و آنها را به تقابل با همسایگانشان وادارند. با این حال، این دودستگیها صرفاً معلول فقدان همدلی نیست و خودِ همدلی نیز میتواند به قطببندی کمک کند زیرا افراد به سمت «گروه خودی» تمایل پیدا میکنند و بین اعضای این گروه و دیگران تمایز قائل میشوند.[14] چنین شکافهایی جدید نیست؛ این تنشها همواره یکی از مضامینِ پایدار سیاست بوده و در گذشته اغلب با خشونتِ بیشتری همراه بوده است. با وجود این، برای مقابله با روندهای مخرب کنونی و تفرقهافکنی در سیاست، باید در هنر گفتوگو، گوش سپردن به نظراتِ متفاوت و ارج نهادن به کرامتِ انسانی ماهرتر شویم. این کار زمانی دشوارتر میشود که بیش از حد از یکدیگر و از جوامع محلیِ خود جدا و منزوی شده باشیم. اکنون به جای کنجکاوی، بیش از پیش بر جهانبینیِ خود پافشاری میکنیم. ما از زبان و سواد عاطفیِ لازم برای مواجهه با ناملایمتها و هضم تفاوتها بیبهرهایم.
هزینههای تحول
چنین تغییری بدون هزینه و مرارت رخ نمیدهد. در فضای سیاسیِ حاکم، همدلی با طرف مقابل برای بسیاری از مردم دشوار به نظر میرسد زیرا همدلی صفتی است که اغلب در هنگام درگیری و افزایش تنشها به سرعت رنگ میبازد.
همدلی در سطحی بنیادی و شخصی، به شدت دشوار است. همین امر سبب میشود که مایل به پذیرش تمامعیارش نباشیم. ما به باورهای مسلّمِ خود علاقه داریم: دوست داریم که احساس کنیم جهانبینیمان درست، عادلانه و برحق است و دیگران در اشتباه یا گمراهیاند. همدلی ما را وامیدارد تا با این واقعیت مواجه شویم که دنیا میتواند برای دیگران فوقالعاده متفاوت باشد. همدلی صرفاً به معنای فهم درد و رنج دیگران نیست، بلکه همچنین به معنای فهم منطق حاکم بر باورهایشان و درک مفروضاتی است که با پیشفرضهای ما ناسازگار به نظر میرسد. ما با یادآوریِ «دیگربودگیِ» دیگری، به دیگربودگیِ خویش آگاه میشویم و این میتواند فهم ما از «خود» را به چالش بکشد.
نایومی هد، استاد روابط بینالملل، برخی از هزینههای همدلی را «معرفتشناختی، شناختی، عاطفی، مادی و ملموس» میداند؛ این هزینهها به هویت، حس تعلق به گروه، افکار، احساسات و درک ما از «خود» ربط دارند.[15] این امر بهویژه در هنگام درگیری صادق است، یعنی زمانی که دعوت به همدلی با دشمن برای رهبران از نظر سیاسی دشوار و حتی خطرناک است. وقتی که رهبری با دشمنانِ خود تعامل میکند، معمولاً دیگران به رویکرد سازشکارانهی نویل چمبرلین در قبال آدولف هیتلر در سال ۱۹۳۸ اشاره میکنند تا بدین ترتیب ضعفِ ناشی از تعامل با متجاوزان و امتیازدهی به آنان را به باد انتقاد بگیرند. با این حال، پرداخت چنین هزینههایی فقط به رهبران محدود نمیشود. برای عموم مردم تغییر عقیده دربارهی فرد یا گروهی که پیشتر نسبت به آنان حس خصومت داشتهاند، بسیار دشوار است. تحقق این امر، مستلزم تحولی اساسی در کل جامعه است و ناگزیز تنشزا خواهد بود.
با وجود این، تلاش برای فهم نظراتِ دیگران ــ به منظور بررسیِ فرصتهایی برای اجتناب از منازعه یا یافتن زمینههایی برای همکاری ــ هرگز بهمعنای تأیید دیدگاههای آنان نیست.
با این همه، همدلی با موانع فراوانی روبهروست. رالف کی. وایت، روانشناس سیاسی، عوامل بازدارندهای را شناسایی کرده است که از میان آنها میتوان به تقلیل موقعیتهای پیچیده به روایتهای ساده، و دوگانهسازیهای مبتنی بر راهحلهای سیاه و سفید اشاره کرد. هنگامی که سیاستِ ما مبتنی بر پاسخهای شستهرفته اما فریبنده باشد، تشخیص ظرایف و پیچیدگیهای لازم برای همدلیِ مؤثر دشوارتر خواهد شد.[16] رومن کرزناریک چهار مانع را برمیشمارد: پیشداوری، فرمانبرداری (کورکورانه)، فاصله و انکار.[17] ما میتوانیم آگاهانه واقعیتها را نادیده بگیریم یا اجازه دهیم که پیشفرضها و سوگیریهایمان واقعیتها را مخدوش کنند. علاوه بر این، نزدیکیِ ما به رویدادها یا تمایل به فرار از واقعیت میتواند دستیابی به همدلی را بیش از پیش دشوار کند.
پل بلوم، استاد روانشناسی دانشگاه ییل، در کتاب بحثانگیز خود با عنوان علیه همدلی، میگوید که همدلی میتواند از طریق خلق داستانهای تأثیرگذارِ انسانی به ایجاد «سلسلهمراتب توجه» بینجامد، امری که ما را از طیف گستردهتری از مسائل مبرم غافل میسازد.[18] توجه مفرط به سرگذشتِ صرفاً یک کودک مبتلا به بیماری لاعلاج، این خطر را به همراه دارد که صدها کودک دیگرِ محتاج مراقبتهای فوری را نادیده بگیریم و در نتیجه، تصمیمگیریهای کلان و اولویتبندی منابع را دچار سوگیری و انحراف کنیم. او در عوض، «شفقت عقلانی» را پیشنهاد میکند که گرچه همچنان ریشه در توجه و مراقبت دارد اما مستلزم نگاهی عینیتر و بیطرفتر به بهروزیِ اجتماعی است.[19] پژوهشگر دیگری به اسم فریتس برایتهاوت نیز به نحو مشابهی بر وجوه منفیِ این مفهوم دست میگذارد. او بهرغم تصدیق این واقعیت که همدلی بخشی جداییناپذیر از وجود انسان است، خاطرنشان میسازد که تکیه بر آن همیشه مفید نیست و گاه میتواند به «از خود بیخودشدگی»، تفکر سیاه و سفید دوقطبی یا حتی «همدلی خونآشامگونه»ای بینجامد که صرفاً به نفع شخص همدلیکننده است و نه طرف مقابل.[20]
همدلی صرفاً به معنای فهم درد و رنج دیگران نیست، بلکه همچنین به معنای فهم منطق حاکم بر باورهایشان و درک مفروضاتی است که با پیشفرضهای ما ناسازگار به نظر میرسد. ما با یادآوریِ «دیگربودگیِ» دیگری، به دیگربودگیِ خویش آگاه میشویم و این میتواند فهم ما از «خود» را به چالش بکشد.
علاوه بر این، همدلی به همان اندازه که میتواند به تغییر کمک کند، مشکلاتی واقعی را نیز پدید میآورد. همدلی میتواند نابرابریِ قدرت را تداوم بخشد. اگر همدلی از سوی فردی قدرتمندتر نسبت به افرادی ضعیفتر ابراز شود بیآنکه او به نابرابریِ قدرت توجه کند یا مایل به تغییر نابرابری باشد، ابراز همدلی ممکن است قیممآبانه یا تحقیرآمیز به نظر برسد و در نتیجه تفاوتها و سلسلهمراتب را بیش از پیش تشدید کند. کارولین پِدوِل نشان میدهد که تمرکز بر همدلی میتواند سبب شود که از توجه به محدودیتهای آن غافل شویم: «همدلی به همان اندازه که پیونددهنده است، میتواند فاصله ایجاد کند؛ همانقدر که به دیگری جلوهای انسانی میبخشد، میتواند او را از کرامت انسانی محروم کند؛ به همان اندازه که متحول میسازد، میتواند تثبیتکننده باشد؛ و همانقدر که رهاییبخش است، میتواند مایهی اسارت باشد».[21] مفهوم همدلی میتواند معیارهای مراقبت را تعیین کند و مشخص نماید که چه کسی در خور همدلی است. با این حال، هر مفهومی میتواند کاربردهای متفاوتی داشته باشد. قدرت میتواند برای ارتقای جایگاه مردم یا برای سرکوب آنها به کار رود. امنیت میتواند به معنای انجام اقداماتی برای تقویت یکپارچگی، انسجام و همبستگیِ اجتماعی باشد، یا اینکه به ایجاد دیوارها، دروازهها و دوربینهای نظارتی مشروعیت ببخشد. همدلی نیز از این قاعده مستثنی نیست.
موانع دیگری نیز در برابر تغییر وجود دارد. این احساس که راه و رسمِ کنونیِ سیاستورزیِ ما رو به زوال است، میتواند حاکی از چیزی باشد که لورن برلانت، پژوهشگر و نظریهپرداز فرهنگی آمریکایی، آن را «خوشبینی بیرحمانه» میخواند،[22] وضعیتی که در آن، امید به زندگیِ بهتر میتواند با احساس آسودگیِ خاطری همراه شود که از خودِ «انسداد» مانع از تغییر نشئت میگیرد.
به همین ترتیب، بیتفاوتی ــ این احساس که هیچچیز تغییری ایجاد نخواهد کرد و هرگونه اقدامی بیفایده است ــ میتواند زمینهساز فرسودگی و سرخوردگیای شود که از همدلی جلوگیری میکند. بیتفاوتی لزوماً معلول بیاعتنایی یا انفعال افراد نیست بلکه میتواند حاصل دلسوزیِ بیش از حد و وقوع تغییراتِ ناچیز باشد. خستگی از همدلی و شفقت زمانی رخ میدهد که با مشکلاتِ کمرشکن و گوناگونی مواجه باشیم و انرژی یا منابع کافی برای مقابله با آنها را در اختیار نداشته باشیم.[23] این باور که کاری از دستِ کسی برنمیآید و نظامهای موجود تغییرناپذیر و «بهترین حالت ممکن» هستند، به سرخوردگیِ سیاسی دامن میزند و مانع از پویاییِ لازم برای خلق چیزی نو میشود. بیتفاوتی میتواند به سکون و کنارهگیری بینجامد و دستیابی به تغییر را دشوارتر سازد. بیتفاوتی حس کنجکاوی را هم از بین میبرد ــ «چه فایدهای دارد؟» ــ و به احساس بیهودگی دامن میزند و میل و تواناییِ ما برای تجسم و خلق آیندهای بهتر را محدود میسازد.
تغییر حاصل تلاشی جمعی است
همدلی در سیاست مستلزم نوعی انتزاع است. این امر صرفاً به همدلی در سطح میانفردی یا در میان اعضای جامعهی محلی محدود نمیشود. وقتی از شما بهعنوان شهروند میخواهند که با مشکلاتِ دانشآموزان محروم از ناهار، پرستارانِ پرکار با حقوق ناچیز و استراحتهای کوتاه، کارگران صنعتیِ خواستار بهبود شرایط محیط کار یا مردم کشورهایی که برای مقابله با قحطی و سیل به منابع فوری نیاز دارند همدلی کنید، در واقع از شما دعوت میشود تا به افرادی که نمیشناسید اهمیت دهید و منافع و رفاه خود و جامعه را درهمتنیده با منافع و رفاه آنان بدانید. این یکی از ویژگیهای اصلیِ دنیای سیاست است. سیاستمداران و چهرههای برجسته مردم را به حمایت از امور خاصی مثل اشتغال، مسکن و حقوق بازنشستگی فرا میخوانند تا تخصیص منابع، بودجهبندی یا تغییر اولویتها برای حل یا کاهش این معضلات آسانتر شود. در نتیجه، همانطور که سی. دنیل بَتسون و دیگران گفتهاند، همدلی برای خیر جمعی میتواند ما را بر سر دوراهی قرار دهد.[24] تعادل میان نفع فردی و نفع جمعی و مرز میان آنها کجاست؟ پاسخ دادن به این پرسش محتاج مذاکره و مصالحه در فضای عمومی است.
اصطکاک میان نفع فردی و دلسوزی برای دیگران یکی از عواملی است که پرورش همدلی را دشوار میسازد. محدودیتِ منابع و سرخوردگی از تواناییِ سیاست برای ایجاد تغییراتِ واقعی سبب میشود که محافظت از منافع شخصی برای مردم و سیاستمداران به یک اندازه جذابتر و ضروریتر از خیر جمعی به نظر برسد. افزون بر این، گذار به سیاستی مبتنی بر همدلی بدون هزینه نخواهد بود و هزینههای کوتاهمدتی را به ما تحمیل خواهد کرد، حتی اگر در بلندمدت منافع بالقوهای داشته باشد. بنابراین، چگونه میتوان انگیزهی همدلی را در جامعه ایجاد کرد؟ چطور میتوان طرز فکر و ذهنیتها را تغییر داد؟
باید آگاهی عمومی افزایش یابد و بفهمیم که زندگی و بهروزیمان به استحکام جوامع و تکتک ما وابسته است.[25] دیگر نمیتوان سیاست را «بازیِ برد-باخت» دانست؛ در عوض، باید بر انسانیتِ مشترک و کرامتِ ذاتیِ همگان تمرکز کنیم. چنین مفهومی در کانون بسیاری از قانونهای اساسیِ ملی قرار دارد.[26] هرچند شاید کرامت مفهومی «مبهم و تفسیرپذیر» به نظر برسد[27] اما بر ارزش ذاتیِ هر فرد تأکید میکند و بدین ترتیب به همهی اعضای جامعه ارزش و رسمیت میبخشد.[28] به رسمیت شناختن کرامتِ همگانی میتواند مانع از «انسانیتزدایی» از دیگران شود، پدیدهای که خود سدی در برابر همدلی است. برای تحقق این آرمان باید در هنگام سخن گفتن دربارهی کسانی که با آنها اختلاف نظر داریم از تحقیر و کمارزش یا کماهمیت جلوه دادن آنان خودداری کنیم و انسانیتِ ذاتیشان را ارج نهیم. پایبندی به این اصول بهویژه برای رهبران سیاسی بسیار ارزشمند است زیرا آنان میتوانند به الگوی پایبندی به نزاکت و احترام در فضاهای سیاسی تبدیل شوند. گوشسپردنِ واقعی به نظراتِ متفاوت و تقویتِ گفتوگوهای سازندهای که به همهی طرفها حسِ دیده و شنیدهشدن ببخشد، میتواند به چنین تحولی کمک کند.
یافتههای علمی نشان میدهد که همدلی را میتوان از طریق تمرین، تقویت کرد و بهبود بخشید.[29] همدلی را میتوان آموزش و ارتقا داد.[30] ظرفیتِ ما برای همدلتر شدن تا حدی به همان چیزی بستگی دارد که کارول دوئِک آن را «ذهنیت معطوف به رشد» مینامد،[31] به این معنا که ما به یادگیری، رشد و بهبود خود تمایل داریم. با وجود این، همدلی میتواند متغیر و وابسته به شرایط باشد؛ همانطور که جمیل زاکی میگوید، میزان همدلیِ ما درست مثل صدایمان قابل کم و زیاد شدن است.[32]
این باور که کاری از دستِ کسی برنمیآید و نظامهای موجود تغییرناپذیر و «بهترین حالت ممکن» هستند، به سرخوردگیِ سیاسی دامن میزند و مانع از پویاییِ لازم برای خلق چیزی نو میشود.
همدلی نوعی منش اخلاقی و شیوهی ایجاد ارتباط و تعامل با دیگران است و اعضای جامعه را به یکدیگر پیوند میدهد و گفتوگو میان رهبران سیاسی و شهروندان را تسهیل میکند. همدلی ابعاد اجتماعیِ مهمی دارد.[33] به لطف افزایش آگاهیِ برخاسته از همدلی، صاحبان قدرت ترغیب میشوند تا به تجربهی دیگران از دنیا و همچنین تأثیر سیاستهایشان بر زندگی روزمرهی مردم بیندیشند و این مسئله را بهتر بفهمند. همدلی فضای سیاسی را گسترش میدهد، به تعداد بیشتری فرصت میدهد تا اظهارنظر کنند و باعث جلب توجه به دیدگاههای گوناگون میشود. در نتیجه، همدلی میتواند در فعالیتهای حیاتیِ معطوف به بهبود عدالت اجتماعی نقش مؤثری ایفا کند.[34]
مفهوم همدلی از نظر اخلاقی مهم است. درک تفاوتها و نگریستن به جهان از دریچهی چشم دیگران، ما را وامیدارد تا دربارهی هویت و ارزشهای خود تأمل کنیم و به این بیندیشیم که اعمال، رفتار و انتخابهایمان چه تأثیری بر زندگیِ دیگران دارد.[35] این مفهوم در عرصهی سیاست ما را با این پرسش مواجه میکند که چه دِینی به یکدیگر داریم؟ بنابراین، همدلی جزئی تفکیکناپذیر از یک قرارداد اجتماعیِ مناسب و کارآمد است[36] و سازوکاری را برای مدیریت روابط دولت، مردم، نهادها و سازمانهای تشکیلدهندهی جامعه فراهم میکند. همدلی نه تنها حقوق بلکه مسئولیتهای ما را نیز مشخص میکند و بر تلاش و سرمایهگذاری جمعیِ لازم برای تحقق جامعهای سرزنده، پویا و کارآمد تأکید میورزد. تلاش برای تعمیق همدلی، پرسش انگیزهبخش و مفیدی را پیش روی ما میگذارد: چگونه میتوانیم یکدیگر را بهتر بفهمیم و برای ایجاد تغییراتِ سیاسیِ سازنده به یکدیگر کمک کنیم؟ پرسشهای دیگری هم وجود دارد: ما به آیندهی خود چه دِینی داریم و چطور میتوان همدلی را چنان نهادینه و پایدار ساخت که رویکردی صرفاً گذرا نباشد؟
در آفریقای جنوبی مفهوم «اوبونتو» بیانگر حس همبستگی و پیوند متقابل در جامعه است. اوبونتو فقط واژهای در زبانهای زولو و خوسا نیست بلکه نوعی فلسفه است. این فلسفه انسانیتِ مشترک ما را در کانون توجه قرار میدهد و در عبارت زولوی «اومونتو نگومونتو نگابانتو» تجلی مییابد، یعنی «انسان به واسطهی دیگر انسانها انسان میشود.»[37] این مفهوم بر احترام و کرامتِ مردم تأکید میکند و مروج همزیستی مسالمتآمیز، گفتوگو و هماهنگی در تعاملاتِ ماست. بر اساس این دیدگاه، رفاه جمعی بهتر از منفعت فردی است. این نگرش پس از دوران آپارتاید مبنای تشکیل «کمیسیون حقیقت و آشتی» در آفریقای جنوبی شد. واژهی زولوی دیگری به نام «ساووبونا» به معنای «من تو را میبینم»، به این معناست که باید ارزش و کرامت ذاتیِ دیگران را به رسمیت شناخت.
ایدههای جمعیِ معطوف به همدلی، پیوند و حس تعلق تا حدی ثمرهی عواطف و نگرش حسیِ ما به یکدیگر، تجربیات و شرایط کنونی است. در سیاست و جامعه اغلب بیش از هر چیز به «عقل» بها میدهند، گویی ما صرفاً موجوداتی اندیشمند و قادر به واقعبینیِ عاری از احساس هستیم. ما به خویشتنداری در برابر غلیانِ احساسات تشویق میشویم و اغلب از زبان و تعابیر مناسب برای شرح و تفسیرِ احساساتِ خود و اهمیت آنها بیبهرهایم. با این حال، افراط در عقلگرایی میتواند به اندازهی افراط در احساسات زیانبار باشد. عقلگراییِ مفرط میتواند به تحلیلهای سود-هزینه و معیارهای متصلبی برای سنجش موفقیت بینجامد که تجربیاتِ پیچیدهی انسانی را به میزان سودآوری، بهرهوری یا اهدافِ کمّی تقلیل میدهد، آن هم بدون توجه کافی به این که مردم چه احساسی دارند و این احساس چگونه بر بهروزی یا ظرفیتِ ما برای شکوفایی تأثیر میگذارد.
عواطف جزء ذاتی و حیاتیِ زندگیِ انساناند. عواطف تعیین میکنند که چه چیزی را ارزشمند بشماریم و ما را به اقدام و عمل سوق میدهند.[38] همانطور که مارتا نوسبام میگوید، احساسات میتواند «پیامدهای گستردهای برای حرکتِ ملت به سوی اهدافش داشته باشد» و به حس تعلق خاطر و هویت ملی جانِ تازهای ببخشد یا شکافهای جدیدی را ایجاد و تقویت کند و به تنشها دامن بزند.[39]
سیاست در میان ما اغلب بیش از آن که متأثر از منافع عقلانیمان باشد به آنچه از نظر احساسی برایمان مهم جلوه میکند بستگی دارد. افرادی که در شرایط اقتصادی و اجتماعیِ متزلزلتری قرار دارند، اغلب به احزابی رأی میدهند که سیاستهایشان از نظر عقلانی به زیانِ آنهاست، سیاستهایی مثل کاهش مالیات ثروتمندان، کاهش کمکهزینهها و خدمات دولتی، یا خصوصیسازی نظام سلامت. چرا؟ چون دیگر سیاستهای این احزاب با احساساتِ آنها دربارهی مسیر حرکتِ کشورشان، بیمها و امیدهایشان و حس هویت و ارزشهایشان همخوانی دارد.
آنچه جوامع و تعاملاتِ اجتماعیِ ما را هدایت میکند عواطف، احساسات جمعی و سرمایهگذاریِ مشترک در غرور، خشم، شادی، اندوه یا اضطراب است. در واقع، «برخی از عمیقترین شکلهای همدلی بر اساس تجربههای مشترک درد، اضطراب و فقدان شکل میگیرد».[40] این احساسات اغلب ما را به همبستگی بر اساس تجربیاتِ مشترک سوق میدهد و فرصتهایی را برای خلق معنای مشترک فراهم میسازد.
برخی از عمیقترین شکلهای همدلی بر اساس تجربههای مشترک درد، اضطراب و فقدان شکل میگیرد
این احساسات، بهویژه وقتی شدید باشد، ممکن است «ماندگار» یا مُسری شود.[41] دیگران میتوانند احساساتِ خود را به ما منتقل کنند، حالوهوای جامعه میتواند بر ما اثر بگذارد و ما هم میتوانیم به رویدادهای جاری و افکار عمومی واکنش نشان دهیم. این فرایندها تا حدی میتواند به صورت خودجوش از درون جامعه نشئت بگیرد، هرچند عمیقاً متأثر از تمامی انواع رسانههاست؛ رهبران نیز میتوانند هدایت این جریانها را به دست گیرند و به نحوهی واکنش ما به شرایط پیرامونی شکل دهند. هر کسی که در اجرای زندهی موسیقی، جشنوارهها یا رویدادهای ورزشی حضور داشته است، با حس واگیردارِ تعلق خاطر و احساساتِ مشترک در هنگام شنیدن یک ترانهی حماسی یا مشاهدهی پیروزیِ مهیج یا شکستِ تحقیرآمیز یک تیم ورزشی آشناست. احساسات به شیوههای گوناگون در میان مردم جاری میشود و گسترش مییابد و بدین ترتیب بر استنباط و تفسیر آنها از رویدادها تأثیر میگذارد. در نتیجه، این احساسات میتواند به «ایجاد عاملیت سیاسی»، تقویت حس قدرت یا استقبال مردم از ایدهها، و همچنین تواناییِ آنها برای تأثیرگذاری بر رویدادها یا ایجاد تغییر کمک کند.[42]
سیاستمداران میتوانند بر احساساتِ ما تأثیر بگذارند و به «همدلی» بهعنوان نوعی واکنش جمعی مشروعیت ببخشند. آنها به همین اندازه میتوانند مانع همدلی شوند، آن را تحقیر کنند و نوعی ضعف یا تسلیم در برابر «دیگری» جلوه دهند. به همین دلیل است که گفتار و کردار فعالان عرصهی سیاست تا این حد اهمیت دارد: مهم است که آنها دربارهی مردم چطور سخن میگویند، چه ارزشهایی را ترویج میکنند و چه ارزشهایی را خوار میشمارند. سیاستمداران میتوانند از طریق گفتار و رفتارشان تعیین کنند که چه چیزهایی مجاز و ممکن است. این امر به تصور ما از آنچه میتوانیم و باید انجام دهیم، شکل میدهد. به همین ترتیب، هنگامی که سیاستمداران به مردم بها میدهند و به آنان توجه میکنند، به همدلی در جامعه میدان میدهند.
با این حال، این مسیری یکطرفه یا فرایندی صرفاً بالا به پایین نیست. در دموکراسیهای پویا جامعهی مدنی و رسانهها نیز به همان اندازه به رهبران فضا و آزادی عمل میدهند تا خود را سازگار کنند، شجاعت بیشتری به خرج دهند و با اتکا به پشتوانهای محکم دیدگاه خود را ارائه کنند. سیاستمداران در چارچوب آنچه در گفتمان سیاسی ممکن، مقبول و مشروع به شمار میرود رفتار میکنند.
جامعهی مدنی و رسانهها میتوانند این چارچوب را گسترش دهند و فضا را برای رویکردهای متفاوت مهیا سازند. در این صورت، سیاستمداران با اطمینان بیشتری احساس میکنند که از حمایتِ کافی برخوردارند ــ هرچند در دنیایی بیعیبونقص، آرمانهای سیاسی را نباید بر اساس نتایج نظرسنجیها تغییر داد.
حال سؤال این است که سیاستمداران و تشکلهای جمعی چگونه میتوانند وضعیتِ موجود را دگرگون سازند؟ افزایش «سواد عاطفی» و «انعطافپذیری عاطفی» نقشی حیاتی در تحقق این امر دارد.[43] ما با آگاهی از احساساتِ خود و دیگران و درک ریشههای آن میتوانیم احساس ارتباط، شفقت یا دلسوزی را تقویت کنیم و واکنشی مؤثرتر به دیگران نشان دهیم. بدین ترتیب، میتوان همدلی را «فعالانه پرورش داد و جامعهای پذیراتر، خشونتپرهیزتر و پویاتر ایجاد کرد.»[44]
علاوه بر این، سیاست باید حاکی از نوعی «چشمانداز جمعی» و «خیر همگانی» باشد و به ما بفهماند که دستیابی به خیر جمعی مستلزم چه فداکاریها و سازشهایی است. در این میان، «داستانسرایی» و روایتپردازی اهمیتی حیاتی دارد.
سیاست همواره فرایندی آمیخته به «داستانسرایی» بوده است ــ نوعی مذاکره و گفتوگو بر سر این که چطور به هویتِ خود در مقام جامعه و ملت معنا ببخشیم. این داستانها به ما میگوید که چه چیزهایی را ارزشمند بشماریم، توجه و دلسوزیِ خود را به چه اموری معطوف کنیم و سرمایه و منابع سیاسیمان را کجا به کار گیریم. گاه این داستانها به قیمتِ آسیب رساندن به یک گروه دیگر تمام میشود و گاه بیش از حد سادهانگارانه و انحصارطلبانه است. همدلی به ما فرصت میدهد تا داستانهای متفاوتی تعریف کنیم، داستانهایی شمولگراتر، فراگیرتر و توانمندسازتر که از امید و همبستگی سخن میگوید، نه از ترس و تفرقه ــ داستانهایی که ما را برمیانگیزد تا دیگران را هم در دایرهی افکار و احساساتِ خود بگنجانیم. برای مقابله با یأس و سرخوردگیِ حاکم بر فضای کنونی باید داستانهای بهتری دربارهی هویت و آرزوهای خود برای آینده تعریف کنیم. این داستانها باید همزمان با ترسیم ابعاد گستردهی مشکلات، راههایی را نیز برای گرهگشایی از آنها ارائه دهد. ما باید با یکدیگر همکاری کنیم و از تجربیاتِ گوناگون یکدیگر بهره بریم تا بر غنا و تابآوریِ سیاست و جوامع خود بیفزاییم.
برای مقابله با یأس و سرخوردگیِ حاکم بر فضای کنونی باید داستانهای بهتری دربارهی هویت و آرزوهای خود برای آینده تعریف کنیم. این داستانها باید همزمان با ترسیم ابعاد گستردهی مشکلات، راههایی را نیز برای گرهگشایی از آنها ارائه دهد.
همدلی در قالب یک طیف
هر یک از ما ذاتاً طیف مشخصی از همدلی داریم. بسته به عواملی مثل پیشینه، محیط رشد و تربیت، جایگاه اقتصادی-اجتماعی، موقعیت فعلی، درک از خویشتن و میراث فرهنگیمان، ممکن است به طور طبیعی با بعضی افراد بیش از دیگران احساس همدلی کنیم. اینکه به چه چیز و چه کسی اهمیت میدهیم و با آن همدلی میکنیم، گرایش و هویتِ سیاسیِ ما را شکل میدهد. کسانی که بیش از هر چیز به حفظ ارزشهای سنتی خانواده و عدم مداخلهی دولت در اقتصاد و جامعه اهمیت میدهند بیشتر به جناح راست تمایل دارند، در حالی که مدافعان محیط زیست بیشتر به احزاب سبز گرایش مییابند. کسانی که به حقوق حیوانات علاقه دارند، ممکن است از احزاب کوچکتری حمایت کنند که به این مسائل بها میدهند. در واقع، طیف دلبستگی و تعلق خاطرمان تعیین میکند که به چه موضوعاتی توجه کنیم و علاقه نشان دهیم. ما میتوانیم این طیف را گسترش دهیم، اما چنین کاری اغلب مستلزم تلاشی آگاهانهتر و سنجیدهتر است و به صرف وقت و انرژی برای فراتر رفتن از حاشیهی امن و دانستههایمان احتیاج دارد. و این، در نهایت، همان هدف همدلی در عرصهی سیاست است.
انکار تواناییِ دیگران، بهویژه مخالفانِ سیاسیمان، در ابرازِ همدلی میتواند به شکلگیریِ گفتوگوی لازم برای تغییر آسیب برساند. این کار باور آنها به تعهد و ارزش اخلاقیشان را کماهمیت جلوه میدهد، چهرهای سنگدل یا نامهربان از آنان ترسیم میکند و ما را از توجه به پیچیدگیها و ظرافتهای حاکم بر فضای سیاسی باز میدارد. همهی ما باید بکوشیم تا بر اساس استدلال با دیگران گفتوگو کنیم و از مغالطهی حملهی شخصی بپرهیزیم.
ممکن است ما به شکلهای متفاوت و با اشخاص و گرایشهای سیاسیِ مختلفی ابراز همدلی کنیم اما اگر به جای تمرکز بر هویتها و ایدئولوژیهای افراد، دربارهی مسائل واقعی – نظیر مالیات، حملونقل، دسترسی به خدمات درمانی و قیمت سوخت – گفتوگو کنیم، میتوانیم به شیوهای مؤثرتر و فراتر از خطکشیهای سیاسی از این توانایی بهره ببریم. برای مثال، با تمرکز بر آنچه مردم «میخواهند» – و نه آنچه «نمیخواهند» – میتوانیم نقاط اشتراک و ارتباط را پیدا کنیم. پیتر کولمن، استاد روانشناسی و علوم تربیتی در نیویورک، با انجام آزمایشهایی دربارهی مسائل مناقشهانگیزی مثل سقط جنین دریافت که وقتی افراد فرصت دارند که با مخالفانِ خود گفتوگو کنند، با استدلالهای آنان آشنا شوند و به دلسوزیشان پی ببرند،هرچند لزوماً تغییر عقیده نمیدهند اما دشمنیشان کاهش مییابد و یافتن راهحلهای سازندهتر آسان میشود.[45] این کار همچنین سبب میشود که بر خودِ مشکل تمرکز کنیم و اقداماتی را برای دستیابی به راهحلهای مشترک انجام دهیم، راهحلهایی که مستلزم سازش و انعطافپذیریِ همهی طرفهاست.
تأکید بر همدلی به این معنا نیست که ما همیشه با یکدیگر موافق خواهیم بود و اختلافنظر نخواهیم داشت؛ قدرتِ ما در همین اختلافنظرها نهفته است. در فضای دوقطبیِ کنونی، هضم این مسئله آسان نیست. ما نمیخواهیم با افراطگرایی ــ از سوی هیچ جریانی ــ کنار بیاییم. و نباید هم چنین کنیم. اما برای یافتن راهی ورای افراط و تفریطهای فعلی، باید مهارتِ بیشتری در میانهروی پیدا کنیم ــ یعنی وجوه مشترکی بین میانهروهای هر دو طرف بیابیم و با حفظ کرامت و احترام و برابری به حرفهای یکدیگر گوش دهیم. به عبارت دیگر، به جای تمرکز بر این مسئله که کدام جناح سیاسی را میتوان محقترین مدعیِ دلسوزی برای مردم دانست، باید به گفتوگوهای حیاتی دربارهی اولویتهای جامعه و نحوهی رفتارمان در هنگام اختلافنظر توجه کنیم.
برگردان: عرفان ثابتی
کلر یورک استادیار سیاست و راهبرد بینالمللی در دانشگاه دیکین در کانبرا، پایتخت استرالیا، است. آنچه خواندید برگردان گزیدههایی از فصل اول کتاب زیر است:
Claire Yorke (2025) Empathy in Politics and Leadership: The Key to Transforming Our World, Yale University Press.
[1] Adrian Leftwich, What is Politics? The Activity and Its Study, John Wiley & Sons, 2015.
[2] Ben Ansell, Why Politics Fails: The Five Traps of the Modern World and How to Escape Them, Random House, 2023.
[3] Aristotle, Nicomachean Ethics, Penguin Classics, 2004, and Aristotle, The Politics, Penguin, 1982.
[5] Michael E. Morrell, Empathy and Democracy: Feeling, Thinking, and Deliberation, Penn State Press, 2010.
[6] IPSOS Global Trustworthiness Index 2022, p. 3, https://www.ipsos.com/sites/default/files/ct/news/documents/2022-07/Glo…
[7] Mariana Prats, Sina Smid, and Monica Ferrin, ‘Lack of trust in institutions and political engagement: An analysis based on the 2021 OECD Trust Survey’, OECD Working Papers on Public Governance 75, 2024, https://doi.org/10.1787/83351a47-en
[8] Thomas Piketty, Capital in the 21st Century, Harvard University Press, 2014; Kate Raworth, Doughnut Economics: Seven Ways to Think Like a 21st-Century Economist, Penguin, 2018.
[9] ‘New Surgeon General Advisory raises alarm about the devastating impact of the epidemic of loneliness and isolation in the United States’, U.S. Department of Health and Human Services, https://www.hhs.gov/about/news/2023/05/03/new-surgeon-general-advisory-…
[10] Surgeon General Advisory, Our Epidemic of Loneliness and Isolation, U.S. Department of Health and Human Services, 2023, https://www.hhs.gov/sites/default/files/surgeon-general-social-connecti…
[11] A. Goldsworthy, L. Osborne, and A. Chesterfield, Poles Apart: Why People Turn Against Each Other, and How to Bring Them Together, Penguin, 2022.
[12] Levi Boxell, Matthew Gentzkow, and Jesse M. Shapiro, ‘Cross-country trends in affective polarization’, Review of Economics and Statistics 106:2 (2022): 557–565, https://doi.org/10.1162/rest_a_01160
[13] Shanto Iyengar, Yphtach Lelkes, Matthew Levendusky, Neil Malhotra, and Sean J. Westwood, ‘The origins and consequences of affective polarization in the United States’, Annual Review of Political Science 22 (2019): 129–146.
[14] Elizabeth N. Simas, Scott Clifford, and Justin H. Kirkland, ‘How empathic concern fuels political polarization’, American Political Science Review 114:1 (2020): 258–269.
[15] Naomi Head,‘Costly encounters of the empathic kind: A typology’, International Theory 8:1 (2016): 171–199, https://doi.org/10.1017/S1752971915000238
[16] Ralph K. White, ‘Empathizing with Saddam Hussein’, Political Psychology 12:2 (1991): 291–308.
[17] Roman Krznaric, Empathy: A Handbook for Revolution, Random House, 2014.
[18] Paul Bloom, Against Empathy: The Case for Rational Compassion, Random House, 2017.
[19] Bloom, Against Empathy.
[20] Fritz Breithaupt, The Dark Sides of Empathy, Cornell University Press, 2019.
[21] Carolyn Pedwell, ‘Empathy’s entanglements’, in Francesca Mezzenzana and Daniela Peluso (eds), Conversations on Empathy: Interdisciplinary Perspectives on Imagination and Radical Othering, Routledge/Taylor & Francis, 2023, pp. 279–288.
[22] Lauren Berlant, Cruel Optimism, Duke University Press, 2011, p. 5.
[23] این یکی از مضامین مهم در آثار دانشگاهی دربارهی پرستاری و مراقبتهای درمانی است.
[24] C.D. Batson, J.G. Batson, R.M. Todd, B.H. Brummett, L.L. Shaw, and C.M.R. Aldeguer, ‘Empathy and the collective good: Caring for one of the others in a social dilemma’, Journal of Personality and Social Psychology 68:4 (1995): 619–631, https://doi.org/10.1037/0022-3514.68.4.619
[25] Carolyn Calloway-Thomas (ed.), Empathy in the Global World: An Intercultural Perspective, Sage, 2010.
[26] Doron Shulztiner and Guy E. Carmi,‘Human dignity in national constitutions: Functions, promises and dangers’, American Journal of Comparative Law 62:2 (2014): 461–490, https://doi.org/10.5131/AJCL.2013.0003
[27] Steven Pinker, ‘The stupidity of dignity’, New Republic, 28 May 2008, https://newrepublic.com/article/64674/the-stupidity-dignity
[28] Michèle Lamont, Seeing Others: How Recognition Works – And How It Can Heal a Divided World, Simon & Schuster, 2023.
[29] در حوزههای گوناگون ــ از جمله هنر، ادبیات، علوم تربیتی، مراقبتهای درمانی و پرستاری ــ رویکردهای متنوعی به آموزش همدلی وجود دارد. برای مثال، نگاه کنید به
Erika Weisz and Jamil Zaki, ‘Empathy building interventions: A review of existing work and suggestions for future directions’, in E.M. Seppälä, E. Simon-Thomas, S.L. Brown, M.C. Worline, C.D. Cameron, and J.R. Doty (eds), The Oxford Handbook of Compassion Science, Oxford University Press, 2017, pp. 205–217.
[30] Karina Schumann, Jamil Zaki, and Carol S. Dweck, ‘Addressing the empathy deficit: Beliefs about the malleability of empathy predict effortful responses when empathy is challenging’, Journal of Personality and Social Psychology 107:3 (2014): 475.
[31] Carol Dweck, Mindset: The New Psychology of Success, Ballantine Books, 2008.
[32] Zaki, The War for Kindness, p. 15.
[33] Elizabeth Segal, Social Empathy: The Art of Understanding Others, Columbia University Press, 2018.
[34] Segal, Social Empathy
[35] Anthony M. Clohesy, Politics of Empathy: Ethics, Solidarity, Recognition, Routledge, 2013, p. viii.
[36] Minouche Shafik, What We Owe Each Other: A New Social Contract for a Better Society, Princeton University Press, 2021.
[37] Abeba Birhane, ‘Descartes was wrong: “A person is a person through other persons” ’, Aeon, 7 April 2017, https://aeon.co/ideas/descartes-was-wrong-a-person-is-a-person-through-…
[38] Jonathan Mercer, ‘Emotional beliefs’, International Organization 64:1 (2010): 1–31, https://doi.org/10.1017/S0020818309990221
[39] Martha Nussbaum, Political Emotions: Why Love Matters for Justice, Belknap Press, 2013, p. 2.
[40] Krznaric, Empathy, p. 56.
[41] Sara Ahmed, The Cultural Politics of Emotion, Routledge, 2012, and Andrew A.G. Ross, Mixed Emotions: Beyond Fear and Hatred in International Conflict, University of Chicago Press, 2019.
[42] Ross, Mixed Emotions, p. 3.
[43] Susan David, Emotional Agility: Get Unstuck, Embrace Change, and Thrive in Work and Life, Penguin, 2016.
[44] Emma Hutchison and Roland Bleiker, ‘Emotions in the War on Terror’, in Alex J. Bellamy, Roland Bleiker, Sara E. Davies, and Richard Devetak (eds), Security and the War on Terror, Routledge, 2007, p. 57.
[45] Peter Coleman, The Five Percent: Finding Solutions to Seemingly Impossible Conflicts, Public Affairs, 2011.
